چپتر 1313: آرزوی سوم
0جاسمین هیجانزده،مانده اما همچنانسروکاری نگران بود.
«چه بهایی باید پرداخت؟»
از دیدِ او، یک بارتمامِ امتحانِ مجانی به این معناسروکاری نبود که آرزوهای بعدی بهایی ندارند.
کلاین کلاهِ سیلندریاشافتاد را مرتب کردمیدوید و لبخند زد.
«پنیای که پرداختید، همان بهاست. تغییرِنداشت متناسبی هم که پس از برآوردهشدنِ آرزویتانشدن باید تاب بیاورید، بخشی از این بهاست.»
جاسمین که حرفِ او را کاملاً نفهمیده بود،افتاد سر تکان داد. بیدرنگ دست در جیب بردسلامتِ تا برای آرزویش چند پنیِ مسی بیرون بیاورد.
اما جیبشجیبش جز یکخالی دستمال، خالی بود.
در تمامِ این مدتهرچه که در خانه مانده بود،میشد هیچ سروکاری با پول نداشت.
برای رفتن از خانه تا میدانِنداشت شهر نیز، بهجای سوار شدن بهسوار کالسکهٔ عمومیِ بیریل، پیاده آمده بود.
جاسمین، هم آزرده وچرخید هم خجالتزده، پرسید: «مـ... من...هرچه میتوانم اول به خانه بروم؟»
کلاین با لحنِ یک شعبدهباز گفت: «البته، میلِمانده خودتان است، اما نمیتوانم تضمین کنم که ماشینِ آرزویبهجای تمامخودکار همیشه اینجا منتظرتان بماند. گاهی بسیار لجباز میشود.»
جاسمین پاسخِ کوتاهی داد، تشکربیشتر کرد و چرخید و در جهتِسلامتِ مخالفِ میدانِ شهر به دویدن افتاد.
هرچه بیشتر میدوید، بدنش سبکتر میشد. حس میکردمیدانِ به همان سلامتِ پیش از سوختگیاش بازگشته و دوبارهپیاده به دختری نوجوان در اوجِ طراوت تبدیل شده است.
برای او، اینتشکر صحنهای بود کهمخالفِ فقط در رؤیاها میدید.
البته بهعنوانِ یک آدمِ عادی، پس از مدتی دویدنهیچ رفتهرفته احساسِ خستگی کرد. چارهای نداشت جز اینکه سرعتشسوار را کم کند و قدمزنان به راهش ادامه دهد.
نسیمِ خنکِ شبانگاهی میوزید و ستارگانِ درخشانی را نمایان میکرد که از میانِ ابرهای فرازِ آسمان سرک میکشیدند.اوجِ درختانِ کنارِ خیابان بهآرامی تکان میخوردند و سایههای لرزانشان را بر زمین میپراکندند. همهچیز غرق در سکوت و زیباییقدمزنان بود. جاسمین حس میکرد جسم و روانش آرام گرفته و تمامِ نگرانیهایش دود شده و به هوا رفته است.
از زمانِ مجروحشدنش، این نخستینپول باری بود که چنین حالِ خوشیبهجای داشت. بیاختیار لبخندی بر لبانش نشست.
حدودِ پنج دقیقه راهچرخید رفته بود که ناگهان شنیدهرچه کسی نامش را صدا میزند.
«اِ، جاسمین؟»
جاسمین سر چرخاند وهرچه چهرهای آشنا دید. همسایهٔسبکتر پیشینش، خانمِ همیل بود.
جاسمین که شال به سر نداشت، با لبخندیمیدانِ از تهِ دل گفت: «عصر بخیر، خانم همیل.بیریل خیلی وقت است شما را ندیدهام. به کارناوال میروید؟»
خانمِ همیل زنی با موهای یکدست سفید بود. باهرچه دقت جاسمین را برانداز کرد و گفت: «از وقتی ازبازگشته اینجا رفتید، ندیدمت. شنیدم در انفجارِ قبلی مجروح شده بودی؟»
جاسمین محکم سر تکانخالی داد و گفت: «بله،مانده اما حالا خوب شدهام.»
سپس پرسید:دویدن «جولی الانهرچه چطور است؟»
جولی دخترِ بزرگِهیچ خانم همیل و همبازیِرفتن دورانِ کودکیِ او بود.
