چپتر 1348: آمادهسازی برای آیین
0جزیرهٔ کوهاین آبی، درونِپایانِ جنگلی بکر.
وردو آبراهام که کارهای مقدماتی را به پایان رسانده بود، از ترسِ آنکه مبادادوخته فرابشرانِ رسمی آیین را بیرون از شهر کشف کنند، با استفاده از یک شیءِسخنان مهرشده از بایام «تلهپورت» کرد و به جایی رسید که تقریباً خالی از سکنه بود.
وردو دست روی دندههایبالا دردناکش کشید، ردای کلاسیکشاست را درآورد و کناری گذاشت.
پس از آن، محرابی برپا کرد، شمعها رالحظه برافروخت و روغنهای معطر، عصارهها و پودرهای گیاهیِشتابان مناسب و چیزهایی از این دست را سوزاند.
با پایانِ آمادهسازی، وردو دو قدمقدم عقب رفت و با صدایی خفههرمسِ به زبانِ هرمسِ باستانی زمزمه کرد:
«ای خدای نبردِ بزرگ؛
نمادِ آهن و خون؛
فرمانروای آشوب و ستیز...»
صدای زوزهٔاین باد درپایانِ جنگلِ تاریک پیچید.
در میانِ خشخشِ شاخوبرگها، ناگهانعظیم صدای تَرَقتَرَق از دو شمعِنگاهی روی محراب به گوش رسید.
شعلهٔ آن دو شمع قدبدنش کشید و از اندازهٔ یکفرو «نهال» به «درختی تنومند» رسید.
همزمان، رنگِ نورِپیکری شمعها از نارنجی بهدادند سفیدِ درخشان تغییر کرد.
بادی که از میانِ جنگل میگذشت، شدتعقب گرفت. دو ستونِ آتشین در هم تنیده شدندخدای و پیکری عظیم و تار را شکل دادند.
در آن لحظه، وردو آبراهامعظیم حس کرد نگاهی وصفناپذیر از آنوصفناپذیر بالا بر بدنش دوخته شده است.
شتابان سر فرو آورد وبدنش گفت: «ای خدای نبردِ بزرگ. مؤمنِآورد ناچیزِ شما برای یاریتان نیایش میکند.»
همزمان با این سخنان، مدام حالتِشکل خود را تنظیم میکرد و تمامِ تلاششدوخته را به کار میبست تا خونسرد بماند.
از کتابهای خاندانش خوانده بود کهقدم مهمترین نکته در هنگامِ نیایش به درگاهِباستانی خدای نبرد این است که «خشمگین نباشد».
پیکرِ غولآسایی که از شعلههای سفید و خیرهکننده شکل گرفتهنگاهی بود، پیوسته زبانههای آتش بیرون میداد و به زبانی سخنگفت میگفت که وردو آن را میفهمید، اما نمیدانست چه زبانی است.
«ای فانیِ ناچیز،وصفناپذیر یک خدا ابزارِ برآوردهشده کردنِ خواستههای تو نیست.
«حرف بزن، نیایشت را بگوتار و در نهایت من تصمیموصفناپذیر میگیرم که کمکت کنم یا نه.»
وردو که از پیش درخواستش را در ذهن آماده کرده بود،زبانِ پس از اندکی درنگ گفت: «ای خدای نبردِ بزرگ، چه بایدآشوب بکنم تا نیایِ من، آقای دروازه بتل آبراهام، به جهانِ واقعی بازگردد؟»
غولِ آتشین با صدایی بم و باوقار گفت: «یکلحظه آیین. یک جادوگرِ عجیب، یک جادوگرِ اسرار و یکفرو انگل را قربانی کن. خودت باید این را بدانی.»
درست هموننگاهی جوابیه کهبالا شاگردِ دوریان داد...
وردو آهی کشید و گفت: «ای خدای نبردِلحظه بزرگ، چه بهایی باید بپردازم تا از شماشتابان بخواهم این آیین را برایم به انجام برسانید؟»
غولِ آتشین نگاهی از بالا به اخترشناس انداخت و گفت:خفه «بهایش چیزی نیست که تو از پسِ پرداختش برآیی. روحِخون رنگپریده و حقیرِ تو حتی لیاقتِ خاکستر شدن هم ندارد.»
