چپتر 1258: تغییراتِ عظیم
0با وجود اینکه کلاین در ظاهر آنها را به عجله وامیداشت، درحاکم واقع عصای زندگی را به پایینِ راهپلهٔ باشکوه پرت کرد و آن رامشکوکه برای لوویا انداخت تا بتواند جراحاتِ خودش و کالین ایلیاد را درمان کند.
لوویا بهعنوانِ یک اسقفِ رزِ پیشین، کمترین ترس را ازبیصدا آثارِ منفیِ عصای زندگی داشت. فارغ از تغییراتِ بدنش، تا زمانینیایش که پای روان در میان نبود، میتوانست آنها را درمان کند.
همزمان، دریک بهسرعت بهسوی میدانِخدا نبردِ فروریخته در میانهٔ پلهها دویددریای و بازوی قطعشدهٔ رئیس را برداشت.
تا زمانی که عضوِ قطعشده گم نمیشد،تاریکیِ عصای زندگی میتوانست جراحات را درمان کندمینمود و آن را از نو پیوند بزند!
کلاین با لبخندی اغراقآمیز برای کالین ایلیاد سر تکان دادژرفی و به درونِ مِهِ تاریخ پرید. او به زمانی پیشخدا از دورانِ اول شتافت و در قطعهای از نور پنهان شد.
سپس با یک فکر، به قصرِ سفیرا بازگشت و در جایگاهِ متعلق بهگمان ابله نشست. او با کمکِ ستارهٔ سرخی که با ابله همخوانی داشت وتاریکی مدام منقبض و منبسط میشد، وضعیتِ داخلِ اقامتگاهِ پادشاهِ غولها را بررسی کرد.
با این حال، تحتِ «دیدِ حقیقیِ»جانشینِ او، تاریکیِ ژرفی در آنجا حاکمآشوب بود که نامشخص و تشخیصناپذیر مینمود.
همونطور که از دستِ چپِ خدا،حقیقیِ جانشینِ بهشت، شاهِ فرشتگانی که مشکوکه بهتشخیصناپذیر دریای آشوب ربط داشته باشه انتظار میرفت...
کلاین کمیغولها اخم کرد وحال بیصدا آه کشید.
اکنون گمان میکرد که حتی اگر خورشیدِ کوچک واردِ کاخ میشد و در آنجامیکرد نیایش میکرد، باز هم دیدنِ وضعیتِ دقیق از میانِ آن تاریکی برایش دشوار بود؛ مگرمگر اینکه به یک فرشته تبدیل میشد و واقعاً مالکیتِ قصرِ سفیرا را به دست میآورد.
افزون بر این، شهودِ روحیِ کلاین به او میگفتفرشتگانی که هنوز آثارِ ناشناختهٔ بسیاری در محلِ خفتنِ فرشتهٔکمی تاریک پنهان است. او بههیچوجه نباید بیگدار به آب میزد.
بیدرنگ افکارش را مهار کرد و وضعیتِتاریکیِ پیرامونش را سنجید. او بهدنبالِ موجوداتِ ردهبالایی چونهمونطور آدم و آمون گشت، اما هیچچیزِ غیرعادیای نیافت.
کلاین نفسش را بیرون داد و شتابان ویژگیِ فرابشریِ معجزهگر را که ازبود «پرده» جدا کرده بود، در هم شکست. او بخشهای شاملِ ردهٔ ۹ تادریای ردهٔ ۳ را گردِ هم آورد و بخشِ ردهٔ ۲ را خالص کرد.
سپس به قطعهٔ تاریخی بازگشت وانتظار بارِ دیگر تحتتأثیرِ شخصیتِ مجازی قراراکنون گرفت و بیشتر شبیهِ یک دلقک شد.
ثانیهای بعد، مِهِ خاکستریوسفید را ترکجانشینِ کرد و دوباره روبهروی دری که بهربط اقامتگاهِ پادشاهِ غولها باز میشد، پدیدار گشت.
عروسکِ خیمهشببازیِ شوالیهٔ نقرهای که شمشیرشحقیقیِ را در زمین فرو برده ونامشخص سدّی نامرئی ساخته بود، بیدرنگ برخاست.
در این لحظه، بازوی قطعشدهٔ کالین ایلیاد از پیش پیوند خورده بود.حاکم لوویا نیز از جراحاتش بهبود یافته بود. با این حال، در نقطهای ازمشکوکه زمان، چند خوشهٔ طلاییِ گندم از پشتِ سرش روییده بود و تاب میخورد.
آنها همراه با دریکداشته بهسوی در رفتند و عصایاخم زندگی را به کلاین بازگرداندند.
