چپتر 1317: غرور
0آدری بیآنکه حالتِ چهرهاش تغییرِ چندانینداد کند، پرسید: «اینجا کجاست؟» گویی داشت نشانیِچیزی محلِ برگزاریِ مهمانیِ رقصِ امشب را میپرسید.
پائولی درلاو، که ادعا میکرد رئیسِ کیمیاگران روانشناسی است،پیادهٔ او نیز نگاهش را به بیرونِ پنجره دوخت. لبخندیهوسِ زد و گفت: «این شهر در قلبِ همه جای دارد.
«هر جا کهموجودی آدمیان باشند، اینچشمانی شهر نیز همان جاست.»
آدری متفکرانه سر تکان داد.
«به بیانِ دیگر، میتوانتوضیحِ از هر گوشهٔ جامعهٔعابرانِ انسانی واردِ این مکان شد؟»
درلاو دست رویهمینطور صندلیِ چرخدارش کشیدنداد و گفت: «همینطور است.»
توضیحِ بیشتری نداد وسگسان در عوض به عابرانِمیل پیادهٔ بیرونِ کالسکه اشاره کرد.
«هر چیزی در اینجابرانداز نمادِ روانشناختیِ متناظری دارد؛سیلندری به آنها «هوسِ حیوانی» میگویند.»
هوسِ حیوانی... آدری این واژه را در دلعابرانِ تکرار کرد. در همان حال که وقارِ ظاهرشمتناظری را حفظ کرده بود، نگاهش را به دوردستها دوخت.
در میانِ عابرانِ پیاده، گرگینهها و خرسهایی که روی دو پا راه میرفتند به چشم میخوردند. گربههایی باهوسِ چهرههای بیحال، مردِ عجیبی با صورتِ عنکبوتِ خالدار، موشِ عظیمی با چشمانِ سرخ، مارِ پایتونی با زبانِ بیرونافتادهچشم و موجودی سگسان که هر رهگذری را با چشمانی لبریز از میل به جفتگیری برانداز میکرد، دیده میشدند...
آنها یا کلاهِ سیلندری و بارانی به تن داشتند، یا پیراهنهای بلند،میشدند تیره، نفیس و پرکار پوشیده بودند. تمامِ تلاششان را میکردند تا درتمامِ هر جزئیاتی ادای آدمیان را دربیاورند، اما نمیتوانستند واقعاً شبیهِ انسان شوند.
کالسکه در تاریکیِ شب، از میانِ عابرانِکلاهِ پیاده و انواعِ بناهای گوتیک گذشت. طولی نکشیدپرکار که به کلیسای جامعی در وسطِ شهر رسیدند.
ارتفاعِ کلیسای جامع به بیش از ۸۰ متر میرسید و روی ستونهای سیاه و پرشماری استوار بود. در هر ستونمیگویند شماری جمجمه جاگذاری شده بود. برخی متعلق به آدمیان و برخی دیگر متعلق به جانورانِ مختلف بودند. با این حال، حدقههایمردِ خالیشان رو به پایین کج شده بود، گویی هر موجودِ زندهای را که قدم به کلیسای جامع میگذاشت، زیرِ نظر داشتند.
درست مانندِ بیشترِ بناهای این شهر، تکتکِ جزئیاتِ کلیسای جامعکالسکه نیز نفیس و بینقص بود، اما در کنارِ هم، عناصریمیگویند را میساختند که رنگوبوی کابوس، وحشت، هراس و رازآلودگی داشتند.
پس از پیادهشدن از کالسکه،رهگذری آدری از میانِ درِ اصلی،برانداز تالاری باشکوه اما خالی را دید.
در انتهای تالار، صلیبی غولآسادیده برپا بود. تندیسِ اژدهایی خاکستریوسفیدداشتند نیز به دورِ صلیب پیچیده بود.
برخلافِ کلیساهای جامعِ معمولی، نه نیمکتی برای نیایشِ مؤمنان به چشم میخورد و نه جاییروانشناختیِ برای شمعدانها. با این حال، در مقابلِ تندیسِ اژدها، میزِ دراز و کوچکی قرار داشت. درپیاده دو طرفِ این میز ۵ صندلی چیده شده بود و صندلیهای دو سرِ میز خالی بودند.
پائولی درلاو با صندلیاش به انتهای میزِعوض دراز، جایی که جایگاهِ افتخار قرار داشت،نمادِ رفت. سپس به سمتِ چپِ خود اشاره کرد.
