---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1313: آرزوی سوم • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1313: آرزوی سوم

0

جاسمین هیجان‌زده،‌مانده​ اما همچنان‌سروکاری​ نگران بود.

«چه بهایی باید پرداخت؟»

از دیدِ او، یک بار‌تمامِ​ امتحانِ مجانی به این معنا‌سروکاری​ نبود که آرزوهای بعدی بهایی ندارند.

کلاین کلاهِ سیلندری‌اش‌افتاد​ را مرتب کرد‌می‌دوید​ و لبخند زد.

«پنی‌ای که پرداختید، همان بهاست. تغییرِ‌نداشت​ متناسبی هم که پس از برآورده‌شدنِ آرزویتان‌شدن​ باید تاب بیاورید، بخشی از این بهاست.»

جاسمین که حرفِ او را کاملاً نفهمیده بود،‌افتاد​ سر تکان داد. بی‌درنگ دست در جیب برد‌سلامتِ​ تا برای آرزویش چند پنیِ مسی بیرون بیاورد.

اما جیبش‌جیبش​ جز یک‌خالی​ دستمال، خالی بود.

در تمامِ این مدت‌هرچه​ که در خانه مانده بود،‌می‌شد​ هیچ سروکاری با پول نداشت.

برای رفتن از خانه تا میدانِ‌نداشت​ شهر نیز، به‌جای سوار شدن به‌سوار​ کالسکهٔ عمومیِ بی‌ریل، پیاده آمده بود.

جاسمین، هم آزرده و‌چرخید​ هم خجالت‌زده، پرسید: «مـ... من...‌هرچه​ می‌توانم اول به خانه بروم؟»

کلاین با لحنِ یک شعبده‌باز گفت: «البته، میلِ‌مانده​ خودتان است، اما نمی‌توانم تضمین کنم که ماشینِ آرزوی‌به‌جای​ تمام‌خودکار همیشه اینجا منتظرتان بماند. گاهی بسیار لجباز می‌شود.»

جاسمین پاسخِ کوتاهی داد، تشکر‌بیشتر​ کرد و چرخید و در جهتِ‌سلامتِ​ مخالفِ میدانِ شهر به دویدن افتاد.

هرچه بیشتر می‌دوید، بدنش سبک‌تر می‌شد. حس می‌کرد‌میدانِ​ به همان سلامتِ پیش از سوختگی‌اش بازگشته و دوباره‌پیاده​ به دختری نوجوان در اوجِ طراوت تبدیل شده است.

برای او، این‌تشکر​ صحنه‌ای بود که‌مخالفِ​ فقط در رؤیاها می‌دید.

البته به‌عنوانِ یک آدمِ عادی، پس از مدتی دویدن‌هیچ​ رفته‌رفته احساسِ خستگی کرد. چاره‌ای نداشت جز اینکه سرعتش‌سوار​ را کم کند و قدم‌زنان به راهش ادامه دهد.

نسیمِ خنکِ شبانگاهی می‌وزید و ستارگانِ درخشانی را نمایان می‌کرد که از میانِ ابرهای فرازِ آسمان سرک می‌کشیدند.‌اوجِ​ درختانِ کنارِ خیابان به‌آرامی تکان می‌خوردند و سایه‌های لرزانشان را بر زمین می‌پراکندند. همه‌چیز غرق در سکوت و زیبایی‌قدم‌زنان​ بود. جاسمین حس می‌کرد جسم و روانش آرام گرفته و تمامِ نگرانی‌هایش دود شده و به هوا رفته است.

از زمانِ مجروح‌شدنش، این نخستین‌پول​ باری بود که چنین حالِ خوشی‌به‌جای​ داشت. بی‌اختیار لبخندی بر لبانش نشست.

حدودِ پنج دقیقه راه‌چرخید​ رفته بود که ناگهان شنید‌هرچه​ کسی نامش را صدا می‌زند.

«اِ، جاسمین؟»

جاسمین سر چرخاند و‌هرچه​ چهره‌ای آشنا دید. همسایهٔ‌سبک‌تر​ پیشینش، خانمِ همیل بود.

جاسمین که شال به سر نداشت، با لبخندی‌میدانِ​ از تهِ دل گفت: «عصر بخیر، خانم همیل.‌بی‌ریل​ خیلی وقت است شما را ندیده‌ام. به کارناوال می‌روید؟»

خانمِ همیل زنی با موهای یکدست سفید بود. با‌هرچه​ دقت جاسمین را برانداز کرد و گفت: «از وقتی از‌بازگشته​ اینجا رفتید، ندیدمت. شنیدم در انفجارِ قبلی مجروح شده بودی؟»

جاسمین محکم سر تکان‌خالی​ داد و گفت: «بله،‌مانده​ اما حالا خوب شده‌ام.»

سپس پرسید:‌دویدن​ «جولی الان‌هرچه​ چطور است؟»

جولی دخترِ بزرگِ‌هیچ​ خانم همیل و هم‌بازیِ‌رفتن​ دورانِ کودکیِ او بود.

