چپتر 1312: ماشینِ آرزوی تمامخودکار
0میدسیشایر، شهرِ لیمون.
جاسمین شالی دورِیاریاش صورتش پیچید وجراحات از آپارتمان بیرون رفت.
شنیده بود کارناوالِ سالانهٔ لیمونخانهٔ آغاز شده است، پس میخواستسوخته در میدانِ شهرداری به تماشایش برود.
سالِ گذشته به دلیلِ جنگ، کارناوال برگزار نشده بود. این موضوع جاسمین راغرق سخت سرخورده کرده بود. پس از آن، بزرگترین ضربهٔ زندگیاش را خورد. از آنپایان زمان به بعد، در خانه پنهان شد و دیگر جرئت نکرد پا بیرون بگذارد.
شاید چون مدتها در خانه حبس شده بود—خانهایقدم که بسیار دلگیر بود—جاسمین بهتازگی برای رفتن بهویترینِ خیابان بیتابی میکرد. میخواست مثلِ گذشتهها قدم بزند.
با چرخاندنِ نگاهش، تصویرِنمیکرد خود را در شیشهٔمیداد بزرگِ ویترینِ کنارِ خیابان دید.
پیکرش یکپارچه سیاه بود و هیچ رنگِ دیگری نداشت. پیراهنِ بلندش تا مچِ پاهایشاگر میرسید و تورِ کلاه نیمی از چهرهاش را میپوشاند. از زیرِ چشمان تا گردنش،بینیاش شالی چند دور پیچیده شده بود. هر دو دستش نیز در دستکشهایی بافتنی پنهان بود.
این تصویر باپیشین جاسمینِ شاد و سرزندهٔاصلیشان خاطراتش بهکلی تفاوت داشت.
در جنگِ پیشین، گلولهٔ توپی خانهٔ اصلیشان راقدم ویران کرده و باعثِ آتشسوزی شده بود. صورتشویترینِ سوخته و بدنش غرق در زخم شده بود.
اگر بخت یاریاش نمیکرد، جاسمین از شدتِ جراحاتمیداد جان میداد. اما با این حال، حس میکردتنها زندگیاش از همان لحظه به پایان رسیده است.
بینیاش سوخته و تنها دو سوراخِ سیاه از آن بر جا مانده بود.زخم ردهای بسیاری از آتش روی چهره، گردن و دستانش به چشم میخورد. اگرپایان در تاریکی قدم میزد، بهراحتی میشد او را با یک دیو اشتباه گرفت.
جاسمین یک چیز را بهروشنی به یاد میآورد: شبِ اولی که به این آپارتمان نقلمکاناگر کردند، پیش از خواب در حمامِ عمومی دستورویش را شسته بود. همینکه از در بیرونتنها آمد، جوانی را دید که به آن سمت میآمد. جوان هم او را دیده بود.
زیرِ نورِ ماهِ سرخ، چهرهٔ جوان از وحشتیقدم بیاندازه در هم رفت، گویی هر لحظه ممکن بودکنارِ از جا بپرد. برگشت و پا به فرار گذاشت.
سرانجام بر خودش مسلط شد وجراحات چند قدم به کناری رفت، بیآنکه جرئتپایان کند دوباره به چهرهٔ جاسمین نگاه بیندازد.
این اتفاق قلبِ شکنندهٔ جاسمین را در هم شکست. ازسوخته آن روز به بعد، دیگر هرگز از خانه بیرون نرفت. حتیمیداد اگر میخواست دستورویش را بشوید، تا پاسی از شب صبر میکرد.
از این بابت بسیار قدردانِ پدر و مادرش بود، چرا که آنها کلمهای به روی خود نیاوردند. آنها باشدتِ تکیه بر پساندازِ پیشین و کاری که بعدها پیدا کردند، تمامِ تلاششان را به کار بستند تا چرخِ زندگیگردن را بچرخانند و بهسختی خرجِ خانواده را تأمین کردند. نیازی نبود جاسمین برای کسبِ درآمد بیرون از خانه کار کند.
جاسمین پس از طیِبیتابی مسافتی، محلِ اصلیِ کارناوال رابزند دید: میدانِ شهرداریِ شهرِ لیمون.