درست در لحظهای که وردو ناامیدتار و بهشدت سرخورده شده بود، غولِبالا آتشین ادامه داد: «اما آقای دروازه میتواند.
«گذشته ازنگاهی این، منبالا امروز سرِ حالم.
«بخشی از خونت را بهعنوانِ نشانِ قرارداددادند به من تقدیم کن. من بهای لازمشده را از آقای دروازه طلب خواهم کرد.»
یعنی میشه؟
وردو ناخودآگاه به شک افتاد، اماتار پس از اندکی تأمل، حس کردبالا هیچ ایرادی در این کار وجود ندارد.
در واقع، تنها نیایِ او، بتلدوخته آبراهام، این شأن را داشت که بامؤمنِ وجودِ پنهانی همچون خدای نبرد معامله کند!
اما در این باره که آیا آقای دروازه تمایلی به انجامِ این معامله دارد یااست نه، وردو اصلاً فکری نکرده بود. از دیدِ او، هر کسی که در وضعیتِ تبعیدخود و مهروموم قرار داشت، بیشک میخواست فرار کند، حتی اگر مجبور میشد بهای گزافی بپردازد!
وردو پس از لحظهایپایانِ درنگ موافقت کرد: «بله،رفت ای خدای نبردِ بزرگ.»
سپس آیین را تغییر داد و بخشهای مربوط به قربانینگاهی و اعطا را به آن افزود. آنگاه با خنجری فلزیگفت بازویش را برید و گذاشت خونِ سرخِ تیرهاش جاری شود.
وقتی خونش به شکلِ «مرواریدهایی» سرخ درآمد واست از دروازهٔ قربانی و اعطا گذشت، بهشدت تیرهبرای شد، گویی هیولاهای بیشماری در آن کمین کرده بودند.
ثانیهای بعد، شیئیپیکری از پشتِ دروازهٔ وهمآلوددادند به بیرون پرتاب شد.
تودهگوشتی نیمهشفاف با شاخکهایی لزج بود.قدم روی این تودهگوشت، کرمهای درهمپیچیده یکیهرمسِ پس از دیگری میخزیدند و بیرون میآمدند.
با دیدنِ این شیء، سرِ وردوتار چنان گیج رفت که گویی حجمِبالا زیادی لجن به درونش تزریق کردهاند.
در همین لحظه، شعلهای فرودبدنش آمد، بدنش را در برفرو گرفت و دیدش را سرخ کرد.
با وجودِ این لایه از نورِشکل سرخ، وردو دیگر هنگامِ نگاه کردن بهدوخته آن تودهگوشت دچارِ هیچ حالتِ غیرعادی نشد.
بلافاصله پس از آن، شیءِآمادهسازی دیگری از دروازهٔ قربانی وخفه اعطا به بیرون پرتاب شد.
پرندهای بود با سری بدشکل. هر پرِ آن بالحظه درخششِ ستارهمانندِ محوی سوسو میزد. رشتههایی از نورِ حشرهمانندفرو در بدنش فرو میرفتند و گهگاه به بیرون ساطع میشدند.
کرمِ ستاره... یعنی این یه هیولا با ویژگیِ فرابشریِ جادوگرِ اسراره؟ قبلی هم که مربوطشما به جادوگرِ عجیب بود... آره، جادوگرِ اسرار و جادوگرِ عجیب فقط اسمِ معجونهاست. فقط که بهبماند آدما اشاره نمیکنن. قضیهٔ لقبِ نیمهخدایان هم همینه. مگه اینکه کلمهٔ نیمهانسان به لقبشون اضافه بشه...
وردو درکِ عمیقی از مسیرِ خودشکل داشت و همین به او اجازهبدنش میداد وضعیتِ کنونی را بهخوبی بفهمد.
و این بدان معنا بود که آیینِ کمک به فرارِ آقای دروازه، با قربانی کردنِخدای هیولاهای نیمهخدای مسیرهای غیببین، کارآموز و غارتگر قابلِ انجام است. گذشته از این، دیگر نیازی نبودخشخشِ وردو خودش دست به کار شود. خدای نبردِ بزرگ از پیش همهچیز را مهیا کرده بود.
