چپتر 1309: درسهای بیشتر
0پس از سه بار گردش به دورِ جزیرهٔمدت بدوی، سپیدهدم سرانجام راهش را به سوی دوردستینتیجه که پیوسته غرق در توفان بود، در پیش گرفت.
برنادت آرام نگاهش را گرفتکاست و به پیشانیبندِ حکیم که دراما هوا معلق مانده بود، خیره شد.
بهعنوانِ یک استادِ پیشگویی، فرصتِ ارتقا را بهروشنی میدید. میدانستتلاشش آیینِ مربوطه را کامل کرده و جلوی فاجعهای را کهامیدی با قدرتی از سطوحِ بالاتر گره خورده بود، گرفته است.
با این حال، بهایی که پرداخت این بودسازد که پدرش را شخصاً مهروموم کند؛ پدری که بیشکار از صد سال دلتنگش بود و در جستجویش میگشت.
برنادت به چشمِ عمودیِاحساسِ الماسنشان نگاه کرد و آهستههمین آه کشید: «عجب طعنهٔ روزگاری...»
پس از ترکِ اینتیس، دو آرزوی بزرگ در سر داشت. نخست، میخواست حقیقتِ ماجراگناهش را بکاود و ببیند آیا دربارهٔ پدرش دچار سوءتفاهم شده است یا نه. دوم،اگر میخواست ردپای پدرش را دنبال کند تا ببیند آیا امکانی برای زندهکردنش وجود دارد.
برنادت پیشتر به آرزوی نخستش رسیده بود. حقیقت این بود که واقعاً دربارهٔنتیجه پدرش اشتباه میکرد. این موضوع از درد و احساساتِ متناقضش کاست. نفرتش ازنشان پدر بهکلی از بین رفته بود، اما در عینِ حال بر احساسِ گناهش میافزود.
در تمامِ این مدت با همین احساسِ گناهسازد و دلتنگی، نهایتِ تلاشش را کرد تا آرزویامیدی دوم را برآورده سازد، اما نتیجه خوشایند نبود.
اگر از همان ابتدا هیچ امیدی در کار نبود، شاید چنین واکنشِ شدیدی نشانبرآورده نمیداد. اما او بهروشنی نورِ امید را دیده بود، پدرش را به چشم دیدهشدیدی بود، ولی چارهای نداشت جز اینکه شخصاً او را به خوابی عمیق فرو ببرد.
پس از لحظهایاحساساتِ سکوت، چشمانِ کمی ماتِپدر برنادت دوباره شفاف شد.
دیگر نه تردیدی در کار بود و نه سرزنشِ خود. دیگر اثری از احساساتِ منفی در او دیده نمیشد. دستِامیدی راستش را با قاطعیت بالا آورد و واژگانی باستانی را ترسیم کرد که با درخششی ستارهمانند در خلأ سوسو میزدند. موجودیسکوت از عالمِ ارواح را که نیمی انسان و نیمی باد بود احضار کرد و موادِ مکملِ حکیم را از آن گرفت.
بقیهٔ مواد نیازی بهدلتنگی نگهداریِ ویژه نداشتند وسازد در اتاقِ کلکسیونِ سپیدهدم بودند.
دیری نپایید که برنادت با استفاده از مرگِ رنگپریده،همین پیشانیبندِ حکیم را خُرد کرد. او معجونی را ساختنبود که ارتقا به ردهٔ ۲ را برایش ممکن میکرد.
برنادت به معجونِ جوشانِ حکیم که درونِ هر حبابش چشمیرفته شفاف به چشم میخورد، نگاه کرد. دستِ راستش را بادلتنگی قاطعیت بالا آورد و بطریِ شیشهای را به دهان برد.
میدانست در این لحظه نه به اندوه نیاز دارد و نه به احساساتِ پیشپاافتاده، بلکهنبود نیازمندِ عزم و ارادهای برای پیشروی است. اگر میخواست به پدرش، امپراتور روزل، کمک کند تاچشم از چنگِ فساد بگریزد و کاملاً احیا شود، به ردهٔ بالاتر و قدرتِ بیشتری نیاز داشت.
از همین رو، حاضر بود درد را در ژرفترین نقطهٔ قلبشنبود دفن کند و نگذارد بر وضعیتِ روانیاش اثر بگذارد. تنها درنشان خلوتِ شبها میتوانست آن درد را بیرون بکشد و بهتنهایی مزهمزهاش کند.