کلاین پس از گرفتنِ عصا، آن رابهشت تکان داد و دست از حفظِ تصویرداشته برداشت؛ در نتیجه عصا در هوا ناپدید شد.
بلافاصله پس از آن، با دستِ راستش چنگی درآنجا هوا زد به این قصد که تصویرِ خلأ تاریخیِخدا دوشیزه پیامرسان را در زمانِ سلامتِ کاملش احضار کند.
در این لحظه، کالیناین ایلیاد ناگهان پرسید: «قصد داریدتاریکیِ آن فرشته را احضار کنید؟»
کلاین حقیقت را با لحنی کمیانتظار اغراقآمیز بیان کرد: «لزوماً آن یکیاکنون نیست. من انتخابهای بسیار زیادی دارم.»
کالین از پیش حالتِ غولپیکرش را باطل کرده و بهمشکوکه قدِ اصلیِ بیش از دومِتریاش بازگشته بود. هرچه باشد، حفظِ یککشید هیئتِ اساطیریِ ناقص همچنان بارِ سنگینی برای او به شمار میرفت.
در آن لحظه، زرهی نقرهای به تن داشت که خودش احضار کرده بود. دو شمشیری را که بهخدا اندازهٔ عادیشان برگشته بودند در دست گرفت و با آرامش گفت: «آن هیولای فاسدشده، ویژگیهای تباهکردنِ موجوداتِ زندهگمان را از خود نشان داد. محلی که فرشتهٔ تاریک در آن خفته است نیز باید آثارِ مشابهی داشته باشد.»
منظورش اینه که تصویرِ فرشتهای که آقای جهان احضار میکنه، ممکنه بعدحاکم از ورود به اقامتگاهِ پادشاهِ غولها شورش کنه؟ و یه فرشتهٔ سقوطکرده،فرشتگانی حتی اگه فقط یه تصویر باشه، بهراحتی میتونه بهای سنگینی روی دستمون بذاره...
دریک بهراحتیآشوب منظورِ رئیسداشته را فهمید.
در سوی دیگر، گوشتِ سرِ لوویا دربهشت هم میلولید و چند خوشهٔ گندم راداشته در بر گرفت و با خودش ادغام کرد.
کلاین لبخند زد وتحتِ سر تکان داد: «منطقیژرفی است.» سپس بهآرامی بشکنی زد.
سپس یک کلاغِ معمولی را از درونِدیدِ مِهِ تاریخ بیرون کشید و گذاشت از درِتشخیصناپذیر باز بگذرد و واردِ فضای تاریکِ داخل شود.
وقتی پیکرِ کلاغ در محیطِ تاریک بلعیدهمیرفت شد، ابروهای کلاین تکانِ خفیفی خورد. سرش راحتی برگرداند و به رئیسِ شهرِ نقره لبخند زد.
«ارتباطم قطع شد.»
کالین ایلیاد بدونِ هیچتحتِ تعجبی پاسخ داد: «ازژرفی شاهِ فرشتگان همین برمیآید.»
کلاین نتوانست جلوی بالا رفتنِ گوشههای لبش را بگیرد. برایژرفی او، این مسئلهٔ نسبتاً دردسرسازی بود. این یعنی نمیتوانست یکخدا تصویرِ تاریخی را احضار کند تا بهجای خودش وارد شود.
بریدهشدنِ سایهاشآشوب نیز همین نکتهباشه را ثابت میکرد.
گفت: «بسیار خب.» گویی میخواست مچهایش را کش بیاورد،فرشتگانی دستانش را چند بار تکان داد و عصایی سیاه رااخم که جواهراتِ بسیاری در آن تعبیه شده بود، بیرون آورد.
۰-۶۲، عصای ستارگان!
فقط میتوانست امتحان کند که آیا تصویرِدیدِ شیءِ مهرشده و عروسکِ خیمهشببازی هم تباهنامشخص میشوند و به او خیانت میکنند یا نه.
پس از آنکه همه آماده شدند،انتظار کالین ایلیاد، لوویا و دریک همزمان نگاهشانگمان را به تاریکیِ پشتِ درِ باز دوختند.
کلاین با عصای ستارگانی که در دست داشت به جلو اشارهدریای کرد و با لبخندی آشکار گفت: «سفرِ خطرناکی در پیش داریم.اکنون احتمالِ مرگِ همه وجود دارد. هم برای شما و هم برای من.»
با گفتنِ این حرف، کلاهِ سیلندریاش را پایین کشیدآنجا و بهدنبالِ عروسکِ خیمهشببازیِ شوالیهٔ نقرهای به راه افتاد. اوجانشینِ با عبور از درِ باز، قدم به تاریکیِ ژرف گذاشت.
