---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1352: خادمِ رازها • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1352: خادمِ رازها

0

با ورودِ معجونِ خادمِ رازها به‌همان​ بدنش، کلاین بی‌درنگ حس کرد درونش‌نابود​ در حالِ تورم و انبساط است.

در یک چشم‌به‌هم‌زدن، درکش را از بدن و کرم‌های روحش از دست داد. درمانده‌خیمه‌شب‌بازیِ​ تماشا کرد که چگونه محو می‌شوند و با عالمِ ارواح، که با کلماتِ عادی و‌مهروموم​ عقلِ سلیم وصف‌ناپذیر بود، درمی‌آمیزند. گویی داشت به قطعاتِ انتزاعی و تصادفیِ اطلاعات تجزیه می‌شد.

در آن لحظه، کلاین‌حسِ​ تنها به‌سختی توانست هوشیاری‌تجربهٔ​ و خودآگاهی‌اش را حفظ کند.

به همین سادگی، «او» در عالمِ ارواح که پر از اشکالِ عجیب‌وغریب و بی‌شمار بود، شناور شد.‌بگیرد​ با از دست دادنِ تواناییِ حسِ بدن و ویژگی‌های فرابشری‌اش، شروع به تجربهٔ انواع افکار، اطلاعات، دانش،‌فشار​ نمادها و برچسب‌ها کرد. به‌کلی خود را باخت و در لبهٔ ادغام با عالمِ ارواح معلق ماند.

اگر این وضع ادامه می‌یافت، کلاین بی‌شک‌مفهومِ​ برای همیشه گم می‌شد، اما در همین لحظه،‌مدفون​ پیوندی میان عالمِ ارواح و هوشیاری‌اش برقرار شد.

آن مکان با شهری مطابقت داشت. مردمانش زندگیِ عادیِ خود را می‌کردند.‌ارواحِ​ نام‌ها، داستان‌ها و سرنوشت‌های خودشان را داشتند. سرنوشت‌هایشان در هم تنیده می‌شد‌کلیسای​ و اطلاعاتِ کاملی در عالمِ ارواح پدید می‌آورد که همان مفهومِ انتزاع بود.

این شهر سرانجام با‌حسِ​ فاجعه‌ای نابود و در‌تجربهٔ​ غبارِ تاریخ مدفون شد.

کلاین همچون مه پراکنده شد و چیزی نمانده بود با پیکرهٔ‌خیمه‌شب‌بازیِ​ عالمِ ارواح درآمیزد. به هدایتِ سرنوشت، با فرافکنیِ عالمِ ارواحِ عروسک‌های خیمه‌شب‌بازیِ‌امواج​ گوناگونِ یوتوپیا ادغام شد و توانست دوباره جسمِ فیزیکی به خود بگیرد.

...

بایام، در اعماقِ زیرزمینِ‌پراکنده​ کلیسای جامعِ امواج، در‌درآمیزد​ اتاقی که دیگر مهروموم نبود.

آلجر دستانش را‌تواناییِ​ دراز کرد و روی‌شروع​ درِ مقابلش فشار آورد.

سطحِ در آبی‌رنگ بود و‌درآمیزد​ نقش‌برجسته‌های رازآلود و عجیبِ بسیاری‌عروسک‌های​ از آن بیرون زده بود.

در نیمه‌باز بود و هیچ‌می‌آورد​ نوری پشتش به چشم نمی‌خورد. معلوم‌فاجعه‌ای​ نبود به کدام جهان راه دارد.

گویی تاریکی جانِ خودش را داشت.‌نمانده​ در این لحظه، جریانِ آبی بی‌صدا‌ارواحِ​ بیرون زد و محیطِ اطراف را فرسود.

بنگ!

آلجر به پاهایش فشار آورد؛‌درآمیزد​ زمین ترک خورد و گدازه‌ای‌عروسک‌های​ سرخ—که به سفیدی می‌زد—بیرون جهید.

این «فاجعه‌ای» بود که خودش‌می‌آورد​ خلق کرده بود. هدفش این بود‌فاجعه‌ای​ که جلوی پیشرویِ تاریکی را بگیرد.

