---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1330: نقل‌مکان • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1330: نقل‌مکان

0

وقتی آلفرد حرفِ ملازمش‌بکلاند​ را شنید، حس کرد‌فراوانی​ دمای اتاق به‌شدت پایین آمد.

سرمایی وصف‌ناپذیر به جانش‌نیست​ افتاد و خون و‌تجربه‌های​ مغزِ استخوانش را منجمد کرد.

وقتی کشتیِ مسافربری در بندرِ یوتوپیا پهلو گرفت،‌بکلاند​ انتظارِ بدترین سناریو را داشت؛ اینکه یوتوپیا مقرِّ‌قدم​ فرقه‌ای باشد و همهٔ ساکنانش دیوانگانی خطرناک باشند.

اما اکنون،‌تماس​ حقیقت از این‌تمامِ​ هم بدتر بود.

شاید یوتوپیا‌خامی​ اصلاً وجودِ‌بکلاند​ خارجی نداشت!

در آن لحظه، آلفرد بیش از هر زمانِ دیگری خدا را شکر کرد که‌درونِ​ دیگر آن جوانِ اشراف‌زادهٔ خامی نیست که بکلاند را ترک کرده بود. او تجربه‌های‌آماده​ فراوانی اندوخته بود و به همین دلیل، قدم به درونِ بندرِ یوتوپیا نگذاشته بود.

سرلشکر زیرِ نگاهِ آجودان و ملازمش، با چهره‌ای درهم‌کشیده قدم‌کرده​ رو می‌رفت. با آرامش دستور داد: «متنِ یک تلگراف را‌زیرِ​ آماده کنید و اتفاقاتِ یوتوپیا را به ام‌آی‌۹ گزارش دهید.

«هم‌زمان، از فرابشرانِ رسمیِ محلی بخواهید بی‌درنگ واردِ عمل شوند و با کاپیتان تماس بگیرند‌بررسی​ تا فهرستِ تمامِ کسانی را که واردِ بندرِ یوتوپیا شده‌اند تهیه کند. در صورتِ لزوم،‌قربان​ به تک‌تکِ آن‌ها سر بزنند و بررسی کنند که آیا مشکلی پیش آمده است یا خیر.»

آجودان فوراً خبردار‌نیست​ ایستاد، سلامِ نظامی داد‌تجربه‌های​ و گفت: «بله، قربان!»

پس از آنکه آجودان از اتاقِ کار‌کرده​ بیرون رفت، آلفرد به ملازم گفت: «ماشین‌تحریر را‌نگذاشته​ از طبقهٔ پایین بیاور. می‌خواهم گزارشی مفصل بنویسم.»

نقشه‌اش این بود که ابتدا اطلاعاتِ کلیدی را با تلگراف به مقاماتِ ارشد گزارش‌همین​ دهد تا در اقداماتِ اولیهٔ ضروری تأخیری نیفتد. سپس، جزئیاتِ بیشتر را در قالبِ سندی‌متنِ​ محرمانه فاش کند و اطلاعاتِ تکمیلی را برای تصمیم‌گیری در اختیارِ مقاماتِ نظامی قرار دهد.

...

وندل در حالی که یک دستش را‌تجربه‌های​ روی کلاهِ سیلندری‌اش گذاشته بود و با دستِ‌سرلشکر​ دیگر چمدانی را می‌کشید، واردِ واگنِ درجه‌دو شد.

هنوز سی سالش هم نشده بود. خط‌ریشی پُرکلاغی و‌فراوانی​ چشمانی قهوه‌ای و آرام داشت. هیچ ویژگیِ بارزی نداشت که‌آجودان​ در یادِ کسی بماند، اما حضورش حسِ آرامش‌بخشی القا می‌کرد.

تا همین چند ماه پیش، افسرِ اطلاعاتیِ فیناپوتر بود که در خلیجِ‌فراوانی​ دسی فعالیت می‌کرد و خدماتِ شایانی انجام داده بود. اکنون که به‌درهم‌کشیده​ فرابشرِ ردهٔ ۷ ارتقا یافته بود، در بخشِ امورِ داخلیِ ام‌آی‌۹ کار می‌کرد.

