چپتر 1400: زندگیِ روزمرهٔ یک آدمِ عادی (۶/۸)
0«وجودی عظیم...»
بهمحضِ اینکه بارتون این را ازکرد ورنال شنید، خاطراتی که در اعماقِآقای قلبش نهان بود، به بیرون هجوم آورد.
مهارِ ترس برایشنامه دشوار شد. ناخودآگاه چندبکنیم قدم به عقب برداشت.
در آن سفرِ باستانشناسی درنیامدید سالها پیش، همهٔ کابوسها بامِهِ توصیفاتی مشابه آغاز شده بود!
درست همانطور که بارتون میلرزید ونیامدید میخواست برگردد و پا به فرار بگذارد،کمرنگی معاونِ بخشِ انطباق، پاچکو دواین، سؤالی پرسید:
«حالا که ارادهٔ آن وجودِ عظیمکرد را حس کردهاید، چرا با پناهندگانِ دورانِمیآمدید چهارم که در تعقیبتان هستند کنار نیامدید؟»
نفسهای ورنال ناگهان سنگینترمینوشتید شد، گویی مِهِ سفیدِشنیدنِ کمرنگی از دهانش بیرون میزد.
صدایش هم بالاتر رفت.
«ایمانِ آنها با تمامِهستند وجودشان پذیرفته نشده بود.ناگهان هنوز هم تردیدهایی داشتند!»
با حرفهای ورنال، مِهِ سفیدِ کمرنگیکرد از خانهٔ نیمهمخروبه پخش شد که بویمیآمدید تندِ خون از آن به مشام میرسید.
بارتون ظاهراً چیزی دستگیرشمینوشتید شده بود، اما اصلاًشنیدنِ حوصلهٔ فکر کردن نداشت.
فقط میخواست از آنجا برودنیامدید و از خطری که هرمِهِ لحظه ممکن بود فوران کند، بگریزد.
با این حال، پاچکو نسبتاً آرام بود. به ورنال نگاه کرد وسفیدِ با لحنی گرم پرسید: «شما در تمامِ این مدت به دیدنِ آقاینشده بارتون میآمدید و به بنیاد نامه مینوشتید. میخواهید چه کمکی به شما بکنیم؟»
بارتون باحال شنیدنِ اینآرام حرف جا خورد.
اگر در موقعیتِ دیگری بودند، قطعاً بابکنیم خودش فکر میکرد که پاچکو دارد میپرسدبودند ورنال به چه نوع مشاورهٔ حقوقی نیاز دارد!
در چنین وضعیتی، مگر فقط دو راه پیشِ رو نداشتند؟ یا باید فرار میکردند وصدایش به پلیس خبر میدادند، یا سلاح میکشیدند و گلولهای به ورنال شلیک میکردند، و یا بابوی میلهای به سرش میکوبیدند... بارتون از شیوهٔ برخوردِ پاچکو با این مسئله کاملاً گیج شده بود.
ورنال، در حالی که مِهِ سفیدِ کمرنگی دورِ بینیاش میچرخید ومِهِ چشمانش با نوری خاکستری میدرخشید، هیچ مقاومتی در برابرِ این گفتگو نشانپذیرفته نداد. چهرهاش جدی شد و با لحنی باوقار پاسخ داد: «دو چیز:
«اول اینکه، این شیءآرام را به حومهٔ شهرگرم ببرید و عصر برگردید.»
ورنال حینِ صحبت، بطریِمینوشتید شیشهایِ باریک و بلندیشنیدنِ را به سمتشان انداخت.
بطریِ شیشهای بسیار محکم به نظرنفسهای میرسید. حتی وقتی روی زمین افتادکمرنگی و به سنگی خورد، هیچ آسیبی ندید.
درونش پر ازتعقیبتان مِهِ رنگپریده، رقیقنیامدید و تقریباً وهمآلودی بود.
در آن لحظه، بارتون بهخوبی حس کردلحنی که بدنِ معاونِ بخشِ انطباق کمی خشک شد،نامه گویی چیزِ غیرعادی و عجیبی حس کرده بود.
ورنال که توجهی به واکنشهایشان نداشت، ادامهبکنیم داد: «دوم اینکه، وقتی دنبالِ آثارِ باستانیبودند میگردید، کمک کنید اشیاءِ مشابهی پیدا کنم.»
با گفتنِ اینهستند حرف، تکهکاغذی بیروننفسهای آورد و بازش کرد.
تصویرِ چراغِ عجیبی روی کاغذ بود.نیامدید شبیه قمقمهٔ آبِ کوچکی بود کهسفیدِ فتیلهٔ شمعی از دهانهاش بیرون زده باشد.
پاچکو پس از دو ثانیه سکوت،کرد با صدایی آرام که با لحنِآقای قبلیاش فرق داشت، پاسخ داد: «...مشکلی نیست.»
«خوب است. هاها، فکر نمیکنید دیدارمان کاملاً تصادفیشنیدنِ بود؟» سپس ورنال کاغذ را به کناری انداختخودش و با پرشی بلند، روی ساختمانِ نیمهمخروبه پرید.
مثلِ بابونی چالاک بالا کشیدنیامدید و پرید، و بهسرعت ازمِهِ دیدِ بارتون و پاچکو ناپدید شد.
بارتون برگشت و بههستند معاونِ بخشِ انطباق نگاهناگهان کرد: «حالا باید چهکار کنیم...»
پیش از آنکه حرفش تمام شود،کرد ناگهان مکث کرد. متوجه شد که پاچکومیآمدید همانجا ایستاده و دارد بهسختی نفسنفس میزند.
افزون بر این، بدنِ پاچکو با خزِبکنیم سیاه و ضخیمی پوشیده شده بود. عضلاتشبودند متورم شد، چنانکه کتِ سیاهش به تنش چسبید.
