چپتر 1405: در دورانِ مدرن (۳)
0در شرایطِ عادی، اگه معاونِ شرکتِچسبوند بغلی میاومد پیشم، هول نمیشدم. هرموهای چی باشه، من که زیردستش نیستم.
دختر هم نیستم. گرایشِ جنسیام هم کاملاً نرماله.موهای هر چقدر هم که خوشتیپ باشه، ربطی بهسیگاری من نداره. حتی یه کم هم حسودیم میشه.
اما الان، تازه یه بطری از یه نوشیدنیِ عجیب با منشأ نامعلوم خوردهام و تواناییهایموهای یه قاتل رو به دست آوردهام که همیشه خوابش رو میدیدم. حالا هر کی بهممردم نزدیک بشه، دستِ خودم نیست و مضطرب میشم، از ترسِ اینکه بقیه رازم رو بفهمن.
تو همین لحظه، مردِ موجوریه نقرهای جلوم میایسته و باپاکه لحنِ سردی میگه: «فندک داری؟»
آخه... این که طرزِ برخوردِ کسی نیست کهبیاختیار میخواد از یکی کمک بگیره. چرا جوری به آدمراستش نگاه میکنی انگار داری به یه شیء نگاه میکنی؟
تازه، بزرگترین سرگرمیِ جوونهای امروزیخیلی شببیداریه، نه سیگار کشیدن. چراچهرهٔ باید با خودم فندک داشته باشم؟
سرم رو تکون میدم: «نه.»
همزمان، تو دلم آه میکشم.
اگه همکارهای زنِ شرکتمون بفهمن که معاونِ خوشتیپِ شرکتِ بغلی سیگار میکشه، قطعاً تمامِچهرهٔ فانتزیهاشون به باد میره. ظاهر و جذبهٔ این معاون جوریه که آدم راحت باورشمیکنن میشه یه موجودِ جاودانه و پاکه. اصلاً نمیشه بهش وصلههایی مثل سیگار کشیدن چسبوند.
با این فکر،فکر بیاختیار و خیلیمیپرسم عادی میپرسم: «سیگار میکشید؟»
معاون که موهای بلندِ نقرهای و چهرهٔوصلههایی زیبایی داره، دستِ راستش رو بالا میارهمیکشید و سیگاری رو که بینِ انگشتهاشه نشون میده.
با لبخند جوابجذبهٔ میدم: «مردم فکرراحت میکنن شما سیگار نمیکشید.»
بهعنوانِ یه بردهٔ جامعه، طبیعیه که از معاونِ شرکتِ بغلی نترسم. با این حال، حفظِزیبایی یه رابطهٔ دوستانه تقریباً واجبه. هر چی باشه، آدم که خبر نداره کِی مجبور میشهنمیکشید شغلش رو عوض کنه و بشه زیردستِ اینا. یه دوستِ بیشتر یعنی یه راهِ درروی بیشتر.
البته، اگه این آقا بخواد تو همون شرکتِ بغلی بمونه،چهرهٔ من اصلاً به همچین چیزایی فکر نمیکنم. دلم نمیخواد برممیده تو یه شرکتِ عجیبوغریب که روزی هشتصد بار فقط شعار میدن.
اما خب، اگه حاضر باشن ماهی بیشتر از ۳۰ هزار یوان بهم حقوق بدن، به جرئت میگم همین امروز شرکتم رو عوض میکنم.سیگاری اینجا دنیای تجارته و اولین اصل اینه که با پول درنیفتی. بههرحال، تا وقتی که قانون رو زیر پا نذارم و جرمی مرتکبکِی نشم، شعار دادن چه ایرادی داره؟ اگه بابتِ هر بار شعار دادن ۱۰۰ یوان بهم بدن، میتونم اونقدر شعار بدم تا شرکت ورشکست بشه!
با شنیدنِ حرفم، به نظر میرسهراحت معاون برای لحظهای ساکت میشه و بعدبهش میگه: «یکی از دوستام بهم یاد داد.»
وقتی پای عادتهای بدی مثل سیگار کشیدن در میون باشه، کیه که از طریقِ دوستاش باهاش آشنا نشه؟بالا فقط یه عدهٔ کمی از پدر و مادرها هستن که بچههاشون رو به راهِ کج میکشن... درست همونحال موقع که دارم تو دلم تیکه میندازم، معاونِ شرکتِ بغلی با زبانِ ماندارینِ روانی میگه: «سالهاست که مرده.»
