چپتر 1316: شهری ناشناخته
0اگه همینطور ذرهذره جمعش کنم، طولی نمیکشه که میتونم به دعاهای شهرِ ماه جواب بدم و نقصِ عضوِ اونها رو درمان کنم، و اینطوری یه معجزهٔ حسابیمستقیمش بسازم... تازه، اصولِ روشِ ایفای نقشِ معجزهگر رو هم نتیجهگیری کردهام. اگه ازشون پیروی کنم هضم کردنش فقط مسئلهٔ زمانه. حتی شاید تا آخرِ سال تمومش کنم...دریایی کلاین نگاهش را از بیرونِ پنجره گرفت، دستِ چپش را بالا برد و عروسکِ هیولاییِ روی دستش را کنترل کرد تا کودکی را که روبهرویش بود سرگرم کند.
این کار باعث میشدکردنِ بیشتر شبیه یک شعبدهبازِکاری دورهگرد به نظر برسد.
اگر میخواست، حتی میتوانست از عصای زندگیروبهرویش یا تواناییِ «پیوند زدن» استفاده کند تامیشد به این عروسکِ جورابی ویژگیهای زنده ببخشد.
در حالی که کودک را سرگرم میکرد، افکارِیعنی کلاین پراکنده شد و به این فکر کرد کهمهروموم شهرِ عروسکها برای آیینِ ارتقا باید کجا «ساخته» شود.
یه شهرِ عروسکی به تعاملِ کافی نیاز داره تا بتونه یه منطقهٔ متناظر تو عالمِ ارواح به وجود بیاره. این یعنی فقط رها کردنش تو سرزمینِ متروکِ خدایان کافیتنها نیست. با صرفنظر از این حقیقت که اونجا مهروموم شده، هیچ راهی برای وصل کردنِ مستقیمش به عالمِ ارواح وجود نداره. تنها کاری که میتونم بکنم اینه که بهقبل اون ذره ویژگیِ خاصی که داره تکیه کنم. حتی اگه هیچ مشکلی هم نداشته باشه، بازم سخته که بشه با جایی که هیچ حیاتِ هوشمندی نداره تعاملی ایجاد کرد...
اگه قرار باشه تو قارهٔ شمالی و جنوبی یا مستعمرههای دریایی قرار بگیره، باید حواسم رو جمع کنم.باشه قبل از اینکه آیین بخواد به موفقیت برسه، قطعاً نمیتونم این حقیقت رو که اونجا یه شهرِ عروسکیه لواینکه بدم. وگرنه ممکنه تحتِ تأثیر قرار بگیره، آسیب ببینه، یا حتی زاراتول، آمون و بقیهٔ دشمنام بهش حمله کنن...
آره، باید یه دلیلِ خیلی خوب و قانعکننده واسه پیدایشِ یه شهرِ عروسکی بیارم. اونوقت دیگه هیچ چیزِدورهگرد غیرعادیای تو تعاملِ بینِ تاجرای دورهگرد و آدمای اطرافش وجود نخواهد داشت. باید کاری کنم هر عروسک یهمیکرد آدمِ زنده باشه. اونا گذشته، حال و آیندهٔ خودشون رو دارن. اونا مسیرِ سرنوشتِ خودشون رو دنبال میکنن...
این یعنی یه شهرِ عروسکی بینهایت پیچیدهست. باید کرمهای روحِسرزمینِ زیادی رو جدا کنم تا بتونم از پسش بربیام. اینراهی کار خطرِ مهار از دست دادن رو هم به همراه داره...
اگه اونا زن و شوهرن، باید مثلِ زن و شوهر رفتار کنن. وقتیرها با چیزی که دوست دارن روبهرو میشن، باید خوشحالی نشون بدن. آدمای منحرفکردنِ باید منفور باشن... اینطوری، غریبهها ممکنه موقعِ اقامت تو شهرِ عروسکی صداهای خجالتآوری بشنون...
من کهراهی هنوز فقطکردنِ یه بچهٔ معصومم...
این یه رئالیتیشوی در مقیاسِ بزرگه،کودکی یا بهتره بگم، یه نسخهٔ سطحبالا ازباعث «خالهبازی». باید بتونه مخاطب رو فریب بده...
همانطور که کلاین در دلارواح طعنه میزد، بیصدا شمرد تاسرزمینِ ببیند عروسکِ کافی دارد یا نه.
