---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1272: بهار • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1272: بهار

0

پادشاه فضا-زمان، فانوس سرنوشت، تجسم قلعه سفیرا، حاکم دنیای ارواح، ارباب رازها... پس‌جدا​ منظور خدای خورشید باستان از «رازها» همون ارباب رازهاست... کلاین در حالی که‌اشاره​ حس می‌کرد ضربهٔ روحی در قلبش سنگین‌تر می‌شود، این القاب را بی‌صدا تکرار کرد.

بی‌درنگ سؤالی به ذهنش رسید و پیش از آنکه به حرف‌تقسیم​ بیاید، مکثی کرد و گفت: «تا جایی که من می‌دانم، مدت‌ها پیش‌بلکه​ از پایانِ تمدنِ پیشین، تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین حضور داشته است.»

پس از آنکه هفت نور نگاهی به هم انداختند، نورِ زرد ونیثان که لاغراندام بود و مانند دیگر موجوداتِ دنیای ارواح‌سفیروت​ پیکری نیمه‌شفاف داشت، آهی کشید و گفت: «ما از این موضوع خبر نداشتیم. وقتی تمدنِ پیشین به پایان رسید، با بیدار‌خودِ​ شدنِ قدیمی‌ترین، هفت نورِ پیشین از بین رفتند. ما نورهای خالصی بودیم که در دورانِ اول از دنیای ارواح متولد شدیم.

«با این حال، ما حدس‌هایی دربارهٔ ‹فرمانروای‌زرد​ بزرگِ فرازِ دنیای ارواح› داریم. شاید این‌پیکری​ حدس‌ها بتواند به پرسش‌های شما پاسخ دهد.»

کلاین به‌قالبِ​ خود آمد و‌گرفتند​ سراپا گوش شد.

نورِ زرد ونیثان ادامه داد: «ما گمان می‌کنیم که برخی از بزرگانِ قدیم که در دورانِ اول فعال بودند،‌ویژگی‌های​ خدایانِ خارجی بودند که مستقیماً به این سیاره جذب شده بودند. برخی از آن‌ها در قالبِ سفیروت جان گرفتند.‌هم‌گرایی​ به بیان دیگر، برخی از بزرگانِ قدیم معادلِ قدیمی‌ترین بودند—تجسم‌هایی از شخصیت‌های مختلفی که وی به آن‌ها تقسیم شده بود.

«هرچه جدا می‌شود قطعاً هم‌گرا خواهد شد، و هرچه هم‌گرا می‌شود قطعاً جدا خواهد شد. این توصیف تنها به ویژگی‌های بیوندر محدود نیست، بلکه‌بیان​ به خودِ قدیمی‌ترین نیز اشاره دارد. از آنجا که بیشترِ سفیروت و ویژگی‌ها از این وجودِ برتر نشأت می‌گیرند، تمایلی طبیعی برای هم‌گرایی در آن‌ها‌وجودِ​ وجود دارد. و قدیمی‌ترین تلفیقی از تمامِ تضادهای کیهان است. وقتی سفیروت و ویژگی‌ها گرد هم آیند، تقریباً به‌یقین دوباره از هم جدا خواهند شد.»

یعنی این اصل و ریشهٔ قانونِ هم‌گراییِ ویژگی‌های بیوندره؟ جینی یه خدای خارجیِ بدشانسه که‌نیمه‌شفاف​ جذبِ این دنیا شده فقط واسه اینکه گیرِ ارباب رازها بیفته؟ کلاین به‌آرامی سر تکان‌خالصی​ داد و میانِ حرفش نپرید. صبورانه منتظر ماند تا نورِ زرد حدس‌هایشان را در میان بگذارد.

ونیثان که ردایی لیمویی‌رنگ به تن داشت، نگاهی به کلاین انداخت و گفت: «شاید قدیمی‌ترین حتی در زمانِ خواب نیز تمایلی به جدایی‌بلکه​ داشته است. از این رو، ذهنِ وی به بخش‌های مختلفی تقسیم شد. وی از القابِ مختلفی استفاده کرد تا پنهانی در دنیای واقعی دخالت‌به‌یقین​ کند و برای جداییِ گریزناپذیری که قرار بود پس از بیدار شدنِ پیکرش رخ دهد، آماده شود. برای مثال، خدای قادر مطلق یا تیانزون...»

حدسِ منطقی‌ایه؛ می‌تونه خیلی از‌گرفتند​ ابهاماتم رو برطرف کنه... کلاین بی‌درنگ‌تقسیم​ احساس کرد ذهنش روشن شده است.

