چپتر 1467: فصل ۱۴۶۷ - بیایید کمی تاریخسازی کنیم. (۲)
0اتحاد چهارقدرت مستبد بهدنیاست سیچوان یورش برد.
فرقه چینگچنگ و فرقه امی درماندند شعلههای آتش سوختند و کاملاً نابودکردند شدند، و حتی فرقه دیانچانگ هم فروپاشید.
حتی خاندان تانگ، تنها گروهی که از چنگالثابت شیطانیشان قسر در رفت، سیچوان را به امانکافی خدا رها کرد و پا به فرار گذاشت.
این خبر باورنکردنیجناح در یک چشمبههمزدنبودند در سراسر دنیا پیچید.
«سی... سیچوان سقوط کرد؟»
شوکِ ایندست خبر فراتر ازانگشتبهدهان حد تصور بود.
وقتی اتحاد چهار مستبد برایشده اولین بار کنترل جنوب رودخانه رادنیاست به دست گرفت، همه انگشتبهدهان ماندند.
اما شوکی که مردمغیرمتعارف دنیا آن زمان تجربه کردند،قدرت اصلاً قابلقیاس با الان نبود.
هرچقدر هم که «تراژدی بزرگ جنوب رودخانه» وحشتناک بود، بازشوک هم جنوب رودخانه جایی بود که هیچ فرقه قدرتمندی دررسیده آن وجود نداشت که از بالا به دنیا نگاه کند.
اما حساب سیچوان فرق میکرد.
فرقه چینگچنگ و فرقه امی.
خاندان تانگ و فرقه دیانچانگ.
هیچکدام از اینخیلی اسمها در اعتبار وپیاش ابهت چیزی کم نداشتند.
مگر نه اینکه اینهاهمه حداقل چند صد سال بهعنوانمردم فرقههای قدرتمند موریم شناخته میشدند؟
اینکه آنها توسط اتحادی از جناح غیرمتعارف نابودثابت شده بودند، بهوضوح ثابت میکرد که قدرت اتحادکافی چهار مستبد خیلی فراتر از تصور مردم دنیاست.
بدتر از آن، اخباری که دربودند پیاش آمد کافی بود تا اینبدتر شوک را به وحشتی تمامعیار تبدیل کند.
- ارتش اتحاد چهار مستبد که سیچوان را زیر پاشوک له کرده، حالا به دروازههای هوبی رسیده است. معلوم نیسترسیده چه زمانی مثل مور و ملخ به هوبی سرازیر شوند.
اگر فقط چند ماه پیش بود،ماندند حتی با شنیدن همین خبر همکردند اینقدر آشوب و ناآرامی به پا نمیشد.
اما حالا که سیچوان به چنگ اتحادبهوضوح چهار مستبد افتاده بود، احساس مردم دنیا باآمد شنیدن این خبر زمین تا آسمان فرق میکرد.
«جناح اصیلاتحادی دقیقاً دارهغیرمتعارف چه غلطی میکنه؟»
«چطور تونستن دست روی دست بذارن در حالی کهکافی سیچوان زیر دست و پای اتحاد چهار مستبد لهدروازههای میشد؟ یعنی اونهمه حرف درباره محافظت از ما کشک بود؟»
«اگه اون حرومزادههای اتحاد چهار مستبدماندند به هوبی حمله کنن چی؟ یعنیکردند ما هم به روزِ سیچوان میافتیم؟»
بیشتر مردمی که در این دنیابودند زندگی میکردند، فقط آدمهای عادیای بودندبدتر که چارهای جز تحملِ ظلمِ قدرتمندان نداشتند.
برای آنها، پیشروی اتحاد چهارشده مستبد به سمت شمال، وحشتیخیلی بود که لرزه بر جانشان میانداخت.
عدهای به دنبال دلیل این بودند که چرا اوضاع به اینجاوحشتی کشیده شده، و عدهای هم از کسانی کینه به دل گرفتند کهنیست فقط ایستادند و تماشا کردند تا کار به این نقطه باریک بکشد.