چهرهٔ خانمِ همیلتشکر در دم در هالهایدویدن از اندوه فرو رفت.
«فیساکیها کارهای شرمآوریدستمال با او کردند وخانه در نهایت هم مُرد...»
جاسمین جا خورد وهرچه درحالیکه اندوهگین شده بود، تجربهٔمیشد خودش را به یاد آورد.
سربازی فیساکی به خانهشان یورش برده بود تامیدانِ کارهای شرمآوری با او بکند، اما با دیدنِبیریل چهرهٔ ازریختافتادهاش، تنها لگدی حوالهاش کرده و رفته بود.
جاسمین با اندوهی خالصانه، چهار بار دردویدن جهتِ عقربههای ساعت به سینهاش ضربه زدمیشد و نشانِ ستارگان را رسم کرد: «جولیِ بیچاره.»
تازه پس از شنیدنِ سرنوشتِتمامِ دوستش بود که فهمید چهبساسروکاری خودش نسبتاً خوششانس بوده است.
پس از خداحافظیافتاد با خانمِ همیل،میدوید پیاده بهسوی آپارتمانش بازگشت.
وقتی به خانه رسید، حالش بسیار بهتر شده وشهر روحیهاش به حالتِ عادی بازگشته بود. بیصبرانه منتظر بود تاآزرده واکنشِ پدر و مادرش را هنگامِ دیدنِ چهرهٔ بهبودیافتهاش ببیند.
احتمالاً دیگر درد را در اعماقِ قلبشان پنهان نمیکنند و تظاهر نمیکنند که اتفاقی نیفتاده است.سلامتِ قطعاً از شوق گریه میکنند و مرا در آغوش میکشند... جاسمین کلیدی را که همچون گردنبندآدمِ از گردنش آویزان بود در دست گرفت و غرق در همین افکار، در را باز کرد.
اتاق تاریک بود. نهخالی شمعی روشن بود ومانده نه چراغِ گازِ دیواری.
از تختِ اتاقِ بیرونی، صدای خروپفِ سبکبدنش و سنگینِ پدر و مادرش به گوش میرسیددوباره که تضادِ عجیبی با هیاهوی میدانِ شهر داشت.
خوابیدهاند... بله، خیلی خسته شدهاند... جاسمین آهسته در را بستنیز و بهسوی تختِ پدر و مادرش رفت. در پرتوِ مهتابِخجالتزده سرخی که از پنجره به داخل میتابید، نگاهی به آنها انداخت.
موهای پدر خیلی سفید شده و چینوچروکهایش عمیقتر شدهاند... مادر در خواب هم اخم کرده است.سلامتِ پوستِ صورتش پوسته پوسته، خشک و زبر شده... تازه در آن لحظه بود که جاسمین فهمیدآدمِ مدتهاست با دقت به چهرهٔ پدر و مادرش نگاه نکرده است. خبر نداشت که اینقدر پیر شدهاند.
پیش از جنگ، پدرش حسابداری با درآمدِ نسبتاً خوب بود. آنقدر درآمد داشتند که بتوانند خانهای دربست اجاره کنند و مادرش نیز نیازی بهآمده کار کردن نداشته باشد و تمامِ وقتش را صرفِ رسیدگی به خانواده کند. اما اکنون، پدرش چارهای نداشت جز اینکه در کارخانههای نساجی کار کندبسیار و به انواعِ کارهای طاقتفرسا تن بدهد. مادرِ جاسمین نیز ناچار شده بود خانه را رها کند و به کارگری در کارخانهٔ نساجی مشغول شود.
وضعِ سلامتیِ پدر روزبهروز بدتر میشود. مدام سرفه میکند، اما در آزمونِ سراسریِ کارمندانِ دولت قبولدختری شده است. وقتی نتایجِ مصاحبه اعلام شود، شغلِ آبرومندی پیدا خواهد کرد... مادر مدام گلایه میکند کهچارهای دردِ بازویش دارد بدتر میشود... جاسمین با دقت به پدر و مادرش خیره ماند و بیدارشان نکرد.
آرزوی دومشمانده را از پیشپول انتخاب کرده بود.
جاسمین پاورچینپاورچین واردِ اتاقِ اندرونی شدمخالفِ و چند پنیِ آخری را که درسبکتر قلکِ تقریباً خالیاش مانده بود، بیرون ریخت.