بیاختیار جواب میدم: «متأسفم.»
بعدش، برام عجیب میشه.
چرا داریظاهر این رومعاون به من میگی؟
این معاوننمیشه خیلی باهوشوصلههایی به نظر نمیرسه...
چون با هم آشناییِ خاصی نداریم، چند کلمهای تعارف تیکهپارهچهرهٔ میکنم و دیگه ادامه نمیدم. خیلی حسوحالِ گیر دادن ندارم.میده به راهرویی که به محلِ کارم ختم میشه اشاره میکنم.
«من یهجاودانه کارایی دارم کهنمیشه باید بهشون برسم.»
معاون بدونِ اینکه تغییری تو چهرهاش ایجاد بشه، سرجاودانه تکون میده. برمیگرده و به سمتِ پنجرهٔ کنارِ لابیِبیاختیار آسانسور میره، انگار داره به منظرهٔ بارونیِ پایین نگاه میکنه.
از لابیِ آسانسور بیرون میرم و بهفکر سمتِ راست میپیچم تو محلِ کارم وچهرهٔ به طرفِ دفتری میرم که بخشِ ما اونجاست.
همهشون رفتن؟ همهٔ چترها روخیلی هم بردن؟ چراغها رو روشن میکنمزیبایی و یه نگاهی به اتاق میندازم.
آره دیگه. وقتی ساعتِ کار تموم شد،وصلههایی بارون نمیاومد. من ده دقیقه دیرتر راهمیکشید افتادم و از شانسِ بدم گیرِ بارون افتادم...
با دیدنِ اینکهجذبهٔ هیچکس تو دفتر نیست،باورش فکرم به کار میافته.
اولش تو فکر این بودم که تو دفتر ویدیو تماشا کنم، رقصِ دخترخانمها رو توزیبایی محیطِ بسته ببینم و از پخشِ زندهٔ غذا خوردنِ بقیه ایده بگیرم تا بفهمم برای شامبهعنوانِ چی بخورم. اما الان خیلی بیقرارم و دلم میخواد تواناییهای مختلفِ یه قاتل رو امتحان کنم.
بین اونا، چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب میکنه «پرشِ ایمان»ـه، نه—«طلسمِ سقوطِمیاره پر». نه، اینم درست نیست. کی میدونه اسمش چیه. خلاصه، این توانایی رو میده کهطبیعیه موقتاً ساختارِ بدنم رو تغییر بدم و مثل یه پرِ سبک روی زمین فرود بیام.
این بدونِجاودانه شک سوررئالتریناصلاً تواناییِ قاتلهاست.
البته، اینم برام به همونجوریه اندازه مهمه که نزدیکبینیم درمانپاکه شده و بیناییِ فوقالعادهای پیدا کردم.
باید یه امتحانی بکنم...
عینکم رو میذارم توبیاختیار جیبم و میدوم سمتِموهای پنجرهٔ کناریِ دفترِ بزرگ.
رو به یه کوچهٔ کوچیکه. اونجا یه اتاقکِمثل زباله ساختن و معمولاً هیچکس از اونجا رد نمیشه،چهرهٔ چه برسه به الان که داره اینطوری بارون میباره.
ده طبقه، یه کوچهٔ خلوت. بهترین جاباورش واسه امتحان کردنِ پرشِ ایمانه. پنجره رووصلههایی باز میکنم و پایین رو نگاه میکنم.
تو این بارونِ شدید هیچمثل اثری از عابرِ پیاده نیست.میپرسم خیابونها دلگیر و تاریکن. همهجا تاریکه.
اتاقکِ زباله از طبقهٔ دهم اینقدرمیپرسم کوچیک به نظر میرسه که انگارداره میشه با یه دستِ کوچیک پوشوندش.
...
بیخیال.
واسه امتحانِ اولبهش بهتره یه جایچسبوند پایینتر پیدا کنم.
درست همون موقع کهبیاختیار یه لبخندِ خجالتزده و مؤدبانهبلندِ میزنم، صدایی از پشتم میشنوم.
«چه کار میکنید؟»
«...» جاظاهر میخورم ومعاون سریع برمیگردم.
بعد، رئیسم رو میبینم.