با این حال، گدازهٔ‌پراکنده​ خروشان پس از ورود به‌هدایتِ​ تاریکی، بی‌هیچ ردی ناپدید شد.

تاریکی کمی عقب نشست‌حسِ​ و پیش از ادامه دادن‌انواع​ به فرسایش، ثانیه‌ای مکث کرد.

بوووم!

آلجر پی‌درپی توفان، بارانِ سیل‌آسا و‌همان​ بلایای رعدوبرق خلق کرد و بارها‌نابود​ و بارها راهِ تاریکی را سد کرد.

دروازهٔ لاجوردی را با هر‌چیزی​ دو دست محکم چسبید و‌سرنوشت​ اجازه نداد بیشتر باز شود.

اگر فقط با همین شیءِ مهرشدهٔ درجهٔ ۱ روبه‌رو بود، هیچ مشکلی برایش پیش‌به‌کلی​ نمی‌آمد. حتی توانِ آن را داشت که برای مهروموم کردنش تلاش کند، اما در‌همیشه​ آن لحظه، هنوز دو شیءِ به همان اندازه خطرناکِ دیگر نیز در اطرافش بودند.

این وضع مجبورش کرد با صدای بلند آواز بخواند. از ملودیِ مرگ‌گوناگونِ​ استفاده کرد تا بر محیطِ اطرافش تأثیر بگذارد و عملکردِ دیگر اشیاءِ‌اتاقی​ مهرشده را مختل کند. سپس، دیواری از آبِ آبی‌رنگِ دریا در کنارش ساخت.

با این حال، دیوار آرام‌آرام‌می‌آورد​ به رنگِ سفیدِ مایل به‌سرانجام​ خاکستری درمی‌آمد، گویی سنگ شده بود.

با این وجود، این‌پراکنده​ آشوب تسلیم نشد و به‌هدایتِ​ سوی بدنِ آلجر امتداد یافت.

حداکثر سی ثانیه می‌توانم دوام بیاورم. سرورِ توفان‌ها در تمامِ این‌دانش​ مدت هیچ پاسخی نداده است... این افکار در ذهنِ آلجر چرخید.‌این​ بی‌میلی و اکراهش را پس زد و بی‌درنگ تصمیمش را گرفت.

بی‌هیچ تردیدی، بی‌درنگ نشانِ دانه‌درآمیزد​ برفِ بلورین و شش‌ضلعی را‌عروسک‌های​ روی کفِ دستش برجسته کرد.

این نشان یادگارِ نخستین باری بود که در انجمنِ تاروت‌سرانجام​ شرکت کرد. می‌توانست جایگزینِ خواندنِ نامِ مقدس شود و به‌پیکرهٔ​ آقای ابله اجازه دهد نگاهِ وی به آنجا معطوف گردد.

...

جزیرهٔ کوهِ‌دادنِ​ آبی، درونِ‌حسِ​ جنگلِ بکر.

در دروازهٔ گوشت و خون، نورهای کروی فروریختند و در هم آمیختند تا تغییری کیفی را رقم‌بگیرد​ بزنند. گویی داشتند پیکری متشکل از مجموعه‌ای از دروازه‌ها می‌ساختند. این پیکر، موجِ خون‌رنگ را همچون ردایی بر‌آورد​ تن داشت و بدنش مدام تاب برمی‌داشت و دگرگون می‌شد و سیارات و مناطقِ گوناگون را بازتاب می‌داد.

در این لحظه، پرتوِ کورکننده‌ای از نورِ خورشید در‌شهر​ دلِ تاریکی درخشید. این پرتو از عالمِ اختری فرود‌چیزی​ آمد و هرچه را سرِ راهش بود، ذوب کرد.

افزون بر این پرتوِ خورشید، تاریکیِ درک‌ناپذیرِ شب‌درآمیزد​ نیز هجوم آورد تا آقای دروازه، بتل ابراهیم را‌دوباره​ که در پیِ ارتقا به ردهٔ ۰ بود، ببلعد.

