---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1381: اقتدار • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 1381: اقتدار

0

درونِ برجِ‌یعنی​ سپید، مقرِّ خدای‌سکوتی​ دانش و خرد.

لوکا بروستر که در زیرزمین به دام افتاده بود،‌نمی‌داد​ پس از پایانِ نیایش، توجهش را دوباره به مهری‌بنشیند​ معطوف کرد که خودبه‌خود در حالِ تقویت شدن بود.

می‌خواست دقیقاً سردرآورد که چه خبر است؛ می‌خواست ببیند آیا‌خوشبختانه​ می‌تواند رازهای نهفته در آن را رمزگشایی کند و با‌جایگزینِ​ بهره‌گیری از آن‌ها، چند فنِّ رازآلود ابداع کند یا نه.

لوکا همین‌طور که طبقات را پایین می‌رفت‌درآورد​ و تک‌تکِ اشیاءِ مهرشده را بررسی می‌کرد،‌شده​ ناگهان جا خورد و از حرکت ایستاد.

چهره‌اش رنگی از گیجی به خود‌عجیب​ گرفت. سردرگم مانده بود که قدمِ بعدی‌اش‌خوشبختانه​ را با پای چپ بردارد یا راست.

درکِ این موضوع،‌عجیب​ پرسشی بسیار ژرف و‌پاسخی​ غامض به نظر می‌رسید.

در قارهٔ جنوبی،‌عجیب​ کنارِ یکی از کلیساهای‌پاسخی​ جامعِ الههٔ شبِ جاوید.

لئونارد فنجانِ قهوه‌ای را که‌کارِ​ از دانه‌های آسیاب‌شدهٔ محلی دم کشیده‌ترک​ بود برداشت و خواست جرعه‌ای بنوشد.

در همین حین، نگاه و افکارش به‌فرو​ سمتِ پنجره‌های بسته و آسمانِ روشن پر کشید‌دیگری​ تا شاید سر از کارِ این ناهنجاری درآورد.

با این حال، نمی‌توانست اتاق را ترک کند و همان‌جا‌خوشبختانه​ محبوس شده بود. پیرمرد، یعنی پالز زوروآست، در سکوتی عجیب‌جایگزینِ​ فرو رفته بود و وی هیچ پاسخی به پرسش‌هایش نمی‌داد.

خوشبختانه خطرِ دیگری او را تهدید نمی‌کرد.‌پاسخی​ از این رو، لئونارد همچنان می‌توانست در‌نمی‌کرد​ آرامش بنشیند و اندیشیدن را جایگزینِ عمل کند.

پس از گذشتِ مدتی نامعلوم، نگاهش به فنجانِ قهوه‌ای افتاد‌اتاق​ که دوباره روی میز گذاشته شده بود. اندکی اخم کرد و‌فرو​ با سردرگمی زیرِ لب گفت: «همین الان می‌خواستم چه کار کنم؟»

مجمع‌الجزایرِ رورستد،‌یعنی​ در شهرِ‌زوروآست​ پنهانِ بایام.

دنیتس که متوجهِ تغییراتِ محیط‌رفته​ نشده بود، با دقت مشغولِ ور‌خطرِ​ رفتن با دستگاهِ تلگرافِ اتاقش بود.

کشتیِ رویای طلایی به‌تازگی به دریای سونیا آمده و در بندری مجهز‌دیگری​ به دفترِ تلگراف پهلو گرفته بود. دنیتس می‌خواست آن‌ها را به عنوانِ‌نامعلوم​ مهمان به بایام دعوت کند تا عظمتِ اوراکلِ سرور را به چشم ببینند.

در صورتِ امکان، دلش می‌خواست رویای طلایی بایام را به عنوانِ بندرِ اصلی‌اش انتخاب‌شده​ کند. این‌گونه می‌توانست هر زمان که خواست به کشتی برگردد، در ماجراجویی‌ها شرکت کند‌خطرِ​ و به دنبالِ گنج بگردد. در عینِ حال، می‌توانست پای درس‌های کاپیتان نیز بنشیند.

دنیتس به عنوانِ فردی همه‌فن‌حریف، بی‌شک بر تمامِ دانش و فنونِ لازم برای‌خوشبختانه​ ارسالِ تلگراف مسلط شده بود. در آن لحظه، پشتِ دستگاه نشسته بود و‌مدتی​ با ضرباتِ سریعِ انگشتانش، کلماتی را که در ذهن ساخته بود مخابره می‌کرد.

