چپتر 1300: نفرِ چهارم
0برنادت مدتِ درازی به آن شبحِ محوتوی خیره ماند تا اینکه با نزدیک شدنِاجاق سپیدهدم رفتهرفته واضحتر شد. سایهنمای جزیرهای بزرگ بود.
در جزیره، درختانی عظیم، سربهفلککشیده ونامِ سبزِ تیره که رنگشان کمابیش به سیاهیفرمانروای میزد، زمین و کوه را پوشانده بودند.
اگرچه برنادت نمیتوانست مطمئن باشد که این همان جزیرهٔ بدوی است کهرومیزیِ پدرش روزگاری به آن سر زده بود، اما شهودش بهعنوان یک ژرفبینمیشدند به او میگفت که احتمالاً این همان جایی است که در پیاش بود.
با پدیدار شدنِ خطِ ساحلی در برابرِتوی چشمانش، لبهایش را به هم فشرد واجاق سر به زیر انداخت. نامِ مقدسی را خواند:
ابلهی که به این عصر تعلق ندارد،
فرمانروای رازآلودِ فرازِ مِهِ خاکستری،
شاهِ زرد و سیاه که بختِ نیک را در دست دارد
بیدرنگ پس از آن، ملکهٔ راز برنادت دستشبشقاب را بالا برد و سپیدهدمِ بیسرنشین را درخود آبهای مجاور متوقف کرد تا به ساحل نزدیک نشود.
همزمان، صدای پیانو، ویولن، ویولنسل،سرخشده فلوت و دیگر سازهای موسیقی دربیرون هم آمیخت و آهنگی پرشور ساخت.
با طنینانداز شدنِ موسیقی، نانِ برشته، استیک، پورهٔ سیبزمینی، قارچِ سرخشدهتعلق و دیگر غذاهای توی بشقاب یکی پس از دیگری بیرون پریدندنیک و رقصان به اجاق برگشتند یا خود را به سطلِ زباله انداختند.
بطریِ شرابِ سرخ، رومیزیِ سفید و دیگر اشیاء همگیبطریِ به جایگاهِ اصلیشان بازگشته بودند. یا خود را بابازگشته چوبپنبه مهروموم میکردند یا مرتب و منظم تا میشدند.
سپس، برنادت با دستِقارچِ راستش گلولهٔ نخیِ درخشان ویکی غیرواقعی را بهآرامی بیرون انداخت.
گلوله در خلأ غلتید و نخی از خود بهیکی جا گذاشت. برنادت آن را دنبال کرد و در عالمِانداختند ارواح قدم زد تا اینکه به مرزِ جزیرهٔ بینام رسید.
این ملکهٔ راز برای رفتن به اعماقِ جزیره شتابی نداشت. او به دنبالِ احتمالِ وجودِفرازِ آرامگاهِ امپراتورِ سیاه گشت و با احتیاط چشمانِ آبی و دریامانندش را تاریک و ژرفبرد کرد. تمرکزش را موقتاً از دست داد، گویی داشت در اسرارِ رودِ سرنوشت کنکاش میکرد.
چند ثانیه بعد، چشمانِ برنادتخود به حالتِ عادی بازگشت وشرابِ ناخودآگاه به آسمان نگاه کرد.
حس کردپورهٔ وجودی خاص داردسرخشده او را میپاید.
البته این چیزی بود که انتظارش راتوی داشت، چرا که خودش پیشقدم شده بوداجاق تا نامِ مقدسِ آقای ابله را بخواند.
فرازِ مِهِ خاکستری، در قصرِ باستانی، کلاین کارتِ ابله را در خودندارد پذیرفت، «پرده» را بر دوش انداخت و عصای ستارگان را در دست گرفت.بیدرنگ او داشت از طریقِ نورِ نیایشِ ملکهٔ راز، وضعیتِ جزیره را بررسی میکرد.
در میدانِ دیدِ راستینِ او، جزیره در لایهای نازک از سیاهیِسرخ درهمپیچیده پوشیده شده بود. این امر باعث میشد نتواند وضعیتِ درونمرتب را مستقیماً ببیند. تنها میتوانست زاویهدیدِ برنادت را به دست آورد.
