---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1401: زندگیِ روزمرهٔ یک آدمِ عادی (۷/۸) • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1401: زندگیِ روزمرهٔ یک آدمِ عادی (۷/۸)

0

چند ثانیه پس از ناپدید شدنِ‌فرا​ آن بانو، پاچکو سر برگرداند و‌خسته‌کننده‌ست​ به بارتون گفت: «بیایید به بنیاد برگردیم.»

بارتون ناخودآگاه‌باید​ پرسید: «مگر به‌حدودی​ حومهٔ شهر نمی‌رویم؟»

پاچکو با لبخند‌لحظه‌ای​ گفت: «مگر بطری‌سال‌ها​ را ندادید رفت؟

«دیگر دلیلی‌فقط​ برای رفتن به‌عادتِ​ حومهٔ شهر نداریم.

«شاید هدفِ اصلی‌اش این بود که ما‌رسید​ بطری را به بانوی خاندانِ تامارا بدهیم.‌الان​ حرف‌هایی که پیش‌تر زد همه دروغ بود.

«البته این موضوع ربطی به ما ندارد. از این گذشته، هیچ آدمِ بی‌گناهی در میانشان نیست، پس مهم‌بخشِ​ نیست چه کسی می‌میرد. تنها کاری که باید بکنیم این است که تا حدودی نظارت داشته باشیم تا‌بخواهید​ نبردشان به آدم‌های عادی آسیب نرساند. این کار را هم پلیس انجام می‌دهد، نه بنیاد یا بخشِ انطباق.»

بارتون زیرِ لب زمزمه کرد: «بعید است ورنال‌ترکش​ از پسِ چنین نقشهٔ پلیدی بربیاید...» او دیگر‌تکراریِ​ چیزی نپرسید و چرخید تا از در بیرون برود.

راستش را بخواهید، بازگشت به‌عادتِ​ بنیاد همان جوابی بود که بیشتر‌بقیهٔ​ از هر چیزی دلش می‌خواست بشنود.

اینکه پرسید آیا به حومهٔ شهر می‌روند‌رسید​ یا نه، فقط یک واکنشِ لحظه‌ای بود؛‌الان​ عادتِ کهنه‌ای که سال‌ها نتوانسته بود ترکش کند.

پس از بازگشت به بنیاد، بارتون بقیهٔ روز را‌نبردشان​ با دلشوره سپری کرد. او کارهای پیش‌پاافتاده و تکراریِ‌بخشِ​ روزمره را انجام داد تا اینکه عصر فرا رسید.

قبلاً حس می‌کردم زندگی خیلی خسته‌کننده‌ست، ولی الان می‌فهمم‌کند​ که یه زندگیِ یکنواخت چقدر باارزشه. هعی، فقط امیدوارم‌داد​ دیگه اتفاقِ غیرمنتظره‌ای مثلِ امروز بعدازظهر نیفته... سرور حفظِم کنه...

بارتون جلوی درِ خانه‌اش ایستاد، دستِ‌کهنه‌ای​ راستش را دراز کرد، مشت گره کرد‌دلشوره​ و آرام به سمتِ چپِ سینه‌اش کوبید.

پس از پایانِ نیایش، در را باز کرد‌قبلاً​ و داخل شد. کلاه و پالتویش را درآورد و‌یکنواخت​ به دستِ همسرش که به پیشواز آمده بود داد.

همسرش با احتیاط‌بکنیم​ پرسید: «چه بلایی‌نظارت​ سرِ ورنال آمد؟»

بارتون با لحن و چهره‌ای آرام پاسخ داد:‌ترکش​ «چند نفر را عصبانی کرده بود و تعقیبش‌تکراریِ​ می‌کردند. پلیس پرونده را در دست گرفته است.

«از این به بعد، اگر ورنال‌کهنه‌ای​ دوباره آمد، راهش نده. یادت باشد کسی‌دلشوره​ را بفرستی تا به پلیس خبر بدهد.»

همسرِ بارتون با شنیدنِ‌داد​ اینکه پلیس مداخله کرده است،‌می‌کردم​ آهِ آسودگی کشید و گفت:

«بسیار خب.»

پس از شام، بارتون مدتی با فرزندانش‌نتوانسته​ بازی کرد و بعد بهانه‌ای آورد تا‌کارهای​ به اتاقِ کارش برود و کنارِ پنجره بنشیند.

به فضایی خلوت نیاز داشت تا احساساتش‌سال‌ها​ را کاملاً آرام کند و از وحشتی که‌کارهای​ ماجرای ورنال به جانش انداخته بود، رها شود.

از این رو، بارتون‌داد​ سیگاری از کشویش درآورد‌قبلاً​ و گوشهٔ لبش گذاشت.

او به سیگار اعتیاد نداشت، اما گاهی مجبور‌باشیم​ بود معاشرت کند، برای همین همیشه یک پاکت‌انجام​ سیگار در خانه و یکی همراهش آماده داشت.