کالین ایلیاد، لوویا و دریکحال چیزی نگفتند. آنها در سکوت وآنجا با عزمی راسخ به جلو رفتند.
...
بکلاند، درهمونطور میدانِ نبردِچپِ بیرونِ شهر.
آدری که با استفاده از «دروغ» ظاهرِ «تبدیلِ اژدها»ی خودحاکم را تنظیم کرده بود، با نیمهخدایی ملبس به یونیفرمِ نظامیِبهشت فیساکی که نقاب و دستکش داشت، درگیرِ نبردی سهمگین شد.
دفاعِ رخنهناپذیرِ طرفِ مقابل، شمشیرِ پهنی که از نورِتاریکیِ سپیدهدم شکل گرفته بود و تواناییِ شمشیرِ باریک دردستِ پنهان شدن و تلپورت، تأثیرِ عمیقی بر او گذاشت.
آدری تجربهٔ نبردِ انفرادی نداشت. اگر از پیش نمیدانست که ردههای بالای فیساک و اینتیس عمدتاً ازخورشیدِ شوالیههای نقرهای، شکارچیانِ شیاطین، شوالیههای خونآهنین، اسقفهای جنگ، بیسایهها، آموزگارانِ عدالت، کیمیاگران و دانشورانِ اسرار تشکیل شدهاند ومیآورد پیشتر در انجمنِ تاروت اطلاعات جمعآوری نکرده و خود را آماده نکرده بود، مدتها پیش شکست خورده بود.
با تکیه بر تجربهٔ انباشتهاش در این زمینه، توانست در برابرِ حملاتِ اولیه مقاومتداشته کند و سرانجام خونسردیِ خود را به دست آورد. با تکیه بر «هیپنوتیزمِ رزمی»،کوچک «محرومیتِ ذهن»، «نَفَسِ ذهن» و «طوفانِ ذهنی»، بهآرامی ورق را برگرداند و از مخمصهاش گریخت.
البته، مهمترین مسئله این بود که الوهیتِ حاصل از «تبدیلِ اژدها» در ذهن و افکارِ شوالیهٔ نقرهای اختلال ایجادجانشینِ کرده بود. افزون بر این، به آدری پیکری بخشیده بود که میتوانست در برابرِ آسیبها مقاومت کند و قدرتیحتی برای تحملِ حملات در اختیارش میگذاشت. در غیر این صورت، در همان تلاشِ سخت برای دوام آوردن، مجروح میشد.
از سوی دیگر، این ژنرالِ فیساکی بهعنوانِ قدیسِ ردهٔ ۳ از مسیرِ جنگاور، ارادهای قوی و ویژگیهایی منحصربهفرد داشت که تحتِ تأثیرِ توهمات قرار نمیگرفت.مشکوکه او میتوانست بهطورِ مؤثری در برابرِ اثراتِ ذهنی مقاومت کند و پیامدهای منفیِ واردشده بر خود را کاهش دهد. از این رو، همچنان دستِ بالامیانِ را داشت و با استفاده از «پنهانسازیِ نور» و «شمشیرِ باریکِ نقرهای» آدری را سرکوب میکرد تا فرصتی برای در هم شکستنِ دشمن فراهم آورد.
آدری در این باره بسیار خونسرد بود. دلیلش این بود کهکشید هنگامِ نبرد، پیشاپیش یک «شخصیتِ مجازی» ساخته بود. او توجهش راباز به محیطِ اطراف معطوف کرده و بذرهای «طاعونِ ذهنی»ِ فراوانی پراکنده بود.
طولی نمیکشیدهمونطور که ژنرالِ فیساکیخدا بیصدا آلوده میشد!
در این لحظه، نیزههای شعلهورِ سرخیحقیقیِ از پایگاهِ نیروهای متفقین شلیک شدندنامشخص که با تراکمِ خود آسمان را پوشاندند.
شوالیهٔ نقرهای جاخالی نداد؛ در عوض، یکدیدِ قدم به جلو برداشت و شمشیرِ سپیدهدمشنامشخص را تاب داد، و آدری را زمینگیر کرد.
ویژژژ! ویژژژ! ویژژژ!
نیزههای سوزان یکی پسچپِ از دیگری فرود آمدند وفرشتگانی آن دو نیمهخدا را پوشاندند.
چهرهٔ آدری بیاختیار در هم رفت. ردهای سوختگی فلسهایآنجا خاکستریسفیدِ پیکرِ «تبدیلِ اژدها»یش را پوشاند. اما زرهِ شوالیهٔخدا نقرهای همچنان با نوری نقرهای میدرخشید. آسیبِ چندانی ندیده بود.
