چپتر 1446: فصل ۱۴۴۶ - نمیتوانم بهتنهایی انجامش دهم. (۱)
0«...اونجا حسابی شیرتوشیر شده.»
تانگ سوسو بااومدن چهرهای درهمکشیده به آشوبِکنم خاندان تانگ نگاه کرد.
«آخه چرادرخشید دارن اینجوریآیا میکُنن، سوسو؟»
«خب... اَه.»
دهانش رو باز کردسرکوبشده تا چیزی بگه، اما خیلیروی زود سرش رو تکون داد.
سپس با صداییاومدن که با آهیفرار آمیخته بود گفت:
«خاندان تانگ خیلی پیچیدهتر از چیزیه که از بیرونحال به نظر میرسه. اعضای خاندان که این تو زندگیبیرونزدهٔ میکُنن، زیرِ بارِ قوانین و محدودیتهای فوقالعاده سختگیرانهای سرکوب میشن.»
«خب، فرقههای دیگه هم...»
«خاندان تانگ تو یه سطح دیگهست. قبل از اومدنروی به هواشان، رویام این بود که از خاندان تانگدرخشید فرار کنم و آزادانه زندگی کنم، همین همهچیز رو نمیگه؟»
«...چرا، میگه.»
«آره. تو حتی سعیآیا کردی با چونگ میونگپدر ازدواج کنی، مگه نه؟»
«دلت میخوادمنفجر بمیری؟ چرا الاناثری اینو پیش میکشی؟»
«...ببخشید.»
همین کلمات بهتنهایی کافیهواشان بود تا بشه تاآزادانه حدودی وضعیت رو درک کرد.
در وهلهٔ اول، تانگ سوسومیتونه کسی بود که اگه چیزِ غیرمنطقیایخسته وجود داشت، برای تغییر دادنش میجنگید.
قوانین خاندان تانگ اونقدر سختگیرانه بودنگرانی که حتی کسی مثل اون همبهآرومی مجبور بود ساکت و سرکوبشده زندگی کنه.
«چیزی که اینطور سرکوب شده بود،اینطور چیزی که صدها سال روی هممنفجر تلنبار شده بود، بالاخره منفجر شد...»
وقتی تانگ سوسو بههواشان تانگ گوناک نگاه کرد، اثریهمین از نگرانی تو چشماش درخشید.
نگران بود که آیا حتیمیتونه تانگ گوناک میتونه این وضعیتکلافه رو بهآرومی حلوفصل کنه یا نه.
«پدر...»
در همین حال، تانگسرکوبشده گوناک با چهرهای کلافه وروی خسته به اطراف نگاه میکرد.
«اصلاً چرا این تقصیر ماست؟»
کسی که الان با رگهای بیرونزدهٔ گردنش فریاد میزد،حال مردی به نام تانگ یونهونگ بود؛ کسی که حتیبیرونزدهٔ بین استادکارانِ مسئولِ کارگاه هم به جدی بودن معروف بود.
بهخاطر همین، او کسی بوداثری که حتی تانگ گوناکِ معمولاً ساکتمیتونه هم خیلی بهش اعتماد داشت، اما...
«مگه بهخاطر شماها نیست که حتی نمیتونین ازسال چیزایی که دقیقاً طبق خواستهتون میسازیم درست استفادهنگرانی کنین، و بعد برمیگردین و فقط غرغر میکُنین؟»
با شنیدن سرزنش تانگهواشان یونهونگ، تانگ جاهو باآزادانه چشمانی غضبناک بهش خیره شد.
«داری میگی مهارتهای ما کممیتونه بوده، واسه همین نتونستیم از سلاحهایخسته مخفیِ ساختِ کارگاه درست استفاده کنیم؟»
«اگه اینطوریمنفجر میگی، منمگوناک انکارش نمیکنم.»
«ها؟»
تانگ جاهو جوری بههواشان تانگ یونهونگ خیره شد کههمین انگار حرفش کاملاً مضحک بود.