این باعث میشد وردو نتواند شادیِ قلبیاش را پنهان کند.نگاهی او با اشتیاقی فراوان به نورِ دروازهٔ قربانی و اعطاگفت چشم دوخت و منتظر ماند تا سومین قربانی بیرون بیفتد.
تنها یک ثانیه بعد، شیئیبدنش از تاریکیِ پشتِ دروازه بیرونفرو پرید و روی محراب افتاد.
یک کلاغِ بیهوش بود. البته فقط شبیهِ کلاغلحظه بود. چشمِ راستش حلقهای سیاه داشت و پرهایششتابان تقریباً شفاف بود. روی بدنش حلقههایی به چشم میخورد.
هیولایی معادلِ انگل... وردو غرقآمادهسازی در شادی شد و خالصانهخفه خدای جنگِ بزرگ را ستایش کرد.
...
داخلِ کلیسای جامعِ جنازه.
کلاین در حالی که به صلیبِشکل غولآسای روبهرویش نگاه میکرد، با صدایی آرامدوخته پرسید: «فقط الوهیت برایتان باقی مانده است؟»
او حس میکرد استفاده از یک هویتِ خاص یا نقابِ مشخص برای زندهشدنباستانی قطعاً مشکلاتی در پی دارد. حتی اگر آن هویت، آن نقاب، بدنی واقعی، ویژگیهایجنگلِ فرابشریِ واقعی و سطحی از خودآگاهی داشت، باز هم با بینقصی فاصلهٔ زیادی داشت.
و رفتارِ آدمشدند نیز به شکهایشتار دامن زده بود.
آدم که با ردایی سفید و ساده کنارشاست نشسته بود، هیچ تغییری در چهرهاش نشان نداد.برای وی همان آرامشِ زمانِ موعظهاش را حفظ کرده بود.
«بله.
«من تنها درسوزاند صورتی کامل میشوم کهعقب با "راستین" ترکیب شوم.»
واقعاً همینطور بود... کلاین آهی کشید و گفت: «بالحظه اینکه آفریدگارِ راستین تجسّدِ شخصیتهای منفی و احساساتِ افراطیفرو است، وی انسانیتِ شما را هم به ارث برده است؟»
آدم چنانکه گویی دربارهٔ غریبهایبدنش حرف میزد، گفت: «برای همینفرو است که وی دیوانه شد.»
کلاین پیش از آنکه محتوای باقیماندهٔ دومین لوحِ کفر راوصفناپذیر تفسیر کند، لحظهای اندیشید. پرسید: «اگر شما دو نفر واقعاً باناچیزِ هم یکی شوید، کدامیک از شما کنترل را به دست میگیرد؟»
آدم در حالی که دستش را از رویرفت آویزِ نقرهایِ صلیب برمیداشت، گفت: «این همان چیزینبردِ است که پس از بیداریمان بر سرش رقابت کردهایم.»
پس تو اولین لوحِ کفر رو از طریق آمون به دست آوردی تابدنش با استفاده از اون کنترلِ دریای آشوب رو به دست بگیری و دستِ بالامیکند رو داشته باشی؟ کلاین که انگار روشن شده بود، با اخم سر تکان داد.
«به نظر میرسد همهٔ شما در این مورد به توافقیفرو ضمنی رسیدهاید. آفریدگارِ راستین هرگز هویتِ شما را بهانه نکردهسخنان یا برای مقابله با شما از نیروهای خارجی کمک نگرفته است.»
آدم با آرامشپیکری پاسخ داد: «اینشکل مسئله بینِ خودمان است.»
کلاین چند ثانیه سکوتپایانِ کرد و سپس بهرفت لوحِ کفر خیره شد.
«همیشه این حسِ آزاردهنده را داشتهام کهشکل مرگِ فرشتهٔ سرخ و بسیاری از اتفاقاتی کهشده در دورانِ چهارم افتاد، به این سادگی نبودهاند.»
