چپتر 1342: همزمان
0در آن لحظه، آدری حتی به شک افتاد که «ترتیبِ سرنوشت» برای این نبوده که او برای تحقیق دربارهٔ رسومِ اژدهاپرستی به هارتلارخ برود. بلکه برای این بوده که متوجهنزول شود مشکلی وجود دارد و دچارِ کشمکشِ درونی شود. این امر وادارش کرد در حوالیِ هارتلارخ از یک شخصیتِ مجازی استفاده کند تا پنهانی و بیآنکه دو برادرش بفهند، آنان راافکارش به تغییرِ نظرشان سوق دهد. این کار ناگزیر باعث میشد آگاهیاش که پیوندِ ویژهای با لیوسید داشت، توسط اژدهای ذهن کشف شود و در نتیجه «وی» را به سوی خود بکشاند.
با وجود اینکه خودش بازیچهٔ این دسیسه شده بود، آدری بیاختیار غرقِ حیرت ودسیسه هیبت شد. باید اعتراف میکرد که برای رسیدن به چنین نتیجهای، طراحِ نقشه باید بهواکنشهای واکنشهای افرادِ مختلف اطمینانِ بینهایت بالایی میداشت. این فکر ترس را به اعماقِ جانش انداخت.
هرچه باشد، آدری بهعنوانِ یک دستکاریکنندهٔ ردهٔ ۴، حس کردهخودش بود روندِ ماجرا کاملاً مطابق با انتظاراتش پیش میرود. او بهمیکرد تمامِ خواستههایش رسیده بود و اصلاً به چیزی شک نکرده بود.
اژدهای ذهن بالهای عظیمش را جمعبکشاند کرد و از بالا به آدری کهبیاختیار ردایی آبی بر تن داشت، چشم دوخت.
«این هزارتوی رؤیایی است که از ذهنهای بسیاری شکل گرفته است. حتیجمع اگر کسی که تله را گذاشته شخصاً نزول کند، مدتی طول میکشدگرفته تا این اتاق را بیابد. گذشته از این، من هم زیاد نمیمانم.»
روشن بود که «وی» نگرانِ تلههاکشف بوده، اما باور داشته که برخیخودش مسائل ارزشِ خطر کردن را دارند.
(هزارتوی رؤیا... این قدرتِ فرابشریِ یه رؤیابافه، یا شاید قدرتیخودش که بعد از یه تغییرِ کیفی به دست میاد؟) آدریاعتراف افکارش را مهار کرد و با آرامش پرسید: «چه میخواهید بدانید؟»
اژدهای غولآسای خاکستریسفید با صداییخود طنینانداز گفت: «نامِ من آریهوگ است،شده یکی از سه اژدهای باستانیِ باقیمانده.»
(منظورش اینه که یکی از سه اژدهای بازمانده از دورانِ دومه،عظیمش و اژدهایانِ نادر و شناختهشده فقط نوادگانِ اژدهایانِ دورانِ خدایانِ باستانیبسیاری هستن؟) آدری آرام سر تکان داد و حرفِ «وی» را قطع نکرد.
پشتِ سرش دری چوبی قرار داشت که بدونِسوی هیچ تکیهگاهی در دشتی پوشیده از علفهای هرزِبود آبیتیره ایستاده بود و بسیار عجیب به نظر میرسید.
آریهوگ وقت را تلفکشف نکرد. پس از معرفیِ خوداینکه پرسید: «لیوسید را کجا یافتی؟»
آدری که از قبل آماده بود، با صراحت پاسخبازیچهٔ داد: «در کتابی به نامِ سفرنامهٔ گروزل. شایعات میگویند کهمیکرد این کتاب را شخصاً شاهِ اژدهایان، آنکولت، خلق کرده است.»
«گروزل...» روشن بود که آریهوگ پیش ازاصلاً این چنین نامی نشنیده است. پس ازردایی تکرارِ نام، پرسید: «چه جور کتابی است؟»
آدریِ موطلایی توضیحِ سادهای داد:
«کتابی است که دنیایی تقریباً واقعی در درونِ خود دارد. در عیندسیسه حال میتواند افرادی را که شرایطِ لازم را دارند، یا خونشان را بهطراحِ کتاب تقدیم میکنند، به درونِ خود بکشد تا در آن دنیا زندگی کنند.»