کمی سبک‌سنگین کرد و گفت: «به بیان دیگر، شما‌بزرگانِ​ باور دارید که ‹فرمانروای بزرگِ فرازِ دنیای ارواح› بخشی‌شده​ از قدیمی‌ترین بوده است. تا حدودی، وی معادلِ قدیمی‌ترین است؟»

نور نارنجی هیلاریون پاسخی مثبت داد و سپس برای دلداری به کلاین گفت: «بر اساسِ وضعیتِ کنونی، فرمانروای بزرگ نیز وضعیتی مشابهِ دیگر بخش‌های قدیمی‌ترین‌شدنِ​ دارد. اراده و قدرت‌های وی در گذرِ زمان رنگ باخته است. عالیجناب، صرف‌نظر از اینکه شما وی باشید یا نه، این موضوع مانع از آن نمی‌شود‌خود​ که تا حدودی مقاومت نشان دهید. آنچه از انسانیتتان باقی مانده است را حفظ کنید و با وی به تعادلی خاص برسید. هه‌هه، جدایی گریزناپذیر است.»

این دیگه چه جور‌جان​ دلداری دادنیه؟ کلاین بی‌اختیار‌بودند—تجسم‌هایی​ در دل طعنه زد.

سپس متوجهِ مشکلی شد:

از اونجایی که قدیمی‌ترین به بخش‌های مختلفی تجزیه شده،‌بزرگانِ​ نقشِ ذهنیِ درونِ بدنِ یه فراترِ توالی بالای مسیرِ‌شده​ مربوطه هم باید متعلق به بزرگانِ قدیمِ متفاوتی باشه.

اگه موجودِ اولیه‌ای که تو بدنِ خدای خورشیدِ باستان بیدار شد، همون‌دیگر​ خدای قادر مطلقی باشه که هفت نور توصیف کردن، پس وقتی نقشِ‌بیدار​ ذهنیِ موجودِ اولیه شروع به بلعیدنِ من کنه، اون کی می‌تونه باشه؟

پاسخِ این پرسش بسیار روشن بود.‌بیان​ کلاین بی‌آنکه نیازی به فکر کردن‌هرچه​ داشته باشد، می‌توانست جوابش را بدهد:

ارباب رازها، حاکم‌سفیروت​ دنیای ارواح، تیانزونِ‌بیان​ برکتِ آسمان و زمین!

به بیانِ دیگر، این‌طور نبود که تیانزونِ برکتِ آسمان و‌قدیم​ زمین، آن‌گونه که پیش‌تر می‌پنداشت، هیچ ردی از خود به جا‌سفیروت​ نگذاشته باشد. وی از قبل در بدنِ کلاین بیدار شده بود!

لعنت... تنِ کلاین یخ کرد. به شکلی‌زرد​ وصف‌ناپذیر همان چیزی را تجربه کرد که‌پیکری​ پیش‌تر خدای خورشیدِ باستان حس کرده بود.

در آن لحظه، به‌شدت نگران بود که روزی ناآگاهانه‌شخصیت‌های​ به شخصِ دیگری بدل شود و ارباب رازهای رستاخیزیافته،‌تنها​ یعنی تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین، جای او را بگیرد.

با این حال، بیداری تو این سطح شبیه همون چیزیه که بقیهٔ فرشته‌ها هم باهاش روبه‌رو شدن. اون‌قدرها هم که فکر می‌کردم قوی و غیرقابل‌مقاومت نیست... دلیلش اینه که من با خدای خورشیدِ باستان فرق دارم. من از همون اول با مقامِ یه فرشته به دنیا نیومدم، یا‌دوباره​ حتی کنترلِ یه تکینگی رو تو دست نداشتم. من قدم‌به‌قدم پیش رفتم و تونستم هضم رو تو مراحلِ مختلف کامل کنم؟ اگه این‌طوره، باید از اون مِهِ خاکستری‌سفید که «پرده» رو به سرزمین رها شده خدایان فرستاد ممنون باشم. شاید پای کمکِ یه وجودِ خاص، یا حتی چندتاشون‌آماده​ در میون باشه... آره، ولی بازم یه جای کار می‌لنگه. من همین الانش هم مالکِ قلعه سفیرا شدم. هیچ دلیلی نداره که فساد و آلودگیِ من دقیقاً مثل بقیهٔ فرشتگانِ توالی ۲ باشه... کلاین در خفا سر تکان داد. او این پرسش را با هفت نور در میان نگذاشت.

برای او، این یکی از رازهای اصلی‌اش‌می‌کنیم​ به شمار می‌رفت. قطعاً نمی‌توانست اجازه دهد‌خارجی​ موجوداتِ دیگر از وضعیتِ کنونی‌اش باخبر شوند.

دست راستش را بالا‌نگاهی​ آورد، جلوی دهانش گذاشت‌ونیثان​ و سرفهٔ آرامی کرد.

«تقریباً می‌فهمم.»

پس از گفتگو‌سفیروت​ با هفت نور، کلاین‌معادلِ​ برخاست و تعظیم کرد.