دریایی از جمعیت به چشم میخورد و شورمیداد و نشاطِ جشن همهجا را فرا گرفته بود. اینسوراخِ فضای پرشور باعث شد جاسمین ناخودآگاه از حرکت بایستد.
جرئت نمیکرد نزدیکتر برود؛توپی میترسید کسی متوجهِ لباسِ عجیبشآتشسوزی شود یا شالش تصادفاً بیفتد.
پس از چند ثانیه تردید، سرانجام ایستاد.اصلیشان جای تمیزی کنارِ خیابان پیدا کرد و نشست.اگر سپس با دقت به میدانِ شهرداری خیره شد.
پس از گذشتِ مدتیبیتابی نامعلوم، جاسمین حضورِ شخصیقدم را در کنارش حس کرد.
مردِ جوانی بود با ردایشدتِ سیاه و بلند و کلاهیحال سیلندری. شبیهِ شعبدهبازانِ سیرک بود.
میدانِ شهرداری آنجاست... جاسمین میخواست این راویران به او یادآوری کند، اما پس ازاگر آنکه لبهایش چند بار لرزید، چیزی نگفت.
جرئت نمیکردجنگِ با کسیگلولهٔ حرف بزند.
با این حال، مردِ جوانمیکرد پیشقدم شد و بهسویش آمد. کلاهشنگاهش را برداشت و کمی تعظیم کرد.
«دوشیزه، میدانیدبخت این ماشیننمیکرد برای چیست؟»
ماشین؟ جاسمین ناخودآگاه سر بلندخانهٔ کرد و با گیجی نگاهِسوخته مردِ جوان را دنبال کرد.
زیرِ چراغِ خیابان، ماشینِ کوچکی شبیهِخانهٔ به یک کمد قرار داشت کهبدنش معلوم نبود کِی آنجا گذاشته شده است.
سطحش به رنگِ برنج بود و چند شیشهٔ شفاف،بزند چرخدنده و یاتاقان در آن تعبیه شده بود. قطعاتشدید بدونِ پوشش بودند و بسیار ابتدایی به نظر میرسید.
جاسمین نگاهش را گرفت وشدتِ سر تکان داد تا نشانحال دهد نمیداند آن ماشین چیست.
همزمان، با اینگلولهٔ کار بیمیلیاش رااصلیشان به گفتگو نشان داد.
مردِ جوان با لبخند گفت: «نامش "ماشینِ آرزوی تمامخودکار" است. اختراعِ خودم است.غرق میتواند بهطورِ خودکار آرزوی کسی را که با آن کار میکند، برآورده سازد.لحظه راستی، فراموش کردم خودم را معرفی کنم. من مرلین هرمس هستم، یک شعبدهبازِ دورهگرد.»
ماشینِ آرزوی تمامخودکار... جاسمین متوجهمیکرد شد که تکتکِ کلمات را میفهمد،نگاهش اما از ترکیبشان چیزی سر درنمیآورد.
کلاین که هویتِ مرلین هرمس را به خودمیداد گرفته بود، با لبخند گفت: «میتوانید امتحانش کنید.تنها برای شما که اولین کاربرش هستید، رایگان است.»
جاسمین سر تکانگلولهٔ داد و ازاصلیشان گفتگو امتناع کرد.
کلاین دستبردار نبود. به او نگاهخانهٔ کرد و گفت: «برای نمونه، میتوانیدبدنش آرزو کنید چهرهٔ پیشینتان به شما برگردد.»
این کلمات همچون پیکانی تیز بر قلبِگذشتهها جاسمین نشست. با وحشت از جا پرید وبزرگِ شتابان عقب رفت تا آنجا را ترک کند.
شک کرد کهیاریاش مرد چهرهٔ کنونیاشجراحات را دیده است.
کلاین در حالی که نگاهش از او عبور میکردآتشسوزی و به دوردست دوخته شده بود، با خونسردی گفت: «اگرجراحات امتحانش نکنید، از کجا میدانید آرزویتان برآورده نمیشود؟ رایگان است.»
جاسمین رفتهرفته سرعتشپیشین را کم کردخانهٔ و سرانجام ایستاد.
اگر میتوانست ظاهرِ اصلیاش را بازیابد،مثلِ حتی اگر مجبور میشد پولِ هنگفتی بپردازد،خود باز هم حاضر به این کار بود.