در مقایسه با یک «غول» کهتحتِ در دفاع تخصص داشت، تواناییِ یک اژدهابود در تحملِ ضربات آشکارا بسیار ضعیفتر بود.
تازه در این لحظه آدریباشه فهمید که در یک جنگ شرکتکشید دارد، نه در یک نبردِ انفرادی.
وقتی موجِ دیگری از نیزههای شعلهور در آستانهٔ برخوردفرشتگانی با آنها بود، به نظر میرسید در پایگاهِ نیروهای متفقیناخم همهمهای برپا شده و تا حدودی فروپاشی رخ داده است.
در آن لحظه، مِهِ غلیظی که کلِتاریکیِ میدانِ نبرد را در بر گرفته بود،مینمود ناپدید شد، گویی هرگز وجود نداشته است.
آدری و ژنرالِ فیساکی همزمان دست از نبردحقیقیِ کشیدند و خود را بهطورِ غیرعادی ضعیف یافتند.مینمود حتی بالا آوردنِ بازوهایشان هم برایشان دشوار بود.
او دید که پشتِ پایگاهِ نیروهای متفقین، در حاشیهٔ دشتهایبیصدا بیکران، پرتوِ نورِ نارنجیسرخی هجوم آورد و در یک آنکاخ نیمی از آسمان را پوشاند و خورشید را مسدود کرد.
منطقهٔ اطرافِ بکلانددستِ در یک آنجانشینِ به گرگومیش تبدیل شد!
تاریکیِ غلیظی در سمتِ دیگریدیدِ از آسمان پدیدار شد و خیلیبود زود با غروبِ نارنجی برخورد کرد.
تمامِ سربازان و افسران درحال میدانِ نبرد به زمین افتادندژرفی و به خوابی عمیق فرو رفتند.
...
در شهرِهمونطور بکلاند، بیرونِ کلیسایخدا جامعِ سنت هیرلند.
لئونارد که دستکشِ سرخیتحتِ بر دست داشت، به آسمانِآنجا نیمهتاریک و نیمهگرگومیش نگاه کرد.
در حالی که نگاهش را بهتحتِ ورودیِ کلیسای جامعِ سنت هیرلند دوختهحاکم بود، آهی بیصدا از گلویش خارج شد.
ایکانسر برناردِ موقهوهای و دیگر اعضایانتظار ذهنِ جمعیِ ماشین آنجا ایستاده بودنداکنون و ماتومبهوت به آسمان خیره شده بودند.
همین چند ماه پیش، آنها از سطحِ عمیقی از همکاری با تیمِ دستکشهای سرخِ لئونارد برخوردارانتظار بودند. آنها با هم با نیروهای پلید در بکلاند مقابله میکردند و در جستجوی سازمانِ سرّیایباز بودند که به ابله باور داشت، همان سازمانی که از کارتهای تاروت بهعنوانِ نامِ رمز استفاده میکرد.
...
در برجِغولها ناقوسِ کلیسای امواج،حال شهرِ سخاوت، بایام.
دنیتس ورودِ نیروهای مقاومت به شهر ومیرفت تصرفِ بسیاری از مکانها را تماشا کرد. سرانجامحتی آهِ آسودگی کشید و رو به آلجر کرد.
«ببین، آنها دردستِ بیشترِ جاهای اینجانشینِ شهر خیلی محبوباند.»
نگاهِ آلجر بومیانِ کمیتحتِ تیرهپوست را دنبال کردژرفی و پاسخی به دنیتس نداد.
دنیتس احساسِ آرامشِ زیادی میکرد. خندیدتحتِ و گفت: «هرگز انتظار نداشتم کهحاکم دوباره در چنین وضعیتی همدیگر را ببینیم.»
آلجر سر بلند کرد و درست میخواستمیرفت چیزی بگوید که ناگهان چیزی حس کرد.میکرد نگاهش را به سمتِ آسمانِ شمالِ غربی دوخت.
جایی که به آن نگاه میکرد، در یکشاهِ آن تاریک شد. لایههایی از ابرهای تیره شکلانتظار گرفتند و صاعقههای نقرهایِ بیشماری همچون مار بیرون خزیدند.
امواجِ آبیِ تیرهٔ بسیاری به خروش آمدند وژرفی باد آنها را با خود برد. آنها بهدستِ سمتِ ابرها هجوم بردند و به دریا متصل شدند.
هر جا که دریا و آسمان به هم میرسیدند، پرتوهایژرفی نور روشن میشدند. آنها درخشان یا واضح نبودند، و هیچخدا رنگی نداشتند. به نظر میرسید از اشیاءِ وهمآلودِ بیشماری شکل گرفتهاند.