...هیولا... هیولا... چشمانِ بارتونکنار گشاد شد، گویی میخواست ظاهرِگویی کنونیِ پاچکو را خوب ببیند.
در یک چشمبرهمزدن، حالتِ غیرعادیِ پاچکونیامدید از بین رفت. نفسِ بلندی بیرونسفیدِ داد و گفت: «همینجا منتظر میمانیم.»
بارتون به بطری و کاغذِنگاه روی زمین اشاره کرد ومدت پرسید: «...لازم است آنها را بردارید؟»
گوشههای لبِ پاچکونامه پرید و گفت: «شمابکنیم میتوانید آنها را بردارید.
«اما بعداًتعقیبتان باید ازکنار من فاصله بگیرید.»
بارتون بیاختیار پرسید:تعقیبتان «مِهِ درونِ آن بطریِنفسهای شیشهای رویتان تأثیر میگذارد؟»
پاچکو باز هم پاسخِ مستقیمی نداد:کرد «چیزهایی هست که حتی اگر دربارهشانآقای مطمئن نیستید، بهتر است نسنجیده سراغشان نروید.»
حرف زدن باهاش واقعاً خستهکنندهست... بارتونکمکی پس از کمی تأمل، چند قدم جلودیگری رفت و جلوی بطری و کاغذ ایستاد.
همین که خم شد تانیامدید آن دو شیء را بردارد،مِهِ ناگهان نورِ ضعیفی در چشمانش درخشید.
بلافاصله پس ازتعقیبتان آن، یک جفت چکمهنفسهای پیشِ چشمانش پدیدار شد.
نوکِ یکی از چکمهها رو به بالا برگشته بود.شما دیگری شبیه به چکمههای نوکگردی بود که این روزهاکمکی رواج داشت، گویی به دو آدمِ متفاوت تعلق داشتند.
دلِ بارتون فشرده شد.مینوشتید ناگهان بدنش را راستشنیدنِ کرد و به روبهرو نگریست.
بانویی روبهرویش ایستاده بود.
این بانو لباسی به تن داشت که میشد آن را دومِهِ پیراهنِ مجزا در نظر گرفت. یک نیمه پیچیده بود و نیمهٔوجودشان دیگر ساده. یک نیمه رنگارنگ بود و نیمهٔ دیگر کاملاً سیاه.
این پوششِ نامتقارن بیاختیار بارتون را به خشم آورد.شما دلش میخواست لباسهای زن را پاره کند و پیراهنیکمکی عادی و یک جفت چکمهٔ معمولی به او بدهد.
این تکانه هیچ نشانی از میلِ یک مرد بهحرف آزارِ زنان در خود نداشت. صرفاً ناشی از انزجاردارد و حسِ دافعهاش نسبت به چنین درکی از زیباییشناسی بود.
بارتون پس از تحملِکنار این حسِ ناخوشایند، نگاهشسنگینتر را به سرِ بانو دوخت.
چهرهای زیبا، پلِ بینیِ برجسته، لبانی پر وناگهان یک جفت چشمِ خاکستریِ تیره داشت که بهندرت دیدهبالاتر میشد. به نظر میرسید در دههٔ بیستِ زندگیاش باشد.
بارتون هیچ حیرتی حس نکرد.نگاه در عوض، احساس کرد کهمدت ظاهرِ بانو تا حدی عجیب است.
پس ازبنیاد چند ثانیه، سرانجاممیخواهید دلیلش را فهمید.
چهرهٔ بانو برخلافِ یک آدمِ واقعی،نفسهای عاری از هرگونه حالت بود. بیشترکمرنگی به یک مجسمهٔ مومی شباهت داشت.
پاچکو، معاونِ بخشِ انطباق که ظاهراًنیامدید بهکلی بهبود یافته بود، پیشقدم شدسفیدِ و گفت: «ورنال دیگر رفته است.»
نگاهِ بانو روینسبتاً بطری و کاغذِکرد در دستِ بارتون چرخید.
«از شمابنیاد میخواست چهمینوشتید کار کنید؟»
پاچکو با صراحت پاسخ داد و چنان رفتاری به خود گرفت که گویی هیچمیزد تمایلی به دشمنی با بانو ندارد: «این بطری را به حومهٔ شهر ببریم و تازهنیمهمخروبه هنگامِ غروب برگردیم. همچنین باید کمکش کنیم تا شیءِ رسمشده روی کاغذ را پیدا کند.»
بانو سر تکانتعقیبتان داد و گفت: «بطرینفسهای را به من بدهید.»
بهمحضِ اینکه حرفش تمام شد، بارتون گویی دستوری شنیدهشما باشد که سرپیچی از آن ناممکن بود، بیاختیار بطریِکمکی گردنباریکِ توی دستش را بهسوی طرفِ مقابل پرتاب کرد.
پاچکو از این فرصتمینوشتید استفاده کرد و پرسید: «شماحرف عضوی از خاندانِ تامارا هستید؟»
بانو بطری راهستند گرفت و بهنفسهای پایین نگاه کرد.
«انتظار نداشتمچهارم کسی ما راکنار به یاد بیاورد.»
پاچکو با لبخند پاسخ داد: «راستش را بخواهید، ازشما پایانِ دورانِ چهارم تا کنون، همیشه اعضای فعالی ازکمکی خاندانِ تامارا وجود داشتهاند، اما شمارشان بسیار اندک است.
«آیا نامِبنیاد فرقهٔ تئوسوفیمینوشتید را شنیدهاید؟»
بانو پیش از آنکه بدنش بهسرعتنفسهای کمرنگ و ناپدید شود، بهسادگی پاسخکمرنگی داد: «آنها آنها هستند. ما ما هستیم.»