چوب‌کبریتی آتش زد،‌لحظه‌ای​ سیگار را روشن کرد‌نتوانسته​ و کامِ عمیقی گرفت.

سپس به پشتیِ صندلی تکیه داد‌کهنه‌ای​ و به دودی که از دهان‌روز​ و بینی‌اش بیرون می‌آمد خیره شد.

گازِ سفید به‌سرعت در همهٔ جهات پخش شد‌قبلاً​ و بارتون را ناگهان به یادِ مهی انداخت‌زندگیِ​ که از دهان و بینیِ ورنال بیرون می‌زد.

بوی ضعیفِ‌باید​ خون به‌طورِ مبهمی‌حدودی​ به مشامش رسید.

برای بارتون، این کشفِ چندان عجیبی نبود. هر چه باشد، ورنال‌روز​ پیش از این در اتاقِ کارش مانده بود، پس قطعاً ردپایی‌قبلاً​ از خود به جا گذاشته بود. آدم‌های عادی نمی‌توانستند متوجهِ حضورش شوند.

بارتون قبلاً این بو را حس نکرده بود، چرا که بیش‌بقیهٔ​ از حد مضطرب و دستپاچه بود و تمامِ حواسش به مخفیگاهِ‌رسید​ ورنال و حرف‌هایی که به جا گذاشته بود، پرت شده بود.

البته، بوی خون در اتاقِ کار بسیار ضعیف‌قبلاً​ بود. این هم یکی از دلایلی بود که‌زندگیِ​ اصلاً با اتاقِ هتل و ویرانه‌های سوخته قابل‌قیاس نبود.

با پخش شدنِ‌بکنیم​ دودِ سیگار، بارتون ناگهان‌داشته​ چشمانش را ریز کرد.

احساسِ شومی‌واکنشِ​ به او‌عادتِ​ دست داد!

در یک لحظه، گازِ سفیدِ رنگ‌پریده‌کهنه‌ای​ همراه با بوی خون در جهتِ خاصی‌دلشوره​ جمع شد و پیکری را شکل داد.

نیم‌تنهٔ بالاییِ این پیکر عادی‌عصر​ بود و بینیِ سرخِ نمادینی داشت.‌خیلی​ او کسی نبود جز باستان‌شناس، ورنال.

نیمهٔ پایینیِ بدنش کاملاً در‌حدودی​ هوا پوشیده شده بود، همچون هیولایی‌عادی​ که با دود ترسیم شده باشد.

بارتون در حالی که‌عادتِ​ چیزی نمانده بود خفه‌ترکش​ شود، فریاد زد: «و-ورنال...»

صدایش در اتاقِ‌واکنشِ​ کار پیچید، اما نتوانست‌سال‌ها​ از دیوار عبور کند.

ورنال زد زیر خنده: «هاها، من دیگر‌رسید​ بدنی نامیرا به دست آورده‌ام. تا وقتی کمی‌می‌فهمم​ مه باقی مانده باشد، می‌توانم به زندگی برگردم!»

در مقایسه با قبل، حالتِ‌حدودی​ چهره‌اش هر لحظه مجنون‌تر می‌شد و‌عادی​ چشمانش کمی به سفیدیِ رنگ‌پریده‌ای می‌زد.

او-اون همین‌واکنشِ​ الانش هم‌عادتِ​ مرده بود؟

این فکر‌عادتِ​ ناخودآگاه از‌سال‌ها​ ذهنِ بارتون گذشت.

سپس، خودش را‌عادتِ​ مجبور کرد آرام بماند‌ترکش​ و گفت: «موضوع چیست؟»

همان‌طور که حرف می‌زد، بارتون بی‌اختیار خواست بایستد، اما‌آسیب​ با تأسف متوجه شد که بدنش را مِهی سرد و‌کرد​ رقیق پوشانده است و بیشترِ حواسش را از دست داده.

خندهٔ ورنال قطع شد و به‌باشیم​ چشمانِ بارتون نگاه کرد. کلمه‌به‌کلمه گفت: «تو‌پلیس​ آن بطری را به حومهٔ شهر نیاوردی.»

با اینکه بارتون شخصیتی شتاب‌زده داشت،‌ترکش​ می‌دانست نمی‌تواند مستقیماً به این سؤال‌کارهای​ پاسخ دهد. به‌سرعت به فکرِ چاره‌ای افتاد.

چند ثانیه بعد، پیش‌کهنه‌ای​ از آنکه دوباره حرف‌کند​ بزند، موضوع را عوض کرد:

«چرا به‌حدودی​ آن موجود‌داشته​ ایمان آوردی؟

مگر تو‌است​ مؤمنِ وفادارِ‌نظارت​ سرور نیستی؟»

ورنال لحظه‌ای ساکت‌کهنه‌ای​ شد و سپس حالتِ‌کند​ چهره‌اش رفته‌رفته پرشور شد:

«من جهانی‌لحظه‌ای​ حتی بزرگ‌تر دیده‌ام،‌سال‌ها​ جهانی بسیار پهناورتر.