حتی اگه این همون جزیرهٔ بدوی نباشه که امپراتور روزلدیگری کشف کرده بود، بازم جای سادهای نیست... کلاین نامحسوس سر تکانشرابِ داد و منتظر ماند تا ملکهٔ راز کاوشِ عمیقتری انجام دهد.
برنادت دیگر از گلولهٔ نخ استفاده نکرد، زیرا گواهی بردیگری دلش افتاده بود که با این کار خود را بهبطریِ مغاکی خطرناک میکشاند که هیچ راهی برای دفعِ آن ندارد.
کلاهی وهمآلودلبهایش بیرون آورد وانداخت بر سر گذاشت.
پیکرِ کاپیتانگونهاشرقصان ناپدید وبرگشتند وجودش پنهان شد.
این نیز یکی از جادوهای قصههای پریانتوی بود که از بازآفرینیِ رازآلود ریشه میگرفت. هستهٔبرگشتند اصلیاش کلاهی بود که شخص را نامرئی میکرد.
سپس، برنادت مسیری را دنبال کرد کهتوی به نظر میرسید به دستِ انسانها باز شدهبرگشتند است و واردِ جنگلی از درختانِ عظیم شد.
نه آوازِ پرندهای به گوش میرسید، نه غرشِ جانورانِ وحشی، و نهندارد جنبوجوشِ حشراتِ خزنده. چنان آرام بود که گویی زمان یخ زده است،دارد و چنان مرده که هیچ نشانی از زندگی در آن یافت نمیشد.
بنا بر درکِ برنادت، باید موجوداتِ فراطبیعیِ بسیاری در آنجا حضور میداشتند که دراشیاء دنیای بیرون منقرض شده بودند. در حالتِ عادی، آنجا باید بسیار پرجنبوجوش میبود. اما اکنون،نخیِ حس میکرد دارد در گورستانی متروک قدم میزند. هر درختِ غولآسا یک سنگِ قبر بود.
اگر هر یک از فرابشران با ذهنِ ضعیفتر آنجا بود، بیشک مضطرب میشد. زیرِ بارِبرگشتند فشاری سنگین، رفتهرفته به لبهٔ مهار از دست دادن نزدیک میشدند. با این حال، حالتِ چهرهٔمهروموم برنادت هیچ تغییری نکرد، گویی از پیش به پیشروی در میانِ خطر و غرابت عادت داشت.
پس از نزدیک به نیم ساعتغذاهای پیادهروی، همچنان هیچ موجودِ زندهای ندید ورقصان حتی وزشِ بادی را هم حس نکرد.
ناگهان میدانِ دیدش باززیر شد، زیرا درختانِ عظیمِخواند پیشِ رویش تُنک شده بودند.
برنادت هیچ احساسِ شادیای نکرد. در عوض،زباله سرعتش را کم کرد و دستش رااشیاء بالا برد تا میانِ ابروانش را فشار دهد.
جفتی چشمِ بدونِ مژه درسرخشده برابرش پدیدار شد که سرددیگری و بیاحساس به نظر میرسید.
سپس، دستانِ نامرئی آن جفتسرخشده چشمانِ رازکاو را گرفتند ودیگری روی صورتِ شخصی نامرئی گذاشتند.
این همانلبهایش خدمتکارِ نامرئیِزیر برنادت بود.
خدمتکارِ نامرئی چشمانِ رازکاو راخود با خود برد و بهسرعت ازسرخ مسیرِ باقیمانده تا جنگلِ باز گذشت.
در این حین، دیدش رفتهرفتهسرخشده واضحتر شد، گویی دیگر تحتِدیگری تأثیرِ سیاهیِ محوِ هوا نبود.
سرانجام، خدمتکارِ نامرئی به مرزِ منطقهٔغذاهای باز رسید و وضعیت را ازپریدند طریقِ چشمانِ رازکاو به برنادت منتقل کرد.
بیرون از جنگلِ تُنک، فضایانداخت خالیای وجود داشت. موجوداتِ بیشماریعصر در آنجا به خاک افتاده بودند.