و درست در همان زمان،انگشتبهدهان انگار که منتظر چنین فرصتی باشند،تجربه خبر دیگری در سراسر دنیا پیچید.
- دلیل حمله اتحاد چهار مستبد به سیچوان، تمام و کمال تقصیربدتر اتحاد دوستان آسمانی است. نه فرقه بزرگ و یک اتحاد سعی کردندحالا جلوی این فاجعه را بگیرند، اما اتحاد دوستان آسمانی به آنها خیانت کرد.
- نه فرقه بزرگ و یک اتحاد، سیچوان را به اتحاد دوستان آسمانی سپردند و مسیر پیشروی ارتش اصلی اتحاد چهار مستبد به سمت شمال راهوبی سد کردند. اما اتحاد دوستان آسمانی، فرقه دیانچانگ را که زیر حملات خرد میشد نادیده گرفت و فقط به خاندان تانگ سیچوان که عضو اتحاد خودشان بوددقیقاً کمک کرد تا فرار کنند. در این میان، آنها حتی یک قطره خون هم از دماغشان نیامد و از هرگونه درگیری با اتحاد چهار مستبد طفره رفتند.
- اگر میخواهید از چنگال شیطانی اتحاد چهار مستبد جان سالم به در ببرید،ارتش باید زیر پرچم نه فرقه بزرگ و یک اتحاد جمع شوید. اتحاد دوستان آسمانیسرازیر فقط دست روی دست میگذارد و از هیچکس که عضو آنها نباشد محافظت نخواهد کرد.
این موج از اخبار چنانانگشتبهدهان سریع پخش شد که حتی بهتجربه مردم فرصت نداد به خودشان بیایند.
مردم دنیا اصلاً متوجه نشدند کهبودند این اخبار بهطور همزمان و انگار کهاخباری از قبل برنامهریزی شده باشند، منفجر شدند.
چون آنقدر از شنیدن محتوایشده اخبار شوکه شده بودند کهخیلی حواسشان به این چیزها نبود.
اتحاد دوستان آسمانی.
در میان کسانی که موریم را میشناختند،اما این اتحاد بهعنوان نماد جوانمردی و امیدِقابلقیاس تازهی جناح اصیل قد علم کرده بود.
اینکه چنین اتحادی دست روی دست گذاشته و نابودیقدرت کامل فرقه دیانچانگ را تماشا کرده بود، بهتنهایی کافیوحشتی بود تا شنوندگان را در بهت و حیرت فرو ببرد.
طوفانی سهمگیناتحادی سراسر دشتهایغیرمتعارف مرکزی را درنوردید.
طوفانی سهمگین کهخیلی هیچ نیروی انسانیای قادرپیاش به متوقف کردنش نبود.
استان هوبی، شهر شیانگیانگ.
چند گدا در یکی ازشده خیابانهای اصلی که مردم در آندنیاست در حال رفتوآمد بودند، ظاهر شدند.
«چـ... چیه؟»
رفتوآمد گداها در شهری به این بزرگی اصلاً چیزکافی عجیبی نبود، اما دلیل خاصی وجود داشت که ایندروازههای گداها توجه همه را به خود جلب کرده بودند.
دلیلش این بودگرفت که آنها اصلاًماندند شبیه گداهای معمولی نبودند.
«بچسبونش.»
«چشم.»
زیر نگاه خیره مردم، گداها یک تکه کاغذآمد بزرگ را باز کردند و آن را رویکرده دیواری در حاشیه خیابان اصلی چسباندند تا همه ببینند.
«اون چیه؟»
«کی میدونه؟ انگارجناح از آدمهای اتحادیهبودند گدایان هستن، نه؟»
مردم یکییکی دورشان جمع شدند.