«حالا که میبینم، آدمای کارگاه واقعاً افراد شگفتانگیزیان. شکوهِ خاندانکلافه تانگ رو کلاً کارگاه ساخته، ولی چون ما احمقها مهارت نداشتیم،میزد حتی نتونستیم غذایی که برامون آماده کردین رو درست بخوریم، همینه؟»
«برادر بزرگتر،منفجر لطفاً یکمگوناک آروم باش.»
«به قیافهـم میخوره بتونم آرومکنه باشم؟ اگه این حرفا الانتلنبار تحقیر کردنِ ما نیست، پس چیه؟»
با شنیدن این حرف،هواشان شخصی که تا اون موقعهمین ساکت گوش میداد، پوزخندی زد.
«حرفای کارگاه یکم تنده، ولی اینکه میگن نمیتونین از چیزی که براتون ساخته میشه درست استفاده کنین همبیرونزدهٔ چندان غلط نیست. هر بار از ما میخواین سمهای قویتری آماده کنیم، ولی مگه شما همون سمهایی رواعتماد که با هزار زحمت براتون ساختیم، بیدقت به اینور و اونور پرت نمیکُنین؟ اصلاً میدونین سمها چقدر حساسن؟!»
«چی گفتی؟»
«حتی وقتی به اندازهی یه ماهِ کامل بهتون سم میدیم، همهش رو تو یهگوناک نبرد حروم میکُنین و برمیگردین چرتوپرت میگین که تو یه موقعیت اضطراری چارهای نداشتین جزمیکرد اینکه هرچی دم دستتون بود رو پرتاب کنین! اگه این نشونهی بیعرضگیتون نیست، پس چیه؟»
«حرف زدنت تموم شد؟»
چشمهای تانگ جاهونگران از شدت خشمبهآرومی پر از خون شد.
«فکر میکنی ما چیزی واسه گفتن نداریم؟ ما اون بنجلها رو برداشتیم و حداقل جونمون رو به خطر انداختیم تااصلاً پول دربیاریم، ولی شماها چیکار کردین؟ مگه شما همون سمها و مواد معدنیِ کمیابی رو که از طلا هم گرونترن، بهبهش اسم تحقیق به باد ندادین؟! اگه فقط همون پول رو نگه داشته بودیم، خاندان تانگ الان دو برابرِ این ثروتمندتر بود!»
«حرف دهنت رو بفهم! به باداینطور دادیم؟ اصلاً قبل از اینکه دهنمنفجر باز کنی میفهمی تحقیق یعنی چی؟!»
«چرا باید بدونم؟! در نهایت حقیقته، مگه نه؟! فقط همین اتفاق اخیر روآره ببین! اگه ما نبودیم، فکر میکنی اصلاً میتونستین اون سمها و سلاحهای مخفیِاینو عالیتون رو بسازین؟ تا الان تحمل کردم، ولی شماها دیگه شورش رو درآوردین!»
«برادر بزرگتر!درخشید داری خیلیآیا تند میری!»
بحثی که به نظر میرسید برای لحظهایچشماش فروکش کرده، دوباره شعلهور شد و صداهایپدر بلندی از هر طرف به گوش رسید.
تانگ گوناک با دیدنِ اوناکنه که داشتن برای هم دندون تیزبالاخره میکردن، پیشانیِ دردمندش رو فشار داد.
«یعنی تا این حد بود؟»
میدونست کهدرخشید قراره اختلافآیا پیش بیاد.
از اونجایی که نقشهایی که هر کدومچشماش بر عهده داشتن کاملاً متفاوت بود، طبیعی بودحال که احساسات بدی نسبت به هم پیدا کنن.
با این حال، تانگ گوناککنه هرگز فکرش را هم نمیکرد کهبالاخره اوضاع تا این حد متشنج باشد.
اولش سعی میکردند واکنشهواشان او را بسنجند وآزادانه برای حرف زدن دستودلشان میلرزید.
