چپتر 103: امتحانات میانترم [۷]
0«منتظرت بودم...»
آرنولد در حالیبلند که بهآرامی بهبیخیال سمتم میآمد، پوزخند زد.
«...باید همون موقع بعد از اتفاقات دنیای مجازی کلکت رو میکندم، اماپیش به خاطر تمام اون قضایای هولبرگ و خیلی چیزهای دیگهای که تومشتی زندگیم در جریان بود، حشرهای مثل تو رو کاملاً فراموش کرده بودم.»
«اما نگران نباش، حالابمیر که یادم اومده، کاریرسید میکنم که حسابی زجر بکشی...»
-تق!
آرنولد در حالی کهناسزا قولنج گردنش را میشکست، باآدما تحقیر به من نگاه کرد.
«بذار با مردودصورتم کردنت تو اینسرم امتحان شروع کنیم.»
با دیدن آرنولد که به سمتمچند میآمد، دستهایم را بالا بردم وسمت بهآرامی عقب رفتم. با لبخندی تلخ گفتم:
«...آه، آرنولد، بیا با حرفدستهایم زدن حلش کنیم. بهتر نیستلبخندی کار رو به درگیری فیزیکی نکشونیم؟»
«آره. حرفصدای میزنیم. اماناسزا نه با دهنمون.»
-بوم!
آرنولد پس از اتمام حرفش، عضلات ساق پایشرسید را منقبض کرد و بدنش را به جلوسرم راند. مثل یک گلوله، بهسرعت در برابرم ظاهر شد.
با دیدن حرکاتش و ظاهر شدنشبالا در مقابلم، نتوانستم جلوی خودم راگفتم بگیرم و با صدای بلند ناسزا گفتم.
«اوه بیخیال پسر!بلند چرا آدما همیشه بایدپسر به خشونت متوسل بشن!»
«بمیر!»
وقتی آرنولد به چند متریاموقتی رسید، مشت عظیمش را دیدمعظیمش که به سمت صورتم میآمد.
آه.
آهی کشیدم، سرم را بهاوه پهلو حرکت دادم و مشتهمیشه از کنار سرم رد شد.
«ها؟»
بلافاصله، پیش از آنکه آرنولد بفهمد چگونه جاخالی دادهام، مشتمعظیمش را گره کردم و با متمرکز کردن مانایم در آن،کنار مشتی به سمت قسمت بالایی و سمت راست بدنش پرتاب کردم.
-بام!
موج شوکیصدای محیط اطرافناسزا را درنوردید.
«و-خوووآآ!»
پیش از آنکه آرنولد حتی فرصت واکنش پیدا کند،مشت مشتم به کبدش برخورد کرد. لحظهای بعد، خودش راحرکت در حالی یافت که روی زمین زانو زده بود.
«کخههههه»
در حالی که بزاقناسزا از گوشه دهانش میچکید،چرا آرنولد سعی کرد بایستد.
اما تلاشش بیهودهصورتم بود. پاهایش ازسرم حرکت امتناع میکردند.
وقتی سعی کرد تکان بخورد، انگار شوک الکتریکی از کبدش به سمت پای راستش و بالا تا ساقهحرکت مغزش جریان یافت. در عرض حدود نیم ثانیه پس از برخورد مشتم به کبدش، آرنولد بدنش را فلجبالایی روی زمین یافت. او در عذاب کامل بود، ناتوان از نفس کشیدن، ایستادن یا حتی درست فکر کردن.
هر چقدرشروع هم تلاشدیدن میکرد بایستد، نمیتوانست.
«بیفایدهست. من تمامبلند توانم رو رویبیخیال ناحیه کبدت متمرکز کردم.»
در حالی که به آرنولد کهسرم روی زمین به خود میپیچید خیره شدهآنکه بودم، بهآرامی به سمتش رفتم و گفتم:
«اگه تو کلاس دقت کرده بودی... از اونجایی که کبد یکی از بزرگترین اندامهای بدن انسانه، وقتی با یهدادم محرک مواجه میشه، هم سموم بدن رو که سعی در فیلتر کردنشون داره و هم مقدار بسیار زیادی خون روبام به داخل بدن برمیگردونه، که در نتیجه بدنت به عنوان یه مکانیسم دفاعی برای حفظ بقا، کاملاً از کار میافته.»
چمباتمه زدم و همسطح چشماندستهایم آرنولد قرار گرفتم. موهایش رالبخندی چنگ زدم و بهآرامی گفتم:
«...پس مهم نیست چقدرناسزا دلت میخواد بلند شی، بدنتآدما این اجازه رو بهت نمیده.»