با ورودِ معجونِ حکیم بهگناهش دهانش، بدنِ برنادت با سرعتیگناه محسوس حالتِ وهمآلود به خود گرفت.
او به دانشی متراکم و پیچیدهنفرتش تجزیه شد و به موجودیتی بدلعینِ گشت که تنها جریانی از اطلاعات بود.
تمامِ کشتیِ سپیدهدم و همچنین بادها، توفانها، رعدوبرق، آبِنهایتِ دریا و امواجِ پیرامونش، همگی حسِ واقعیتشان را ازابتدا دست دادند. گویی به بنیادیترین واحدهای اطلاعاتی بازگشته بودند.
برای بیشترِ فرابشرانِ ردهٔ ۳ در مسیرِ رازکاو، چنین حالتی بهشدت خطرناک بود. اگر ارادهٔ فرد قوی نبود، بخت یاریاش نمیکرد و آمادگیِ کافی نداشت، دانشیدیده که به آن تبدیل شده بود در عرضِ چند ثانیه آماجِ نفوذِ انواعواقسامِ اطلاعات قرار میگرفت. شسته میشدند، در محیط حل میشدند و بهسرعت هوشیاریشان راقاطعیت از دست میدادند. دیگر نمیتوانستند بدنشان را از نو بسازند و به هیولایی بسیار عجیب بدل میشدند که مقابله با آن در علومِ غریبه دشوار بود.
یک اهریمنِ دانش!
این موجود بااحساساتِ نامِ موجودِ اطلاعاتینفرتش نیز شناخته میشد.
برنادت با تکیه بر پیشانیبندِ حکیم، پیشتر نیز چند باری به جریانی از اطلاعات تبدیل شده بود. هرچند این حالت به دو تاچنین سه ثانیه محدود میشد و چندان نمیپایید، اما باز هم تجربه به شمار میرفت. در آن لحظه، نهایتِ تلاشش را به کار بستشفاف تا هوشیاریاش را حفظ کند و با اطلاعاتی که بهواسطهٔ جلوگیری از فاجعهای ردهبالا در عالمِ ارواح تولید شده بود، ارتباط برقرار سازد.
این اطلاعات مُهرونشانی واضح از او بر خود داشت و با سطحِ بسیار بالایی از قدرت گره خورده بود.چنین بهشکلی استثنایی «منسجم» بود و دستکم برای مدتی کوتاه، اطلاعاتِ دیگر نمیتوانستند آن را پراکنده کنند. همین امر کمکشچشمانِ کرد تا هوشیاریاش را تثبیت کند و بهآرامی جریانِ اطلاعاتِ در حالِ پراکندگی در اطرافِ بدنش را گرد آورد.
در طولِ این فرایند، کلاین که بر فرازِ مِهِ خاکستری بود، با کمکِ نورِ نیایشسازد ضربهای به لبهٔ میزِ دراز و لکهدار زد. او از تواناییِ یک معجزهگر برای تغییرِ احتمالِنورِ برخی رویدادها و اقدامات تا حدی معین بهره برد و مقداری بختِ نیک به برنادت بخشید.
زمان سپری میشد. برنادت چند باری در مرزِ از دست دادنِ هوشیاریاشعینِ متزلزل شد، اما در نهایت توانست از این مرحله عبور کند. او تمامِنتیجه اطلاعاتِ متعلق به خود را گرد آورد و بازسازیِ بدنش را آغاز کرد.
در آن لحظه، رفتهرفته نگرانیِ دریاسالارِ ستارگان کتلیا رانهایتِ نسبت به خودش احساس کرد. حس میکرد که اعضایابتدا سپیدهٔ عناصر و خدمهاش در حالِ انجامِ نیایشهای روزانهشان هستند.
این امر وضعیتش را بهتر تثبیت کرد وسازد به او اجازه داد تا در برابرِ ارادهٔامیدی باستانی که بهآرامی در بدنش شکل میگرفت، مقاومت کند.
در این لحظه، رشتهای از اطلاعاتِ پنهان از ناکجاهمین پدیدار شد. با استفاده از فرصتی که برنادت درنبود حالِ بازسازیِ پیکرش بود، تلاش کرد با او درآمیزد.
این مداخلهایدرد از سویمتناقضش حکیمِ پنهان بود!