چهرهٔ خانمِ همیل‌تشکر​ در دم در هاله‌ای‌دویدن​ از اندوه فرو رفت.

«فیساکی‌ها کارهای شرم‌آوری‌دستمال​ با او کردند و‌خانه​ در نهایت هم مُرد...»

جاسمین جا خورد و‌هرچه​ درحالی‌که اندوهگین شده بود، تجربهٔ‌می‌شد​ خودش را به یاد آورد.

سربازی فیساکی به خانه‌شان یورش برده بود تا‌میدانِ​ کارهای شرم‌آوری با او بکند، اما با دیدنِ‌بی‌ریل​ چهرهٔ ازریخت‌افتاده‌اش، تنها لگدی حواله‌اش کرده و رفته بود.

جاسمین با اندوهی خالصانه، چهار بار در‌دویدن​ جهتِ عقربه‌های ساعت به سینه‌اش ضربه زد‌می‌شد​ و نشانِ ستارگان را رسم کرد: «جولیِ بیچاره.»

تازه پس از شنیدنِ سرنوشتِ‌تمامِ​ دوستش بود که فهمید چه‌بسا‌سروکاری​ خودش نسبتاً خوش‌شانس بوده است.

پس از خداحافظی‌افتاد​ با خانمِ همیل،‌می‌دوید​ پیاده به‌سوی آپارتمانش بازگشت.

وقتی به خانه رسید، حالش بسیار بهتر شده و‌شهر​ روحیه‌اش به حالتِ عادی بازگشته بود. بی‌صبرانه منتظر بود تا‌آزرده​ واکنشِ پدر و مادرش را هنگامِ دیدنِ چهرهٔ بهبودیافته‌اش ببیند.

احتمالاً دیگر درد را در اعماقِ قلبشان پنهان نمی‌کنند و تظاهر نمی‌کنند که اتفاقی نیفتاده است.‌سلامتِ​ قطعاً از شوق گریه می‌کنند و مرا در آغوش می‌کشند... جاسمین کلیدی را که همچون گردنبند‌آدمِ​ از گردنش آویزان بود در دست گرفت و غرق در همین افکار، در را باز کرد.

اتاق تاریک بود. نه‌خالی​ شمعی روشن بود و‌مانده​ نه چراغِ گازِ دیواری.

از تختِ اتاقِ بیرونی، صدای خروپفِ سبک‌بدنش​ و سنگینِ پدر و مادرش به گوش می‌رسید‌دوباره​ که تضادِ عجیبی با هیاهوی میدانِ شهر داشت.

خوابیده‌اند... بله، خیلی خسته شده‌اند... جاسمین آهسته در را بست‌نیز​ و به‌سوی تختِ پدر و مادرش رفت. در پرتوِ مهتابِ‌خجالت‌زده​ سرخی که از پنجره به داخل می‌تابید، نگاهی به آن‌ها انداخت.

موهای پدر خیلی سفید شده و چین‌وچروک‌هایش عمیق‌تر شده‌اند... مادر در خواب هم اخم کرده است.‌سلامتِ​ پوستِ صورتش پوسته پوسته، خشک و زبر شده... تازه در آن لحظه بود که جاسمین فهمید‌آدمِ​ مدت‌هاست با دقت به چهرهٔ پدر و مادرش نگاه نکرده است. خبر نداشت که این‌قدر پیر شده‌اند.

پیش از جنگ، پدرش حسابداری با درآمدِ نسبتاً خوب بود. آن‌قدر درآمد داشتند که بتوانند خانه‌ای دربست اجاره کنند و مادرش نیز نیازی به‌آمده​ کار کردن نداشته باشد و تمامِ وقتش را صرفِ رسیدگی به خانواده کند. اما اکنون، پدرش چاره‌ای نداشت جز اینکه در کارخانه‌های نساجی کار کند‌بسیار​ و به انواعِ کارهای طاقت‌فرسا تن بدهد. مادرِ جاسمین نیز ناچار شده بود خانه را رها کند و به کارگری در کارخانهٔ نساجی مشغول شود.

وضعِ سلامتیِ پدر روزبه‌روز بدتر می‌شود. مدام سرفه می‌کند، اما در آزمونِ سراسریِ کارمندانِ دولت قبول‌دختری​ شده است. وقتی نتایجِ مصاحبه اعلام شود، شغلِ آبرومندی پیدا خواهد کرد... مادر مدام گلایه می‌کند که‌چاره‌ای​ دردِ بازویش دارد بدتر می‌شود... جاسمین با دقت به پدر و مادرش خیره ماند و بیدارشان نکرد.

آرزوی دومش‌مانده​ را از پیش‌پول​ انتخاب کرده بود.

جاسمین پاورچین‌پاورچین واردِ اتاقِ اندرونی شد‌مخالفِ​ و چند پنیِ آخری را که در‌سبک‌تر​ قلکِ تقریباً خالی‌اش مانده بود، بیرون ریخت.