آرنولد که کمی هوشیاریاش را به دستپهلو آورده بود، با چشمانی گشاد به منبفهمد خیره شد و نتوانست جلوی زمزمهاش را بگیرد:
«تـ-تو، چـ-چطور؟»
باید توجه داشت که با وجود غافلگیر شدنشعقب و اینکه هرگز حریفش را جدی نگرفته بود،حلش آرنولد نباید از یک مشت ساده اینقدر آسیب میدید.
بهخصوص که تخصص او در دفاع بود.پسر مگر اینکه حریفش آمار بالاتری نسبت بهبمیر او داشت، در غیر این صورت غیرممکن بود.
با به یاد آوردن این واقعیت که هدفشحرکت تنها دو ماه پیش تعیین رتبه شده بود، باوردادهام نمیکرد که آمار بالاتری نسبت به او داشته باشد.
غیرممکن بود.
علاوه بر این،کنیم ضربه بیش از حدبردم سریع و دقیق بود.
...تقریباً انگار از همانناسزا ابتدا منتظر چنین لحظهای بودهآدما است. بهآرامی به درکی رسید.
«تـ-تو، تو ازصورتم همون اول منتظرسرم این لحظه بودی!»
لبخندی زدم و جوابی ندادم.
تحلیلش اشتباه نبود.
من واقعاً ازبلند همان ابتدا انتظاربیخیال حملهاش را داشتم.
از آنجا که آرنولد در نیمهسرم دوم رمان شخصیت نسبتاً مهمی بود،پیش سبک مبارزهاش را کاملاً تحلیل کرده بودم.
...و وقتی این کار را کردم، متوجه شدم که او عادت دارد همیشه مبارزه را با یک هوک راست شروع کند.بلافاصله از آنجا به بعد، کار نسبتاً آسان بود. با توجه به اینکه فکر میکرد ضعیف هستم، تقریباً از روزنهای که بامحیط مشت زدن به سمتم ایجاد کرد، سوءاستفاده کردم و با سریعترین و قویترین حملهای که میتوانستم، مستقیماً به کبدش ضربه زدم.
کاری که کردمکنیم کار شاقی نبود. فقطبردم یه تحلیل ساده بود.
«همم؟ چی میخوای بگی؟»
در حالی که وانمودآهی میکردم منظور آرنولد راحرکت نفهمیدهام، سرم را جلو بردم.
«سـ-سرم رو ول کن!»
آرنولد در حالی که بهدستهایم من چشمغره میرفت، با هر دوتلخ دست روی زمین سعی کرد بایستد.
...گفتم سعی کرد، اما اینطور نبود که اجازه دهم بایستد. حالاخشونت که برتری دست من بود، قرار نبود به همین راحتی آنسمت را دور بیندازم. با کشیدن موهایش، صورتش را به زمین کوبیدم.
-بام!
«خخخخخاووو!»
«نه، همون پایینکنیم بمون. باید یکمبالا بیشتر استراحت کنی.»
«میکشمت!»
در کمال تعجب دیدم که سر آرنولد،پهلو در حالی که از بینیاش خون میچکید، بهچگونه سمتم خیز برداشت. تقریباً انگار میخواست گازم بگیرد.
«واو!»
حرکتش غافلگیرم کرد.
سرم را به عقب کشیدم و ازپسر روی رفلکس دستم را بالا بردم، صدایبمیر سیلی بلندی در فضای خالی طنینانداز شد.
-شترق!
در حالی که به دستم که قرمزمتریام شده بود خیره بودم، نتوانستم جلوی خودم راکشیدم بگیرم و صدایم را برای آرنولد بالا بردم:
«خدای من، چت شدهدیدن آرنولد؟ نیازی نیست به گازرفتم گرفتن متوسل بشی. مگه میمونی؟»
«مـ-میکشمت!»
-شترق!
با زدن یک سیلی دیگر به او،متریام رد قرمزی روی صورت آرنولد پدیدار شد.آهی با نگاه به آرنولد، با لحنی عذرخواهانه گفتم:
«آرنولد، من فقط دارمدیدن سعی میکنم آرومت کنم.عقب لطفاً به دل نگیر.»
-شترق!
«به عنوان یه دانشآموزآهی قانونمدار، وظیفهمه به دانشآموزانی کهدادم تو دردسر افتادن کمک کنم...»
-شترق!
بدون توجه به این واقعیت کهبالا گونههای آرنولد بهطور فزایندهای در حال ورمبیا کردن بودند، مدام به صورتش سیلی میزدم.
به این ترتیب، برای یک دقیقهبیخیال بعدی، صدای بلند سیلی زدن درمتوسل محوطهای که در آن بودم طنینانداز شد.
در حالی که مدام به صورت آرنولد سیلی میزدم،دادم خیلی زود دیدم که اشک از کنارههای گونههایش سرازیر شد.گره احتمالاً به خاطر درد بود. اما برای من اهمیتی نداشت.
باید یه درسی بهش میدادم.