آریهوگ دو ثانیه ساکت ماند.
«آیا در دنیایمیرود آن کتاب دریایرسیده ناخودآگاهِ جمعی وجود دارد؟»
آدری با اطمینانِ کامل پاسخ داد: «بله.نتیجه شهرِ معجزات، لیوسید، که من دیدم، در اعماقِشده دریای ناخودآگاهِ جمعی در دنیای همان کتاب بود.»
نفسهای آریهوگ ناگهان سنگینتر شد.
«در آن لیوسید چه دیدی؟»
آدری به خاطر آورد وخواستههایش گفت: «شهری پر از ستونهای سرعظیمش به فلک کشیده و کاخهای باشکوه.
«علاوه بر این، واردِ اقامتگاهِ شاهِ اژدهایان هم شدهام.خود آن مکان باعث میشود افکارِ درونیِ هر موجودِ زندهای درحیرت محیطِ اطراف طنینانداز شود. من آنجا را «تالارِ حقیقت» مینامم.
«در انتهای تالارِ حقیقت، پشتِ تختِ شاهِ اژدهایان، دری برنزی، باستانی ودسیسه رازآلود قرار دارد. مطمئن نیستم چه چیزی پشتِ آن مهروموم شده است.نتیجهای خلاصه بگویم، بسیار خطرناک است و اصلاً جرئت نکردم به آن نزدیک شوم.»
آدری تماماً حقیقت را میگفت؛ فقط بهاینکه گمانهزنیهایی که آقای جهان، آقای ستاره وغرقِ خودش به آنها رسیده بودند اشارهای نکرد.
آریهوگ کاملاً ساکت شد. معلوم نبود «وی»اصلاً به چه میاندیشد، یا اینکه آیا داردردایی وضعیتِ کنونیِ لیوسید را تحلیل میکند یا نه.
در این حین، سرِ «وی» ذرهذرهکشف پایینتر میآمد، گویی میخواست از بالایخودش ستونی صد متری به زمین بیفتد.
درست زمانی که آدری از اینسوی صحنهٔ نسبتاً عجیب مضطرب شد ودسیسه میخواست سؤالی بپرسد، آریهوگ ناگهان سر برداشت.
مردمکهای عمودی و طلاییِ چشمانشخود سردتر شد و صدایش بارِدسیسه دیگر در برهوت طنین انداخت:
«لیوسید...»
با غرشِ خفیفِ رعد، چیزهایی که در تاریکیِ پشتِخود آریهوگ پنهان بودند به سرعت نمایان شدند. در آنغرقِ صحنه که رفتهرفته روشنتر میشد، خطوطِ کلیشان پدیدار گشت.
ستونهای سنگیِ عظیمی بودند که بیش از صد متر ارتفاعخودش داشتند. آنها یا بهتنهایی ایستاده بودند یا در کنارِ هماعتراف کاخهای باستانی و باشکوهِ متعددی را سرِ پا نگه میداشتند.
این ستونهای سنگی و کاخها که روی پایههایی جزیرهمانند بنادسیسه شده بودند، عمدتاً رنگی خاکستریسفید داشتند. این منظره دقیقاً همانرسیدن شهرِ معجزات، لیوسید، بود که آدری تازه توصیفش کرده بود.
نه، اینپیش احتمالاً خودِ شهرِخواستههایش معجزات، لیوسید، بود.
تازه آن زمان بود که آدری فهمیدنتیجه اژدهای ذهنِ باستانی، آریهوگ، بر فرازِ ضخیمتریندسیسه و بلندترین ستونِ سنگی چمباتمه زده است.
در این لحظه،ذهن توانست تغییرِ نامحسوسی راخود در آریهوگ احساس کند.
چشمانِ سبزش کمی به اطرافخود چرخید و صدای چرخیدنِ دستگیرهای فلزیشده از پشتِ سرش به گوش رسید.
«این...» آدری جلوی میل به چرخاندنِ ناگهانیِاصلاً سرش را گرفت. با احتیاط بدنش را بهآبی پهلو چرخاند و گذاشت نگاهش به کناری بیفتد.