معلوم نیست کِی با یهخیلی دست تو جیبش اومده بودچهرهٔ تو دفترِ بزرگ. داره نگاهم میکنه.
سریع یه دلیل سرهم میکنم:
«...آقای هوانگ، دارم نگاهمیپرسم میکنم ببینم باران بندچهرهٔ آمده است یا نه.»
فامیلِ رئیسم هوانگ ومیکشه اسمِ کوچیکش تائوئه، یهباد مردِ خیلی خوشتیپ و امروزی.
در عینِ حال، آدمِ عجیبیه که تو هجدهسالگی پدر شده.جوریه دخترش همین امسال رفته دانشگاه. خودش تازه سیوشش سالشه و هنوزچسبوند داره با دخترا میپره. همیشه دوروبرِ مجریهای اخبار و بازیگرها میپلکه.
مدیرعامل هوانگ انگار بهمیره دلیلم شک نمیکنه. سرجوریه تکون میده و میگه:
«چتر نیاوردهاید؟»
هرچی بیشتر عمر میکنی، جوونتر میشی...راحت نگاهم میافته به موهای رئیس کهنمیشه بلوطی رنگشون کرده و صادقانه جواب میدم:
«چنین عادتی ندارم.»
مدیرعامل هوانگ دستشتمامِ رو بالا مییارهمیره و چونهاش رو میماله.
«چند چترِ اضافهباد در دفترم دارم.جذبهٔ بیایید و یکی بردارید.»
با لحنی محترمانه میپرسم:
«اینهمه آماده کردهاید؟»
هر چی باشه اونمیکشه حقوقم رو میده، تازهباد حقوقِ درستوحسابیای هم هست.
مدیرعامل هوانگقطعاً لبخند میزنهفانتزیهاشون و میگه:
«مالِ همان چند خانمی است کهمیپرسم پیشتر اینجا بودند. همانطور که میدانید، آنهاراستش همیشه دوست دارند با خودشان چتر بیاورند.»
میدونِ جنگِ خوشگذرونیهات رو تا دفتر هم کشوندی؟ مگه نمیگفتی بیشتر از هرمیپرسم چیزی میترسی دخترت از این قضیه بو ببره؟ مگه دخترت هر هفته نمییادنشون به دفترت سر بزنه؟ اول حسابی جا میخورم و بعد سر تکون میدم.
«بسیار خب.»
مدیرعامل هوانگ دیگهبهش چیزی نمیگه، برمیگردهچسبوند و میره سمتِ در.
طرزِ ایستادن و حالتِ بدنش یه حسِ عجیبی بهمبلندِ میده. مطمئنم اگه از این فرصت استفاده کنم و تمامِنشون زورم رو بزنم، قطعاً میتونم از پشت بهش خنجر بزنم.
این غریزهٔ یه قاتله؟ درست همون موقعوصلههایی که این فکر از سرم میگذره، میبینم مدیرعاملموهای هوانگ سر جاش میایسته و سرش رو برمیگردونه.
یعنی نیتِ بدمجذبهٔ رو حس کرد؟راحت بدنم خشک میشه.
مدیرعامل هوانگنمیشه انگار تو فکرهمثل که آروم میپرسه:
«لهجهتان چطور است؟»
بیخیال زمزمه میکنم:
«بد نیست.»
مدیرعامل هوانگ سر تکون میده.
«فردا صبح کمک کنید تا یکچسبوند مهمانِ ویژه را از فرودگاه بیاوریم. بهبلندِ آیِ پیر میگویم جزئیات را برایتان بفرستد.»
جرئت ندارم نه بگم:
«چشم.»
بعد ازبیاختیار اینکه قبولمیپرسم میکنم، میپرسم:
«آقای هوانگ،ظاهر این مهمانِمعاون ویژه خارجی است؟»
مدیرعامل هوانگ جوابِ مثبت میده:
«بله.»
با پیشفانتزیهاشون اومدنِ اینمیره بحث، بیاختیار میپرسم:
«آقای هوانگ، چرا اینقدر خارجی دوروبرمانبهش است؟ حتی مجبوریم در شرکت یکخیلی اسمِ خارجی برای خودمان انتخاب کنیم؟»
مدیرعامل هوانگ کمیجذبهٔ به عقب تکیهراحت میده و میگه:
«کلانشهرِ بینالمللی یعنی چه؟»
«یعنی همین.»