پیشتر، او چند بار به سرزمینِ متروکِ خدایان رفته و شمارِ زیادی از آنها را تبدیل کرده بود.صرفنظر انواع و اقسامِ هیولاهایی وجود داشتند که چهبسا ویژگیِ فرابشری نداشتند. او همچنین آگاهانه دستههایی از موشها، سوسکها، پشههاتکیه و مگسها را کنترل کرده بود، به این امید که جنبهٔ نامعمولترِ شهر را بهقدرِ کافی واقعی جلوه دهد.
بهزور میتونم از پسِ یه شهرِ کوچیک بربیام، پس فقط چنداون بار سفرِ دیگه به سرزمینِ متروکِ خدایان کافیه... درست وقتی اینجایی فکر از ذهنِ کلاین گذشت، ناگهان صحنهای پیشِ رویش پدیدار شد.
در فرازِ دربارِ پادشاهِ غولها کهکودکی غرق در نورِ گرگومیش بود، درِکار باز آهسته و با سنگینی بسته شد.
گویی جفتی دستِمتناظر نامرئی ورودیِ سرزمینِوجود متروکِ خدایان را میبست.
این... چشمانِ کلاین تاریک شد، زیرا مبهم حدسعالمِ زد که این صحنه بدان معناست که آفریدگارِخدایان راستین میخواهد سرزمینِ متروکِ خدایان را دوباره مهروموم کند.
این همان قدرتِ پیشگویانهای بود کهنداره از شهودِ روحی در سطحِ فرشتهذره و پیشآگاهیاش از خطر نشئت میگرفت.
قرار بود چنددستش دقیقه یا چندکودکی ثانیهٔ دیگر رخ دهد.
یعنی آفریدگارِ راستین آمون رو گیر انداخته؟ یا اینکه از قبل بیخیال شده؟ «اون» یهحقیقت بارِ دیگه سرزمینِ متروکِ خدایان رو مهروموم کرد. یعنی نمیخواد بقیه دوباره وارد بشن؟ این دیگهویژگیِ زیادی بچگانه نیست؟ کلاین در دل زمزمه کرد و کمی احساسِ ناامیدی به او دست داد.
البته، او بهزحمت عروسکِ کافی درمنطقهٔ اختیار داشت. حتی اگر کم میآورد،یعنی میتوانست آن را در دریا جبران کند.
...
بکلاند، محلهٔ امپراتریس.
آدری تازه لباسهایش را عوض کرده و خدمتکارانشیعنی را مرخص کرده بود. درست وقتی میخواست آنجااونجا را ترک کند، دید که سوزی وارد شد.
آدری بهعنوانِ یک تماشاگرِ باتجربه، بیدرنگ حس کردعالمِ چیزی سرِ جایش نیست و پرسید: «چه شده؟خدایان تو این موقع باید بیرون در حالِ گردش باشی؟»
در این مدت، او مشغولِ استفاده از نفوذش در چند بنیاد بود تا به کارگران، کشاورزان ونداشته کهنهکارانِ مجروح در سختیهایشان کمک کند. او امکانی فراهم کرده بود تا آنها بتوانند منتظرِ فرصتِ شغلیِحواسم جدید یا محصولِ کشتزارشان در فصلِ جدید بمانند. او بسیار کمتر از حدِ معمول با سوزی تعامل داشت.
همزمان، آدری مخفیانه کارگرانِ طبقاتِ پایینترِ اجتماعیاقتصادیروبهرویش از اتحادیههای مختلف در بکلاند را راهنماییمیشد میکرد تا قدرتشان را گردِ هم آورند.
تجربههای پیشینش به او فهمانده بود که حساب کردن روی مهربانیِ طبقهٔ مرفه نه قابلاعتماد استاونجا و نه دوامی دارد. یک فردِ تنها در برابرِ دولت، اشراف و تاجرانِ قدرتمند، کوچک و ناتوانتکیه به نظر میرسید. تنها با فراخواندنِ قدرتِ ترکیبیِ شمارِ زیادی از شهروندانِ عادی میشد توازنی شکل داد.
پادشاهیِ لوئن از مدتها پیش در صنایعِ مختلف اتحادیههایی داشت،وجود اما ردههای بالای این انجمنها بهراحتی رشوه میگرفتند. در عوض،اونجا آنها به سلاحهایی کارآمد علیه کارگرانِ عادی تبدیل شده بودند.
سوزی با حالتی نسبتاً عادی به آدری نگاه کرد، امااینه به نظر میرسید دهانش از کنترل خارج شده است. هواسخته را به لرزه درآورد و صدای بَمِ مردانهای بیرون داد.