سپس، یکی از گداهادنیاست رو به جمعیتی که نزدیککافی میشدند، صدایش را بالا برد:
«اینها کلماتیـه که از طرف راهب اعظماما شائولین، استاد اعظم بوپ جونگ فرستاده شده، پسالان همه خوب چشماتون رو باز کنید و بخونید!»
گدایی که حرفش تمامغیرمتعارف شده بود، با چانهاشثابت به بقیه گداها اشاره کرد.
«بریم.»
«بله!»
گداها که کارشان تمام شدهانگشتبهدهان بود، بدون هیچ حرف اضافهایزمان راهشان را کشیدند و رفتند.
مردمی که تا آن لحظه فقط زیرچشمیبهوضوح نگاه میکردند، مثل مور و ملخ دورِ اعلامیهایآمد که روی دیوار چسبانده شده بود جمع شدند.
در یک چشم به هم زدن، جمعیتِ جمعشده چنان ازدحامیخیلی به پا کردند که کسانی که دیرتر رسیده بودند، هرچقدرتبدیل هم از عقب گردن میکشیدند، نمیتوانستند محتوای اعلامیه را بخوانند.
«اَه. شماهایی که اوندنیاست جلو هستین! توش چیآمد نوشته؟ به ما هم بگین!»
«میگه اونایی که میخوان تو هوبی با اتحاد چهار مستبد بجنگن، باید تواصلاً ووهان جمع بشن. تازه میگن که مردم عادی لزوماً نباید شهر رو تخلیه کنن.بالا ادعا میکنن که از هوبی محافظت میکنن تا اتحاد چهار مستبد نتونه وارد بشه؟»
«هر کسیاتحادی میتونه ازغیرمتعارف این حرفا بزنه!»
یکی از کسانی کهغیرمتعارف محتوای اعلامیه را شنید،ثابت با تمسخر پوزخند زد.
«اون حرومزادههای نه فرقه بزرگ کِی تا حالاآمد از ما محافظت کردن؟! اگه از همون اولکرده اهل این کارا بودن، سیچوان به این روز میافتاد؟»
انگار که بقیه هم باانگشتبهدهان این حرف موافق باشند، فریادهایزمان خشمگینانهای از گوشهوکنار بلند شد.
اما به دلایلی،جناح صدای هیچکدامشان جانبودند و قوتی نداشت.
«ولی... راه دیگهای هم نیست، مگهبودند نه؟ حتی اون اتحاد دوستان آسمانیبدتر هم دستش رو از این ماجرا شست.»
«لعنتی!»
به محض اینکه اسم اتحادانگشتبهدهان دوستان آسمانی به میان آمد،زمان فحشهای رکیکی از همهجا سرازیر شد.
«فکر میکردم اینا یه کم فرقبودند داشته باشن! بیخود نمیگن همه اوناییبدتر که شمشیر دست میگیرن مثل همن!»
«آه، هنوزاتحادی که چیزیغیرمتعارف قطعی نشده، نه؟»
«یعنی چی که قطعی نشده؟ اگه حرفایی که اونجا نوشته دروغه، پستمامعیار الان اون آدما کجان؟ میگن حرومزادههای اتحاد چهار مستبد، هوبی رو هدف گرفتن،مثل ولی ما هنوز سایه اون حرومزادههای پرادعای اتحاد دوستان آسمانی رو هم ندیدیم!»
برای لحظهای سکوت برقرار شد.
چون ایناتحادی یک حقیقتِغیرمتعارف غیرقابلانکار بود.
فقط به خاطر اینکهغیرمتعارف آنها مردم عادی بودند، دلیلقدرت نمیشد که همگی احمق باشند.
آنها هم میدانستند چیزیدنیاست که در ظاهر نشانآمد داده میشود، همهچیز نیست.
با این حال، مهم نبود چه نیتهایی پشت این تصمیم پنهانتجربه بود، این حقیقت که اتحاد دوستان آسمانی فقط خاندان تانگ راجایی از سیچوان بیرون کشیده و به شاآنشی فرار کرده بود، تغییری نمیکرد.