مأموریتِ امروزش این بود که سندی‌کسانی​ محرمانه را به بکلاند ببرد و‌تک‌تکِ​ شخصاً به دستِ رئیسِ ام‌آی‌۹ برساند.

وندل پس از نشستن، روزنامه‌ای‌ترک​ از پسرکِ روزنامه‌فروش خرید و‌همین​ با فراغِ بال مشغولِ خواندن شد.

البته این فقط ظاهرسازی بود؛ در حقیقت، او با استفاده از قدرت‌های فرابشری‌اش‌قدم​ شروع به تصویرسازی از چهرهٔ مسافرانِ اطرافش کرد. تمامِ ویژگی‌هایشان را به خاطر می‌سپرد‌تلگراف​ تا برای هرگونه حادثهٔ احتمالی در ادامهٔ مسیر، آمادگیِ کامل و بی‌نقصی داشته باشد.

هوووت!

قطارِ بخار با سروصدا به‌تمامِ​ پیش می‌رفت و مناظرِ بیرون‌صورتِ​ به‌سرعت از قابِ پنجره‌ها می‌گذشتند.

چند ساعت بعد، وندل با کمی اضطراب نگاهش‌فراوانی​ را به بیرون دوخت. آسمان از ابرهای تیره‌زیرِ​ پوشیده شده بود و چیزی نمانده بود توفانی درگیرد.

این یعنی قطارِ بخار برای در امان ماندن از توفان، زودتر‌همین​ از موعد در ایستگاهی توقف می‌کرد. چه‌بسا سفرش را تازه صبحِ‌می‌رفت​ روزِ بعد از سر می‌گرفت و در زمانِ مقرر به مقصد نمی‌رسید.

به عقیدهٔ وندل، این‌جوانِ​ انحراف از برنامه‌ریزی‌هایش بی‌شک‌بکلاند​ خطراتِ بیشتری به همراه داشت.

اما کاری از دستش برنمی‌آمد. او که‌شده‌اند​ نمی‌توانست مانند خدای دریا، که دولتِ جدیدِ‌بزنند​ مجمع‌الجزایرِ رورستد مروّجش بود، آب‌وهوا را تغییر دهد.

تنها کاری که از‌بکلاند​ دستش برمی‌آمد، نیایش به‌فراوانی​ درگاهِ سرورِ توفان‌ها بود.

اما واقعیت ثابت کرد که نیایش در بیشترِ مواقع بی‌فایده‌اندوخته​ است. تا آسمان تاریک شود، ایستگاهِ پیشِ رویشان با ارسالِ علامتِ‌درهم‌کشیده​ نوری از قطار خواسته بود سرعتش را کم کند و بایستد.

هوووت!

موتورِ بخار دوباره سوت کشید و‌کسانی​ سرعتِ قطار کم شد. در نهایت،‌تک‌تکِ​ کنارِ سکویی ناآشنا از حرکت ایستاد.

ثانیه‌ای بعد، درِ مکانیکیِ نزدیکِ سرِ قطارِ بخار باز‌اندوخته​ شد. رئیسِ قطار در آستانهٔ در ایستاد و رو‌آجودان​ به کارکنانِ روی سکو فریاد زد: «جلوتر چه اتفاقی افتاده؟»

کارمندی که خط‌ریشِ سفیدی داشت،‌بکلاند​ با صدای بلند پاسخ داد:‌اندوخته​ «بارانِ شدید. دید صفر است!»

هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای‌نیست​ خفهٔ رعدی به گوش رسید و هراسِ‌همین​ توفانِ پیشِ رو، لرزه بر اندامِ همه انداخت.

رئیسِ قطار ناسزا‌بگیرند​ گفت: «لعنتی! اینجا‌کسانی​ کدام ایستگاه است؟»

از آنجا که این توقفی عادی نبود، واقعاً نمی‌دانست‌اندوخته​ در کدام ایستگاه هستند. به‌هرحال، قطاری که او مسئولش‌آجودان​ بود، طبقِ برنامه در همهٔ ایستگاه‌های مسیر توقف نمی‌کرد.

