چپتر 1284: راهِ درروی محدودیت
0در عصرِ حاضرِ این جهان، باور به یک خدا امری رایج بود. تفاوت تنها در این بود که به کدام خدا باور داشتند. بنابراین، حتی اگر روی، پاشا وگذاشته همراهانشان معنای فرشتگان را در علومِ غریبه نمیفهمیدند، کموبیش افسانههایی دربارهٔ فرشتگان از کشیشان، اسقفها و بزرگانِ اطرافشان شنیده بودند. میدانستند که آنها خادمانِ خدایاناند و موجوداتِ قدرتمندی هستندنداشت که شایستگیِ آن را دارند که با ضمیرِ «وی» خطاب شوند. هر عملشان میتوانست معجزه بیافریند. آنان قطعاً چیزی نبودند که آدمهای عادی بتوانند خود را با آن قیاس کنند.
در دلِ این چهار فرابشر، فرشتگان در سطحی کاملاً متفاوت قرار داشتند؛ ارواحی مقدس از جهانی دیگر. در شرایطِ عادی، آنان در قلمروهای الهی میزیستند و بهواقعی جهانِ واقعی نزول نمیکردند. میشد بدونِ در نظر گرفتنِ معنایی که در واقعیت داشتند، با آنها همچون افسانههایی راستین برخورد کرد. درست مانندِ نبردهایی که در گذشتهامروز تجربه کرده بودند، هرچند گاهی با فرابشرانی روبهرو میشدند که ترس به جانشان میانداختند، مانندِ امروز، اما فرشته بودنِ آنها آخرین چیزی بود که به ذهنشان خطور میکرد.
این دوآدمهای اصلاً دربتوانند یک سطح نبودند!
اما امروز، یک «شعبدهبازِ» سرگردان و رازآلود بهدلِ آنها خبر داده بود که راهبرِ کلِ کلیسایمقدس خدای نبرد، فرشتهای است که روی زمین قدم میزند.
فیل و دیگران از صمیمِ قلب به این جنتلمنِ رازآلود که انواعواقسامِ کارهای شگفتانگیز را به نمایش گذاشته بود، باور داشتند. اول اینکه،قلب او آرزوهایشان را برآورده کرده و بهاندازهٔ کافی دوستانه رفتار کرده بود. دوم اینکه، باور نداشتند آنقدر شایستگی داشته باشند که در چنینفریبشان مسائلی فریبشان دهند. برای آنها، راهبرِ کل یک فرشته یا فرابشری بهطورِ غیرعادی قدرتمند بود. در اصل، هیچ تفاوتی میانِ این دو وجود نداشت.
واقعیتِ این جهان بسیار فراترآدمهای از تصوراتِ ماست... حرفهایی کهکنند پاشا اغلب میزد، از ذهنش گذشت.
روی ارتباطِآدمهای بیشتری میانِبتوانند مسائل پیدا کرد.
به یاد آورد بانویی که آقای شعبدهباز از هیچ احضارش کرده بود،کاملاً اشاره کرد که در تعقیبِ راهبرِ کلِ کلیسای خدای نبرد است. علاوهواقعی بر این، ظاهراً آنقدر شایستگی داشت که وحیِ الههٔ شبِ جاوید را ببیند.
تنها کسی که میتواند یک فرشته را تعقیب کند، احتمالاً فرشتهای دیگر است... با نمایشی کهاست آقای شعبدهباز در برابرِ آن بانو اجرا کرد، سطحِ او هم نمیتواند خیلی پایینتر باشد... رویآرزوهایشان شتابان نگاهش را از پشتِ کلاین گرفت و دیگر جرئت نکرد مستقیم به او نگاه کند.
به چپ و راست نگاه کرد و متوجه شدقیاس که فیل نیز به حدسِ مشابهی رسیده است. احساسِ پیچیدهایمقدس در چهرهٔ رنگپریدهاش که ناشی از خونریزی بود، پدیدار شد.
بیلز نفسش را حبسبتوانند کرد و تازه پس ازچهار چند ثانیه به حرف آمد.
«جای تعجب نیست کهبتوانند چنین تغییرِ غیرقابلِتوضیحی دردلِ بلتاین رخ داده است...»
کلاین بیآنکه نشانهای از اضطراب در او باشد، با لبخندیراهبرِ یادآوری کرد: «الان وقتِ احساساتی شدن دربارهٔ این موضوع نیست.فیل بیایید عجله کنیم و برویم. منعِ تردد بهزودی اجرا میشود.»