اما همین که یکی دو نفر دهان باز کردند وکلافه سدها شکسته شد، حالا چنان انتقادات تندی به هم میبستندفریاد که انگار وجود رهبر خاندان را به کل فراموش کرده بودند.
استادکارانی که تمام این مدتاثری زیر سایهٔ اقتدار رزمیکاران سرکوبآیا شده بودند، خشمشان را بیرون ریختند.
و در حالی که مردان خاندان تانگ فریاد میزدند وتلنبار سر اینکه حق با کیست به جان هم افتاده بودند،آیا زنان خاندان تانگ با چشمانی سرد این صحنه را تماشا میکردند.
«اوضاع از دروناومدن تا مرز انفجارفرار چرک کرده بود.»
خندهای تلخدرخشید و توخالیآیا از لبانش دررفت.
با اینکه هرگز این را صراحتاً به زباندرخشید نیاورده بود، اما تانگ گوناک به خاندان تانگیکلافه که کنترلش را به دست گرفته بود، افتخار میکرد.
او به خاندان تانگ اطمینان داشت؛ خاندانی که از باتلاق متعفنبالاخره شورای بزرگان جان سالم به در برده بود و حالا داشت نفوذشحلوفصل را نه تنها در سیچوان، بلکه در سراسر دشتهای مرکزی گسترش میداد.
اما حالا چارهایاومدن نداشت جز اینکه بهکنم یک حقیقت اعتراف کند.
اینکه خاندان تانگینگران که او میشناخت،بهآرومی تمام ماجرا نبود.
اینکه شاید حتی او، رهبر خانداننگرانی تانگ، در تمام این مدت فقطبهآرومی داشت به پوستهٔ بیرونی خاندان نگاه میکرد.
«عجیبه که باساکت این وضعیت تااینطور الان دووم آورده.»
خاندان تانگ صدها سالهواشان بود که همین سیستمآزادانه را حفظ کرده بود.
حتی با وجود تغییر زمانهمیتونه و دگرگونی دنیا، خاندان تانگ تنهاخسته چیزی بود که هیچ تغییری نکرد.
و عوارضِ این عدم تغییر، بهنگرانی جای اینکه خودش را در بیرونبهآرومی نشان دهد، از درون چرک کرده بود.
تا جایی که افرادی باکنه نام خانوادگی مشترکِ «تانگ»، در قلبشانبالاخره با احتیاط از یکدیگر فاصله میگرفتند.
اگر قبیله دههزار نفره به خاندان تانگ حملهآزادانه نکرده بود، شاید تانگ گوناک تمام عمرش راکردی بدون پی بردن به این حقیقت سپری میکرد.
شاید در حالی که با غرور بهحلوفصل قلعهٔ خاندان تانگ که روی پایههایی متزلزل بالاتقصیر رفته بود نگاه میکرد، عمرش به پایان میرسید.
بدون اینکه هرگز بفهمد دیوارهای این قلعهچشماش که از همان سنگبنا کج بالا رفتهاند،پدر روزی به طرز اسفناکی فرو خواهند ریخت.
تانگ گوناک ناگهانساکت نگاهش را بهاینطور شخص خاصی دوخت.
به چونگ میونگ که ازرویام دور با حالتی عجیب داشتهمهچیز این طرف را تماشا میکرد.
میگویند چیزهایی هست که تا آنها را ازپدر دست ندهی درکشان نمیکنی، و تانگ گوناک حالاماست معنی این حرف را تا مغز استخوانش حس میکرد.
«نیازی به این چرتوپرتها نیست! به محض اینکه برسیم شاآنشی، باید هرچیبهآرومی پول برامون مونده رو جمع کنیم و اول از همه ذخیرهٔ سمومبیرونزدهٔ رو پر کنیم. خاندان تانگ بدون سم مگه اصلاً خاندان تانگ میشه؟»
«مگه این سمها وقتی ساخته میشن خودشون پرواز میکنن و میرن دخل بقیه روگوناک میآرن؟ سلاحهای مخفی حتی بدون سم هم میتونن قدرتشون رو نشون بدن، ولی فقطاطراف با سم خالی میخوای چه غلطی بکنی! معلومه که اول باید کارگاهها رو راه بندازیم!»
