چپتر 1430: فصل ۱۴۳۰ - پس، این خنجر پرتابی یه شکسته؟ (۵)
0«آه...»
«...»
«آآآه...»
«...»
«آآآآآه...»
«هی، جدی میگم!الان خیلی سر وقورت صدا میکنی لعنتی!»
چونگ میونگ که روی کول یکیدههزار سوار بود، با عصبانیت داد زدخاندان و پشتسرهم پسگردنی به جو گول میزد.
«واسه کول کردنِقبیله یه آدمِ زخمیحالِ اینقدر غرغر میکنی؟ هان؟»
«مـ-منم زخمیـم، حرومزاده!»
«از اینطوری عرالان زدنت معلومه کهقورت حالت کاملاً خوبه!»
«آآآآآه.»
اشک درحرومزادههای چشمان جودههزار گول حلقه زد.
«چرا من باید اینقبیله کار رو بکنم؟ چرا؟! اونجااعضای کلی آدمِ کاملاً سالم هست!»
«اونا نمیشه. باهاشون راحت نیستم. اونا هم حتماً از اینهمهاما دویدن با تمام سرعت خستهـن، و اگه کسی وجدان داشتههمین باشه، چطور میتونه سوارِ کولشون بشه؟ واو، شخصیتت رو باش، ساهیونگ.»
«پس من چی؟ باحرومزادههای من راحتی؟ اشکال ندارهحالِ اگه من خسته بشم؟»
«آره.»
با این جوابِحرومزادههای دندانشکن، سرِ جو گولحالِ با درماندگی پایین افتاد.
چونگ میونگ ریز خندید.
«تو یکی جا داری یهقبیله کم زجر بکشی، ساهیونگ. خیلیاعضای تو ناز و نعمت بزرگ شدی.»
«اگه یه کمقبیله دیگه زجر بکشم،حالِ واقعاً میمیرم، حرومزاده!»
«کافیه! اگه وقت داریقبیله فکت رو بجنبونی، پس تندتراعضای بدو! الان خیلی کار داریم!»
«آآآآآه.»
جو گول اشکهایشاون را قورت داددههزار و به جلو شتافت.
حرصدرآر بود،حرومزادههای اما حرفشدههزار هم غلط نبود.
الان اصلاًاون وقتِ گلهقبیله و شکایت نبود.
چون حتی همین الان هم، اونقورت حرومزادههای قبیله دههزار نفره حتماً درغلط حالِ تعقیبِ اعضای فراریِ خاندان تانگ بودن.
مگه خودشون با پوست و استخواندههزار تجربه نکرده بودن که تعقیبِ اوناخاندان چقدر میتونه سمج و ترسناک باشه؟
حالا، فقط فکر کردن بهنفره چهرهٔ هو گامیونگ کافی بودخاندان تا آدم به لرزه بیفته.
«هوووپ!»
جو گول یکباره پاهایشداریم را به زمین کوبیدشتافت و به جلو پرتاب شد.
«اما، چونگ میونگ.»
«چیه؟»
«از این کار مطمئنی؟ اتحادیهدههزار تجاری چهار دریا تو چنگدوئه.فراریِ چطوره حداقل تو بری چنگدو؟»
«چه مزخرفی...»
چهرهٔ جوهمین گول درحرومزادههای هم رفت.
«با شناختی که از اوننفره حرومزاده جانگ ایلسو دارم، اگه میخواستتانگ کاری بکنه، تا الان کرده بود!»
«...»
«و اتحادیهٔ ما رو دستکم نگیر! میدونی چقدر سخته کهاما با سفر به سرتاسر دشتهای مرکزی از راهِ تجارت پول دربیاری؟اون اون آدما تا حالا کلی از این بحرانها رو پشتسر گذاشتن!»
«ببین چطور داره پز میده.»
چونگ میونگ پوزخند زد.
