چپتر 1311: مأموریتِ جدید
0املین مبهم حس میکرد که شاید ناهنجاریهایی در دووجودهای مسیرِ فرابشریِ زمین و ماه وجود داشته باشد، اماسندی مستقیماً در این باره از سراسقف لورتو سؤالی نپرسید.
به نظر نمیرسد که جواب بدهد... بهتر است تا گردهماییِ تاروتِ بعدی صبر کنم و ازکنتهای «جهان»، «مردِ آویخته» و بقیه بپرسم... املین در حالی که با خود زمزمه میکرد، نامحسوس سرعین تکان داد و نشان داد که از قبل تفاوتِ میانِ یک برگزیده و یک برکتیافته را میداند.
به فکرش نرسید که از آقای ابله جواب بخواهد، زیرا حس میکرد نیازی نیست والهاماتِ مشکلِ مربوطه چندان مهم نبود. هرچه باشد، دوکها، مارکیها و کنتهای خونتباران هنوز زنده وکرد سالم بودند و هیچ خبرِ منفیِ خاصی دربارهٔ کلیسای مادرِ زمین به گوش نرسیده بود.
در عین حال، حدسِ قبلیاش باعث شد املین اینها را به تأثیری که ماهِ ازلی روی مسیرِ ماه داشت، ربط دهد؛دروغین وجودی که شاید یک خدای پلید یا دیوی ردهبالا در لباسِ مبدل بود. وی زمانی باعث شده بود بسیاری از خونتبارانیامیدوارم که به درگاهش نیایش کرده بودند مهارشان را از دست بدهند و به هیولاهایی تبدیل شوند که فقط جفتگیری و زادوولد میدانستند.
املین شک داشت که اینزادوولد یکی از همان وجودهای پلیدی باشدرؤیاها که رؤیاها و الهاماتِ دروغین میفرستادند.
لورتو که دید او دیگر سؤالی ندارد، سندی را که درمهم دست داشت کنار گذاشت و پیش از اینکه حرفی بزند، لحظهایهیچ فکر کرد: «این مشکلی است که به توجهِ ویژه نیاز دارد.
«علاوه بر این، امیدوارم بتوانید سه تاجفتگیری پنج گروهِ فرابشری در بکلاند تشکیل دهید.رؤیاها آنها باید عمدتاً از اعضای خونتباران باشند.»
املین همیشه مطیعِ قانون بود. تنها جرمی که مرتکبتبدیل شده بود دزدیدنِ خون از بیمارستان بود. ناخودآگاه پرسید:پلیدی «آیا کلیسای شبِ جاوید و کلیسای توفانها اعتراضی ندارند؟»
لورتو با لبخندیفقط مهربانانه گفت: «اینمیدانستند درخواستِ خودشان بود.
«از آنجا که بیشترِ نیروهایزیرا کلیسای بخار عقبنشینی کردهاند، کمبودِ فرابشرانِمهم رسمی در لوئن به چشم میخورد.
«گرچه کلیسای شبِ جاوید و کلیسای توفانها گروهی از اعضای ذهنِ جمعیِ ماشین را که نمیخواهند لوئن را ترکدیگر کنند و همچنین روحانیانِ ردهپایین را به خدمت گرفتهاند، اما آنها در نهایت در اقلیتاند. افزون بر این، هنوزبتوانید باید به پاکسازی در فیساک و مستعمراتِ مستقلِ فرادریایی رسیدگی کنند. از این رو، امیدوارند که بتوانند کمکی دریافت کنند.
«این برای تبلیغِ دینِ ما در لوئن بسیار سودمند است. با این حال، باید به خاطر داشته باشید که درالهاماتِ اینجا باید خویشتنداری کنیم. نمیتوانیم آزادانه تبلیغ کنیم. فقط باید در همان سطحِ بقایای کلیسای بخار باشیم. البته، مؤمنانِ مادارد تا مدتها نخواهند توانست به پای کلیسای بخار برسند. این به یک، دو یا حتی سه نسل تلاش نیاز دارد.»
بله، حفظِ مقیاسِ فعلی و داشتنِ درجهای از توسعهوجودهای کافی است... تبلیغِ دین خیلی دردسر دارد... املین آهِسندی آسودگی کشید و با آرامش پاسخ داد: «بسیار خب.»
...