«دوشیزه آدری، من رئیسِ کیمیاگرانِ روان، اریک دریک هستم.سرگرم مایلم با شما دیدار کنم و دربارهٔ عضوِ شورا شدنتاننظر در کیمیاگرانِ روان گفتگو کنیم. من در پارکِ همین حوالیام.»
سوزی با گفتنِ اینعالمِ حرف، آهِ آسودگیِ بلندی کشیدرها و صدای اصلیاش را بازیافت.
«آدری، مردِ عجیبی دنبالت میگردد. من... یادم نمیآیدعالمِ چه شکلی است. او... او حرفهایی را کهخدایان میخواست بگوید، مستقیماً در جزیرهٔ ذهنِ من گذاشت!»
مردمکِ چشمانِ آدری کمی گشاد شد وتنها بیدرنگ به حالتِ عادی برگشت. آرام سرخاصی تکان داد و پرسید: «کجای پارک است؟»
آدری در همان حال که حرف میزد، پنهانی یک شخصیتِ مجازی ساخت و ازمیشد طریقِ دریای ناخودآگاهِ جمعی واردِ جزیرهٔ ذهنِ سوزی شد. او بررسی کرد که آیازدن ذهنِ سوزی هنوز تحتِ تأثیرِ آگاهی یا دانشی بیرونی تحریف شده است یا نه.
سوزی در حالی که سعیارواح میکرد به یاد بیاورد، گفت:سرزمینِ «یادم نیست... داشتم قدم میزدم.»
سپس، دمش را کمیداره تکان داد و گفت: «فکرارواح نمیکنم باید بروی. خطرناک است.»
آدری پس از اینکه با شخصیتِ مجازیاش مطمئن شد سوزی هیچ مشکلِ پنهانیویژگیِ ندارد، نفسش را بیرون داد و گفت: «اگر نروم شکبرانگیزتر میشود. اینطور، خطرایجاد اجتنابناپذیر خواهد بود. حتی ممکن است روی بقیهٔ افرادِ خانه هم تأثیر بگذارد.»
علاوه بر این، این یک فرصت هم هست. همانطور که آقای مردِ آویخته گفت،میشد حالا که آخرالزمان نزدیک است، همهٔ تلاشها و زحماتی که فاجعه به بار نیاورند، معنادارند...استفاده آدری این را در دلش گفت و سپس ادامه داد: «من از خودم محافظت میکنم.»
«سوزی، همینمنطقهٔ الان اتفاقیعالمِ برایت افتاد؟»
سوزی پارسکافی کرد وداره گفت: «نه.»
«آدری، واقعاً میخواهی بروی؟»
آدری پاسخی روشن داد: «بله.»
سوزی شجاعتش را جمع کرد و گفت: «پسیعنی میتوانی مرا هم با خودت ببری؟ درست مثلِاونجا قبل، من در چشمِ آنها فقط یک سگم.»
آدری با لبخندی کمرنگ پاسخ داد:منطقهٔ «نه، نیازی نیست. خیلی زود برمیگردم. باوررها کن، ایزدی به من برکت خواهد داد.»
پس از آرام کردنِ سوزی، ازنداره نامرئی بودنِ روانیاش استفاده کرد وذره مانندِ همیشه از ویلای مجلل خارج شد.
وقتی دور شد، در گوشهای از طبقهٔ اول، خدمتکاری کهکند مشغولِ نظافت بود ناگهان سرش را پایین انداخت و آرام کلماتیاگر را به زبان آورد که هرگز پیش از آن نیاموخته بود:
ابلهی که به این عصر تعلق ندارد...
...
در کاخِ باستانیِ فرازِ مه.
پیکری که بر صندلیِ ابله نشسته بود،بیاره طبیعتاً به نورِ نیایشِ تازهشکلگرفته نگاه کردصرفنظر و متوجه شد که مؤمن بهشدت ناآشناست.
دقیقاً مثلِ محیطِ خونهٔ دوشیزه عدالته... میتونم حدس بزنم که این نتیجهٔ هدایتیه که از هجومِ یه شخصیتِصرفنظر مجازی به جزیرهٔ ذهن ایجاد شده... دوشیزه عدالت از این روش استفاده کرده تا از هرگونه نظارتی دور بمونهتکیه و برای برکت دعا کنه... پیکر بهسرعت به نتیجه رسید و وضعیتِ مربوطه را به بدنِ اصلیاش منتقل کرد.