سپس از آپارتمان بیرون‌خالی​ رفت و سوارِ یک‌مانده​ کالسکهٔ عمومیِ بی‌ریل شد.

می‌ترسید اگر بیشتر از‌هرچه​ این معطل کند، ماشینِ‌سبک‌تر​ آرزوی تمام‌خودکار رفته باشد.

در آن ساعت مسافرانِ زیادی در کالسکهٔ عمومی حضور داشتند. بیشترشان برای شرکت در‌کالسکهٔ​ کارناوال می‌رفتند. جاسمین نگاهی به اطراف انداخت و دید هیچ صندلیِ خالی‌ای نمانده است،‌البته​ پس چاره‌ای نداشت جز اینکه دستگیره را بگیرد و در راهرو، لابه‌لای جمعیتِ فشرده بایستد.

ده دقیقه بعد،‌تشکر​ به ایستگاهش رسید و‌دویدن​ به آن خیابان پیچید.

وقتی ماشینِ برنجی‌رنگی که چند تکه شیشه در‌مانده​ آن تعبیه شده بود در برابرِ چشمانش پدیدار شد،‌به‌جای​ جاسمین بی‌صدا آهِ آسودگی کشید و به‌سرعت جلو رفت.

در این حین، نگاهی به‌بیشتر​ اطراف انداخت و شعبده‌بازی به‌می‌کرد​ نامِ مرلین هرمس را ندید.

جاسمین با گیجی زمزمه کرد:‌پول​ «واقعاً تمام‌خودکار است. نیازی نیست‌نیز​ او اینجا پیشِ من باشد؟»

وقت را تلف نکرد. یک‌جهتِ​ پنی بیرون آورد و آن‌بیشتر​ را داخلِ ماشینِ آرزوی تمام‌خودکار انداخت.

جاسمین آرزویش را به‌آرامی به زبان آورد: «آرزو می‌کنم‌هیچ​ پدر و مادرم دوباره سالم شوند. امیدوارم خانواده‌ام ثروتمند شود.»‌شدن​ چشمانش را بست و منتظر ماند تا معجزه رخ دهد.

ثانیه‌ای بعد، صدای تلنگی‌هرچه​ شنید، گویی سکه‌ای از ماشینِ‌می‌شد​ آرزوی تمام‌خودکار بیرون غلتیده بود.

جاسمین با بهت چشمانش را باز کرد و به‌شهر​ روبه‌رو نگریست، اما دید پنی‌ای که تازه درونِ ماشین‌آمده​ انداخته بود، روی سینیِ کوچکی کنارِ شکافِ سکه افتاده است.

یعنی این آرزو برآورده نمی‌شه؟ اِ،‌مخالفِ​ یه آرزو نمی‌تونه این‌قدر طولانی باشه؟‌بدنش​ آرزوی من در واقع دوتا آرزو بود...

جاسمین با توجه به تجربهٔ درمان‌شدنِ‌مدت​ سوختگی‌هایش، به اینکه مشکلی در ماشینِ‌نداشت​ آرزوی تمام‌خودکار وجود داشته باشد شکی نکرد.

با جدیت فکر کرد و پنی‌می‌دوید​ را درونِ شکافِ سکه چپاند. سپس سرش‌سوختگی‌اش​ را پایین انداخت و به‌آرامی آرزو کرد:

«امیدوارم پدر‌مانده​ و مادرم‌سروکاری​ دوباره سالم شوند.»

این بار، صدای‌تشکر​ تقهٔ نرمی از درونِ‌دویدن​ ماشینِ آرزوی تمام‌خودکار شنید.

تق!

با دیدنِ اینکه سکهٔ مسی درونِ ماشین ماند، جاسمین‌می‌شد​ فهمید که آرزویش برآورده شده است. بی‌صبرانه می‌خواست به‌اوجِ​ خانه برود و وضعیتِ پدر و مادرش را بررسی کند.

هیجانش را فروخورد‌هیچ​ و پنیِ دیگری‌نداشت​ داخلِ ماشین انداخت.

از ابتدا قصد داشت خانواده‌اش را ثروتمند کند، اما با به‌می‌دوید​ یاد آوردنِ اینکه پدرش در شهرِ لیمون عملاً کارمندِ دولت می‌شد‌نوجوان​ و درآمدِ خانواده‌اش تضمین شده بود، بی‌اختیار افکارِ دیگری به سرش زد.

وقتی ده‌ساله بود، دیگر می‌دانست که ظاهرِ زیبایی ندارد. نه اینکه اطرافیانش او را‌میدانِ​ خوار بشمارند و بگویند زشت است، اما در میانِ هم‌بازی‌هایش، دو دخترِ نسبتاً زیبا حضور‌اول​ داشتند. این موضوع باعث می‌شد با آن‌ها رفتارِ بهتری بشود و مهربانیِ دنیا را بیشتر

==================================================

📄 FILE: chapter_1314.txt

ناولها | novelha.net