در دریایبدهند سونیا، شهرِتبدیل سخاوت، بایام.
آلجر ردای اسقفی به تن داشت که با نمادهای آذرخش و امواججفتگیری گلدوزی شده بود. نشانِ مقدسِ توفانِ فلزی را به سینه زده بود وندارد در قلهٔ رشتهکوهِ ساحلی ایستاده بود و به آنسوی جنگل چشم دوخته بود.
در آنجا درختانِ بسیار کمی به چشمیکی میخورد. تپهها و کوههای کوتاه اطراف صافمیفرستادند شده بودند و بندری پنهان را نمایان میکردند.
آنجا بندری خصوصی بود که به مقاومت تعلق داشت.مربوطه قطعاً با بندرِ بایام قابلقیاس نبود، اما اندازهای متوسطهنوز داشت و برای تأمینِ زندگیِ افرادِ بسیاری کافی بود.
شهری با سبکِ آزاد و خام در نزدیکیِزادوولد بندر ساخته شده بود. شهر بزرگ نبود، شایددروغین تنها یکپنجمِ بایام یا حتی کوچکتر از آن بود.
در مرکزِ آن دو برج قرار داشت. یکی برجی نوکتیزشوند بود و دیگری منارهای بلند. هر دو به طرز عجیبیالهاماتِ نقرهای بودند و زیرِ نورِ خورشید نوری خیرهکننده را بازتاب میدادند.
در اطرافِ برجهای دوقلو، جادههای سنگفرششدهٔ سیمانیِ بسیاری کشیده شده بود. این جادهها به ساختمانهایی منتهیدیگر میشدند که عمدتاً از سنگ ساخته شده بودند یا به میدانهای باز و زمینهای تمرین میپیوستند.دارد درختانِ سبزی که در دو سوی خیابان ردیف شده بودند، حسی از شکوه را القا میکردند.
آلجر میدانست که این شهر تنها ازنیست ساکنانِ شهرِ نقره تشکیل نشده، بلکه مردمیدوکها از شهرِ ماه نیز در آن حضور دارند.
بسیاری از گروهِ دوم بهشدت بدشکل بودند. آنها فعلاً تمایلییکی به تعامل با بایام و همچنین ساکنانِ شهرهای دیگرِ جزیرهندارد نداشتند. فقط مایحتاجِ خود را از طریقِ مردمِ شهرِ نقره میخریدند.
گفته میشد که قصد دارند شهری متعلقبدهند به خودشان در اعماقِ جنگل بسازند ومیدانستند تنها مسیری به شهرِ نقرهٔ جدید باقی بگذارند.
اینها همگی مؤمنانِ آقای ابله هستند. باید رفتهرفته آنها را در کلِ مجمعالجزایرِدروغین رورستد ادغام کنم... فعلاً مزاحمِ بدشکلها نمیشوم و میگذارم ساکنانِ شهرِ نقره، اهالیِ عادیترِکرد شهرِ ماه را به بایام بیاورند... آلجر با جدیت به اقداماتِ بعدیاش فکر میکرد.
پس از اسکان دادنِ ساکنانِ شهرِ نقره و شهرِ ماه، او در واقع مأموریتی را که آقای ابله به اوسالم سپرده بود به پایان رسانده بود. با این حال، باور داشت که هنوز تا تواناییِ مبادله برای هویت، اقتدار و جایگاهِروی خدای دریا فاصلهٔ زیادی دارد. از این رو، تمامِ تلاشش را میکرد تا به مشکلاتِ بهجامانده از «مهاجرتِ بزرگ» رسیدگی کند.
راستش را بخواهید، آلجر بیشتر از این نگران بودمیدانستند که آقای ابله کاری به او نسپارد. اگر چنین میشد،دیگر نمیدانست چقدر طول میکشد تا بتواند خدماتِ کافی ارائه دهد.
همراه با تأسیسِ شهرِ نقرهٔ جدیددست و سرزندگیِ عظیمی که از آنجفتگیری ساطع میشد، او بهشدت احساسِ خطر میکرد.
در شهرِ نقره و شهرِ ماه بیش از یک نیمهخدای ردهٔ ۴الهاماتِ حضور داشت و آنها مؤمنانِ وفادارِ آقای ابله بودند. شاید آقای ابله روزیلحظهای هویت، جایگاه، اقتدار و قدرتِ خدای دریا را به یکی از آنها میبخشید!