اما میدانست آرزویییاریاش که در دل داردجان با پول برآورده نمیشود.
لازم نیست چیزی بدم... یه امتحانِ مجانیه...ویران اگه واقعی باشه چی... افکارِ جاسمین متلاطم بودبخت و آهسته، گویی دیوی وسوسهاش کرده باشد، برگشت.
با صدایی گرفته پرسید: «واقعاً؟»
کلاین به ماشین اشاره کرد.
«من میتوانم ده متر عقب بروم وجان تنها کاری که شما باید بکنید اینرسیده است که آچارِ روی ماشین را بچرخانید.
«لازم نیستپیشین کلاه وتوپی شالگردنتان را درآورید.»
جملهٔ آخر جاسمین را بهتوپی حرکت واداشت؛ بهسرعت سر تکانآتشسوزی داد و گفت: «بسیار خوب.»
کمی بعد از آنکه مرلین تا فاصلهٔگذشتهها مشخصی عقب رفت، جاسمین به ماشین نزدیکتر شدبزرگِ و با احتیاط آچارِ روی «در» را گرفت.
او در واقع بسیار نگران بود که این بخشی از یک شوخی باشد که با کشیدنِ آچار، مثلاً آبردهای به رویش بپاشد. این اتفاقی بود که هر سال در طولِ کارناوال میافتاد. او و دوستانش هم بارها چنینمیآورد شوخیهایی با دیگران کرده بودند، اما در برابرِ آرزویی که ممکن بود برآورده شود، حس میکرد این خطری پذیرفتنی است.
حتی اگر ثابت میشد که برآورده شدنِویران آرزویش ناممکن است، باز هم میتوانست آناگر را به حسابِ تجربهاش در کارناوال بگذارد.
کلاین از فاصلهای نهچندانگلولهٔ دور یادآوری کرد: «یادتان نرودباعثِ پیش از چرخاندنش آرزو کنید.»
جاسمین افکارش را جمعبیتابی کرد و در دلقدم آرزویش را به زبان آورد.
«میخواهم بهبخت خودِ قبلیام پیششدتِ از سوختگی برگردم.»
با این حرف،گلولهٔ آچار را بااصلیشان اضطراب و انتظار چرخاند.
در ثانیهٔ بعد، «درِ» ماشینِ آرزوی تمامخودکاراصلیشان باز شد. عصایی چوبی و معمولی بیرونزخم آمد و ضربهٔ آرامی به پیشانیِ جاسمین زد.
چیزی که جاسمین متوجهش نشد،میکرد انگشترِ زرینِ یاقوتنشانی بود کهچرخاندنِ روی دستش ظاهر شده بود.
وقتی عصای چوبی به داخلِشدتِ ماشینِ آرزوی تمامخودکار پس کشیده شد،همان انگشترِ زرینِ یاقوتنشان هم ناپدید شد.
با چرخیدنِ چرخدندهها،گلولهٔ جاسمین دید که «درِ»ویران ماشین آهسته بسته میشود.
همین؟ باجنگِ بهت باگلولهٔ خود فکر کرد.
نه حسِ برآورده شدنِ آرزویش را تجربهگذشتهها کرد و نه کسی با او شوخیشیشهٔ کرده بود. همهچیز بسیار عجیب به نظر میرسید.
کلاین به عقب برگشت و مانندِ شاهدیجان بر یک رویدادِ جادویی، بهآرامی دست زدرسیده و گفت: «تبریک میگویم. آرزویتان برآورده شد.»
آرزوم برآورده شده... مگه میشه... درستاصلیشان وقتی این فکر از ذهنش گذشت،غرق ناگهان چیزی زیرِ شالگردنش حس کرد.
جایی که تنها دو سوراخِتوپی سیاه از آن باقی ماندهآتشسوزی بود، حالا بالا آمده بود!
جاسمین آهسته دستش را بالا آوردمثلِ و صورتش را لمس کرد وتصویرِ حضورِ بینیاش را بهوضوح حس کرد.
و کیفیتِ تنفسشیاریاش نیز این نکتهجراحات را ثابت میکرد.
ناگهان برگشت و پشتش را به مرلینویران هرمس کرد. به سمتِ مغازهای در کنارِ خیابانبخت رفت و نگاهش را به شیشهٔ ویترین دوخت.