زمینی که محراب روی آن قرار داشت، به‌شدت لرزید و شکافِ عظیمی در آن دهان باز‌باخت​ کرد. هدف از این شکاف، بلعیدنِ دروازهٔ گوشت و خون و بتل ابراهیم بود تا به اعماقِ‌برقرار​ هسته سقوط کنند و با دریای آشوب، که دربردارندهٔ همهٔ رنگ‌ها و احتمالاتِ ممکن بود، روبه‌رو شوند.

در پیِ آن، نوری تار از دلِ خلأ به‌ارواحِ​ بیرون تراوش کرد و جنگل را در بر گرفت‌بایام​ تا ساختارِ بنیادینِ درختان، گِل‌ولای و محراب را ترمیم کند.

در تنها شکافِ‌کاملی​ این نور، یک جفت‌مفهومِ​ چشمِ برنجی‌رنگ پدیدار شد.

چشمان به دروازهٔ گوشت و خون و‌پیکرهٔ​ بتل ابراهیم خیره ماندند، به این امید‌خیمه‌شب‌بازیِ​ که تصویرِ آن‌ها را در خود بازتاب دهند.

آقای دروازه غرشِ‌تواناییِ​ خفه‌ای سر داد و‌شروع​ ردای خون‌رنگش شعله‌ور شد.

ردا به موجِ پلیدی که پشتِ‌هدایتِ​ دروازهٔ گوشت و خون می‌خروشید، متصل‌گوناگونِ​ شد و تا مهتابِ سرخ امتداد یافت.

به‌محضِ تماس با مهتاب، آن شبِ درک‌ناپذیر و‌انتزاع​ نادیدنی خودبه‌خود متراکم شد. دست‌وپاهایش را دراز کرد،‌همچون​ سر برآورد و به زنی سایه‌وار بدل شد.

جانِ خودش را داشت‌پراکنده​ و صاحبش دیگر کنترلی‌درآمیزد​ بر هوشیاریِ آن نداشت.

بی‌هیچ استثنایی، نورِ کورکنندهٔ خورشید به مردِ جوانی با زرهِ آتشین بدل شد. زمینِ لرزان‌خود​ چشم درآورد و دهانش را بست. پرده‌ای که از نوری کم‌رنگ شکل گرفته بود، اجزای‌پیوندی​ چهره‌ای سهمگین را نمایان کرد. دورِ چشمانِ برنجی‌رنگ، مژه‌هایی روییدند و به بال بدل شدند.

این موانع و اختلالات به‌درآمیزد​ آشوب کشیده شدند و به آقای‌خیمه‌شب‌بازیِ​ دروازه فرصتی برای نفس کشیدن دادند.

وی با غنیمت شمردنِ‌پدید​ این فرصت، به آخرین‌انتزاع​ گامِ خداشدن وارد شد.

در آن لحظه، دروازهٔ گوشت و خون‌پیکرهٔ​ ناگهان فروریخت و پیکرِ آقای دروازه را پوشاند،‌گوناگونِ​ گویی وی را به شخصِ دیگری بدل می‌کرد.

...

به نظر می‌رسید پیکرِ کلاین به بی‌شمار آدم تجزیه‌ارواحِ​ می‌شود. آن‌ها علایق، شخصیت‌ها، اراده و سرنوشتِ خود را‌بایام​ داشتند. آن‌ها در شهرِ کوچکی به نامِ یوتوپیا زندگی می‌کردند.

این مردم به‌سرعت عمرِ کوتاهِ خود را سپری‌انتزاع​ کردند و زیرِ توفانِ سهمگین بیدار شدند. به‌همچون​ خود آمدند و فهمیدند هویتشان در اصل چیست.

جو مینگ‌روئی بود و همچنین کلاین‌نمانده​ مورتی. آن‌ها شرلوک موریارتی، گرمان اسپارو،‌ارواحِ​ دوین دانتس و مرلین هرمس نیز بودند.

یک چیز می‌توانست‌تواناییِ​ نام‌های بسیاری داشته باشد،‌شروع​ اما ماهیتش تغییر نمی‌کرد.

آن «مردم» سر بلند کردند‌درآمیزد​ و از شهرِ وهم‌آلود در‌عروسک‌های​ عالمِ ارواح، به بی‌نهایت چشم دوختند.