من دیگهشروع اون آدمدیدن منفعل گذشته نبودم.
با اینکه هنوز دوست نداشتم تو چشم باشم، اما معنیش این نبود که مثلبمیر قبل یه گوشه وایستم و اجازه بدم بهم زور بگن. اگه حریفم کسی بودحرکت که مطلقاً نمیتونستم باهاش درگیر بشم، تحمل میکردم، اما اگه نبود... خب، موفق باشه.
-شپلق!
بعد از یه دور دیگه سیلی زدن، با خندهای خفیف متوقفدیدم شدم. گونههای آرنولد در حال حاضر سایه تیرهای از آبی بهپیش خود گرفته بود و چشماش کاملاً زیر گونههای متورمش پنهان شده بود.
موهاش رو ول کردم ودستهایم ایستادم. در حالی که لباسهاملبخندی رو میتکوندم، به شوخی گفتم:
«...به هر حال، از اونجایی که تخصصت دفاعه،چرا این سیلیها نباید دردت بیاره، مگه نه؟ فقط اینطورمتریام در نظر بگیر که دارم گونههات رو نوازش میکنم.»
«من... ککک»
در حالی که آرنولد لتوپار روی زمین افتادهرسید بود، با وجود اینکه سعی میکرد حرف بزنه، بهپهلو خاطر تورم گونههاش، بهسختی صدایی از دهنش بیرون میاومد.
نادیدهاش گرفتم وکنیم با نگاهی بهبالا اطراف، نفس راحتی کشیدم.
خوشبختانه هیچکس شاهد ماجرا نبود. احتمالاً به این دلیل بودهمیشه که تمام دانشآموزهای قویتر از قبل جلوتر رفته بودن، اما دردیدم حال حاضر، کسی من رو در حال «تربیت کردن» آرنولد ندید.
البته وقتی داشتم آرنولد رو «تربیت» میکردم، حواسم بوددادم که زیادهروی نکنم. با وجود اینکه سال دومیها ومشتم سومیها اینجا بودن، در واقع نمیدونستن چه اتفاقی داره میافته.
اونا فقط اینجا بودن تا یاچند بعضی از دانشآموزها رو زیر نظر بگیرنصورتم یا وقتی تو خطر بودن نجاتشون بدن.
بنابراین، اگه آرنولد نشونهای از خطر نشون میداد، لباسش فوراًلبخندی روشن میشد و به سال دومیها و سومیها هشدار میداددرگیری که تو خطره. فقط اون موقع بود که حرکت میکردن.
...به همین خاطر، وقتی مثل یهبیخیال دانشآموز خوب داشتم «تربیتش» میکردم، بایدمتوسل مراقب میبودم که بهش آسیب جدی نزنم.
«اینجا چه خبره؟»
درست وقتی کارم با آرنولد تموم شد،متریام صدای واضح و دلنشینی به گوشم رسیدآهی که باعث شد سر جام خشکم بزنه.
«ها؟»
خیلی زود، قامت ملیسا از مسیر وسطیِ تقاطعچرا نمایان شد. یه لحظه به من نگاه کردچند و بعد نگاهش روی وضعیت اسفناک آرنولد متوقف شد.
سرفهی مصلحتیسمت کردم وآهی گوشهی لبم پرید.
«اهم... اهم... اِاِم، اگهبمیر بگم پاش گیر کرد ومشت افتاد، حرفم رو باور میکنی؟»
«نـ... ممم»
با اینکه آرنولد نمیتونست ببینه، اما گوشهاش کار میکرد. به محض اینکه متوجه شدبمیر کسی داره میاد، فوراً سعی کرد حرف بزنه. با این حال، قبل از اینکهحرکت بتونه این کار رو بکنه، فوراً پام رو گذاشتم روی صورتش و نذاشتم حرف بزنه.
«خفه شو،سمت من دارمآهی اینجا حرف میزنم.»
«...»
با دیدن صحنهیکنیم روبهروش، ملیسا زبونشبالا بند اومده بود.
منظورم اینه که، فهمیدنناسزا اینکه چه اتفاقی افتادهچرا نیازی به آیکیوی بالایی نداشت.
خیلی زودسمت سکوت معذبکنندهای برکشیدم محیط حاکم شد.
بعد از یه مکث کوتاه، ملیساچند سرش رو تکون داد و بهسمت سمت مسیر سمت چپ تقاطع حرکت کرد.
«...اصلاً فراموش کن که پرسیدم. من هیچ علاقهایعقب به انحرافات اخلاقیت ندارم. برو کنار، حوصله ندارمحلش بیشتر از این نمایش سیرکت رو تماشا کنم.»
ملیسا من رو هل داداوه کنار و آروم به سمتهمیشه مسیر سمت چپ راه افتاد.