در واقع،اون خودش همقبیله چندان نگران نبود.
پیامی که اتحادیه گدایان فرستادهاشکهایش بود، حتماً به دستورِ هونگ دهگوانگحرفش یا نونگ سام ارسال شده بود.
اگه کار اونا بود، طبیعتاًقبیله سعی میکردن اطلاعاتی دربارهٔ اتحادیهاعضای تجاری چهار دریا هم توش بگنجونن.
اینکه هیچ اشارهای بهدههزار اتحادیه نشده بود، یعنیاعضای هنوز هیچ اتفاقی براشون نیفتاده.
اگه حتی یه کلمه دربارهٔ اتحادیه نوشته شده بود،اعضای چونگ میونگ حتی اگه مجبور میشد جو گول روتجربه تا حد مرگ کتک بزنه، باز هم میفرستادش چنگدو.
جو گول اضافه کرد:
«گذشته از این، اگه نتونیم جلوی اون حرومزادهها رو بگیریم، بههرحال هیچکسخاندان تو چنگدو در امان نمیمونه. فقط فراری دادنِ خانوادهـم همهچیز رو حلحالا نمیکنه. اگه قراره ازشون محافظت کنم، باید این کار رو درستوحسابی انجام بدم!»
چونگ میونگ که در سکوتنفره گوش میداد، بدون هیچ حرفیخاندان به جو گول خیره شد.
به دلایلی، شانههای جو گولدههزار که او را حمل میکرد، بسیارخاندان پهنتر از قبل به نظر میرسید.
درست در همان لحظه،داریم بک چون خودش راشتافت به چونگ میونگ نزدیکتر کرد.
«چونگ میونگ.»
«هان؟»
«ما خیلی دیر نکردیم، نه؟»
با این حرف،الان چشمان چونگ میونگقورت کمی در هم رفت.
راستش را بخواهید،اون خودِ چونگ میونگدههزار هم کاملاً مطمئن نبود.
اگه بیهوش نشده بود و مدام در جریان اوضاعفراریِ قرار داشت، میتونست یه حسابکتابِ سرانگشتی بکنه، اما فقط برچقدر اساس چیزهایی که تازه شنیده بود، اطلاعات خیلی کم بود.
شاید اون حرومزادهها تا الان بهنفره خاندان تانگ رسیده بودن، یا شایدمتانگ هنوز وقتِ زیادی باقی مونده بود.
اما در هرالان صورت، کاری کهقورت باید میکردن عوض نمیشد.
«اگه دیرهمین رسیده باشیم،حرومزادههای قراره برگردی؟»
«چرتوپرت نگو.»
«خوبه. پس همین مهمه. ذهنت رو خالیحالِ کن و فقط بدو. اینکه دیر رسیدیممگه یا نه رو وقتی رسیدیم اونجا میفهمیم.»
بک چون سر تکان داد.
با شنیدن این حرفها، احساس کرد افکارِنفره مزاحمی که توی سرش سر و صدابودن به پا کرده بودن، کاملاً ناپدید شدن.
در همان لحظه، چونگدههزار میونگ به بک چوناعضای خیره شد و گفت:
«مهمتر از اون... چراقبیله رنگت اینقدر پریده؟ به نظراعضای میاد همین الاناس که بیفتی.»
«ها؟ من همیشه رنگم پریدهـست.»
«خفهشو وهمین فقط بهحرومزادههای دویدن ادامه بده.»
بک چون نگاهیقبیله گذرا به چونگ میونگتعقیبِ انداخت و لبخند زد.
«الان کیاون داره نگرانِ کیدههزار میشه؟ حرومزادهٔ ضعیف.»
«...واو، اونبدو قیافهٔ روداریم اعصاب رو باش.»
چونگ میونگ غرولنداون کرد اما لبخندی زدنفره و نگاهش را برگرداند.