«لطفاً بفرمایید بنشینید.»
آدری آرام به دنبالش رفت. نگاهیمیشدند به اطراف انداخت و پیش ازبلند نشستن، با خونسردی صندلیای را بیرون کشید.
نه خیلی به رئیسِ کیمیاگران روانشناسی نزدیک بود وپیادهٔ نه خیلی دور. با این کار، هوشیاریِ خود را بهخوبیحیوانی نشان داد و هیچ اثری از احساسِ گناه بروز نداد.
پائولی درلاو دستانش را بالابیشتری آورد، در هم گره زدکالسکه و روی سطحِ میزِ دراز گذاشت.
«دوشیزه آدری،بیرونافتاده سؤالی ازسگسان شما دارم.»
آدری سرش را کمی چرخاند ومیشدند در حالی که با چشمانِ سبزشبلند به او نگاه میکرد، پاسخ داد: «بفرمایید.»
درلاو کمی سر تکان داد و گفت: «مایلامعابرانِ بدانم چگونه به توالی ۴ دستکاریکننده ارتقا یافتید. فرمولآنها معجون و ویژگی بیوندر خود را از کجا آوردید؟»
آدری با صراحتهمینطور پاسخ داد: «ازنداد طریقِ یک معامله.
«مشتریای به کمکِ یک نیمهخدای تماشاگر نیازلبریز داشت و فرمول معجون دستکاریکننده و ویژگیسیلندری بیوندر را بهعنوانِ پیشپرداخت به من داد.»
درلاو بیدرنگ خندید.
«واقعاً چنین اتفاقی افتاد؟ این شرایطِنداد سخاوتمندانه بیشتر شبیهِ این است کهکرد پدری برای هدیهدادن به دخترش بهانهتراشی کند.
«میشود بگوییدکشید دقیقاً چه کمکیبیشتری به او کردید؟»
آدری بهسادگی توضیح داد: «کشتنِرهگذری یک نیمهخدای دیگر. در اینبرانداز کار، کنترلکردنِ ذهن بسیار حیاتی بود.»
رفتارش بسیار خونسردانه بود، گوییدیده داشت دربارهٔ تکالیفی حرف میزدداشتند که معلمش به او داده است.
ابروهای بلند و پرپشتِتوضیحِ درلاو تکانی خورد وعابرانِ گفت: «و موفق شدید؟»
آدری با زیرکیهمینطور پاسخ داد: «نتایجنداد بهاندازهٔ کافی گویاست.»
درلاو او را برانداز کرد و دریافت دخترِمیل اشرافزادهای که در سمتِ چپش نشسته، دستکاریکنندهای استداشتند که میتواند نیمهخدایانِ دیگر را از پا درآورد.
آدری افکارش را خواندبرانداز و افزود: «من فقطسیلندری یکی از مشارکتکنندگان بودم.»
درلاو سر تکان داد و گفت:نداد «آیا میدانید فرمول معجون دستکاریکننده و ویژگیچیزی بیوندر آن مشتری از کجا آمده بود؟»
آدری با جملهای که از مدتها پیشعوض آماده کرده بود، پاسخ داد: «او درنمادِ این باره پاسخِ مستقیمی به من نداد.»
درلاو پس ازموجودی کمی تأمل پرسید: «او؟لبریز میشود بگویید او کیست؟»
آدری مراقب بود تا شخصیت مجازی طرفِ مقابلسیلندری به جزیره ذهن او نفوذ نکند. با اینپوشیده حال، از همان ابتدا متوجهِ هیچچیزِ غیرعادی نشده بود.
همین موضوع باعث شد شک کند که طرفِ مقابل اصلاً نیازی بهکرد نفوذ در ذهنِ او ندارد. تنها کاری که باید میکرد، مشاهدهٔ نوساناتِ دریایظاهرش ناخودآگاه جمعی در آن اطراف بود تا به افکارِ واقعیِ او پی ببرد.
او هیچ تلاشیهمینطور برای پنهانکاری نکرد وعوض با آرامش پاسخ داد:
«این موضوع به توافقِ میانِ ما مربوط میشود. باور دارم کهدیده وفای به عهد، معیارِ اخلاقیِ پذیرفتهشدهای در سراسرِ جهان است. وپوشیده در علوم غریبه، این مسئله در سطحی بسیار عمیقتر صدق میکند.»