در همان ابتدا، افکارش شفاف‌رفته​ و کلماتش سنجیده بود؛ چیزی که‌خطرِ​ باعث می‌شد اندکی احساسِ غرور کند.

رفته‌رفته چشمانش به روبه‌رو خیره ماند و‌پاسخی​ دستانش بی‌وقفه به حرکت ادامه دادند، گویی‌نمی‌کرد​ از روی غریزه این کار را می‌کرد.

پس از ارسالِ تلگراف، دنیتس‌کارِ​ نفسش را بیرون داد، لیوانی برداشت‌ترک​ و جرعه‌ای بزرگ آبجو سر کشید.

دنیتس با آمیزه‌ای‌پالز​ از غرور و نگرانی‌فرو​ با خود فکر کرد:

از چیزی که انتظار داشتم سریع‌تر بود. حتی اگه‌نمی‌داد​ تو آینده کارم رو از دست بدم، بازم می‌تونم‌بنشیند​ برم دفترِ تلگراف و یه کار با حقوقِ خوب بگیرم.

با بی‌خیالی پیش‌نویسِ تلگراف را برداشت و‌پاسخی​ روندِ ارسالش را در ذهن مرور کرد.‌نمی‌کرد​ چهره‌اش رفته‌رفته حالتی عجیب به خود گرفت.

دنیتس بی‌اختیار‌روشن​ زمزمه کرد:‌شاید​ «آخرش چی فرستادم؟»

ظاهراً در نیمهٔ دومِ تلگراف، به احتمالِ زیاد افسرِ اول،‌پاسخی​ افسرِ دوم، پوست‌آهنی و بشکه را به بادِ تمسخر گرفته‌آرامش​ بود. سپس، با حرارت به کاپیتان ابرازِ علاقه کرده بود.

بیچاره شدم، بیچاره‌عجیب​ شدم... آخه چرا باید‌پاسخی​ حرفِ دلم رو بزنم...

رنگ از چهرهٔ دنیتس پرید؛ شک کرده بود که‌نمی‌داد​ مهارش به دستِ معجون افتاده است. محتوایی که نوشته‌بنشیند​ بود در واقع اصلاً از فیلترِ مغزش رد نشده بود.

شتابان تلگرافی فرستاد تا توضیح دهد که محتوای‌حال​ پیشین هیچ ربطی به او نداشته و همه‌چیز زیرِ‌پالز​ سرِ اندرسون بوده که عمداً می‌خواسته دردسر درست کند.

در همین لحظه، متوجه شد که اوضاعِ بیرون‌رفته​ غیرعادی است. آسمان خاکستری بود و حتی یک‌تهدید​ لکه ابر هم در آن به چشم نمی‌خورد.

...

در عالمِ اختری، موجودات و اشیایی که الههٔ‌پرسش‌هایش​ شبِ جاوید پنهانشان کرده بود، یکی پس از‌می‌توانست​ دیگری سدِّ محدودیت‌ها را شکستند و به واقعیت بازگشتند.

«آن‌ها» نیز مانندِ بدنِ اصلیِ آمون، کمی‌درآورد​ گیج و منگ به نظر می‌رسیدند و‌شده​ هیچ واکنشِ فوری‌ای از خود نشان ندادند.

افزون بر این، الههٔ شبِ جاوید نیز با سردرگمی در‌پاسخی​ میانِ هوا مکث کرد، گویی وی به اقداماتِ بعدی‌اش نیندیشیده‌آرامش​ بود. با این حال، نخستین غریزهٔ وی محافظت از خودش بود.

سرورِ توفان‌ها، خورشیدِ فروزانِ ابدی و خدای دانش و خرد که در قلمروهای الهیِ خویش توسطِ لکه‌های‌آرامش​ نوریِ ضخیم و منشورمانندی محدود شده بودند نیز دستخوشِ تغییراتی شدند. از شدتِ ضدحملاتشان به‌وضوح کاسته شده‌گفت​ بود؛ چنان‌که حسِ تردید را القا می‌کردند و نامطمئن بودند که آیا موجودِ روبه‌رویشان دشمن است یا خیر.

جینی کتابِ برنجیِ ترانسوست را رها کرد و یکراست به درونِ چراغِ جادوی آرزو بازگشت.‌همچنان​ گویی وی تا آخرین حدِّ توانش جنگیده بود و چاره‌ای جز عقب‌نشینی به درونِ مهروموم‌اندکی​ نداشت. همچنین به نظر می‌رسید در حینِ جاخالی دادنِ ناخودآگاهش، چیزی را به خاطر آورده است.