«بههرحال حتی اگه سعی میکردم جلوش روتعقیبِ بگیرم هم گوش نمیداد. فقط تا جاییخودشون که میتونی دووم بیار. اگه نتونستی، همونجا بیفت.»
«نگرانِ خودت باش، بچهٔ لعنتی.»
لبخند تلخیبدو روی لبان بکاشکهایش چون نقش بست.
'بههرحال اونهمین واقعاً مثلحرومزادههای یه شبح میمونه.'
بدن اون پسرقبیله هم الان نبایدحالِ وضعِ عادی داشته باشه.
با اینکه تانگ گوناک گنجینههای خاندان رو برای درمانش ریختهفراریِ بود، اما اگه بخوایم منطقی نگاه کنیم، اون عملاً یهچقدر جنازه بود که فقط یه نفسِ بند به مو داشت.
حتی تانگ گوناک هم کهاشکهایش چونگ میونگ رو درمان کردهاما بود، همین رو گفت، مگه نه؟
با این حال، تو همچین وضعیتی،دههزار اینکه اوضاع رو درک میکرد، تصمیم میگرفتتانگ و حتی حواسش به بقیه هم بود...
حسِ عجیبی بود.
اوضاع دقیقاً تغییری نکرده بود.
اونا هنوز داشتن به سمتاشکهایش خاندان تانگ میرفتن، و خانداناما تانگ هم هنوز تو بحران بود.
نه، حتی میشداون گفت اوضاع اضطراریتردههزار هم شده بود.
اما با وجود همهٔدههزار اینها، احساسی که داشتناعضای کاملاً با قبل فرق میکرد.
بک چون در حالی که بیصدانفره به چونگ میونگ که روی کول جوبودن گول سوار بود نگاه میکرد، نوچنوچ کرد.
'واقعاً حریفش نمیشم.'
همهٔ کسانی کهاون اینجا بودن حتماًدههزار این رو میدونستن.
چونگ میونگِ فعلیقبیله حتی نمیتونست از یکچهارمِتعقیبِ مهارتهای واقعیاش استفاده کنه.
نه، حتیاون این همقبیله یه اغراق بود.
شاید چونگ میونگِ فعلی هیچاشکهایش فرقی با یه آدمِ عادی کهحرفش حتی نمیتونست شمشیر تاب بده نداشت.
با اینهمین وجود، اونا اعتمادبهنفسقبیله پیدا کرده بودن.
فقط به خاطر همین حقیقتِنفره ساده که اون ملخِ جهندهٔخاندان لعنتی به هوش اومده بود.
نه تنها پنج شمشیر و شاگردان کوه هوآ،تعقیبِ بلکه بزرگان کوه هوآ، از جمله هیون جونگپوست و حتی تانگ گوناک هم حالوهوایشان عوض شده بود.
هنوز عجله داشتن،الان اما حداقل بیشقورت از حد مضطرب نبودن.
انگار اون اضطرابِ وحشتناکی کهقبیله داشت اونا رو میبلعید، بهاعضای طرز محسوسی محو شده بود.
«نه، گفتم تندتر بدو! مگه فرنی هم نخوردی؟ شما حرومزادهها،خاندان بعد از اینهمه که بهتون گفتم روی هنر سبکی بدنتونسمج تمرکز کنید! اگه دیر برسیم، شما بچهها... لحظهای که برگردم...»
بک چوناون چشمانش راقبیله روی هم فشرد.
'چقدر بهتر میشدالان اگه فقط اونقورت دهنش رو میبست.'
البته، اینهمین آرزویی کاملاًحرومزادههای محال بود.
«پس چیزی کهقبیله میگم اینه، هان؟حالِ تو حالت عادی...»
«همین حالا!اون بیاید تندترقبیله بدویم، سریعتر!»
«بله!»
همانطور که بک چون بهسرعت حرفهای نقنقوی چونگحالِ میونگ را قطع کرد و فریاد زد، کوهخودشون هوآ و خاندان تانگ سرعتشان را حتی بیشتر کردند.