سپس از آپارتمان بیرونخالی رفت و سوارِ یکمانده کالسکهٔ عمومیِ بیریل شد.
میترسید اگر بیشتر ازهرچه این معطل کند، ماشینِسبکتر آرزوی تمامخودکار رفته باشد.
در آن ساعت مسافرانِ زیادی در کالسکهٔ عمومی حضور داشتند. بیشترشان برای شرکت درکالسکهٔ کارناوال میرفتند. جاسمین نگاهی به اطراف انداخت و دید هیچ صندلیِ خالیای نمانده است،البته پس چارهای نداشت جز اینکه دستگیره را بگیرد و در راهرو، لابهلای جمعیتِ فشرده بایستد.
ده دقیقه بعد،تشکر به ایستگاهش رسید ودویدن به آن خیابان پیچید.
وقتی ماشینِ برنجیرنگی که چند تکه شیشه درمانده آن تعبیه شده بود در برابرِ چشمانش پدیدار شد،بهجای جاسمین بیصدا آهِ آسودگی کشید و بهسرعت جلو رفت.
در این حین، نگاهی بهبیشتر اطراف انداخت و شعبدهبازی بهمیکرد نامِ مرلین هرمس را ندید.
جاسمین با گیجی زمزمه کرد:پول «واقعاً تمامخودکار است. نیازی نیستنیز او اینجا پیشِ من باشد؟»
وقت را تلف نکرد. یکجهتِ پنی بیرون آورد و آنبیشتر را داخلِ ماشینِ آرزوی تمامخودکار انداخت.
جاسمین آرزویش را بهآرامی به زبان آورد: «آرزو میکنمهیچ پدر و مادرم دوباره سالم شوند. امیدوارم خانوادهام ثروتمند شود.»شدن چشمانش را بست و منتظر ماند تا معجزه رخ دهد.
ثانیهای بعد، صدای تلنگیهرچه شنید، گویی سکهای از ماشینِمیشد آرزوی تمامخودکار بیرون غلتیده بود.
جاسمین با بهت چشمانش را باز کرد و بهشهر روبهرو نگریست، اما دید پنیای که تازه درونِ ماشینآمده انداخته بود، روی سینیِ کوچکی کنارِ شکافِ سکه افتاده است.
یعنی این آرزو برآورده نمیشه؟ اِ،مخالفِ یه آرزو نمیتونه اینقدر طولانی باشه؟بدنش آرزوی من در واقع دوتا آرزو بود...
جاسمین با توجه به تجربهٔ درمانشدنِمدت سوختگیهایش، به اینکه مشکلی در ماشینِنداشت آرزوی تمامخودکار وجود داشته باشد شکی نکرد.
با جدیت فکر کرد و پنیمیدوید را درونِ شکافِ سکه چپاند. سپس سرشسوختگیاش را پایین انداخت و بهآرامی آرزو کرد:
«امیدوارم پدرمانده و مادرمسروکاری دوباره سالم شوند.»
این بار، صدایتشکر تقهٔ نرمی از درونِدویدن ماشینِ آرزوی تمامخودکار شنید.
تق!
با دیدنِ اینکه سکهٔ مسی درونِ ماشین ماند، جاسمینمیشد فهمید که آرزویش برآورده شده است. بیصبرانه میخواست بهاوجِ خانه برود و وضعیتِ پدر و مادرش را بررسی کند.
هیجانش را فروخوردهیچ و پنیِ دیگرینداشت داخلِ ماشین انداخت.
از ابتدا قصد داشت خانوادهاش را ثروتمند کند، اما با بهمیدوید یاد آوردنِ اینکه پدرش در شهرِ لیمون عملاً کارمندِ دولت میشدنوجوان و درآمدِ خانوادهاش تضمین شده بود، بیاختیار افکارِ دیگری به سرش زد.
وقتی دهساله بود، دیگر میدانست که ظاهرِ زیبایی ندارد. نه اینکه اطرافیانش او رامیدانِ خوار بشمارند و بگویند زشت است، اما در میانِ همبازیهایش، دو دخترِ نسبتاً زیبا حضوراول داشتند. این موضوع باعث میشد با آنها رفتارِ بهتری بشود و مهربانیِ دنیا را بیشتر
==================================================
📄 FILE: chapter_1314.txt