کلاین مدام سؤال میپرسید و کاوش میکرد. او علاوهشتابان بر تلاش برای درکِ رازهای بیشتر و کسبِ دانشِنیایش افزونتر، داشت وقت میخرید و تعاملِ فعلیشان را حفظ میکرد.
او ترجیح میداد بیدار بماند تاشکل اینکه آدم هیپنوتیزمش کند و گیجبدنش شود، یا اینکه مستقیم به خواب برود.
با این فکر، کلاین سرش را پایین انداخت تا بهخفه میخِ چوبیِ خونآلودی که در سینهاش فرو رفته بود نگاهخون کند. حس میکرد دردی که به همراه دارد بسیار واقعی است.
آدم چنانکه گویی هر لحظه ممکنتار بود نیایش را آغاز کند، دربالا جواب پرسید: «چرا این را میگویی؟»
کلاین کلماتش را سبکسنگین کرد و گفت: «پیش از بازگشتِ امپراتورِ سیاه، امپراتوریِ سلیمان تنها یک خدای راستین، آفریدگارِ راستین، و یگانگیِ کاهنِ سرخ رامیکرد داشت. اشراف و قدرتهایی که از آلیستا تودور حمایت میکردند، چهار یگانگیِ خیالپرداز، دروازه، خطا و ابله را در اختیار داشتند. آنها رویهمرفته، حتی با اضافهکردنِمیداد شاهِ فرشتگان اوروبوروس، نمیتوانستند در برابرِ شش خدای رسمی مانند شبِ جاوید و همراهانش مقاومت کنند. بهعلاوه، آنها هنوز یگانگیِ دادور را هم در دست داشتند...
«در چنین وضعیتی، حتی اگر قصد نداشتید برای هدف قراروصفناپذیر دادنِ فرشتهٔ سرخ دسیسه بچینید، هیچکس به شما شک نمیکرد.مؤمنِ البته، یک امپراتورِ خونِ دیوانه ممکن بود برایتان مفیدتر باشد.»
نگاهِ آدم در حالیپایانِ که به صلیبِ غولآسارفت خیره شده بود، تغییری نکرد.
«تو نمیفهمیتنیده چون بهاندازهٔپیکری کافی نمیدانی.
«در دورانِ چهارم، بهجز سه امپراتوریِ بزرگ و خدایانِ راستین و شاهانِ فرشتگانی کهناچیزِ پشتشان بودند، فرقهٔ دیوبانو و سازمانِ ریاضتِ موسی هم حضور داشتند. همچنین نفوذِ مغاککار و صنعتگرانی که مخفیانه پرورش یافته بودند، و همینطور بالام در قارهٔ جنوبی وجود داشتند.
«و این همهچیز نبود.عظیم علاوه بر اینها، عواملِلحظه حیاتیِ بسیاری در میان بود.»
کلاین متفکرانه سر تکانپایانِ داد و گفت: «مثلاًرفت درگیریِ میانِ شش خدا؟»
آدم لبخندِ گرمیشدند زد و گفت:تار «بیشتر از آن.»
بیآنکه منتظر بماند کلاین سؤالِبدنش بیشتری بپرسد، آدم با آرامش افزود:آورد «تو باید به بنسی رفته باشی.»
دلِ کلاین لرزید.پیکری دهان باز کردشکل اما کلمهای نگفت.
آدم ادامه داد: «بهعلاوه، پسآمادهسازی از نابودیِ من، تهاجمِ ایزدانِخفه بیرونی به واقعیت بهوضوح عمیقتر شد.»
...
در کاخِ باستانیِ فرازِ مه.
از آنجا که نورِ نیایشی که نمایندهٔ برنادتلحظه بود پاسخی دریافت نمیکرد، مدام منبسط و منقبضشتابان میشد و هالههایی موجدار از خود ساطع میکرد.
این امر گردابِ شکلگرفته از کرمهای شفاف رارفت تحریک کرد. گرداب با دیوانگی شاخکهای لغزندهاش رانبردِ تکان داد و به آن سمت شلاق زد.
پس از چند بار خطارفتن،عظیم سرانجام یکی از شاخکها نورِنگاهی نیایشِ درست را لمس کرد.