چونگ میونگ پوزخندیقبیله زد و بهحالِ جلو نگاه کرد.
برخلاف قبل،اون چشمانش تاریکقبیله و عمیق شد.
تانگ بیوک با چشمانیداریم نگران به پشت سر وحرصدرآر به تانگ وی نگاه کرد.
«بزرگ! حـ-حالتونهمین خوبه؟ بیایدحرومزادههای روی کولِ من!»
و این نگرانی کاملاً قابلدرک بود، چراتعقیبِ که صورت تانگ وی کاملاً خیس ازخودشون عرقی بود که مثل آبشار به پایین میریخت.
به نظر میرسید هرقبیله لحظه ممکن است از هوشاعضای برود و روی زمین بیفتد.
اما تانگ وی باداریم چهرهای لجبازانه تانگ بیوکشتافت را به عقب هل داد.
«کار اضافی نکن.»
«امـ-اما...»
«اگه انرژی اضافه داری،قبیله حواست به زنها وتعقیبِ بچهها باشه! من حالم خوبه!»
تانگ بیوک باالان چشمانی کمی وحشتزده بهجلو تانگ وی نگاه کرد.
هر کسی میتوانستاون ببیند که حالشدههزار اصلاً خوب نیست.
اما از آنجا که تانگنفره وی اینطور رفتار میکرد، تانگخاندان بیوک هیچ کاری از دستش برنمیآمد.
«باید تندتر بریم! همین الانم اون حرومزادههای شرورتعقیبِ باید از پشت سر در حال تعقیبمون باشن.پوست باید قبل از اینکه بهمون برسن، وارد شاآنشی بشیم.»
«بله!»
پس از یک بار تلوتلو خوردن، تانگنفره وی دوباره دستِ درازشدهی تانگ بیوک رابودن پس زد و به عقب نگاه کرد.
تعداد بیشماری از اعضایدههزار خاندان تانگ پشت سراعضای او در حرکت بودند.
«ای آدمهای احمق! بچههاقبیله رو به مادرهاشون نسپارید؛تعقیبِ خودتون باید کولشون کنید!»
«مـ-ما همینبدو الانم داریم ایناشکهایش کار رو میکنیم.»
«مگه بزرگترها دست ندارن؟ مگه شماها کمر ندارید؟ داریدتعقیبِ اون انرژی باارزش رو نگه میدارید تا توی دنیایاستخوان مردگان ازش استفاده کنید؟! عجله کنید و راه بیفتید!»
«فـ-فهمیدیم!»
با تماشای دور شدنقبیله و عجلهی تانگ بیوک،تعقیبِ تانگ وی بهشدت نفسنفس زد.
وقتی صورتش را پاک کرد، عرق طوریجلو از روی صورتش پاک شد که انگاراصلاً دستش را در آب فرو برده بود.
اما اوهمین بههیچوجه نمیتوانست پاهایشقبیله را متوقف کند.
او هنوز همقبیله فکر میکرد کهحالِ این انتخاب نادرست است.
جایی که یک عضو خانداندههزار تانگ باید در آن میمرد،فراریِ داخل عمارت خاندان تانگ بود.
سمِ خاندان تانگ، کارگاههایداریم خاندان تانگ، اینها هرگزشتافت نباید از دست میرفتند.
اما از آنجا که در نهایتدههزار کار به اینجا کشیده بود، باید ازتانگ هر آنچه باقی مانده بود محافظت میکردند.
اگر نمیتوانستند این کار را بکنند، چیزیتعقیبِ جز آدمهایی نبودند که با یک انتخابخودشون کاملاً احمقانه، همهچیز را به باد دادهاند.
حداقل وقتی میمرد و با اجدادشاننفره روبهرو میشد، نباید میتوانست این بهانه رابودن بیاورد که تمام تلاشش را کرده است؟
«هاف! هاف!»