در مقایسه با آن، سیاره‌ای‌باشیم​ که اکنون رویش زندگی می‌کنیم‌نرساند​ مانند دانهٔ شنی در بیابان است.

تمدن‌های بی‌شماری وجود دارند، ویرانه‌های باستانیِ‌باشیم​ به‌جامانده از صدها هزار سال، میلیون‌ها‌کار​ سال یا حتی ده‌ها میلیون سال پیش.

جهان این شکلی است!»

بارتون با دیدنِ اینکه سؤالش فقط اوضاع را بدتر‌بقیهٔ​ کرده است، ساکت شد. با خود فکر کرد که‌عصر​ آیا موضوعِ غیرحساسی هست که توجهِ ورنال را جلب کند.

آرام نفسِ عمیقی کشید و‌باشیم​ گفت: «به‌جز محراب، دیگر در‌نرساند​ ویرانهٔ دورانِ چهارم چه یافتی؟

از خاندانِ تامارا چقدر می‌دانی؟»

چشمانِ ورنال برقی زد:

«خاندانِ تامارا یک‌عادتِ​ بار نشانِ خانوادگی‌اش‌نتوانسته​ را عوض کرد.

این یعنی با‌نظارت​ اتفاقِ نسبتاً بزرگی‌نبردشان​ روبه‌رو شده بودند.»

باستان‌شناس که حالا فقط نیم‌تنهٔ بالایی بود، همان‌طور‌آدم‌های​ که حرف می‌زد دستِ راستش را دراز کرد.‌بخشِ​ با استفاده از دود، دو نماد در هوا کشید.

نمادِ اول از لایه‌ای از بوته‌های خار، دیواری سپرمانند و شمشیرِ بلندی تشکیل شده بود‌روزمره​ که از بالا به‌طور عمودی در آن‌ها فرورفته بود. بخشِ اصلیِ نمادِ دوم یک جفت‌چقدر​ درِ دولنگهٔ باز بود و شکافِ میانِ آن‌ها را همان شمشیرِ بلندِ عمودی پر کرده بود.

بارتون به‌عنوانِ تاریخ‌دانی نه‌چندان‌کهنه‌ای​ معروف، بی‌درنگ به یادِ‌کند​ حرف‌های عضوِ خاندانِ تامارا افتاد:

«آن‌ها آن‌ها‌حدودی​ هستند. ما‌داشته​ ما هستیم.»

بارتون بی‌اختیار گفت:‌حدودی​ «آیا خاندانِ تامارا‌باشیم​ دچارِ انشعاب شد؟»

ورنال با لبخندی از سرِ رضایت گفت: «من هم همین‌طور فکر می‌کنم.» سپس به بارتون نزدیک شد، در‌فرا​ حالی که چهره‌اش از اشتیاق می‌سوخت: «مغزت وسوسه‌کننده‌تر از چیزی است که تصور می‌کردم و بهترین مکمل برای‌غیرمنتظره‌ای​ من است. کمی آرام باش. ذهنت با ذهنِ من درمی‌آمیزد و می‌توانیم با هم آن تمدن‌های بزرگ را ببینیم.»

او بسیار ضعیف‌عادتِ​ و مشتاقِ بهبودی‌نتوانسته​ به نظر می‌رسید.

قلبِ بارتون به‌شدت می‌تپید و تمامِ تلاشش را کرد‌آسیب​ تا از طرفِ مقابل دوری کند. اما هر چه تقلا‌کرد​ می‌کرد، انگار بدنش یخ زده بود. اصلاً نمی‌توانست تکان بخورد.

درست همان لحظه که می‌خواست چشمانش را‌نبردشان​ ببندد، ناگهان دردِ شدیدی در دستِ راستش‌انجام​ حس کرد و بی‌درنگ به هوش آمد.

مِهِ سفیدِ رنگ‌پریدهٔ پیشِ رویش‌نتوانسته​ و ورنالِ هیولامانند چنان ناپدید‌دلشوره​ شدند که گویی هرگز آنجا نبوده‌اند.

بارتون با کرختی سرش را پایین انداخت‌ترکش​ و دید سیگاری که در دستِ راستش بود‌تکراریِ​ به انتها رسیده و انگشتانش را سوزانده است.

خواب بود؟‌حدودی​ اما به نظرم‌باشیم​ خیلی واقعی اومد.

بارتون سیگار را دور انداخت و‌نظارت​ غریزی با استفاده از نیروی روحی‌اش‌آسیب​ ایستاد و به سمتِ پنجره رفت.

به خیابان‌ها نگاه کرد و دید زیرِ‌نتوانسته​ چراغ‌های خیابان، عابرانِ زیادی در تاریکی می‌گذرند‌کارهای​ و می‌خواهند هر چه زودتر به خانه بشتابند.

در میانِ آن‌ها، یک‌لحظه‌ای​ سگِ گلدن رتریورِ معمولی داشت‌ترکش​ با خیالِ راحت پرسه می‌زد.

ناولها | novelha.net