درِ چوبیِ تک که تکیهگاهِ بیرونیاشکشف را از دست داده بود، بهآرامی بازبازیچهٔ شد و ظاهرِ مهمان را نمایان کرد:
خرگوشِ سفید و غولآساییکشف با گوشهای جنبان کهبکشاند روی دو پا راه میرفت.
فرازِ مِهِ خاکستری، در قصرِ باستانی، پیکری در مِهِ خاکستریمایلبهسفید پوشیده شدهبود بود. وی در جایگاهِ ابله در انتهای میزِ دراز و لکهدار نشستهنقشه بود و در سکوت ستارهٔ سرخرنگی را که نمایندهٔ عدالت بود تماشا میکرد.
...
بکلاند، محلهٔداشت غربی، شمارهٔاژدهای ۹ خیابانِ بلوتو.
هرچه وندل به پایانِ آن دو هفته نزدیکتربکشاند میشد، بیشتر از بیخوابی رنج میبرد. برای بهغرقِ خواب رفتن مجبور بود به دارو متوسل شود.
وقتی بیدار میشد هم بیقرار و بهشدت مضطرب بود. تمامِ اشتهایش رابود به غذا از دست داده بود و فقط خودش را مجبور میکردنقشه سه وعده غذایی را که همکارانش میفرستادند بخورد تا انرژیاش تأمین شود.
نمیدانست در روزِ دادگاه چه اتفاقیرسیده میافتد، و نمیدانست آیا تغییرِ بازگشتناپذیریجمع در بدنش رخ خواهد داد یا نه.
این نوع ترس ازاژدهای ناشناختهها اغلب باعث میشد احساسِخود خفگی کند. بهشدت شکنجهآور بود.
گاهی وندل حتی با خود فکرسوی میکرد که شاید مقاومت در برابرِدسیسه بازگشت به یوتوپیا انتخابِ عاقلانهای نباشد.
بر اساسِ تجربهٔ محدودش در آنجا، اگر مطیعانهخودش به یوتوپیا برمیگشت و در دادگاه شهادت میداد، احتمالِباید زیادی وجود داشت که بهسلامت آنجا را ترک کند.
دستکم تا این لحظه، وندل نشنیده بود کسی بهنکرده خاطرِ یوتوپیا بمیرد یا دیوانه شود. مردمِ آنجا، گذشتههزارتوی از اینکه کمی عجیبوغریب بودند، نسبتاً رفتارِ دوستانهای داشتند.
من فقط میخوام کمک کنم. اونا باید بهجای دشمنی،خود ازم ممنون باشن... هرچه بیشتر به این موضوع فکر میکرد،حیرت بیشتر حس میکرد که روبهرو شدن با خطر راحتتر است.
البته هیچ شکی به تواناییهای حفاظتیِ امآی۹ نداشت. اگراینکه این کار ممکن نبود، حس میکرد تنها گزینهاش اینهیبت است که به دیدارِ زودهنگام با سرورِ توفانها فکر کند.
پوف... وندل نفسش را بیرونخود داد و روی صندلیاش نشست. برایشده گذراندنِ وقت، با بیخیالی رمانی برداشت.
با این حال، کلافگیاش باعث میشد غرقاصلاً شدن در داستان برایش ناممکن شود. تندتند ورقآبی زد و در نهایت، کتاب را محکم بست.
چشمانش را بستتوسط و آماده شدکشف تا چرتی بزند.
در عالمِ گیجی، انگار وندل به یوتوپیا بازگشت واینکه به دادگاه رسید. اما نقشی که در آن قرارهیبت داشت، نه یک شاهد، بلکه یکی از تماشاچیان بود.
قاضی تشخیص داده بود که تریسی مدارکِ کافی برای اثباتِ ادعای دفاعِ مشروعبیاختیار ارائه نکرده است و او را به دادگاههای کیفری فرستاده بود. او اینافرادِ زن را دید که در عالمِ بهت اشک میریخت و لبخندش بهشدت رقتانگیز بود.
وندل از خواب پرید و دررسیده سکوت به چراغِ دیواریِ روبهرویش خیرهجمع ماند. مدتِ درازی بیحرکت همانجا نشست.