«حالا تنها کسایی که میتونیم بهشون اعتماد کنیم، نه فرقه و یک اتحاداخباری هستن. من که از همون اول هم از طرز راه رفتن و پزهوبی دادن اون حرومزادههای اتحاد دوستان آسمانی خوشم نمیاومد. جوری رفتار میکردن انگار تافته جدابافتهن.»
«دیگه لازم نیست اینقدر تند بری، نه؟ حالا که فکرشخیلی رو میکنم، نه فرقه بزرگ هم کار خارقالعادهای نکردن؛ قضیهتبدیل اینه که این دو تا هیچ فرقی با هم ندارن...»
«مشکل همینه کهخیلی هیچ فرقی ندارن!اخباری دقیقاً مشکل همینجاست.»
«منظورت چیه؟»
«دلیل اینکه تا الان از اتحاد دوستان آسمانی حمایت میکردیم چی بود؟ مگه به خاطر این نبود کهوحشتی فکر میکردیم با نه فرقه بزرگ فرق دارن؟ ولی اگه آخرش معلوم بشه هیچ فرقی با نه فرقهشوند بزرگ ندارن، چرا باید بهشون اعتماد کنیم؟ همون بهتر که به نه فرقه و یک اتحادِ قویتر تکیه کنیم!»
حتی کسی که بهطور نامحسوسی طرفبودند اتحاد دوستان آسمانی را گرفته بود،بدتر نتوانست جوابی به این حرف بدهد.
«به هر حال، مگه نه فرقه و یک اتحاد هر بار که همچین اتفاقی افتاده، باکرده اون حرومزادههای جناح نامتعارف نجنگیدن و پیروز نشدن؟ اگه تو موقعیتی هستیم که باید جونمون روماه وسط بذاریم و یه طرف رو انتخاب کنیم، معلومه که باید بریم سمت نه فرقه بزرگ!»
از اینجا و آنجا، افرادیانگشتبهدهان دیده میشدند که سرشان رازمان به نشانه تأیید تکان میدادند.
در نهایت، صدای کسی هم کهبودند بهطور نامحسوسی طرف اتحاد دوستان آسمانی رااخباری گرفته بود، قوتش را از دست داد.
«این درسته، ولی...»
«همم؟ حالا که خوبدنیاست بهت نگاه میکنم، تو ازکافی افراد فرقه اژدهای پنهان نیستی؟»
«...»
«نوچ نوچ. باید خوب فکر کنی. تو که دو تا جون نداری. تو همچین وقتایی، فقط برای اینکه زنده بمونیتبدیل باید بچسبی به طرفِ قویتر، منظورم همینه! اون حرفا در مورد جوانمردی رو بیخیال شو؛ وقتی اوضاع خیط میشه، حتی حرومزادههایشنیدن جناح اصیل هم با ما مثل لنگهکفشِ کهنه رفتار میکنن، پس چه تضمینی هست که با تو هم همینطوری رفتار نشه؟»
«این...»
«فرقه ببر خیزانِ ما میره ووهان. حداقلپیاش اونجا امنتر از هر خرابشدهایه که حرومزادههایارتش اتحاد دوستان آسمانی دارن ازش محافظت میکنن.»
جمعیتِ جمعشده باگرفت هم پچپچ کردندماندند و سر تکان دادند.
قطعاً در چنین وضعیتی، چارهایشده نداشتند جز اینکه به طرفیخیلی بچسبند که قدرت بیشتری داشت.
هر کسی در هر کجایشده دنیا هم که این اعلامیهخیلی را میدید، همین قضاوت را میکرد.
«ما همقدرت همین کاردنیاست رو میکنیم؟»
«سعی کن اینو به رهبر فرقهت هماما بگی. شاید کلهگندهها موضع متفاوتی داشته باشن،قابلقیاس ولی الان زنده موندن نباید اولویتمون باشه؟»
«...خب، اینم حرفیه.»