«سم یا کارگاه، نمیفهمید کهرویام این چیزا بدون ما هیچهمهچیز ارزشی ندارن؟ شما یه مشت احمق...!»
«چی؟ یهدرخشید بار دیگهآیا بگو ببینم!»
درست در لحظهای که دوباره داشت دادچشماش و بیدادشان بالا میگرفت، صدای پر از قدرتحال تانگ گوناک با شدت در گوششان طنینانداز شد.
«کافیه!»
کسانی که این فریادهواشان خشمگین را شنیدند، همه درهمین یک لحظه دهانشان را بستند.
حتی در این شرایط ومیتونه با وجود تمام عصبانیتشان، اقتدارکلافه رهبر خاندان تانگ هنوز پابرجا بود.
«اینجا جمع شدیم تا بااثری هم حرف بزنیم. قرار نیستآیا به هم بپریم و انتقاد کنیم.»
«...بله، رهبر خاندان.»
«عذر میخوام. یهاومدن لحظه کنترلم روفرار از دست دادم و...»
تانگ گوناک با دیدن عقبنشینیمیتونه آنها که به زور احساساتِکلافه فورانکردهشان را سرکوب میکردند، آهی کشید.
«میدونم که همهتونوقتی کینههای تلنبارشدهٔ زیادینگرانی نسبت به هم دارید.»
«رهبر خاندان...»
مدیر ارشد در حالیهواشان که عرق سردی بر پیشانیاشهمین نشسته بود، دهان باز کرد.
«مـ... من عذر میخوام.آیا تو همچین شرایطی... کهپدر همه باید خویشتنداری کنن...»
«نه.»
تانگ گوناکمجبور سرش راسرکوبشده تکان داد.
«دقیقاً چون تو همچین شرایطی هستیم، حرفکنم زدن از همیشه واجبتره. شاید... اگه الان اینسعی کار رو نکنیم، دیگه هرگز فرصتش پیش نیاد.»
البته، شاید برگزارینگران چنین جلسهای دربهآرومی این زمان مناسب نبود.
اما تانگ گوناکوقتی این جلسه رانگرانی فوقالعاده مهم میدانست.
اگر حتی کمی فضای نفس کشیدن پیدا میکردند وروی دوباره میتوانستند احساساتشان را از یکدیگر مخفی کنند، فرصتِدرخشید داشتن چنین گفتگوی صادقانهای برای همیشه از بین میرفت.
«پس چیزی رو مخفیهواشان نکنید و رکوراست حرف بزنید.همین بهم بگید مشکلات چیه. و...»
تانگ گوناکدرخشید نگاهی یکسانآیا به همه انداخت.
«و اینکه، چه چیزی باید تغییرنگرانی کنه تا خاندان تانگ در آیندهبهآرومی همون خاندان تانگِ سیچوان باقی بمونه؟»
چشمان اعضایمجبور خاندان تانگسرکوبشده کمی لرزید.
در حقیقت، تانگ گوناک نه موضع فروتنانهایکنم به خود گرفته بود و نه داشت باسعی لحنی متفاوت از همیشه با آنها صحبت میکرد.
اما با ایننگران وجود، آنها میتوانستندبهآرومی به وضوح احساسش کنند.
اینکه تانگ گوناک، گاجویگوناک آنها، در این لحظه بانگران تمام خلوص نیتش صحبت میکرد.
در آن لحظه، نگاه تانگ گوناکاینطور به سمت زنان خاندان تانگ کهمنفجر در یک طرف نشسته بودند، چرخید.
«و این موضوعاومدن در مورد شمافرار هم صدق میکنه.»