آنتیگونوس که تازه خودآگاهی و هوشیاری‌اش‌ناهنجاری​ را بازیافته بود، بارِ دیگر دچارِ سردرگمی‌محبوس​ شد. چهره‌اش پر از علامتِ سؤال بود:

من کیستم؟ کجایم؟ دارم‌زوروآست​ چه کار می‌کنم؟ دور‌رفته​ و برم چه خبر است؟

در سرزمینِ متروکِ خدایان، سایهٔ‌رفته​ غول‌آسای خدای خورشیدِ باستان آهی‌خوشبختانه​ کشید و گفت: «روشنایی باد!»

نور در عالمِ اختری شدت گرفت و همچون‌پرسش‌هایش​ خنجری در «چشمانِ» بدنِ اصلیِ آمون، بدل‌هایش، دیوبانوی‌می‌توانست​ نخستین، حکیمِ پنهان و دیگر موجودات فرو رفت.

آن‌ها بی‌درنگ حواسِ خود را‌کارِ​ بازیافتند و با غنیمت شمردنِ‌اتاق​ زمان، واکنش‌های متفاوتی نشان دادند.

سیلِ اطلاعات ناگهان پراکنده شد،‌سکوتی​ با نمادهای گوناگونِ اطرافش درآمیخت‌پاسخی​ و در دم ناپدید گشت.

شاخک‌های سیاه و پایتون‌مانندی که در انتهایشان‌پاسخی​ یک کرهٔ چشم قرار داشت، به‌سرعت به‌نمی‌کرد​ عقب جمع شدند. هیچ‌کس نفهمید به کجا رفتند.

بدنِ اصلیِ آمون به کلاین که تازه ارتقا یافته بود نگاه کرد و‌تهدید​ از فرصتِ اعمالِ نفوذ بر او در این وضعیتِ ناپایدار دست کشید. وی‌افتاد​ دستش را بالا آورد و عینکِ تک‌چشمِ کریستالیِ روی چشمِ راستش را تنظیم کرد.

پیکرِ وی به‌کشید​ چند دروازهٔ ظاهراً وهمی‌درآورد​ و واقعی تجزیه شد.

دروازه‌ها هم‌زمان باز و بسته شدند و مانع‌رفته​ از آن شدند که موجوداتی مانند الههٔ شبِ‌تهدید​ جاوید بفهمند پیکرِ اصلیِ آمون به کجا رفته است.

پس از رفتنِ پیکرِ اصلیِ‌رفته​ آمون، تجلی‌های وی به شکلی‌خوشبختانه​ عجیب کم‌رنگ و ناپدید شدند.

این کار استفاده از یک‌رفته​ رخنه بود؛ تبدیلِ عملِ «رفتنِ پیکرِ‌خطرِ​ اصلیِ آمون» به معادلِ «رفتنِ آمون‌ها».

هم‌زمان، سایهٔ غول‌آسای خدای خورشیدِ باستان منبسط شد، اما بی‌درنگ‌اتاق​ در خود جمع شد و دوباره به آدم تغییرِ شکل‌عجیب​ داد؛ آدمی که اکنون سایه‌ای ضخیم بر پشتِ وی قرار داشت.

زیرِ پاهای این خیال‌پرداز، دریایی که همهٔ‌فرو​ رنگ‌ها را در خود داشت بی‌درنگ محو‌خطرِ​ شد، گویی به زیرِ زمین بازگشته بود.

آدم با نگاه به عالمِ‌رفته​ اختری، از طریقِ یک شکاف‌خوشبختانه​ به پشتِ آن پردهٔ سایه بازگشت.

هم‌جوشیِ میانِ وی و آفریدگارِ راستین تازه آغاز شده بود و هنوز پایان‌تهدید​ نیافته بود. تلاش برای ارتقای وی به سطحِ یک نیمه‌کهن‌ایزد در واقع بسیار‌افتاد​ دشوار و پرخطر بود. این امر پیشرفتِ آن‌ها را در آینده بسیار کندتر می‌کرد.

در عالمِ اختری، با فروکش کردنِ نبرد،‌درآورد​ سدِّ طبیعیِ شکل‌گرفته از گیاهان و نگاره‌های‌شده​ تمدن، همراه با ماهِ سرخِ وهمی محو شد.