چند ثانیه بعد، کلاین واردِمستقیمش قصرِ سفیرا شد و اجازه داداون کرمهای روح در بدنش فرو بروند.
دوشیزه عدالت داره هر لحظه بیشتر شبیهِ یه تماشاگرِ ردهٔ بالااین میشه... کلاین در حالی که نگاهش را به ستارهٔ سرخرنگی دوختهمیخواست بود که نمایندهٔ عدالت بود، در دل او را تحسین کرد.
...
در پارکی که دریاچه داشت.
بهمحضِ ورودِ آدری، کالسکهٔ بزرگی را دید کهکاری به سویش میآمد. کالسکهچی مردِ میانسالِ عادیای بودمشکلی که کلاهی کهنه و کتی تیرهرنگ بر تن داشت.
با این حال، در چشمانِ آدری،کودکی این کالسکهچی اصلاً وجود نداشت، زیراکار جزیرهٔ آگاهی یا ذهنِ متناظری نداشت.
به عبارتِ دیگر، کالسکهچی فقطارواح یک توهم و جعلی بود،سرزمینِ و کنترلکنندهٔ کالسکه خودِ اسب بود.
چند ثانیه بعد، کالسکهٔ بزرگبتونه جلوی آدری توقف کرد. دروجود با صدای قیژژ باز شد.
صدای مردانهٔ بمیوصل از داخل به گوشتنها رسید: «لطفاً بفرمایید تو.»
آدری لبههای دامنش را کمی بالا گرفتروبهرویش و سوارِ کالسکه شد. مردی را دیدمیشد که روی صندلیِ چرخدارِ سیاهی نشسته بود.
ابروهای زردِ کمرنگش بلند بود و موهایش مرتبیعنی به عقب شانه شده بود. چند چینوچروک روی پیشانیاشمهروموم به چشم میخورد و چهرهاش بهطرزِ غیرعادی رنگپریده بود.
آدری مردِ روبهرویش را شناختبتونه و تعجبش را بینقص نشانوجود داد: «آقای درلاو؟ مگر شما نمردهاید؟»
پیرمردِ نجیبزاده که روی صندلیِ چرخدارِ سیاه نشسته بود، با لبخندی پاسخ داد: «برای یک تماشاگر، مرگ فقط نشاندهندهٔ پایانِسخته یک هویت است. در دیگر نمایشنامههای تئاتر، من هنوز زندهام. بهجز مشاورِ پزشکیِ سابقِ خانوادهٔ سلطنتی و رئیسِ سابقِ دانشکدهٔ پزشکیِبرسه بکلاند، من در دریا شاهِ تختِ سیاه، باروس هاپکینز هم هستم. من همان گوشهنشینِ معروف، اریک دریک هم هستم و غیره.»
آدری در حالی که از گوشهٔ چشمروبهرویش بسته شدنِ خودکارِ در را تماشا میکرد، مؤدبانهبیشتر پرسید: «پس چطور باید شما را خطاب کنم؟»
پیرمردِ نجیبزاده چرخهای دو طرفِ صندلیِ چرخدارش رایعنی نوازش کرد و گفت: «میتوانید مرا آقای رئیساونجا صدا بزنید، یا همچنان آقای درلاو خطابم کنید.»
سپس بهکافی صندلیِ سمتِ چپِبتونه کالسکه اشاره کرد.
«بنشینید. بیایید پیش از گفتگومستقیمش دربارهٔ عضوِ شورا شدنتان دراینه کیمیاگرانِ روان، اول به جایی برویم.»
آدری کمیروی سر تکان دادکرد و آرام نشست.
بیآنکه چیزی را پنهان کند، نگاهش را به بیرون از پنجرهمتروکِ دوخت و با تعجب دید که در یک چشمبههمزدن، پارک بهکردنِ شهری ناآشنا تبدیل شده است، شهری که در تاریکی فرو رفته بود.
شهر پر از ساختمانهای بهشدت رازآلود و زیبایی بود که حسیبیاره تاریک را القا میکردند. نجیبزادگانی با کلاههای سیلندری و پالتو، وشده همچنین زنانی با پیراهنهای پیچیده و تیره در آنجا حضور داشتند.
وقتی آدری نگاهش را چرخاند، مردی با موهایکاری کوتاه و سیاه را کنارِ یک کالسکه دید کهنداشته دندانهای نیشِ تیزش را در دهان نمایان کرده بود.
این یک گرگینه بود.