آن‌ها رشته‌های نازک و وهم‌آلودِ پیکرِ روح را‌انتزاع​ دیدند و نمادی را مشاهده کردند که از‌همچون​ چشمِ بی‌مردمک و خطوطِ تاحدی کج‌ومعوج تشکیل شده بود.

با آن نماد به‌عنوانِ هسته،‌چیزی​ پیکرِ کلاین در حالی که چشمانش‌فرافکنیِ​ را محکم بسته بود، شکل گرفت.

کرم‌های روح، ذراتی از ویژگی‌های فرابشری و بخش‌هایی از خودآگاهی‌اش،‌افکار​ از عالمِ ارواحِ منطبق بر منطقهٔ یوتوپیا به پرواز درآمدند‌ماند​ و به‌سوی پیکرِ اندک‌وهم‌آلودِ کلاین رفتند تا رفته‌رفته جسمیت یابد.

در این مرحله، هیچ مرزِ روشنی میانِ پیکرِ روح و‌عروسک‌های​ بدنِ فیزیکیِ کلاین وجود نداشت. آن دو هم یکی بودند‌زیرزمینِ​ و هم جدا، و در وضعیتی کاملاً ظریف قرار داشتند.

به‌عبارتِ دیگر، پیکرِ روح می‌توانست معادلِ بدنی از گوشت و خون باشد. بدنِ فیزیکی‌اش نیز می‌توانست با پیکرِ روحش‌نمانده​ در هم آمیزد. تا زمانی که کلاین می‌خواست، می‌توانست میانِ دو حالت جابه‌جا شود. البته، می‌توانست بدنِ فیزیکی‌اش را از‌امواج​ پیکرِ روحش جدا کند. همهٔ آن‌ها ویژگی‌های فردیِ خود را داشتند و می‌شد تنها با یک فکر درباره‌شان تصمیم گرفت.

دو ثانیه بعد، فرایندِ بازآرایی کامل شد. کلاین‌درآمیزد​ که در اعماقِ عالمِ ارواح شناور بود، چشمانش را‌دوباره​ باز کرد. مردمک‌هایش تاریک بودند و هیچ نوری نداشتند.

او دیگر به ردهٔ ۱‌ویژگی‌های​ ارتقا یافته و به یک‌افکار​ خادمِ رازها بدل شده بود.

بی‌هیچ صدایی، مِهی خاکستری‌سفید پشتِ سرش پدیدار شد. فرازِ مه،‌عروسک‌های​ قصری باستانی قرار داشت. درونِ قصر دروازه‌ای ایستاده بود که‌زیرزمینِ​ لکه‌های آبی‌متمایل‌به‌سیاه داشت و از بی‌شمار نورِ کروی شکل گرفته بود.

دروازهٔ نور کاملاً واضح در عالمِ ارواح پدیدار‌انتزاع​ شد. شبحی نسبتاً تار را از خود جدا‌همچون​ کرد و آن را بر پیکرِ کلاین انداخت.

با بدل شدنِ شبح به نمادی پیچیده، میانِ ابروانِ‌هدایتِ​ کلاین نقش بست. سراسرِ عالمِ ارواح و جهانِ واقعیِ بیرون،‌فیزیکی​ گویی با زلزله‌ای از دوردست روبه‌رو شده باشند، به‌آرامی لرزیدند.

در آن لحظه، با پدیدار شدنِ پی‌درپیِ ستارگانِ وهم‌آلود،‌انواع​ محیطِ اطرافِ کلاین تاریک شد. آن‌ها دروازهٔ عجیبِ نور‌ادغام​ را احاطه کردند، گویی می‌خواستند در هم گره بخورند.

در میانِ این ستارگانِ وهم‌آلود، دو‌هدایتِ​ ستارهٔ بزرگ‌تر روی هم افتادند و‌گوناگونِ​ با منطقه‌ای در جهانِ واقعی منطبق شدند.

ستاره‌های سوم، چهارم،‌کاملی​ پنجم و ششم در‌مفهومِ​ جای دیگری قرار داشتند.