سرورِ توفان‌ها، خورشیدِ فروزانِ ابدی و خدای دانش و خرد ابتدا لکه‌های‌نمی‌داد​ متراکمِ نورِ بیرون از قلمروهای الهیِ خود را در هم شکستند. سپس،‌عمل​ آرام گرفتند و بازگشتند تا به مسدود کردنِ شکاف‌های سدِّ جهان ادامه دهند.

الههٔ شبِ جاوید که بر فرازِ کاخِ باستانی شناور بود،‌خوشبختانه​ تابوتِ قیرگون، شمشیرِ گرگ‌ومیش، زیورِ زرینِ پرنده‌شکل و چهار بازوی‌جایگزینِ​ خود را کنار گذاشت. وی نگاهش را به پایین دوخت.

پس از آنکه ردای تیره‌رنگِ‌رفته​ نیمه‌شفاف نقاب را پدید آورد،‌خوشبختانه​ به پیکرِ کلاین تغییرِ شکل داد.

کلاین یک دستش را روی نقابِ تقریباً نامرئیِ روی‌نمی‌توانست​ صورتش فشرد و دستِ دیگرش را روی شکمش گذاشت.‌زوروآست​ کمرش کمی خم شده بود، گویی دردِ وصف‌ناپذیری می‌کشید.

درست وقتی سر بالا آورد و به چهرهٔ الههٔ شبِ جاوید که‌نمی‌داد​ با تورِ سیاه و نازکی پوشیده شده بود نگاه کرد، ردایی قیرگون‌عمل​ روی بدنش پدیدار شد. شاخک‌هایی لزج و شوم از زیرِ ردا بیرون زدند.

پس از تبدیل شدن به ابله،‌هیچ​ تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین در وجودش‌تهدید​ بی‌شک بیش از پیش بیدار شده بود.

هذیان‌ها و غرش‌های جنون‌آمیز همچنان در گوشِ‌پاسخی​ کلاین می‌پیچید، ذهنش را می‌درید و به‌نمی‌کرد​ او می‌فهماند که این آیندهٔ او خواهد بود.

هیچ راهی برای کشتنِ سرورِ رازها وجود نداشت. حتی اگر ارادهٔ وی‌همان‌جا​ به‌آرامی با گذشتِ زمان فرسوده می‌شد، آگاهی‌اش برای همیشه باقی می‌ماند. وی‌پاسخی​ می‌توانست هر لحظه بدنِ کلاین را تسخیر کند و کاملاً احیا شود.

اگر به این خاطر نبود که وی به‌تازگی ارادهٔ سرورِ رازها را «کشته» بود و باعث شده بود ویِ در‌آرامش​ حالِ بیداری ضعیف‌تر از حدِ انتظارِ کلاین باشد، کلاین گمان می‌کرد که شاید نتواند جانِ سالم به در ببرد. در آن‌کنم​ صورت، تنها کاری که از دستش برمی‌آمد این بود که فروریختنِ بدنش و تبدیل شدنش به موجودی دیگر را تماشا کند.

البته، او هنوز می‌توانست از الههٔ شبِ جاوید کمک بخواهد تا قطره‌ای از آبِ رودخانهٔ‌همچنان​ تاریکیِ ابدی را به او بدهد. با این حال، این راه‌حلی طولانی‌مدت نبود. او فقط‌اندکی​ می‌توانست آن را برای مدتی به تأخیر بیندازد تا اینکه در نهایت با آن روبه‌رو شود.

کلاین با تکیه بر‌فرو​ آگاهی و لنگرهای خود، آگاهیِ‌نمی‌داد​ تیانزونِ درونش را تثبیت کرد.

در آن‌روشن​ لحظه، توانِ‌شاید​ حرف زدن نداشت.

الههٔ شبِ جاوید در بالا‌سکوتی​ به‌آرامی سر تکان داد و گفت:‌پرسش‌هایش​ «آنچه اکنون نیاز داری، ثبات است.»

با این حرف، پیکرِ وی‌رفته​ ذره‌ذره محو شد و به‌خوشبختانه​ قلمروِ الهی در عالمِ اختری بازگشت.

کلاین سر برگرداند و به آنتیگونوس‌هیچ​ که کمی گیج به نظر می‌رسید نگاه‌تهدید​ کرد. با اراده‌ای، به قصرِ سفیرا بازگشت.