پاشا بهسرعت به تابلوی اعلاناتآدمهای نگاه کرد و محتوای آن رادلِ همچون داغی در ذهنش حک کرد.
«...از هشتِ شب تابتوانند هشتِ صبح. رفتوآمدِ آزادانه وچهار تجمع در خیابانها ممنوع است...»
بیاختیار پرسید: «کجا باید برویم؟»
تحتِ محدودیتهای دوگانهٔ منعِ تردد و قانونِرازآلود منعِ ورودِ غیرمجاز، به نظر میرسید تنهانبرد کاری که میتوانستند بکنند، انتظار برای مجازات بود.
کلاین لبخندی زد ونبودند گفت: «فقط رفتوآمد وخود تجمع در خیابانها ممنوع است.»
با گفتنِ این حرف، به دریچهٔقیاس فاضلابی در آن نزدیکی اشاره کردکاملاً که به مجاریِ فاضلاب راه داشت.
چشمانِ بیلز برق زد.
«بله، نگفته کهاصلاً نمیتوانیم از مجاریِسرگردان فاضلاب عبور کنیم!
«پیش از این وقتی منعِآدمهای تردد برقرار میشد، ولگردها در مجاریِدلِ فاضلاب یا ساختمانهای متروکه پنهان میشدند.»
روی و دیگران دیگر درنگ نکردند. بیدرنگ جلو رفتند وفرابشر با استفاده از برتریِ قدرتشان، دریچهٔ فاضلاب را هل دادندقلمروهای و باز کردند و به داخلِ مجاریِ فاضلاب پایین رفتند.
در تاریکیِ مطلق، با پدیدارخود شدنِ فانوسی در دستِ کلاین،فرابشر نورِ زردِ کمسویی روشن شد.
همانطور که به دنبالِ «شعبدهبازِ» رازآلودسرگردان میرفتند، فیل متفکرانه گفت: «بعد ازکلیسای این میتوانیم به یک هتل برویم.
«بیلز اهلِ همینجاست. به او حمله نمیکنند، پس میتواند اتاقی بگیرد. بعدچهار ما میتوانیم از پنجره بالا برویم و از بیرون وارد شویم. چونالهی از صاحبِ اتاق اجازه گرفتهایم، ورودِ غیرمجاز به حریمِ خصوصی محسوب نمیشود.
«در این صورت، میتوانیم تاخود سپیدهدم آنجا بمانیم و منتظرفرابشر بمانیم تا منعِ تردد تمام شود.»
کلاین که با فانوسی در دست جلوتر از آنها راهفرابشر میرفت، با لبخندی پاسخ داد: «ایدهٔ بسیار جالبی است، اماقلمروهای هدفِ ما این نیست که فقط تا سپیدهدم زنده بمانیم.»
روی سر تکان داد و گفت: «اگر هیچ کاری نکنیم وکلِ در هتل بمانیم، قوانین یکییکی بیشتر میشوند و آنقدر جزئیات پیداصمیمِ میکنند که مهمانان دیگر اجازهٔ ماندن در اتاقهای هتل را نخواهند داشت.»
کلاین بدنش را کمی چرخاند و به بیلز نگاه کرد: «در واقع، جالبترین نکتهٔ اینکاملاً پیشنهاد، پیدا کردنِ راهِ دررو برای محدودیتها نیست، بلکه چیزی را به یادم آورد. اومیشد بهعنوانِ یک فردِ بومی از بلتاین، در واقع هیچ تلاشی برای دستگیریِ ما غریبهها نکرد.»
به بیانِ دیگر،عادی او تحتتأثیرِ دستوراتِ کاغذِکنند زرد قرار نگرفته بود.
این... پاشا و دیگران همگی باقیاس احتیاط برگشتند و به بیلز نگاهکاملاً کردند؛ شکی آشکار در چهرههایشان نمایان بود.
بیلز نیز بااصلاً سردرگمی زمزمه کرد: «منرازآلود هم دلیلش را نمیدانم...»
کلاین همانطور که آرام در مجرای فاضلابِبتوانند نمور و بدبو قدم میزد، با لحنیسطحی عادی پرسید: «هنوز هم شهروندِ بلتاین هستید؟»
بیلز که پشتِعادی سرش میآمد، با کمیکنند اطمینان پاسخ داد: «البته.»
کلاین فکری کرد و گفت: «از یک طرف، شما شهروندِ بلتاین هستید. از طرفِ دیگر،ارواحی یک غریبهٔ استاندارد محسوب میشوید. دو تا از ویژگیهای شما با هم همپوشانی دارند و باعثِمعنایی تناقض میشوند. تحتِ آن دستور، نه به شما حمله میشود و نه عقلانیتتان تحتتأثیر قرار میگیرد.»