در شهرِ نقره دو شیءِ مهرشدهٔ درجهٔ ۰، یک قدیسِ ردهٔ ۳، سه قدیسِ ردهٔ ۴ و نزدیک به ده شیءِ مهرشدهٔ درجهٔ ۱ وجود دارددربارهٔ و همچنین چند ویژگیِ فرابشریِ نیمهخدا که میتوانند موقتاً بهعنوانِ اشیاءِ مهرشدهٔ درجهٔ ۱ به کار روند... در شهرِ ماه سه نیمهخدا، پنج شیءِ مهرشدهٔ درجهٔزمانی ۱ و شمارِ زیادی فرمولِ معجون هست... این... آلجر با حسابی سرانگشتی دریافت که این دو جناح که به زیرِ سایهٔ آقای ابله درآمدهاند، کمی ترسناکند.
مجموعِ همهٔبدهند آنها معادلِ یکچهارمِشوند کلیسای توفانها بود!
بنا بر آنچه آلجر میدانست، شمارِ اشیاءِ مهرشدهٔ درجهٔ ۰ در هر کلیسا بین پنجیکی تا هشت عدد بود. در حالِ حاضر کمتر از چهار فرشتهٔ زمینیِ فعال وجود داشت.اینکه از این نظر، آنها مسلماً بسیار قویتر از مجموعِ شهرِ ماه و شهرِ نقره بودند.
با این حال، کلیساهای رسمی درمیدانستند زمینهٔ شمارِ اشیاءِ مهرشدهٔ درجهٔ ۱الهاماتِ و قدیسان، بهویژه قدیسان، برتریِ عددی نداشتند.
بهدلیلِ جنگی همهجانبه، با وجودِ اینکه مقاماتِ بالامشکلِ با پرورشِ نیروها شمارِ قدیسان را افزایش دادهکنتهای بودند، کلیسای توفانها فقط حدودِ بیست قدیس داشت.
کلیسای خدای دریا هنوز نیمهخدایی ندارد، اما طولی نمیکشد که خدای دریای جدیدی ظهور خواهد کرد... در موردِ فرشتگانِدیگر زیردستِ آقای ابله، «جهان»، کنسولِ مرگ و فرشتهٔ مسیرِ سرنوشت حضور دارند... قدیسانِ انجمنِ تاروتِ خودمان هم هستند... آلجربتوانید هرچه بیشتر به این موضوع میاندیشید، بیشتر احساسِ خطر میکرد. دریافت که در این زمینه کمی کند عمل کرده است.
شاید به این دلیل بود که نمیتوانست خود را بیرون بکشدفقط تا نگاهی عینی به مسائل بیندازد، و با وجودِ اینکه هموارهمیفرستادند از چنین مسائلی شگفتزده میشد، سرانجام امروز به درکِ روشنی رسید:
جناحِ آقای ابله، بیآنکه کسی متوجه شود، تا سطحی توسعه یافته بودالهاماتِ که با یک کلیسای رسمی برابری میکرد. حتی اگر شکافِ خاصی هم وجودلحظهای داشت، تنها بهدلیلِ فقدانِ انباشتِ قدرتی بود که به گذرِ سالها نیاز داشت.
و هنوز حتی سهبخواهد سال هم از پیوستنِ آلجرمربوطه به انجمنِ تاروت نگذشته بود!
اگر خودم تمامِ این تغییرات را تجربه نکرده بودم، قطعاً باورش نمیکردم. آلجرپلیدی در دل آهی کشید و مشتاقانه آرزو کرد کاری برای آقای ابله انجامحرفی دهد تا بتواند بهسرعت مشارکتهای لازم برای تبدیلشدن به خدای دریا را جمعآوری کند.
وقتی این اتفاق میافتاد، میتوانست واقعاً نگاهشبدهند را به کتابِ فاجعه بدوزد و برایمیدانستند انجامِ درخواستِ ملکهٔ الفها، کوهینم، تلاش کند.
آلجر نگاهش را پس گرفت و به بایام در کوهپایه نگریست. دیدالهاماتِ که این شهر که در جنگ آسیبِ جدی ندیده بود، بارِ دیگربزند چراغان شده است. همچنین میشد آن را پررونقترین شهر در دریای سونیا نامید.