درست در همانجناح لحظه که مردِ مرعوبشدهبهوضوح میخواست سر تکان دهد.
«آ-آهای! ملت!»
یک نفر صدایش راهمه بلند کرد و باشوکی عجله به سمتشان دوید.
«خبر! خبرا رو شنیدین؟غیرمتعارف دارم میپرسم کسی جدیدترینثابت خبر رو شنیده یا نه!»
با این هیاهو،جناح چند نفر ازبودند روی کلافگی اخم کردند.
«اگه منظورت پیامیه کهدنیاست راهب اعظم شائولین فرستاده، همهمونکافی دیدیمش. مگه اعلامیهش همینجا نچسبیده؟»
«نـ-نه اون!»
«همم؟»
تازه آن موقع بود کهشده نگاه همه روی مردی کهخیلی با تاخیر رسیده بود، متمرکز شد.
نگاهی که نیمی از آنبدتر پر از کنجکاوی و نیمیشوک دیگر پر از نگرانی بود.
مرد بعد از اینکههمه لحظهای نفس تازه کرد،شوکی حرفهایش را بیرون ریخت.
«سی، سیچوان! میگن اتحاد دوستان آسمانی یه حملهثابت غافلگیرانه به چنگدو تو سیچوان انجام داده و حرومزادههایشوک اتحاد چهار مستبد رو که اونجا بودن، تیکهتیکه کرده!»
«چی؟»
«نه بابا،قدرت این دیگهدنیاست چه چرتوپرتاییه؟»
مردم در ناباوریِگرفت مطلق زمزمه کردند واما به مرد خیره شدند.
یک نفر پرسید.
«من شنیدم که اتحاد دوستان آسمانی فقطبهوضوح خاندان تانگ رو نجات داد و از سیچوانآمد فرار کرد! این حرف با اون تناقض نداره؟»
«بعدش رو میگم! دارم میگم بعد ازپیاش اون! مگه خاندان تانگ رو فراری ندادن وزیر بعدش دوباره برنگشتن تا به چنگدو یورش ببرن؟»
«...واقعاً راسته؟»
مردم نگاهی به همدیگه انداختن.
خبر شوکهکنندهای بود،جناح ولی نمیشد بهبودند این سادگی باورش کرد.
انقدر قضیهقدرت غیرمعقول و عجیببدتر به نظر میرسید.
«هی، تو! اینو از کجاانگشتبهدهان شنیدی؟ این روزا از اینزمان شایعههای بیاساس تا دلت بخواد زیاده.»
«ای بابا!»
مرد ازاتحادی سر کلافگی محکمشده روی سینهش کوبید.
«فقط اینجا دور هم جمع نشید و زل نزنیدکافی بهم؛ پاشید برید سمت اتحادیه تجاری باد و جنگلدروازههای و بپرسید! الان بین همهٔ تاجرا این خبر پیچیده!»
«هان؟»
نباید هراتحادی چی بازرگانها میگفتنشده رو باور کرد.
چون کم نبودن کساییغیرمتعارف که به خاطر سودثابت خودشون دروغ سر هم میکردن.
اما این هم یه واقعیت بوداخباری که اخباری که بین تاجرها پخش میشد،تبدیل معمولاً هم سریع بود و هم دقیق.
«پس یعنی واقعاًگرفت اتحاد دوستان آسمانیماندند به چنگدو حمله کرده؟»
«منم دارم همینو میگم دیگه!»
«آخه مگه قبلاًجناح فرار نکرده بودن؟ پسبهوضوح این کارشون چه صیغهایه؟»
«میگن فقط برای نجاتدنیاست دادن اتحادیه تجاری چهارآمد دریا این کارو کردن.»