کارمند در حالی که فانوسِ شیشه‌ای در دست داشت و‌اندوخته​ به سمتِ دیگرِ سکو می‌دوید، فریاد زد: «یوتوپیا! ایستگاهِ کوچکی است!‌درهم‌کشیده​ بقیه‌اش را خودت هماهنگ کن! باید به قطارِ پشتی علامت بدهم!»

رئیسِ قطار از رفتارِ کارمند جا نخورد، زیرا‌بکلاند​ این روندِ عادیِ اعزام بود. در غیرِ این‌قدم​ صورت، خطرِ تصادفِ دو قطارِ بخار وجود داشت.

حتی اطمینان داشت که دیگر‌تمامِ​ کارکنانِ ایستگاهِ یوتوپیا، از قبل برای‌لزوم​ هشدار به ایستگاه‌های دیگر تلگراف فرستاده‌اند.

البته خودشان هم حتماً با دریافتِ‌کرده​ تلگراف فهمیده بودند که منطقهٔ پیشِ‌قدم​ رو در محاصرهٔ توفانی شدید است.

وندل نام را زیرِ لب‌بکلاند​ تکرار کرد: «یوتوپیا...» اما هیچ‌اندوخته​ اطلاعاتِ مفیدی در ذهنش نیافت.

البته زیاد هم ذهنش را درگیر نکرد. در سراسرِ‌ترک​ پادشاهیِ لوئن، ایستگاه‌های قطارِ بخارِ ناشناختهٔ فراوانی وجود داشت‌نگذاشته​ که خود نشانی از قدرتِ همه‌جانبهٔ این کشور بود.

رئیسِ قطار نگاهی به آسمانِ تاریک انداخت و‌تهیه​ زیرِ لب غرولند کرد. سپس با استفاده از‌کنند​ جدیدترین مدلِ بلندگو، مسافران را خطاب قرار داد:

«توفانی در راه است. قطار‌ترک​ تا ساعتِ هشتِ صبحِ فردا‌همین​ در ایستگاهِ یوتوپیا توقف خواهد کرد.»

تخمین می‌زد‌اشراف‌زادهٔ​ توفان تمامِ شب‌بکلاند​ ادامه داشته باشد.

رئیسِ قطار دو راه پیشِ پای مسافران گذاشت: «می‌توانید داخلِ واگن بمانید، یا اگر‌همین​ مایلید، پیاده شوید و در شهر به دنبالِ مسافرخانه بگردید. فردا کافی است ته‌بلیتِ‌داد​ خود را نشان دهید تا دوباره سوار شوید. فقط یادتان باشد که سروقت اینجا باشید.»

وندل به مسافرانِ داخلِ واگنِ درجه‌دو نگاه کرد.‌تهیه​ چند ثانیه در فکر فرو رفت و سپس‌کنند​ چمدانش را برداشت و از قطار پیاده شد.

این‌طور نبود که نتواند با محیطِ نامساعدی که برای خوابِ راحت مناسب نبود کنار بیاید.‌سرلشکر​ زمانی که افسرِ اطلاعاتی بود، سختی‌های بسیار کشیده بود. تنها بر اساسِ نگاهِ حرفه‌ای‌اش می‌دانست واگن‌های‌گزارش​ بسته که فضای محدودی برای حرکتِ مسافران دارند، به‌اندازهٔ اتاقی تک‌نفره در یک مسافرخانه امن نیستند.

البته می‌توانست تمامِ شب را هم بیدار بماند، اما‌فراوانی​ این کار قطعاً روی وضعیتِ فردایش تأثیر می‌گذاشت. روشن‌نگاهِ​ بود که فردا هنوز سفرِ درازی در پیش دارد.

پس از خروج از ایستگاهِ یوتوپیا، وندل‌نیست​ سوارِ درشکه‌ای کرایه‌ای در کنارِ جاده شد‌همین​ و به درشکه‌چی گفت: «به میدانِ شهرداری.»

در پادشاهیِ لوئن، قطعاً‌فهرستِ​ کلیسای جامع و هتلی‌تهیه​ نزدیکِ میدانِ شهرداری پیدا می‌شد.

درشکه‌چی در حالی که اسب را می‌چرخاند، پرسید: «قربان،‌اندوخته​ قصد دارید به هتل بروید؟» به نظر می‌رسید او‌آجودان​ از آن آدم‌هایی است که با همه خوب می‌جوشند.