آدری پس از بیانِ این حرف، پیشدستی کردسیلندری و گفت: «اگر بهخاطرِ ناتوانیام در بیانِ این موضوعبودند نمیتوانید به من اعتماد کنید، حاضرم آن را بپذیرم.»
«فقط میتوانم عضوی عادی بمانمبیشتری و در ازای مشارکتهایم، منابعِکالسکه پژوهشیِ روانشناختیِ موجود را دریافت کنم.»
درلاو باکشید شنیدنِ اینتوضیحِ حرف لبخند زد.
«هر کسی رازهای خودش را دارد. این کاملاً طبیعی است.برانداز چیزی که باید بسنجم این است که آیا رازِ شمانفیس امنیتِ کلِ کیمیاگرانِ روان را به خطر میاندازد یا نه.»
نگاهِ عمیقی به آدری انداختدیده و گفت: «پس میتوانید بگوییدداشتند چطور با چنین موکلی آشنا شدید؟»
آدری حقیقتی را به زبان آورد که از آن راستتر نمیشد: «خاطرمکرد هست پیشتر گزارش داده بودم که قبل از پیوستن به کیمیاگرانِ روان، باظاهرش افرادی در محفلِ علومِ غریبه در ارتباط بودم و چند فرابشر را میشناختم.»
اما اینکه ترتیبِ منطقیتوضیحِ و واقعیِ ماجرا چهعابرانِ بود، بحثِ دیگری بود.
گذشته از این، مسئلهٔ «ناپدید شدنِ» هوین رامبیس که ریشه دردیده تحقیقاتِ فورس و شیو داشت، موضوعی بود که هیچیک از دوپوشیده طرف هرگز دربارهاش حرفی نزده بودند، اما بیشک از آن خبر داشتند.
درلاو دستانش را ازبرانداز روی میز عقب کشیدسیلندری و جلوی سینهاش قرار داد.
«مسئلهٔ دیگری هم هستتوضیحِ که میخواهم بپرسم: آخرین بارپیادهٔ کِی هوین رامبیس را دیدید؟»
آدری اندکی اخم کرد وبیشتری گفت: «خاطرم هست که پیشترکالسکه این را از من پرسیدهاند.»
پس از مرگِ هوین رامبیس، او بیدرنگ ارتباطش را با کیمیاگرانِ روان قطع نکرده بود. همچنانداشتند از طریقِ هیلبرت، استیون و اسکالانته ارتباطِ مشخصی با ردههای بالا داشت. تنها وقتی جنگ بهواقعاً بکلاند رسید متوجه شد که به دلایلِ مختلف نمیتواند با اعضای هستهٔ کیمیاگرانِ روان تماس بگیرد.
درلاو بامیل آرامش گفت: «بایددیده شخصاً تأییدش کنم.»
آدری آرام سر تکان داد و گفت: «آخرین بار هوین رامبیس را در عمارتِنمادِ ویکنت گلاینت دیدم. آن موقع، طبقِ دستورِ او، دو دوستِ فرابشرم را هیپنوتیزم کردم ودوردستها از آنها پرسیدم چرا دربارهٔ ویکنت استراتفورد تحقیق میکنند و طراحِ اصلیِ این ماجرا کیست.
در آن زمان، عضوِ شورا هوین رامبیس همان نزدیکیپیادهٔ بود تا مطمئن شود مشکلی در هیپنوتیزم پیش نمیآید.هوسِ پس از گرفتنِ پاسخ، بهسرعت آنجا را ترک کرد.
«پس از آنموجودی روز، دیگر هرگزچشمانی او را ندیدم.»
آدری حینِ پاسخ دادن، همچنان مراقبِ نفوذکلاهِ به جزیرهٔ ذهنش بود. با این حال،نفیس آنجا آرام بود و هیچ اتفاقی نیفتاد.
این موضوع باعثِ آسودگیِ آدری نشد. در عوض،عابرانِ او را محتاطتر کرد. حتی جرئت نمیکرد به هیچچیزآنها دربارهٔ آقای ابله و جهان گرمان اسپارو فکر کند.
تنها از یک چیز مطمئن بود: تاعوض زمانی که در معرضِ خطر قرار داشت،نمادِ آقای ابله بیشک از او محافظت میکرد.
درلاو آرام سرموجودی تکان داد: «دقیقاًچشمانی همان پاسخِ قبلیِ شماست.»