«اتحادیه تجاری چهار دریا؟»
«شنیدم همون تاجرهایی هستن که کارای مالی و تجاری اتحاد دوستان آسمانیبدتر رو راه مینداختن. میگن تا شنیدن توی محاصره گیر افتادن، صاف برگشتنحالا وسط چنگدویی که پر از سگدونیِ اتحاد چهار مستبد بود و نجاتشون دادن!»
«یا خدا...»
البته که توی اون موقعیت،بدتر چنگدو تقریباً از نیروهای نخبهٔشوک اتحاد چهار مستبد خالی شده بود.
اما هیچ راهی وجودهمه نداشت که مردم عادیشوکی از چنین جزئیاتی باخبر باشن.
با دو دو تا چهار تای منطقی، فکرثابت میکردن کسایی که سیچوان رو اشغال کردن، حتماًکافی یه ارتش بزرگ هم توی چنگدو جا گذاشتن.
بنابراین، از دید مردم دنیا که از پشتپرده بیخبرقدرت بودن، اینطور به نظر میرسید که اتحاد دوستان آسمانیوحشتی تنهایی تمام نیروهای اتحاد چهار مستبد رو لتوپار کرده.
«مگه اونا فقط دمشوندنیاست رو روی کولشون نذاشتهآمد بودن و در برن؟»
«احمق! از کِی تا حالا اتحادماندند دوستان آسمانی اهل فرار و جاکردند زدن بوده؟ معلومه که جنگیدن! معلومه!»
چند نفری که تا اون لحظه زیر جوثابت سنگینِ طرفداری از نه فرقه بزرگ خفه خون گرفتهشوک بودن، بالاخره با غرور و اعتمادبهنفس دهن باز کردن.
«یورش بردن به اتحاد چهار مستبد خودش شاهکاره،ثابت ولی اینکه فقط واسه نجات دادنِ یه مشتکافی تاجر به چنگدو حمله کردن، صد برابر عجیبتر نیست؟»
«منظورت چیه؟»
«فکرشو بکن. اگه همین بلا سر نه فرقه بزرگمردم میاومد، اون کلهگندهها و بزرگان حاضر میشدن فقط واسه نجاتبزرگ جون چندتا کاسب به چنگدو حمله کنن؟ دارم همینو میگم.»
«امکان... امکاناتحادی نداشت چنینغیرمتعارف کاری بکنن.»
کمتر کسی پیدا میشد ندونهشده بادِ غرور نُه فرقه وخیلی یک اتحاد تا کجاها بالا رفته.
عمراً اون عالیجنابان حاضر میشدنبدتر جونشون رو به خاطر مشتیشوک تاجرِ بیمقدار کف دستشون بذارن.
«دقیقاً از اتحاد دوستانهمه آسمانی جز این برنمیآد.شوکی رسم و مرامشون همینه.»
چند نفر ازجناح ته دل خندهٔ تلخبهوضوح و خشکی سر دادن.
همین که دشمنی و بدبینی نسبت به اتحاد دوستان آسمانیخیلی در یک چشم به هم زدن فروکش کرد، اونایی کهتبدیل صورتشون از زور عصبانیت قرمز شده بود دوباره داد کشیدن:
«خـ-خب کهقدرت چی؟ مگه چنگدوبدتر رو پس گرفتن؟»
«هان؟ نه، فکر نکنم. مثلانگشتبهدهان اینکه رفتن تو، جنگیدن، نجاتشونزمان دادن و بعدشم زدن بیرون.»
«پس کار شاقی هم نکردن،شده مگه نه؟ تهش که بازمخیلی از سیچوان فرار کردن رفتن.»
«نباید اینطوری بگی. هرغیرمتعارف چی باشه، مگه بهثابت دهنِ اتحاد چهار مستبد نکوبیدن؟»
«وقتی چنگدو روخیلی پس نگرفتن، دقیقاً همونپیاش آش و همون کاسهست!»