سپس، شالگردنی راپیشین که صورتش راخانهٔ پوشانده بود، برداشت.
چشمانی که بزرگ نبودند، بینیای که چندانگذشتهها خوشفرم نبود و لبهایی که چندان پرشیشهٔ نبودند—چهرهٔ ککمکیِ دختری روی شیشه منعکس شد.
جاسمین بیاختیار دستش رانمیکرد بالا آورد و دهانشمیداد را پوشاند. چشمانش برق زد.
پس از چند ثانیه، دستش را بالا آوردباعثِ و صورتش را با آستینش پاک کرد. برگشت تانمیکرد به مرلین هرمس نگاه کند و گفت: «شما خدایید؟»
کلاین لبخندی زد و در حالی که به ماشینِ کنارش اشاره میکرد،بدنش گفت: «من فقط شعبدهبازی هستم که دوست دارد معجزه بیافریند. چیزی کهحال بیش از همه باید از آن تشکر کنید، آن است—ماشینِ آرزوی تمامخودکار.»
جاسمین که احساساتشخیابان برانگیخته شده بود،مثلِ بیاختیار تکرار کرد: «تمامخودکار...»
کلاین سر تکان داد و گفت:جراحات «بله، یک ماشینِ آرزوی تمامخودکار کهلحظه میتواند بدون هیچ کمکِ خارجی کار کند.
«میتوانید آن را مثلِ کنتورِ گاز در نظرباعثِ بگیرید. تا زمانی که سکهای در آن بیندازید، میتوانیدنمیکرد آرزویی را برآورده کنید، درست همانطور که گاز میگیرید.
«مراحلِ دقیقش بسیار ساده است.توپی ۱ پنی در آن بیندازید وسوخته پیش از چرخاندنِ آچار، آرزو کنید.
«یادتان باشد،رفتن فقط سه آرزومیکرد میتواند برآورده شود.»
کلاین در حینِ توضیح دادن، در دل خودش را مسخرهحال کرد: اگه یهروز از بدشانسی بمیرم و تبدیل به یه شیءِآتش مهرشده بشم، امیدوارم یه چیزی شبیهِ همین ماشینِ آرزوی تمامخودکار باشه.
پس از ترکِ پایتختِ میدسیشایر، شهرِ کنستانت، کلاینباعثِ روشِ برآورده کردنِ آرزوهای دیگران را تغییر دادیاریاش تا از بیحوصلگیِ بیش از حدِ خودش جلوگیری کند.
آدم باید یاد میگرفتگلولهٔ که در کارهای پیشپاافتادهویران به دنبالِ لذت بگردد.
چقدر معجزهآسا... جاسمینخیابان کلماتی برای توصیفِمثلِ احساسِ درونیاش پیدا نمیکرد.
احساساتِ پرشورِبخت او کمینمیکرد آرام گرفت.
جاسمین با تردید پرسید: «آیا... منظورماصلیشان این است که آیا این ماشینِغرق آرزوی تمامخودکار برای همیشه اینجا میماند؟»
کلاین لبخندجنگِ زد وگلولهٔ گفت: «نه.»
«ممکن است سه روز اینجامیکرد بماند، یا شاید هم کمتر.چرخاندنِ چهبسا با طلوعِ خورشید ناپدید شود.
«اما برای همیشه ناپدیدنمیکرد نمیشود. شاید روزی دوباره آناما را در گوشهٔ خیابان ببینید.»
ذهنِ جاسمین آشفته بود و نمیتوانست افکارش را مرتب کند.سوخته تنها کاری که میتوانست بکند این بود که در برابرِ ماشینمیداد تعظیم کند و با جدیت بگوید: «ممنونم، آقای ماشینِ آرزوی تمامخودکار.»
سپس، درجنگِ برابرِ کلاینگلولهٔ تعظیم کرد.
«ممنونم، آقای هرمس.»
بهمحضِ اینکه این را گفت، جاسمین کلماتی را کهاما مرلین هرمس تازه گفته بود، به یاد آورد. سرشار ازردهای انتظار، شگفتی و خجالت پرسید: «سه آرزو میتواند برآورده شود؟»
کلاین بیآنکه از این سؤال جااصلیشان بخورد، پاسخ داد: «بله، اما در آیندهزخم مجانی نخواهد بود. باید ۱ پنی بپردازید.»