اگه مشکل یوتوپیاست و نه ساکنانِ یوتوپیا، پس دوری کردنِ من ممکنهخودش به قیمتِ جونِ یه زنِ بیچاره تموم بشه... وندل نگاهش را گرفت.رسیدن عزمش کمی متزلزل شده بود، اما نمیتوانست بر ترسِ درونِ قلبش غلبه کند.
دستهایش را روی میز گذاشت، برخاست وخود بهسوی در رفت. قصد داشت برای آرامبود کردنِ اعصابش در مقرّ امآی۹ قدمی بزند.
پس از خروج از اتاق و برداشتنِ چند قدمبازیچهٔ به جلو، وندل ناگهان صدای یکی از همکارانش را درمیکرد دفتر شنید که دربارهٔ پروندهٔ مربوط به یوتوپیا بحث میکرد.
«شنیدهاید؟ کسی که وارد یوتوپیا شده یک کالسکهچی بوده است. او تاجریجمع را از یوتوپیا به منطقهٔ اسکله رسانده و فقط با دو بارگرفته پیچیدن در یک چهارراه، خودش را در جایی ناآشنا پیدا کرده است.»
«باید به تمامِ کالسکهچیهای بکلاند هشدارکشف بدهیم. بله، بهتر است یوتوپیا را بهبازیچهٔ جاسوسها تشبیه کنیم تا متوجهِ قضیه بشوند.»
«نحوهٔ ورود وذهن خروج به یوتوپیاسوی واقعاً ترسناک است.»
«بله. گاهی حتی شکسوی میکنم که ورودیِ یوتوپیا ممکنبازیچهٔ است هر جایی ظاهر شود.»
«قطعاً محدودیتی برای این کار وجود دارد. آنقدرها هم کهبالهای ما تصور میکنیم قادرِ مطلق نیست... وگرنه ممکن بود فقطاست با رفتن به دستشویی خودم را در یوتوپیا پیدا کنم.»
«بر اساسِ الگوهای فعلیاژدهای که کشف کردهایم، این موضوعخود از نظر تئوری امکانپذیر است.»
...
وقتی وندل این را شنید، رگهای روی پیشانیاش شروعبازیچهٔ به تپیدن کرد. ناگهان حس کرد حتی اگر دراعتراف مقرّ امآی۹ هم باشد، آنقدرها در امان نخواهد بود.
مگه اینکه یه نیمهخدا تمامِ مدت مراقبم باشه، وگرنه خیلی سخته که از سرنوشتِ بازگشت به یوتوپیا فرار کنم. شاید بعد از اینکه دستهام رو شستمکسی و درِ دستشویی رو باز کردم، ببینم بیرون هتلِ زنبقهاست... نه، نیمهخدایانِ عادی هم ممکنه نتونن جلوی چنین چیزی رو بگیرن. به نظر نمیرسه این کاریقدرتِ باشه که آدمها بتونن انجامش بدن. این دیگه خیلی به کارِ یه ایزد نزدیکه... وندل در دم وحشت کرد و نتوانست ترسِ درونِ قلبش را سرکوب کند.
به اتاق بازگشتتوسط و احضاریهٔ دادگاهِکشف یوتوپیا را بیرون آورد.
بلافاصله پس از آن، وندل وارد دستشویی شد واینکه در حالی که سند را در دست داشت، باهیبت ترس زمزمه کرد: «من حاضرم برای شهادت به دادگاه بروم.
«من حاضرمکشف برای شهادتسوی به دادگاه بروم.
«...»
پس از چند بار تکرارِذهن این حرف، دست دراز کردبکشاند تا دستگیرهٔ درِ دستشویی را بگیرد.
در آن لحظه، کلاغِ سیاهی همچون شبح ازبکشاند دریچهٔ تهویه به داخل پرواز کرد و درغرقِ گوشهای از دستشویی نشست که هیچکس متوجهش نمیشد.
در ثانیهٔ بعد، وندل دستگیره رابکشاند چرخاند، در را به سمتِ خودبود کشید و درِ دستشویی را باز کرد.
آنجا دیگر اتاقخوابِمیرود آشنایش نبود، بلکهرسیده لابیِ ناآشنایی بود.