زنان خاندان تانگ بهآیا جای اینکه دهن بازپدر کنن، به همدیگه نگاه کردن.
«میدونم که آسون نیست. اما من فقطچشماش کسیـم که میتونه یه فرصت بهتون بده، وحال پذیرفتن این فرصت کاملاً به خودتون بستگی داره.»
اضطراب درمجبور چشمان زنانسرکوبشده خاندان تانگ درخشید.
اونها بارها واومدن بارها نظراتشون روفرار بیان کرده بودن.
گاهی به شکلنگران شکایتهای کوچیک، و گاهیحلوفصل به عنوان اعتراضات شدید.
اما در نهایت، هرگوناک بار و همیشه، صداشوندرخشید نادیده گرفته شده بود.
آیا با وجودساکت دونستن این موضوع،اینطور باید بازم تکرارش میکردن؟
برای تغییر چیزی کههواشان در طول صدها سالآزادانه هیچ تغییری نکرده بود؟
نه، هیچدرخشید دلیلی برای اینمیتونه کار وجود نداشت.
همین الان، ممکنه برای یه لحظه تظاهرچشماش کنن که دارن گوش میدن، اما خاندانپدر تانگ در نهایت دوباره همون خاندان تانگ میشد.
و این زنان مجبور میشدنکنه دوباره همون سرنوشت رو به بچههاییبالاخره که به دنیا میآوردن، منتقل کنن.
تانگ گوناک با دیدن اینکه نگاهفرار زنان خاندان تانگ به طرز عجیبیمیگه سرد بود، آه بلندی کشید و گفت:
«راستش رو بخواین، بهآیا دست آوردن دوبارهٔ شکوه خاندانحال تانگ اصلاً آسون نخواهد بود.»
این واقعاًمنفجر یه حرفگوناک ناامیدکننده بود.
اما اعضای خاندان بدونسرکوبشده هیچ نشونهای از ناامیدی، منتظرروی حرفهای بعدی تانگ گوناک موندن.
«نه، شاید هم ممکن باشه. اگه من جونم رو فدا کنم، اگهمیگه شما جونتون رو فدا کنین، اگه ما همهچیزمون رو فدا کنیم... اونوقتبمیری تا نسل بعدیِ ما، نام خاندان تانگ ممکنه دوباره در دنیا طنینانداز بشه.»
تانگ گوناکدرخشید ناگهان بهآیا آسمون نگاه کرد.
آسمون روشنی که دیگهگوناک ستارههایی که بهش خیرهدرخشید شده بودن، توش دیده نمیشدن.
«اما... این کار برای چیه؟»
«...»
«دلیل وجود خاندان تانگ، محافظت از اعضای خاندان تانگ وکلافه جانشینانشه. اگه اینطوره، پس چه معنایی در شهرت و رفاهیفریاد وجود داره که با فدا کردن جون شما حفظ بشه؟»
«...گاجو.»
«چیزی که الان میخوام در موردش بحثصدها کنم این نیست که چطور خاندان تانگگوناک میتونه دوباره به عنوان خاندان تانگ اوج بگیره.»
تانگ گوناک بااومدن چشمانی قاطع بهفرار همه خیره شد.
«بلکه در این مورده که چطور خاندان تانگ میتونه از تکرار اشتباهاتاطراف گذشته جلوگیری کنه. در این مورده که چطور میتونیم به همون خاندانیونهونگ تانگی تبدیل بشیم که اجدادمون در ابتدا میخواستن، تا همه بتونن خوشحال باشن.»
تانگ گوناک در حالی که کمینگرانی آروم و با تأکید صحبت میکرد،بهآرومی به آرومی سرش رو تکون داد.
«من بهتنهایی نمیتونم این کارکنه رو انجام بدم. این وظیفهایهتلنبار که هیچکس نمیتونه بهتنهایی انجامش بده.»