«از پاسخ‌هایتان سپاسگزارم.»

«باعث افتخار ما بود. باشد که جنابِ عالی هرچه‌لاغراندام​ زودتر به تختِ فرمانروای بزرگِ فرازِ عالمِ ارواح بازگردید.»‌کشید​ هفت نور هم‌زمان برخاستند و پاسخی گرم به او دادند.

نکنه دارن نفرینم می‌کنن؟ کلاین در حالی‌معادلِ​ که با احترام هفت نورِ خالص را‌قطعاً​ بدرقه می‌کرد، در دل با خودش شوخی کرد.

پس از آن، بار دیگر‌گرفتند​ «تلپورت» را فعال کرد و‌مختلفی​ به کوچه‌ای خلوت در بکلاند بازگشت.

کلاین کلاهِ سیلندری‌اش را‌ادامه​ روی سرش فشرد و‌برخی​ در خیابان قدم زد.

نخستین چیزی که توجهش را جلب‌نورِ​ کرد، انبوهِ انواع و اقسامِ مردم و‌موجوداتِ​ هیاهویی بود که موجی از گرما می‌ساخت.

برخی لباس‌های کتان به تن داشتند و در گروه‌های چهارنفره، درختانی را که به‌طور غیرعادی بلند بودند، با اره می‌بریدند. عده‌ای گروهی تشکیل داده بودند و‌اشاره​ مشغولِ تعمیرِ خیابان‌ها و خانه‌هایی بودند که آسیبِ چندانی ندیده بودند. برخی پایِ دِسی و چای یخِ شیرین در دست داشتند و شتابان از کنارش می‌گذشتند،‌ریشهٔ​ گویی برای رسیدن به محلِ کارشان عجله داشتند. شماری از آن‌ها سوار بر کالسکه‌های باربری که غذا، گوشت و سبزیجات حمل می‌کردند، هر یک به سویی می‌رفتند...

اگرچه بیشترِ این افراد لباس‌هایی ساده با وصله‌پینه‌های فراوان به تن داشتند و هنوز نشانه‌هایی‌هم‌گرا​ از بی‌حسی و درد در چهره‌شان به چشم می‌خورد، اما سرزندگیِ ساطع‌شده از وجودشان، در‌ویژگی‌ها​ برابرِ چشمانِ کلاین به نورِ امید گره می‌خورد. آن‌ها با سرسختی سرشار از زندگی بودند.

مانندِ سبزه‌هایی بودند که پس از‌گمان​ زمستانی سرد، تمامِ تلاششان را می‌کردند‌بودند​ تا سنگ‌ها را بشکافند و بیرون بیایند.

کلاین قدم‌هایش را کند‌نگاهی​ کرد و به این‌ونیثان​ صحنهٔ پرهیاهو خیره ماند.

با وجود اینکه فاجعهٔ مراحلِ پایانیِ جنگ را ندیده بود، اما از دوشیزه عدالت‌قطعاً​ و لئونارد چیزهای زیادی شنیده بود. افزون بر این، پیش‌تر در سرزمینِ متروکِ خدایان‌آنجا​ که تاریک‌تر و خفقان‌آورتر بود، سفر کرده بود. ناگزیر احساساتِ مهارناپذیری به او دست داد.

بهار از راه رسیده بود.

چهرهٔ کلاین رفته‌رفته‌گوش​ آرام شد و‌گمان​ گوشه‌های لبش بالا رفت.

او از خیابان‌ها و کوچه‌هایی که پس از جنگ‌لاغراندام​ بازسازی شده بودند گذشت و تمامِ مسیر را تا‌کشید​ کلیسای جامعِ سنت ساموئل در محلهٔ شمالی پیاده رفت.

میدان پر از چاله‌چوله بود. کارگران مشغولِ مرحلهٔ‌بودند—تجسم‌هایی​ اولِ پاک‌سازی بودند. دستهٔ کوچکی از کبوتران بازگشته‌خواهد​ و در این محوطهٔ روزگاری آشنا فرود آمده بودند.

کلاین به اطراف نگاه کرد اما هیچ دستفروشی ندید. تنها‌مختلفی​ کاری که از دستش برمی‌آمد این بود که از فرافکنی‌های‌بیوندر​ تاریخی به‌عنوانِ غذا استفاده کند و آن‌ها را روی زمین بپاشد.

با پروازِ کبوترها به آن سو، او از میدان‌بزرگانِ​ گذشت و واردِ کلیسایی شد که برجِ ناقوسش در‌شده​ حالِ تعمیر بود. در ردیفِ جلوی سالنِ نیایش نشست.

کلاین با نگاه به نشانِ مقدس که ماهِ سرخی احاطه‌شده‌بود​ با ستارگان بود، کلاهش را برداشت و دستانش را در‌خبر​ هم گره کرد. در این فضای آرام چشمانش را بست.