وندل به‌عنوانِ فرابشری از‌نیست​ ردهٔ ۷، این موضوع‌تجربه‌های​ را پنهان نکرد: «بله.»

به باورِ او، تا زمانی که در سفر در مرکزِ شهر‌تجربه‌های​ اقامت می‌گزید، با توجه به جایگاهش می‌توانست به‌راحتی گروهی از دستیاران پیدا‌چهره‌ای​ کند و قدرتش نیز برای به سرانجام رساندنِ این مأموریت کفایت می‌کرد.

درشکه‌چی با لحنِ کنایه‌آمیزی که برای‌کسانی​ همهٔ مردان آشنا بود، پرسید: «بهترین‌تک‌تکِ​ هتلِ یوتوپیا چکمه‌های سرخ است. می‌رویم آنجا؟»

اگر مأموریت نداشت، وندل بدش‌ترک​ نمی‌آمد کمی خوش بگذراند. با این‌دلیل​ حال، بی‌هیچ تردیدی سر تکان داد.

«هتلی آرام می‌خواهم.»

درشکه‌چی با ناامیدی پاسخ داد:‌اشراف‌زادهٔ​ «بسیار خب... پس می‌رویم هتلِ‌کرده​ زنبق‌ها. آنجا کسی مزاحمتان نمی‌شود.»

با حرکتِ درشکه، وندل نگاهش‌تمامِ​ را به بیرون از پنجره دوخت‌لزوم​ تا وضعیتِ بیرون را بررسی کند.

شاید چون توفان در راه بود،‌کرده​ مردمِ توی خیابان همه شتابان بودند. حتی‌درونِ​ روزنامه‌فروش‌ها هم سر به زیر انداخته بودند.

شهرِ بسیار کوچکی است...‌نیست​ وندل از نبودِ درشکه‌های ریلی‌فراوانی​ به این نتیجهٔ اولیه رسید.

او فقط یک درشکهٔ بدونِ ریل دید.‌نیست​ این یعنی می‌شد با پای پیاده در‌همین​ زمانی معقول به بیشترِ مناطقِ یوتوپیا رسید.

همان‌طور که انتظار داشت، در کمتر‌کسانی​ از ده دقیقه، درشکهٔ کرایه‌ای جلوی‌تک‌تکِ​ درِ ورودیِ هتلِ زنبق‌ها توقف کرد.

وندل کرایه را پرداخت‌بکلاند​ و پیش از بارشِ‌فراوانی​ باران به داخلِ هتل شتافت.

به‌محضِ ورود، صدای‌خامی​ برخوردِ قطراتِ باران‌ترک​ را پشتِ سرش شنید.

پس از گرفتنِ اتاق و گذاشتنِ چمدانش، وندل کمی‌ترک​ استراحت کرد. سندِ محرمانه را پیشِ خودش نگه داشت‌نگذاشته​ و برای صرفِ شام به رستورانِ طبقهٔ اول رفت.

با احتیاط از نوشیدنِ هرگونه مشروبِ الکلی پرهیز کرد و‌صورتِ​ یک لیوان «چای یخِ گازدار» که ظاهراً تخصصِ محلی بود‌آمده​ و یک تکه گوشتِ خوکِ سرخ‌شده غرق در آب‌سیب سفارش داد.

به‌عنوانِ افسرِ اطلاعاتیِ پیشینِ جامعهٔ اشراف،‌کرده​ وندل این بار انتظارِ زیادی از شام‌درونِ​ نداشت، اما غذا او را غافلگیر کرد.

گوشتِ خوک چنان آبدار و لذیذ سرخ شده بود که عطرِ تندی از‌قدم​ آن برمی‌خاست. آب‌سیبی که رویش ریخته بودند، طعمِ کمی گس داشت که بیشترِ مزهٔ‌تلگراف​ دل‌به‌هم‌زنِ چربی را می‌شست. چای یخِ گازدار هم باطراوت و به‌طورِ خاصی خوشمزه بود...

هنگامِ پرداختِ صورت‌حساب، وندل‌جوانِ​ برای پیشخدمتِ میان‌اندام سر‌بکلاند​ تکان داد و گفت:

«لطفاً تحسینِ مرا به سرآشپز‌تمامِ​ برسانید که لذتِ این شامِ‌صورتِ​ فوق‌العاده را به من هدیه داد.»