مردم دوباره افتادن بههمه جروبحث و به پرشوکی و پای هم پیچیدن.
وسط اون قشقرق وغیرمتعارف هیاهو، یه نفر راهشثابت رو کشید تا بره.
با دیدن رفتنِجناح اون، یکی دیگهبودند با تعجب پرسید:
«کجا داری میری؟»
«میرم پیش رهبر فرقه.»
اون مرد که یکی ازشده اعضای فرقهٔ اژدهای پنهان بود،خیلی خیلی خونسرد و بیتفاوت جواب داد.
«تصمیمت رو گرفتیجناح که بریم زیربودند پرچم نه فرقه بزرگ؟»
«نه، قصد دارم رهبردنیاست فرقه رو راضی کنم کهکافی بریم پیش اتحاد دوستان آسمانی.»
«چی؟ مگه کر بودیهمه و این همه حرفیشوکی که الان زدن رو نشنیدی؟»
«خوووب شنیدم. خیلی هم قشنگشده شنیدم. دقیقاً واسه همینه که میگمدنیاست باید بریم سمت اتحاد دوستان آسمانی.»
«...چرا؟»
مرد باقدرت لحنی محکمدنیاست و برنده گفت:
«چون میخوام زنده بمونم، چون دلم نمیخواد سرم به باد بره! نه فرقه بزرگ قویترن؟ تا حالاهرچقدر شده اون عوضیهای پرادعای نه فرقه حتی یه بار جلوی اتحاد چهار مستبد وایسن و پیروز بشن؟اسمها حتی یه دفعه شده دماغ اون حرومزادههای اتحاد چهار مستبد رو به خاک بمالن؟ هان؟ اینو جواب بده!»
«اون که...»
«تا همین الانشم، تنها کسایی که روبهروی اتحاد چهار مستبد سینه سپر کردن و جنگیدن، فقط بچههای اتحادوحشتی دوستان آسمانی بودن. تازه، گیرم یه فرقهٔ کوچیک و معمولی مثل ما بره به نه فرقه بزرگ بچسبه،شوند چی گیرمون میآد؟ فردا روز اگه توی مهلکه بیفتیم و کارمون به مو برسه، اون عالیجنابان میان نجاتمون بدن؟»
سکوت سنگینی جمعخیلی رو گرفت واخباری نفس همه حبس شد.
«اتحاد دوستان آسمانی جاییه که حتی واسه نجات جون چندتا تاجر دست به شمشیر میشه و دلهرچقدر به دریا میزنه، پس حداقلش اینه اگه ما هم به لجن بیفتیم، پشتمون رو خالی نمیکنه و روموناعتبار رو زمین نمیندازه. واسه همین من میگم باید بریم پیش اونا. هرچند، تصمیم آخر با خود رهبر فرقهست.»
مرد حرفش روجناح زد، بیدرنگ روش روبهوضوح برگردوند و دور شد.
چهرههای آدمهایی که جاغیرمتعارف مونده بودن درهم وثابت پر از تردید شد.
آههای تلخ وخیلی سنگین از هراخباری طرف به گوش میرسید.
«هووف. منم بهتره برم.»
«کاشکی رهبر فرقهٔ ماغیرمتعارف هم عقلش کار کنهثابت و تصمیم درستی بگیره.»
«اهل شمشیر و رزمیکاراغیرمتعارف بالاخره یه پناهگاهی پیداثابت میکنن. ولی ما چی...»
نگرانیها و ترسهایخیلی پنهان، یکییکی ازاخباری دهان همه بیرون میریخت.
اما در اینگرفت میان، همه به یهاما حقیقت تلخ رسیده بودن؛
اینکه دوران وسطجناح ایستادن و تماشاچی بودنبهوضوح دیگه تموم شده بود.
دنیا داشت با بیرحمی تموم بهبودند سه تکه تقسیم میشد و هر گوشهشاخباری به یکی از این سه رنگ درمیآمد.