تانگ وی نفسهای خشنیحرومزادههای بیرون داد و با دیوانهواریتعقیبِ پاهای لرزانش را حرکت داد.
«به سمت شاآنشی...»
جانگ ایلسو احتمالاً همینقبیله حالا هم با سیچوانتعقیبِ مثل سرزمین خودش رفتار میکرد.
و در واقعیت، اوضاعداریم طوری شده بود کهشتافت انکار این موضوع سخت بود.
اما شاآنشی فرق داشت.
شاآنشی هنوز سرزمینی بوددههزار که اتحاد چهار مستبد نمیتوانستفراریِ بهراحتی به آن حمله کند.
اگر فقط میتوانستند بهقبیله آنجا برسند، قادر بودندتعقیبِ از شر تعقیبکنندگانشان خلاص شوند.
فقط یکبدو عامل کلیدیداریم وجود داشت.
آیا میتوانستند قبل از اینکه آن گروههاینفره شرور از پشت سر به آنها برسندبودن و یقهشان را بگیرند، به شاآنشی برسند؟
این تنها مسئلهی مهم بود.
«بیشتر...»
تانگ وی لبش راداریم گاز گرفت و باشتافت صدایی تیز فریاد زد:
«چیزی نمونده! فقط بایدحرومزادههای به شاآنشی برسیم. همه،حالِ توانتون رو جمع کنید!»
او حتیحرومزادههای انتظار جوابیدههزار هم نداشت.
بهتر بود انرژی لازم برایدههزار جواب دادن را ذخیره کنندفراریِ تا یک قدم دیگر بردارند.
«چقدر دیگهبدو مونده؟ سیصدداریم لی؟ پانصد لی؟»
اگر همگی مردان خاندانحرومزادههای تانگ بودند، میتوانستند بهسرعتحالِ این مسافت را طی کنند.
اما بیش از نیمی از افرادحالِ باقیمانده در اینجا، کودکان و زنانی بودندمگه که هنرهای رزمی را یاد نگرفته بودند.
زنان خاندان تانگ، حتیقبیله اگر از تبار مستقیم بودند،اعضای هنرهای رزمی را یاد نمیگرفتند.
به فرزندانِ خط خونی مشروعِ رهبر خاندان، برای دفاعحرصدرآر شخصی، هنرهای سادهی مشت و لگد و هنرهای درونیچون آموزش داده میشد، اما همهچیز به همینجا ختم میشد.
«قانون.»
درست است،حرومزادههای این قانوندههزار خاندان تانگ بود.
قانونی که نسل به نسل از اجدادشانحالِ به ارث رسیده بود و چیزی بودمگه که تحت هیچ شرایطی نباید شکسته میشد.
اما... اگر این افراد، اگر دختران خاندان تانگ همحرصدرآر مثل مردان هنرهای رزمی را یاد میگرفتند... آیا بازچون هم مجبور بودند به چنین فرار ناامیدانهای تن بدهند؟
نه، حتی اگر فرض میکردیم چارهای جزنفره این نبود، آیا واقعاً مجبور بودند اینطوربودن در حین فرار تقلا کنند و عذاب بکشند؟
در آن لحظه، چیزی که به ذهنتعقیبِ تانگ وی خطور کرد، چیزی نبود جزخودشون چهرهی دختر تانگ گوناک، یعنی تانگ سوسو.
بچهای که قوانین خاندانقبیله تانگ را رد کرد واعضای به سمت کوه هوآ رفت.
وقتی او از انتخاب آن بچهقورت باخبر شد، تانگ وی او راغلط به باد تمسخر و تحقیر گرفت.
او گفته بود که آنقبیله دختر قطعاً درست مثل دختراعضای همان تانگ گوناک رفتار میکند.