رفته‌رفته آرام شد‌سفیروت​ و حس کرد واقعاً‌معادلِ​ در حالِ نیایش است.

در این لحظه، لئونارد با موهای سیاهِ بسیار بلندتر و چشمانِ سبزِ تیره‌تر،‌جدا​ در حالی که پالتوی سیاه و دستکش‌های سرخ به تن داشت، از راهرو‌اشاره​ پایین آمد. نزدیکِ او شد، دو صندلی آن‌طرف‌تر نشست و شروع به نیایش کرد.

در سکوتِ مطلق، کلاین چشمانش را‌گمان​ باز کرد، برخاست، کلاهش را بر‌بودند​ سر گذاشت و از کنارِ لئونارد گذشت.

وقتی به در رسید،‌نگاهی​ لئونارد به‌آرامی بلند شد‌ونیثان​ و به دنبالش رفت.

طولی نکشید که یکی‌جان​ پس از دیگری به‌بودند—تجسم‌هایی​ گوشه‌ای از میدان رسیدند.

لئونارد به چند کبوترِ روی زمین نگاه کرد و انگار که با خودش‌جدا​ زمزمه می‌کرد، گفت: «من دیگر دستیارِ کشیشِ عالی‌رتبهٔ شاهین‌های شب هستم. دو روزِ دیگر‌دارد​ برای تحصیل و همچنین دریافتِ یک شیءِ مقدسِ متناسب، به کلیسای جامعِ مقدس برمی‌گردم.»

در مراحلِ پایانیِ جنگ، او‌داد​ در خطوطِ مقدم به ردهٔ‌قدیم​ ۴ دیده‌بانِ شب ارتقا یافته بود.

کلاین که کنارِ لئونارد ایستاده بود، بی‌آنکه سرش‌ونیثان​ را برگرداند و در حالی که به کبوترها‌داشت​ نگاه می‌کرد، گفت: «به نظر نمی‌رسد چندان خوشحال باشید.»

لئونارد با تمسخرِ خود خندید.

«من حق ندارم ناراحت باشم.

«فقط داشتم فکر می‌کردم که نبردِ خدایان چقدر زود تمام‌قدیم​ شد و نتیجه‌اش غیرمنتظره بود. آیا این بدان معناست که شکستِ‌سفیروت​ پیشین و سختی‌هایی که همه کشیدند، چیزی جز طعمه نبوده است؟»

کلاین احساساتش را پنهان نکرد: «تا پیش از امروز، من‌بود​ هم با شما هم‌عقیده بودم. من هم گیج و ناامید‌خبر​ بودم، اما حالا، کمی سردرگمم. این شاید... یک ضرورت بوده است.»

لئونارد دو ثانیه سکوت‌جان​ کرد و سپس به کبوتری‌شخصیت‌های​ که دورش می‌چرخید چشم دوخت.

«پیرمرد هم همین را گفت...»

بی‌آنکه منتظر بماند کلاین حرفِ‌داد​ دیگری بزند، سرش را برگرداند‌قدیم​ و نگاهی به همکارِ سابقش انداخت.

«شما فرشته شده‌اید؟»

پالز زوروآست به او گفته بود که‌معادلِ​ کاری که کلاین پیش‌تر انجام داده بود، شاید‌هم‌گرا​ برای آماده‌سازیِ ارتقایش به یک فرشته بوده است.

کلاین به‌آرامی سر تکان داد: «بله.‌بیان​ اما هیچ شکوه یا قدرتی در آن‌جدا​ نیست. تنها درد، نفرین و مسئولیت است.»

لئونارد بی‌اختیار پرسید: «چرا؟»

کلاین بی‌درنگ پاسخ نداد. به‌انداختند​ سایهٔ زیرِ پایش نگاه کرد و‌مانند​ چرخید تا از میدان خارج شود.

پس از چند قدم، پشت به لئونارد‌معادلِ​ کرد و با خودش زمزمه کرد: «هنوز‌قطعاً​ باید آن جمله را به یاد داشته باشید.

«ما نگهبانیم، اما در عینِ‌گرفتند​ حال مشتی بیچارهٔ فلک‌زده‌ایم که‌مختلفی​ مدام با تهدیدها و جنون می‌جنگیم.»

لئونارد جا خورد. پس از چند ثانیه، برگشت تا به کلاین نگاه کند،‌خدایانِ​ اما تنها چیزی که دید، پشتِ کلاین بود که داشت در گوشهٔ خیابان‌بودند—تجسم‌هایی​ ناپدید می‌شد. او یک کلاهِ سیلندریِ نیمه و پالتویی سیاه به تن داشت.

با صدای ویژژژ، کبوترهای‌نگاهی​ روی زمین به آسمانِ‌ونیثان​ آبیِ روشن پر کشیدند.

ناولها | novelha.net