کلاین از طریقِ این ستارگانِ وهم‌آلود، آقای دروازه و آمون را در جزیره‌ای خاص دید.‌گوناگونِ​ آنتیگونوس را در قصرِ ویرانِ درونِ جهانِ نهان دید، و زاراتول را که در جایی نامعلوم‌آلجر​ پنهان شده بود. پالز زوروآست را در بدنِ لئونارد و گرگِ اهریمنیِ تاریک کوتار را دید...

کلاین با کمکِ تغییراتِ ناشی از عمیق‌تر‌شروع​ شدنِ کنترلش بر قصرِ سفیرا، فرشتگان و شاهانِ‌خود​ فرشتگانِ منطبق بر سه مسیرِ رازها را یافت.

البته، چنین «تماشایی» تنها چند ثانیه دوام آورد. به‌محضِ اینکه آمون‌خیمه‌شب‌بازیِ​ و زاراتول واکنش نشان می‌دادند و از روشِ درست برای پنهان کردنِ‌امواج​ خود استفاده می‌کردند، کلاین دیگر نمی‌توانست روی بدنِ واقعیِ «آنان» قفل کند.

بی‌هیچ تردیدی، کلاین‌کاملی​ دستِ راستش را بالا‌مفهومِ​ آورد و بشکن زد.

عصای ستارگان که در ابتدا در قصرِ سفیرا قرار داشت، در کفِ دستش‌عروسک‌های​ پدیدار شده بود. او همچنین بخشی از کرم‌های روح را جدا کرد تا‌امواج​ واردِ قصرِ سفیرا شوند و از هرگونه ناهنجاری جلوگیری کنند و پاسخگوی مؤمنانش باشند.

پس از بدل شدن به خادمِ رازها، کنترلِ کلاین بر‌افکار​ قصرِ سفیرا عمیق‌تر شد و به او اجازه داد تا‌ماند​ هر زمان که بخواهد، اشیاء را از درونش بیرون بیاورد.

در ثانیهٔ بعد، با ناپدید شدنِ پیکرِ کلاین از‌ارواحِ​ عالمِ ارواح، جواهراتِ گوناگونِ روی عصای ستارگان روشن شدند. او‌اعماقِ​ فوراً به مردابی «پرسه زد» و در برابرِ زاراتول رسید.

زاراتولِ ریش‌سفید که ردا و کلاهی سیاه بر تن داشت، نترسید. وی از‌غبارِ​ قدرت‌های فرابشریِ خادمِ رازهایش استفاده کرد تا انواعِ ارتباطات را برقرار کند و در‌خیمه‌شب‌بازیِ​ همان حال، دستِ چپش را دراز کرد و در خلأِ پیشِ رو چنگ انداخت.

...

رفته‌رفته، بدنِ آلجر خاکستری‌سفید‌حسِ​ شد و چیزی نمانده‌تجربهٔ​ بود که سنگ شود.

نکند آقای ابله به‌خاطرِ کوتاهی‌ام در نظارت بر‌فرافکنیِ​ وردو، دیگر به من عنایتی ندارد؟ او اندکی‌فیزیکی​ اخم کرد، می‌خواست تسلیم شود، اما زیرِ زمین ماند.

در آن لحظه، مِهی‌پدید​ خاکستری‌سفید در برابرش پدیدار شد.‌شهر​ تمامِ اشیاءِ مهرشده ساکت شدند.

...

پس از آنکه دروازهٔ گوشت و خون‌شروع​ آقای دروازه، بتل ابراهیم را در بر‌به‌کلی​ گرفت، صدایی آشنا در گوشش طنین انداخت:

«می‌خواهی فاجعه‌چیزی​ را به‌پیکرهٔ​ جهانِ واقعی برگردانی؟»

حرکاتِ بتل‌اطلاعاتِ​ ابراهیم فوراً‌پدید​ کند شد.

«تسلیم شو. من راهی برای مقابله با آن‌درآمیزد​ دارم. می‌گذارم بخوابی و به آرامشی که می‌خواهی‌یوتوپیا​ برسی.» آن صدای آشنا دوباره به گوش رسید.

ناولها | novelha.net