فیل با هیجان پرسید: «اگرشعبدهبازِ بتوانیم چنین "تناقضی" بسازیم، یعنیراهبرِ میتوانیم از محدودیتهای قوانین فرار کنیم؟»
پاشا سرشقطعاً را به نشانهٔآدمهای نفی تکان داد.
«اما ساختنِ چنین "تناقضی" بسیارخود سخت است. دستکم من اکنونفرابشر هیچ احتمالی به ذهنم نمیرسد...»
ناگهان مکث کرد و پس از کمی تردید گفت: «مهمترین مسئلهسطحی این است که ما از تابلوی اعلانات دوریم. نمیدانیم چه قوانینِمیزیستند دیگری در پی خواهد آمد. هیچ راهی برای دوری از آنها نداریم.»
وقتی چنین میشد،اصلاً دیگر جرئت نمیکردند دسترازآلود به هیچ کاری بزنند!
کلاین لبخند زد و گفت: «نگرانعادی نباشید. این آینه میتواند در دیدنِ محتوایفرابشر جدیدِ تابلوی اعلانات به ما کمک کند.»
او با خونسردی آینهٔ جادوییخود را که به کفِ دستِفرابشر چپش لغزیده بود، نشان داد.
پاشا آهِ آسودگی کشیدبتوانند و با کنجکاوی پرسید: «آیاچهار این جرمِ نگاهِ دزدکی نیست؟»
روی سطحِ آینهٔاصلاً نقرهای، کلماتی شبیه بهرازآلود خونِ چکان ظاهر شد:
«نحوهٔ نگاهِ من به تابلوی اعلانات،عادی مانندِ نگاه کردن به خورشید درچهار روز است. نیازی به نگاهِ دزدکی نیست.»
کلاین آینهٔ جادوییاش را پس کشید وکنند با لبخند افزود: «گذشته از این، این فقطارواحی یک شیء است. چطور میتواند مرتکبِ جرم شود؟»
واقعاً منطقی است...عادی بیلز و فیلقیاس بیاختیار سر تکان دادند.
پس از آنکه روی ماجرا را درک کرد، نفسش را بیرون داد و پرسید: «در مرحلهٔ بعد،زمین مهمترین کار پیدا کردنِ آن شیء است، اما هیچ سرنخی نداریم. بهعنوان یک کتاب، میتواند هر جاییبهاندازهٔ باشد. تنها کاری که میتوانیم بکنیم جستجوی وجببهوجبِ کلِ شهر است، اما مشخصاً وقتِ چنین کاری را نداریم.»
کلاین در حالی که صدای پژواکِ قدمها را در فاضلاب میشنید،دلِ با آسودگی پاسخ داد: «درست است، ما نمیدانیم ۰-۰۲ کجاست. حتیشرایطِ هیچ سرنخی هم نداریم، اما موجودی هست که پاسخ را بهروشنی میداند.»
قلبِ پاشا تکانی خورد.
«منظورتان همان راهبرِ کل است؟»
کلاین لبخندمیکرد زد وسطح سر تکان داد.
«۰-۰۲ یا در دستانِ "وی" است، یا "وی" آن را جاییدلِ پنهان کرده است. و یک "کتاب" مشخصاً نمیتواند خودش حرکت کند. اینقلمروهای چیزی نیست که قوانینِ فعلی بتوانند در رسیدن به آن کمکش کنند.»
بیلز بیاختیار پرسید:عادی «اما چطور آن راهبرِکنند کل را پیدا کنیم؟»
شاید چون آقای شعبدهبازِ جادوییخود در کنارش بود، از جستجو برایسطحی یافتنِ آن فرشتهٔ زمینگیر چندان نمیترسید.
کلاین با آرامش فانوس را نگه داشت و گفت:داده «تا زمانی که ۰-۰۲ به راهبرِ کل مصونیت ندهد،قدم "وی" نیز باید از قوانینِ روی تابلو پیروی کند.»
«"وی" در اصل اهلِ فیساک بوده است، پس بیشک شهروندِ بلتین نیست. "وی" نمیتواند از مزایای بومیان بهرهمندارواحی شود. به همین ترتیب، هرچند "وی" فرشتهای از جایی دیگر است و در معنای محدودِ کلمه یک خارجیهمچون محسوب نمیشود—چون اصلاً انسان نیست—اما "وی" نیز موردِ تعقیبِ شهروندان قرار خواهد گرفت. این را میتوان تأیید کرد.»