در آن لحظه، کشیشان، اسقفها و مؤمنانِ کلیسای سرورِ توفانها با کارمندانِ دولتِ جدیددوکها و کلیسای خدای دریا همکاری میکردند تا برای کودکانِ زاغهنشین و بومیانِ فاقدِ تواناییِمادرِ مالی، مدرسه و بیمارستان بسازند و آموزش، درمان و کمکهای لازم را فراهم کنند.
آلجر به مردمی که چون مورچه در خیابانها راه میرفتند وهمان ساختمانهای رنگارنگی که با اکثریتِ قریببهاتفاقِ بناهای لوئن تفاوت داشتند، چشمکنار دوخت. گوشههای لبش اندکی بالا رفت، اما بیدرنگ لبخندش را پاک کرد.
چشمانش را ریز کرد؛ مطمئنمهارشان نبود چه چیزی را تجربه میکندفقط یا از چه چیزی لذت میبرد.
در آن لحظه،فقط ناگهان مِهی خاکستریوسفیدمیدانستند پیشِ رویش پدیدار شد.
بهدنبالِ آن، قصرِ باستانی وزیرا پیکرِ تاری را در میانِ مهمهم دید. سخنانِ آقای ابله را شنید:
«یک مأموریت. مردیهیولاهایی به نامِ وردو گارسیاجفتگیری را زیرِ نظر بگیر.»
همراه با این الهام، اطلاعاتِ متفرقهٔ فراوانی باریدهیولاهایی و در ذهنِ آلجر رسوخ کرد و به اووجودهای اجازه داد از وضعیتِ دقیقِ وردو گارسیا آگاه شود.
او یکی از اعضای خاندانِ ابراهیم بود کههمان هویتش را پنهان کرده بود. بهتازگی شهرستانِ دسیدیگر را ترک کرده و به مجمعالجزایرِ رورستد آمده بود.
آلجر به هیجان آمد. درزیرا پاسخ با احترام سر فرودچندان آورد و گفت: «مطابقِ ارادهٔ شما.»
...
کلاین میدانست که وردو گارسیا ابراهیم قارهٔ شمالی راتبدیل ترک کرده و راهیِ مجمعالجزایرِ رورستد است، زیرا دوریانپلیدی گری هنگامِ نیایش به این موضوع اشاره کرده بود.
خوب میدانست که شخصی به نامِ وردویکی در حسرتِ نجاتِ آقای دروازه است تامیفرستادند شاهِ فرشتگان بتواند به جهانِ واقعی بازگردد.
دلیلِ اینکه کلاین از دوشیزه شعبدهباز خواسته بود یکی از آیینهای کمککننده به فرارِ آقای دروازه را به اطلاعِ خاندانِ ابراهیم برساند، این بودمنفیِ که اعتمادِ میانِ دو طرف کافی نبود. اگر آن را پنهان میکرد یا دروغ میگفت که برای آیین باید فرشتهای شکار شود، خاندانِ ابراهیم قطعاًردهبالا به فورس شک میکردند و او را وامیداشتند تا به تماس با آقای دروازه ادامه دهد و بکوشد از راههای دیگر آن را تأیید کند.
بهمحضِ اینکه چیزی کشف میکردند، کلاین مهارِ خاندانِزادوولد ابراهیم را از دست میداد و این مانعدروغین میشد که مشکل را در نطفه خفه کند.
اگر چند سال پیش بود، کلاین چندانبدهند نگرانِ چنین مشکلاتی نمیشد. اما با نزدیکشدنمیدانستند به آخرالزمان، نفوذِ ایزدانِ بیرونی فقط بیشتر میشد.
این احتمال وجود داشت که یکی از اعضایهمان خاندانِ ابراهیم با شیء یا مؤمنی مرتبط تماسدیگر پیدا کند و آیینِ درست را به دست آورد.
از این رو، کلاین باور داشت آیینی که تکمیلش بینهایت دشوار است، میتواند برای جلبِ اعتمادِ خاندانِ ابراهیم بهشکلیزنده مؤثر به کار رود و به آنها اجازه دهد ایمانشان را به آقای ابله عمیقتر کنند و مؤمنتر شوند. سپسماهِ میتوانست افراطگرایان را در میانِ مؤمنان زیرِ نظر بگیرد، مسیرِ حرکتشان را درک کند و بهموقع در کارشان مداخله کند.