اما... شهرتی که آن بچه بهعنوان عضوی ازاعضای کوه هوآ به دست آورد، دنیا را لرزاند وتجربه در نهایت حتی به گوش تانگ وی هم رسید.
اگر آن بچه چنین انتخابیدههزار نکرده بود و تمام مدت درخاندان خاندان تانگ میماند، چه اتفاقی میافتاد؟
احتمالاً همین الان، او هم اینجا درجلو حال کمک به زنان و کودکانِ خستهاصلاً بود و نمیتوانست کار بیشتری انجام دهد.
آیا آن بچه خاص بود؟
تانگ وی باقبیله دیدگاهی تازه به زنانتعقیبِ خاندان تانگ نگاه کرد.
شاید هم نه.
شاید همهی افراد حاضر دراشکهایش اینجا هم میتوانستند زندگیای شبیهاما به تانگ سوسو داشته باشند.
اگر اینطور بود...
«...نه.»
اما خیلی زود،حرومزادههای تانگ وی سرشنفره را تکان داد.
انتخابهای اجدادشان اشتباه نبود.
زنان در نهایت خاندانحرومزادههای تانگ را ترک میکردندحالِ تا عضو خاندانهای دیگر شوند.
اگر به آنها هنرهای سم و سلاحهای پنهاناعضای آموزش داده میشد، در نهایت، خاندانهای قدرتمند دنیااستخوان در برابر سم خاندان تانگ مصونیت پیدا میکردند.
آیا طبیعی نبودحرومزادههای که از چنیننفره وضعیتی جلوگیری کنند؟
فقط به این خاطر کهاشکهایش آنها اجدادشان بودند، آیا درگیریهااما و دغدغههای خودشان را نداشتند؟
این حتماً نتیجهای بود که آنهادههزار هم پس از عذاب کشیدن وخاندان کلنجار رفتن به آن رسیده بودند.
اینکه فقط به خاطر تغییر شرایط،حالِ آن انتخاب را اشتباه ارزیابی کنند،بودن چیزی جز تکبر نسلهای بعدی نبود.
درست است، کاری که اودههزار باید میکرد این بود کهفراریِ خاندان تانگ را هدایت کند تا...
«آه؟»
درست در همان لحظه، پایقبیله درازشدهی تانگ وی بهشدت بهاعضای یک صخرهی بیرونزده گیر کرد.
بدن پیر او تلوتلودههزار خورد و در یک چشمبههمزدنفراریِ به سمت جلو کج شد.
درست زمانی که داشتقبیله میافتاد، یک نفر بازویتعقیبِ تانگ وی را محکم گرفت.
«حالتون خوبه، بزرگ؟»
تانگ وی سرش را چرخاندقبیله تا به شخصی که بازویشاعضای را گرفته بود نگاه کند.
«کیه؟»
او را نمیشناخت.
چهرهاش را بهالان جا میآورد، اماقورت اسمش را نمیدانست.
چون بهسادگی تعداداون افراد در خانداندههزار تانگ خیلی زیاد بود.
او فقط میدانستقبیله که او دخترِحالِ یک نفر است.
او میتوانست لرزش خفیفقبیله دستی را که بازویشتعقیبِ را گرفته بود، احساس کند.
نه از روی ترس، بلکهاشکهایش به این دلیل که این کارحرفش به زور و تقلا نیاز داشت.
با وجود اینکه آنقدر خسته بود که بهسختیحالِ میتوانست وزن بدن خودش را تحمل کند، حواسش بهپوست تانگ وی بود و دستش را دراز کرده بود.
«من... خوبم.»
به لطف نیروی کشش قدرتمندی کهنفره به او کمک کرد تا بایستد، تانگبودن وی بار دیگر پاهایش را محکم کرد.
با یک سرفهی خفیف،داریم او با نگاهی خالی بهحرصدرآر دخترِ خاندان تانگ خیره شد.
این یکهمین چهرهی سادهحرومزادههای و معصومانه بود.