«خلاصه بگویم، آن راهبرِ کل باید منعِ رفتوآمد را رعایت کند و بیاجازه واردِ اقامتگاههای خصوصی نشود.جهانی "وی" نمیتواند در منطقهٔ عمومیای پنهان شود که شبها به روی عموم باز نیست. همزمان، بهعنوان یک فراری،برخورد "وی" احتمالاً همراهانی با ویژگیهای دوگانه مانند بیلز ندارد. به من بگویید، فکر میکنید "وی" کجا خواهد بود؟»
چشمانِ رویآدمهای چرخید وبتوانند چند پاسخ داد:
«فاضلاب، گورستان، کلیسایاصلاً جامع پیش ازسرگردان نیمهشب، ساختمانهای متروکه...»
پاشا یادآوری کرد: «شبها نمیتوان واردِعادی گورستان شد. ساختمانهای متروکه هم بهموجبِ حقوقِفرابشر مالکیت، متعلق به شخص یا گروهی هستند.»
کلاین با لحنی آسوده، گویی دربارهٔ مسئلهای پیشپاافتاده تصمیم میگرفت،فرابشر گفت: «بله. بهمحضِ اینکه فاضلاب محدود شود، برای جستجوی راهبرِقلمروهای کل یا انتظار برای "وی"، به کلیسای جامع خواهیم رفت.»
روی، فیل و دیگران ماتومبهوتخود ماندند. انتظار نداشتند بتوانند بهفرابشر این آسانی روی هدفشان قفل کنند.
تنها چند کلمه بحثسطح کافی بود تا مخفیگاهِخبر یک فرشته لو برود!
کلاین سرش را پایین آورد و به آینهٔ جادوییِ در دستش گفت: «با این حال، کلیساهای جامعِ متعددی در بلتین وجوددیگر دارد. برای صرفهجویی در زمان باید هماهنگ عمل کنیم. همچنین، کلیسای جامع ممکن است بتواند با تکیه بر سطحِ "وی" بهعنوان یکگذشته فرشته و قدرتهایش، بهزور در برابرِ مجازات مقاومت کند. آرودس، کلِ شهر را زیرِ نظر بگیر و به هرگونه ناهنجاری توجه کن.»
پس از دادنِ دستوراتش به آینه، کلاین بارِ دیگر بانوفرابشر آریانا را از مِهِ تاریخ بیرون کشید و از "وی" خواستالهی تا مسئولیتِ کلیساهای جامعِ کلیسای شبِ ابدی را بر عهده بگیرد.
پس از این کار، برگشت و به روی، پاشا و همراهانشان گفت: «اگر پس از همهٔ این کارها باز همقلمروهای نتوانیم راهبرِ کل را پیدا کنیم، یعنی "وی" یا بلتین را ترک کرده و ۰-۰۲ را برای حمله به دشمن جاتجربه گذاشته است، یا تا حدی کنترلِ ۰-۰۲ را به دست آورده است. خلاصه بگویم، فعلاً میتوانیم با روشِ حذف پیش برویم.»
روی و همراهانش هماهنگ سرشعبدهبازِ تکان دادند و به دنبالراهبرِ کردنِ کلاین در فاضلاب ادامه دادند.
پس از چندچیزی دقیقه، آینهٔ نقرهایِ باستانیبتوانند صحنهای را بازتاب داد:
روی تابلوی اعلانات،عادی تکهکاغذِ دیگری باقیاس قوانینِ جدید قرار داشت:
«...بهدلیلِ عملیاتِ نگهداریِ شهری، ازخود این پس هیچ موجودِ زندهایفرابشر حقِ ورود به فاضلاب را ندارد.»
کلاین در حالی که دستکشی از پوستِ انسان راداده بیرون میآورد، نامحسوس اخم کرد و زیرِ لب گفت:قدم «محتوا با سرعتی فزاینده در حالِ اضافه شدن است...»
بیدرنگ پس از آن، باآدمهای اشاره از پاشا و دیگرانکنند خواست تا دستهای یکدیگر را بگیرند.
سپس، شانهٔ یکی از آنها را گرفت ودلِ آنها را به بیرون از فاضلاب هدایت کردمقدس تا به نزدیکترین کلیسای جامعِ توفان «تلهپورت» کنند.
در این فرایند، آن چهار فرابشر ابتدا دیدند که موشها و سوسکهای فاضلابمتفاوت یکی پس از دیگری به خود پیچیدند و مردند. پس از آن، مجذوبِ عالمِمیشد ارواحِ عجیب و انتزاعی شدند، گویی در سطحِ روانی دچارِ نوعی پالایش شده بودند.