لبخند زدمسمت و براشآهی دست تکون دادم.
«خداحافظ، سفر بیخطری داشته باشی!»
«تچ.»
ملیسا با دلخوریبلند نوچی کرد و بهسرعتپسر در دوردست ناپدید شد.
با تماشای رفتن و واردکشیدم شدنش به مسیر سمت چپ،کنار نتونستم جلوی خندهی درونیام رو بگیرم.
«اون مسیر بنبسته...»
«بسیار خب...»
-کراچ!
بعد از اینکه مطمئن شدم ملیسا رفته،پهلو دوباره به آرنولد نگاه کردم و پامبفهمد رو محکم روی صورتش کوبیدم و بیهوشش کردم.
-خوییییک!
چند ثانیه بعد از اینکه آرنولد رو بیهوشعقب کردم، گوشهام تیز شد و خیلی زود صدایحلش گابلینهایی رو شنیدم که از مسیر وسطی تقاطع میومدن.
بدون لحظهای تردید، بهسرعت خودم و آرنولد رو توآدما یه گوشه، زیر یه تختهسنگ پنهان کردم. بعد بارسید صبر و حوصله منتظر موندم تا گابلینها سر برسن.
-خوییییک! -خوییییک! -خوییییک!
«یک... دو... پنج... عالیه.»
با شمردن گابلینهایی که از سمتمبالا رد میشدن، تونستم پنج تا گابلین روبیا تشخیص بدم. لبخندی روی صورتم نقش بست.
«هوووپ!»
بدون لحظهای درنگ، ازآهی پشت تختهسنگ بیرون پریدم ودادم بهسرعت جلوی گابلینها ظاهر شدم.
-خوااااک! -خوااااک! -خوااااک!
-بام!
گابلینها رو غافلگیر کردم واوه با مشتم، دقیقاً به وسط ابروهایخشونت هر گابلین ضربه زدم. نقطه ضعفشون.
-خخخخا! -خخخخا!
زیر مشتهای سریعبشن و تند من،چند گابلینها درجا مردن.
این حتیشروع یه مبارزهدیدن هم نبود...
«تموم شد...»
بلافاصله بعد از مرگ گابلینها، بدون اتلاف وقت،حرکت جسدهاشون رو به سمتی که آرنولد بود کشوندمجاخالی و شروع کردم به تلنبار کردنشون روی اون.
«بسیار خب،متوسل این بایدبمیر بینقص باشه.»
با رضایت دستهام رو به هم کوبیدمبردم و به آرنولد خیره شدم که در حالزدن حاضر زیر تپهای از گابلینها دفن شده بود.
وقتی گابلینها رو کشتم، عمداً حواسم بودپسر که از شمشیرم استفاده نکنم تا دقیقاً اینطوروقتی به نظر برسه که آرنولد باهاشون مبارزه کرده.
«همم... یه جای کار میلنگه.»
در حالی که اخم کرده بودم ومتریام به آرنولد زیر تپهی گابلینها نگاه میکردم، توکشیدم فکر فرو رفتم. حس میکردم یه چیزی کمه...
«آها!»
مشتم رو بهبلند کف دستم کوبیدم وپسر ناگهان فهمیدم مشکل کجاست.
-کراچ! -کراچ!
رفتم سراغ گابلینها و شروع کردم به لتوپاررسید کردن جسدهاشون تا اینطور به نظر نرسه که باپهلو یه ضربه مردن، بلکه واقعاً با آرنولد مبارزه کردن.
...تقریباً یه چیزکنیم کاملاً واضح روبالا نادیده گرفته بودم.
بعد از یک دقیقه لتوپاراوه کردن، دست به چونه کشیدم وخشونت چند بار سرم رو تکون دادم.
بینقص بود.
«آره، قطعاً اینطور به نظر میرسه که همزمانرسید با چند تا گابلین مبارزه کرده و متأسفانه بعدپهلو از اینکه با جون و دل جنگیده، شکست خورده...»
از اونجایی که میخواست مندستهایم رو مردود کنه، منم بایدلبخندی نیتش رو جبران میکردم، مگه نه؟
-بام!
-کراچ!
برای آخرین بار به آرنولد نگاهی انداختممتریام و لگد محکمی به دندههاش زدم. خیلیآهی زود صدای شکستن دندههاش تو فضا طنینانداز شد.
-بـیـب! -بـیـب! -بـیـب!
بلافاصله بعد از اینکه دندههای آرنولدبیخیال رو شکستم، لباسش قرمز شد ومتوسل صدای بوق از لباسش بلند شد.
«حالا دیگه خداحافظ.»
با رضایت، فوراًبشن به سمت مسیرچند سمت راست دویدم.
00H : 27M : 67S
ساعتم روصدای چک کردمناسزا و لبخندی زدم.
«هنوز طبق برنامهام...»