در میانِ آنها اژدهایانِ سرخی بودند که شعلههای آتش روی پوستشان جریان داشت. درختمردانی بودند که گرههای چوب بهجای چشم و حفرههایی بهجای دهان داشتند.سپس گرگهای شیطانیِ هشتپا، غولهایی با چهار دستوپای دراز، و مارهای پرداری با پرهای چرب و فلسهایی به رنگِ سبزِ تیره به چشم میخوردند. مارهای پردار آنجااحتمالِ حلقه زده و شبیه به تپههای کوچک بودند. انواعِ مختلفی از موجودات نیز حضور داشتند که شبیه به ترکیبِ انسان و جانورانِ وحشی به نظر میرسیدند.
در این لحظه، همگی رو به یک سوبشقاب داشتند. بالاتنه یا سرشان را بر زمین گذاشتهخود بودند، گویی وجودی ناشناخته را میپرستیدند. هیچکدام صدایی درنمیآورد.
حتی چند انسانسیبزمینی نیز در میانشانغذاهای به چشم میخورد.
یک، دو، سه، چهار، پنج...انداخت وقتی برنادت چند موجودِ انساننما راتعلق شمرد، چشمانِ آبیاش ناگهان گشاد شد.
او از دریاسالارِ ستارگان کاتلیا شنیده بود که جزیرهٔ بدوی که پدرشرومیزیِ کشف کرده بود، نوعِ خاصی از فساد را در خود دارد کهمیشدند به موجوداتِ مرده اجازه میدهد فارغ از اینکه جسدشان کجاست، به اینجا—به سرچشمه—بازگردند.
در میان «شوالیههایی» که به امپراتور روزل خدمت میکردند، گریم نخستین کسی بود که به همین دلیل کشتهزباله شد و پس از او ویلیام و پولی جان باختند. با این حال، به جز این سه، هیچکسِ دیگریدستِ در رویدادهای مشابه قربانی نشده بود. اما در آن لحظه، پنج موجودِ فرابشری یا جهشیافته در آنجا حضور داشتند.
افزون بر این، برنادت میدانست که پدرش دربشقاب نهایت مشکلِ فساد را حل کرده و جزیرهٔخود بدوی را به پایگاهِ مخفیِ خود بدل ساخته بود.
مگر این همان جزیره نیست؟ ملکهٔنامِ راز از طریقِ چشمانِ کنجکاوِ رازندارد آن پنج انسان را بررسی کرد.
لباسهای مجللِ دورانِ روزل را به تن داشتند.انداختند چهرهشان رنگپریده و بیجان و پوستشان چروکیده بودجایگاهِ و بیشتر به زامبی شباهت داشتند تا انسان.
از آنجا که هر پنج نفر به خاکبشقاب افتاده بودند، برنادت موقتاً نمیتوانست چهرهشان را ببیند. اوسطلِ تنها میتوانست صبورانه منتظر بماند تا «نیایش» پایان یابد.
چند دقیقه بعد، آنقارچِ موجودات بدنشان را راست کردندیکی و سراسرِ جنگل جان گرفت.
برنادت با غنیمت شمردنِ این فرصت، آنمقدسی پنج نفر را دید و چهرهشان را بافرازِ خاطرات و تصاویری که در ذهن داشت سنجید.
گریم، او واقعاًاجاق گریم است. اینجاسطلِ جزیرهٔ بدوی است...
آن عمو ویلیام است. اوسرخشده را به یاد میآورم. پیشتردیگری به من شمشیرزنی آموخته بود...
عمو پولی...
وقتی نفرِ چهارم رازیر شناخت، حالتی از حیرتخواند در چهرهٔ برنادت نمایان شد.
آن شخص کسی نبود جز:
ادواردز!
در خاطراتِ برنادت، این شوالیه پس از مرگِ پدرشیکی زنده مانده بود. سپس خانوادهاش را به لنبورگ کوچزباله داده بود. او در این جزیرهٔ بدوی نمرده بود.
بر اساسِ اطلاعاتی که از دریاسالار آیسبرگ ادوینا دریافت کرده بود،تعلق ادواردز نزدیک به صد سال عمر کرده بود. او در آرامشنیک درگذشته و در گورستانی در حومهٔ لنبورگ به خاک سپرده شده بود.
عمو ادواردز هم به این جزیره بازگشته است... مگر او هیچ فسادی را تجربه نکرده وجایگاهِ به این دلیل نمرده بود... افکار یکی پس از دیگری در ذهنِ برنادت جرقه میزدند. در نتیجه،گلوله چشمانِ کنجکاوِ راز بر چهرهٔ خدمتکارِ نامرئی همچنان به انسانی که گمان میرفت ادواردز باشد خیره ماند.