حکیمِ پنهان بهعنوانِ تجسّدِ دانش و اطلاعاتِ این جهان،نهایتِ و بهعنوانِ موجودی در حدِ ردهٔ ۰ از مسیرِابتدا رازکاو، نفوذِ خاصی بر فرابشرانِ ردههای پایینتر از خود داشت.
بیآنکه به برنادت فرصتِ استفاده ازتلاشش نقابِ سفیدِ رنگپریده داده شود، «پردهای» کههمان روی کلاین افتاده بود، بهآرامی بالا رفت.
فضا-زمان در اطرافِ برنادت دچارِ اعوجاج شدتمامِ و او را بهکلی از جهانِ بیرون جداسازد کرد. حتی تبادلِ اطلاعات هم دیگر ممکن نبود.
برنادت با غنیمت شمردنِ این لحظهٔ ناگهانیِ آرامش، پیکرش رارفته تماموکمال بازسازی کرد و از لنگرهای خودش بهره برد تادلتنگی ارادهٔ سهمگینی را که در بدنش سر برمیآورد، به تعادل برساند.
در آن لحظه، او واقعاً به موجودی الهی تبدیل شدهتلاشش بود؛ یک فرشتهٔ ردهٔ ۲ از مسیرِ رازکاو — شخصیتی مهمکار در جهانِ رازآلود که میشد او را موجودی پنهان خطاب کرد.
بلافاصله پس از آن، دید که فضایبرآورده اعوجاجیافتهٔ اطرافش به حالتِ عادی برمیگردد. دیدابتدا که رشتهای از اطلاعاتِ پنهان بهسویش هجوم میآورد.
دستِ راستش را دراز کردگناهش و بهآسانی اطلاعات را گرفتگناه و بخشهای مفیدش را بیرون کشید.
درست زمانی که برنادت میخواست ازنفرتش عالمِ ارواح به واقعیت بازگردد، ناگهانعینِ نوری نارنجی در برابرِ چشمانش شکفت.
نور در دم متراکم شدمدت و به شکلِ پیرمردی چاقتلاشش با ریشِ کوتاه و سفید درآمد.
پیرمرد لبخند زدگناه و گفت: «خانم، منبرآورده نورِ نارنجی هیلاریون هستم.»
نورِ نارنجی... برنادت گیج شده بود. نمیفهمید چرامدت نورِ نارنجی هیلاریون ناگهان در برابرش ظاهر شدهنتیجه است؛ آنها پیشتر تعاملِ چندانی با هم نداشتند.
او بهعنوانِ رهبرِ سپیدهٔ عناصر و یک عارفشناسِ پیشین، با هفت نورِ عالمِ ارواح ناآشنا نبود. حتی میدانست چگونهگناه به درگاهِ هفت نور نیایش کند و آیینِ لازم برای دریافتِ راهنماییهایشان را میشناخت. میدانست که آن هفت نورِنشان درخشان نمادی از عالمِ ارواحاند و دانشی بیپایان از حوزههای گوناگون در خود دارند. آنها قطعاً در سطحِ فرشته بودند.
نورِ نارنجی هیلاریون با لبخند افزود: «موجودی بزرگ از من خواسته تا دانشینتیجه را دربارهٔ کهنایزدان، ایزدانِ بیرونی و کیهان به شما اطلاع دهم، تا درکِنشان نسبتاً دقیقی از وضعیتِ این جهان و فسادِ مربوط به آن داشته باشید.»
برنادت باهمین گیجی و احتیاطنهایتِ پرسید: «کدام موجود؟»
پاسخ را مبهم حدس زده بود، اما هنوز برایش کاملاً باورنکردنی مینمود. هرچهتلاشش بود، هفت نورِ عالمِ ارواح نیز شخصیتهای مهمی در جهانِ رازآلود به شمار میرفتند.واکنشِ حتی یک خدای راستینِ ردهٔ ۰ هم بهآسانی نمیتوانست آنها را به فرمانبرداری وادارد.
نورِ نارنجی هیلاریون خندیدمتناقضش و پاسخ داد: «فرمانروایبهکلی بزرگترِ فرازِ عالمِ ارواح.»
فرمانروای بزرگِ فرازِ عالمِ ارواح...مدت برنادت این نامِ مقدس را تکراربرآورده کرد و افکارش به تکاپو افتاد.