پیشخدمتِ معمولی‌چهره‌خامی​ لبخندی زد و‌ترک​ پاسخ داد: «حتماً.

در تمامِ‌اشراف‌زادهٔ​ شهرِ یوتوپیا،‌نیست​ سرآشپزهای ما بهترین‌اند.»

وندل به گپ‌زدن ادامه نداد و‌خامی​ به‌سرعت به اتاقش بازگشت تا تدارکاتی ببیند‌اندوخته​ که از ورودِ مخفیانهٔ دیگران جلوگیری کند.

سپس، بی‌هیچ‌تماس​ درنگی به‌فهرستِ​ خواب رفت.

او از این بازهٔ زمانیِ نسبتاً امن، که هر‌اندوخته​ دشمنِ احتمالی آن را برای اقدام نامناسب می‌دانست، استفاده کرد‌چهره‌ای​ تا بخوابد و زمان را تا پاسی از شب بگذراند.

پس از گذشتِ مدتی‌نیست​ نامعلوم، وندل ناگهان با صدای‌فراوانی​ مشاجره‌ای شدید از خواب پرید.

درِ ساعتِ جیبی‌اش را با صدای تقی‌نیست​ باز کرد تا نگاهی بیندازد و متوجه‌همین​ شد که هنوز حتی نیمه‌شب هم نشده است.

از اتاقِ بغلی است... صدای‌تمامِ​ یک زن... صدای یک مرد... وندل‌لزوم​ نشست و با دقت گوش داد.

در ابتدا گمان کرد مرد و زنی در حالِ‌اندوخته​ لاس‌زدن هستند، اما بعد متوجه شد که ماجرا بسیار‌آجودان​ شدیدتر است. حتی برخی از اشیاء به دیوار پرتاب می‌شدند.

دعوا دارد به کتک‌کاری می‌کشد؟ درست همان‌طور‌کرده​ که وندل زیرِ لب زمزمه می‌کرد، صدای‌درونِ​ فریاد، ناسزاگویی و جیغِ یک زن را شنید.

کتک زدنِ یک زن؟ به‌عنوانِ یک جنتلمنِ لوئنی، هرچند وندل به سرورِ توفان‌ها‌اندوخته​ باور داشت و نسبت به زنان تبعیض قائل می‌شد، اما این موضوع مانع‌آرامش​ از آن نمی‌شد که فکر کند مردان نباید با زنان با خشونت رفتار کنند.

پس از دو ثانیه تأمل،‌تمامِ​ تصمیم گرفت در بزند و به‌لزوم​ «همسایگانش» یادآوری کند که مراعات کنند.

در آن‌خامی​ لحظه، فریادی‌بکلاند​ دل‌خراش طنین‌انداز شد.

این صدا‌اشراف‌زادهٔ​ آشکارا متعلق به‌بکلاند​ یک مرد بود!

تاپ! چیزِ‌شکر​ سنگینی روی‌جوانِ​ زمین افتاد.

ابروهای وندل در هم‌فهرستِ​ رفت، زیرا به‌وضوح بوی‌تهیه​ پرونده‌ای جنایی را حس کرد.

برخاست، پالتویش را پوشید و به‌کرده​ اتاقِ مجاور رفت. انگشتانش را خم‌قدم​ کرد و دو بار به در کوبید.

چند ثانیه بعد، در با صدای قیژژ‌کرده​ باز شد و زنِ زیبایی با موهای‌درونِ​ بلند و موج‌دار در برابرِ وندل ظاهر شد.

موهایش آشفته و چهره‌اش رنگ‌پریده و بی‌جان بود.‌بکلاند​ لباس‌های سبزِ روشنش به خون آغشته بود و‌قدم​ خنجری در دست داشت که از آن خون می‌چکید.

زن که در اوایلِ بیست‌سالگی‌اش به نظر‌شده‌اند​ می‌رسید، مدتی لکنت گرفت و سپس با‌بزنند​ لحنی رویاگونه گفت: «من یک نفر را کشتم...»

ناولها | novelha.net