آن جنتلمن ظاهری سالخورده داشت و موهایش کاملاً سپید بود. این دقیقاً همان پرترهٔ دورانِبرگشتند پیریِ جدِ خاندان بود—همانی که ادوینا ادواردز به او نشان داده بود. و برنادت از رویمهروموم اجزای چهره و خطوطِ صورتش میتوانست تشخیص دهد که در دورانِ جوانی چه شکلی بوده است.
در آنپورهٔ زمان، ادواردز معلمِسرخشده سوارکاریِ او بود.
ناگهان، انسانی که گمان میرفت ادواردزنامِ باشد، سرش را برگرداند و باندارد سردی به خدمتکارِ نامرئی خیره شد.
هرچند برنادت بخشِ زیادی از میراثِ امپراتور روزل را به ارث برده بود، اما برای پیشروی تااصلیشان این نقطه در جهانِ رازآلود قطعاً تنها به اشیاء متکی نبود. در آن لحظه، بیدرنگ تصمیم گرفتخلأ و مستقیماً چشمانِ کنجکاوِ راز را ناپدید کرد و به خدمتکارِ نامرئی اجازه داد به عالمِ ارواح بازگردد.
بلافاصله پس ازسیبزمینی آن، بیصدا موقعیتشغذاهای را تغییر داد.
همزمان، فرازِ مِهِ خاکستری، کلاین به لبهٔتوی میزِ دراز و لکهدار ضربه زد واجاق احتمالِ کشف نشدنِ برنادت را افزایش داد.
وقتی شخصی که گمان میرفت ادواردز باشد نگاهِ بیحالتش را گرفت وندارد همراه با موجوداتِ اطراف به نقطهٔ دیگری از جنگلِ بدوی رفت، کلایندارد کمی اخم کرد و با خود زمزمه کرد: «چه ناهنجاریای رخ داده است؟»
او به یاد آورد که امپراتور در زمانِ حیاتش مشکلِ فسادِ کیهان در این جزیرهٔهمگی بدوی را حل کرده بود. با این حال، این موجودات همچنان در حالِ پرستشِ وجودیدرخشان ناشناخته بودند و آیینی رازآلود برگزار میکردند که به نخستین توصیفاتِ دفترِ خاطرات نزدیک بود.
یعنی بعد از مرگِ امپراتور، یه موجودِ خاص از کیهان دوباره به اینجا رخنه کرده؟ یا دارن نمادی رو میپرستن که امپراتور از خودشسفید به جا گذاشته؟ اون دو تای دیگه کین؟ انگار شبیه ادواردز و بنجامین آبراهام توی اون قطعهٔ تاریخیان؟ کلاین که به دلیلِ تداخلِ سیاهگذاشت و محوِ جزیره موقتاً نمیتوانست ببیند چه چیزی پرستش میشود، چارهای نداشت جز اینکه از دریچهٔ چشمانِ برنادت محیطِ اطراف را زیر نظر بگیرد.
پس از مدتی، برنادت که در پیشگویی مهارت داشت، سرانجام تأیید کردپریدند که هیچ موجودِ زندهای در آن فضای باز حضور ندارد. او بار دیگراشیاء خدمتکارِ نامرئی را احضار کرد و چشمانِ کنجکاوِ راز را به آن داد.
خدمتکارِ نامرئی از بخشهای تُنکِ جنگل ومقدسی محوطهٔ خالی گذشت و با احتیاط به نقطهایفرازِ رسید که موجودات در آنجا مشغولِ نیایش بودند.
در آنجا تختهسنگی غولآسا قرار داشتسطلِ و روی آن سایهبانی ساده ازرومیزیِ چوبِ سرخِ تیره به چشم میخورد.
خدمتکارِ نامرئی نیمی از راه را دور زد ویکی به مقابلِ سایهبان رسید. درونش خالی بود. نه مجسمهایزباله در آن بود و نه نشانی ساختهشده از نمادها.
موجوداتِ این جزیره داشتند بهسرخشده چیزی نیایش میکردند که بهدیگری نظر میرسید اصلاً وجود ندارد.