هیلاریون نگاهیهمین به او انداختنهایتِ و لبخند زد.
«وی لقبِ دیگری هم دارد:
«آقای ابله.»
...
جایی در پهنهٔ دریا،دلتنگی کشتیِ آینده که درسازد مسیرِ دریاییِ امنی پیش میرفت.
کتلیا ناگهان از خواب پرید،گناهش در حالی که پیشانیاش غرقگناه در عرقِ سرد شده بود.
همین چند لحظه پیش در خواب دیده بود کهبین ملکه غرق در خون روی زمین افتاده است. سینهاش شکافتهگناه شده بود و هیولایی شبیهبه نوزاد از درونش بیرون میخزید.
کتلیا بهعنوانِ یک عارفشناس، عارفشناسی که با قطرهایدلتنگی از خونِ مارِ سرنوشت ارتقا یافته بود، باور داشتهمان که خوابش بیدلیل نیست. این قطعاً یک پیشآگاهی بود.
روشن بود کهگناه خوابی که دیده،تلاشش خوابِ خوشایندی نبوده است.
کتلیا با احساسِ ناآرامی نشست و ردایش را پوشید. کوشیدگناه به درگاهِ آقای ابله نیایش کند، به این امید که اینابتدا موجودِ قادر نشانههایی به او بدهد یا از ملکه محافظت کند.
چیزی نگذشتدرد که صحنهای پیشِکاست چشمانش پدیدار شد.
ملکهٔ راز برنادت از عالمِ ارواح بیرون آمددلتنگی و به کشتیِ سپیدهدم بازگشت، و اجازه داداگر کشتی رفتهرفته از آن جزیرهٔ بینامونشان دور شود.
کتلیا بیدرنگ آهِ آسودگیدلتنگی کشید و از صمیمِ قلبنتیجه از آقای ابله سپاسگزاری کرد.
پس از پایانِ نیایش، پنجرهٔ کابینِ کاپیتان را باهمین شادمانی باز کرد و باعث شد نورِ ستارگان متراکمنبود شود و پلِ بلندی بسازد که تا عرشه میرسید.
عینکِ سنگینش را به چشم زد و دربهکلی امتدادِ پلِ درخشانِ ستارگان تا عرشه قدم برداشتتمامِ و آنجا در سکوتِ شب به گشتوگذاری آسوده پرداخت.
وقتی به سینهٔ کشتی رسید،مدت فرانک لی را دید کهتلاشش مشغولِ ور رفتن با بطریهاست.
کتلیا بیاختیار اخمگناه کرد و پرسید:تلاشش «داری چهکار میکنی؟»
فرانک سر بلند کرد و با لبخندی درخشان گفت: «ایدههایم بهدلتنگی بنبست خوردهاند، برای همین فعلاً نمیتوانم جلوتر بروم. از نینا خواستم کمیامیدی خاک از کفِ دریا برایم بیاورد تا میکروبهای درونش را بررسی کنم.»
فرانک پس ازاحساساتِ این حرف، بانفرتش نگاهی مشتاق گفت:
«وقتی مرخصیِ بعدیام برسد، دلم میخواهد به اعماقِ دریای شمال یا قطبها بروم، جایی که دنیاییاگر از یخ و برف است. شاید میکروارگانیسمهای باستانیِ بسیاری آنجا زیرِ لایهٔ ضخیمِ یخ دفن شده باشند؛چارهای از دورانِ چهارم، دورانِ سوم، یا حتی دورانِ دوم و اول. این دستاوردِ بزرگی برایم خواهد بود.»
کتلیا در دلگناه گفت: فعلاً کهتلاشش از مرخصی خبری نیست...
...
کلاین جعبهای احضار کرد و چهار کارتِ کفر را درونشرفته گذاشت. پس از مهروموم کردنشان، بیدرنگ به دنیای واقعی بازگشتدلتنگی و بهسوی نزدیکترین کلیسای جامعِ شبِ جاوید به راه افتاد.
قصد داشت در قالبِ یک نیایش، الههٔ شبِ جاوید را از خطرهای پنهانِنتیجه کارتِ کفر آگاه کند و به وی یادآور شود که مراقبِ چنین مشکلاتینشان باشد. نمیخواست مادرِ زمین، لیلیت، کارتِ مادر یا کارتِ ماه را به دست آورد.