سپس به چشمانِ سبزِ آدری نگاه کرد و با صراحت گفت: «نمیتوانم باتیره روشهای علومِ غریبه منشأ ویژگیِ فرابشریِ درونِ بدنتان را ردیابی کنم. این یعنیواقعاً پشتِ کسی که آن را در اختیارتان گذاشته، موجودی فراتر از تصور قرار دارد.»
آدری اندکی اما محکم سربیشتری تکان داد و نشان دادکالسکه که با ارزیابیاش موافق است.
درلاو نگاهش را گرفت و با آرامش گفت: «نمیتوانم مجبورتان کنم که با فرابشرانِ دیگر همکاری یا معامله نکنید.حیوانی این کار غیرمنطقی است. فقط امیدوارم قول بدهید که هیچچیز دربارهٔ کیمیاگرانِ روان به کسی نگویید. دستکم، وقتی میخواهیدگربههایی مأموریتهای خاصی را به دیگران بسپارید، باید آنها را در پوششی قرار دهید و رازها را پنهان نگه دارید.»
آدری بیدرنگ پاسخ داد: «قول میدهم بهلبریز هیچ موجودِ زندهای که صلاحیتِ دانستنِ مسائلِسیلندری مربوط به کیمیاگرانِ روان را ندارد، چیزی نگویم.»
او پیشقدم شد و این مفهوم راکلاهِ تا حدِ «موجودِ زنده» بسط داد تانفیس هرگونه راهِ گریز در قولش را ببندد.
بهمحضِ اینکه صحبتش تمامتوضیحِ شد، حس کرد افکارشعابرانِ از جزیرهٔ ذهنش بالا میآیند.
این افکار در هم تنیده شدند و بهعابرانِ تورِ وهمآلودی بدل گشتند که به درونِ جزیرهٔمتناظری ذهنِ آدری رسوخ کرد و به ناخودآگاهش تبدیل شد.
از آنجا که این «تورِ محدودکننده» از نیروی روحیِ خودِ آدری نشئت میگرفت، حتی اگر بهداشتند یک فرشته هم تبدیل میشد، قادر به برداشتنش نبود. در مواجهه با غیرِاعضای کیمیاگرانِ روان یاواقعاً کسانی که صلاحیتِ دانستن دربارهشان را نداشتند، میل به صحبت دربارهٔ کیمیاگرانِ روان را از دست میداد.
و خودشمیل هم متوجهِبرانداز این موضوع نمیشد.
به جزیرهٔ روحیام نفوذ نکرد. فقط کلماتِ خودمعابرانِ باعث شد قولم به چیزی ملموس تبدیل شود... باآنها آنکه آدری نگران شده بود، چهرهاش چیزی بروز نمیداد.
البته کاملاً هم خودش را کنترلنداد نکرد، چرا که غافلگیر شدن در برابرِچیزی چنین ترفندهایی، واکنشِ غریزیِ یک دستکاریکننده بود.
بر همین اساس، شک کرد که یا مشکلی درجفتگیری این شهرِ موجود در قلب وجود دارد، یا اینکهبلند درلاو، رئیسِ کیمیاگرانِ روان، صرفاً در سطحِ یک قدیس نیست.
درلاو با دیدنِ اینکه آدری قولش را داد،سیلندری با رضایت به میزِ دراز اشاره کرد و گفت:بودند «از این پس، شما عضوِ شورای کیمیاگرانِ روان هستید.
«میتوانید یک نقابِهمینطور شخصیت را بهعنوانِ نامِعوض رمزِ خود انتخاب کنید.»
همزمان با صحبتِ او، هفت نقابِ سفیدِ مایل به خاکستری روی میزِکرد دراز ظاهر شد. نقابها تا حدی وهمآلود و بهشکلی غیرعادی سرد بودند.وقارِ پنج تای آنها روبهروی صندلیهای مربوطهشان قرار داشتند، گویی از پیش صاحبی داشتند.
درلاو توضیح داد: «دو نقابِ شخصیتِ باقیمانده،لبریز خشم و غرور هستند. اینها از کتابِسیلندری مقدسِ آفریدگار در دورانِ سوم گرفته شدهاند.»
آدری لحظهای فکر کرد و سپسمیشدند دستش را بهسوی نقابی دراز کردبلند که هیچ خشمی در آن نبود.
«غرور را انتخاب میکنم.»
درلاو نگاهیکشید به اوتوضیحِ انداخت و خندید.
«این همان انتخابی استسگسان که هوین رامبیس درمیل آن زمان کرده بود.»