این صدای نسبتاً آرومی بود که ازکنم تانگ گوناکِ همیشگی بعید به نظر میرسید،حتی اما خلوص نیت واضحی در اون نهفته بود.
«پس لطفاًدرخشید حرف بزنین.آیا ازتون خواهش میکنم.»
نگاه صادقانهٔ تانگوقتی گوناک یک بار دیگهچشماش به سمت زنان چرخید.
پس از سکوتی کوتاه،سرکوبشده تانگ سوبو به آرومیسال از جاش بلند شد.
نگاههای مبهوتقبل به سمتشهواشان سرازیر شد.
«سوبو؟»
تانگ سوبومنفجر کمی جلو رفتاثری و دوباره نشست.
فقط دو قدم بود.
در نهایت، اون فقطهواشان چند قدم نزدیکتر شدهآزادانه بود و دوباره نشسته بود.
اما معنایدرخشید پشت اون قدمهامیتونه اصلاً کوچیک نبود.
زنان خاندان تانگ یک بار به تانگچشماش سوبو نگاه کردن و بعد همه یکباره ازحال جا بلند شدن و قدمی به جلو برداشتن.
تانگ سوبو قبلساکت از اینکه حرفاینطور بزنه، مکثی کرد.
«پس...»
«حرف بزن.»
تانگ گوناکمنفجر سرش روگوناک تکون داد.
«امم، میشه ما هم هنرهای رزمی یاد بگیریم؟سال به جای اینکه با خانوادههای بانفوذ ازدواج کنیم، میتونیمچشماش بریم به کوه هوآ و شاگرد کوه هوآ بشیم؟»
با این حرف،اومدن دختران جوان خاندان تانگکنم چشماشون رو گرد کردن.
مخصوصاً از اونجایی که تا حدودی بهطور غریزی سرنوشتشونحال رو میدونستن، نمیتونستن جلوی خودشون رو بگیرن و تمامبیرونزدهٔ اعصابشون برای شنیدن جواب این سؤال متشنج شده بود.
«...این چیزیه که میخواین؟»
«نه... اینطور نیست، گاجو. ما میدونیم که برای خاطر خاندان باید چیکار کنیم. از وقتی بچه بودیمچشماش این رو یاد گرفتیم. وقتی اونایی که تو خانوادههای معمولی به دنیا میان موقع وجین کردن مزرعههابیرونزدهٔ از گشنگی میمیرن، ما میدونیم چه وظایفی به ما که تو ناز و نعمت زندگی کردیم، محول شده.»
«...»
«با این حال... فقط میخواستممیتونه یه بار بپرسم. که آیا واقعاًخسته اشکالی نداره این کار رو بکنیم؟»
تانگ گوناکمنفجر سرش روگوناک تکون داد.
«اگه این چیزیه که میخواین، اگه این راهیهسال که باعث میشه کمی خوشحالتر باشین، بهتون اجازه میدمچشماش این کار رو بکنین. اما افکار من کمی متفاوته.»
ناامیدی روی چهرهٔاومدن تانگ سوبو که باکنم انتظاری محتاطانه میدرخشید، نشست.
حرفهای بعدی، نیاتنگران واقعی تانگ گوناکبهآرومی رو نشون میداد.
در نهایت، هیچچیزی تغییر نمیکرد.
قرار بود اینطور باشه که...
«به جای اینکه به خودتون زحمت بدین تاآزادانه هنرهای رزمی کوه هوآ رو یاد بگیرین، نظرتونکردی در مورد یادگیری هنرهای رزمی خاندان تانگ چیه؟»
«...ببخشید؟»
«اگه بخواین، بهتون اجازه میدم بدوننگرانی اینکه ازدواج کنین تو خاندان تانگبهآرومی بمونین. دقیقاً از همین لحظه به بعد.»
این اعلامیهای بود مبنی بر اینکه اون قصد داشتروی قوانین خاندانی رو که خاندان تانگ سیچوان برای صدهادرخشید سال حفظ کرده بود، کاملاً زیر و رو کنه.