در آن کاخِ نیمه‌ویران، آنتیگونوس روی صندلیِ سنگیِ‌حال​ بزرگی نشسته بود. وی حس می‌کرد گویی رؤیایی‌یعنی​ بسیار بسیار طولانی را پشتِ سر گذاشته است.

...

در داخلِ قصرِ سفیرا، کلاین‌رفته​ در جایگاهِ ابله نشست و بر‌خطرِ​ تثبیتِ وضعیتِ روانیِ خود تمرکز کرد.

درست مانندِ گذشته، پیش از رسیدن به سطحِ اولیه‌ای از‌خوشبختانه​ ثبات، هیچ راهی برای درمان گرفتن از یک روان‌پزشک نداشت.‌جایگزینِ​ اگر هم به سراغِ آدم می‌رفت، به احتمالِ زیاد دیوانه‌تر می‌شد.

با کمی ثبات، کلاین‌شاید​ به‌سرعت اقتدارهایی را که به‌نمی‌توانست​ دست آورده بود بررسی کرد.

نامِ آن «ابله‌سازی» بود!

این اقتدار نه تنها شاملِ تاریخ، زمان، سرنوشت، تغییر و‌خوشبختانه​ پنهان‌سازی می‌شد، بلکه دامنهٔ ذهنیِ «حماقتِ کور» را نیز در‌جایگزینِ​ بر می‌گرفت — که ساده‌ترین کاربردش، کاهشِ هوشِ دشمن بود.

درست زمانی که کلاین‌فرو​ می‌خواست بیشتر روی آن‌ها تحقیق‌نمی‌داد​ کند، درکِ روحی‌اش تحریک شد.

کسی به‌روشن​ قصرِ سفیرا‌شاید​ نفوذ کرده بود!

و تنها زمانی که‌زوروآست​ دشمن با موفقیت نفوذ کرد،‌هیچ​ کلاین یک «اعلان» دریافت کرد!

کلاین ناگهان سرش را بالا آورد و‌پاسخی​ دید که مِهِ خاکستری‌سفید در آن سوی‌نمی‌کرد​ میزِ دراز و لکه‌دار، دروازه‌ای شکل داده است.

پیکری با کلاهِ نوک‌تیز، ردای‌رفته​ سیاه و کلاسیک و یک‌خوشبختانه​ عینکِ تک‌چشمی از آن بیرون آمد.

آمون!

رگه‌ای از تاریکی در چشمانِ‌سکوتی​ آقای خطا به چشم می‌خورد و‌پرسش‌هایش​ لبخندِ وی تا حدودی جنون‌آمیز می‌نمود.

وی با آسودگی نگاهی به اطراف‌هیچ​ انداخت و عینکِ تک‌چشمی‌اش را جابه‌جا‌دیگری​ کرد. سپس با لبخندی گفت: «غافلگیر شدی؟»

کلاین می‌خواست با استفاده از قصرِ سفیرا وی‌پرسش‌هایش​ را بیرون براند، اما دریافت که آمون در‌می‌توانست​ مقطعی، کنترلِ قصرِ سفیرا را به دست گرفته است!

آمون نگاهش را به‌شاید​ او دوخت، صندلی‌ای بیرون کشید‌نمی‌توانست​ و با خنده‌ای ریز نشست.

«من سرکوبِ سرورِ‌پالز​ رازها در بدنم‌عجیب​ را متوقف کردم.

«اینکه وی مالکِ قصرِ سفیراست، مرا‌هیچ​ نیز در جایگاهِ مالکِ قصرِ سفیرا قرار‌تهدید​ می‌دهد. پس البته که می‌توانم وارد شوم.

«این کار بسیار پرخطر است. حتی در گذشته هم‌نمی‌داد​ جرئت نکرده بودم امتحانش کنم، اما چون تو تا‌بنشیند​ این حد رشد کرده‌ای، چاره‌ای جز پذیرفتنِ این خطر نداشتم.

«بسیار هیجان‌انگیز‌روشن​ است. از‌شاید​ نتیجه‌اش کاملاً راضی‌ام.»

هم‌زمان با صحبت‌های آمون،‌زوروآست​ شاخک‌هایی لزج و شوم از‌هیچ​ زیرِ لباس‌های وی پدیدار شدند.

وی پیش‌قدم شده بود تا بخشی از‌پاسخی​ سرورِ رازها را احیا کند و به‌نمی‌کرد​ خود اجازه داده بود واردِ حالتی نیمه‌مجنون شود.

ناولها | novelha.net