چپتر 169: گود خودرور [۲]
0گود خودرور در ارتفاع ۳۰۰۰ متری ازپرخطر سطح دریا، بر فراز کوهی بزرگ وعمودی متروک در نیمکره جنوبی ایمورا قرار داشت.
پس از حمله شیاطین به ایمورا، اورکهادارای چارهای جز مهاجرت به جنوب ایمورا، جاییطبیعی که زمین خشکتر و خاک نامرغوبتر بود، نداشتند.
...اورکها نژاد متحدی نبودند، چراقلهاش که همیشه به خاطر ویژگیهاینظر شخصیتیشان تمایل داشتند با یکدیگر بجنگند.
با این حال، وقتیدور نژادشان در آستانه انقراض قرارکوه گرفت، چارهای جز اتحاد نداشتند.
در نتیجه، پس از مدتی جستجو، اورکها توانستند مکانمیرسید مناسبی برای بنا کردن یک شهر پیدا کنند وطبیعی گود خودرور را ساختند... آخرین شهر باقیمانده اورکها در ایمورا.
دژی غیرقابلنفوذ که درنظر میان خوشهای از کوههایضلع بزرگ پنهان شده بود.
کوین در حالی که همراه با دیگر اورکها راهپیماییپرخطر میکرد، سرش را بالا گرفت و با خیره شدنکشیده به دوردست، با صدایی که کمی ملایمتر شده بود، گفت:
«...پس گود خودرور اینه؟»
«آره...»
از طرز حرف زدنش مشخص بود که از منظرهیصورت روبهرویش شگفتزده شده است، با این حال نمیتوانستم سرزنشش کنم،خود چون خودم هم از چیزی که میدیدم مبهوت شده بودم.
در فاصلهای دور و جدا ازباشکوه کوهی که در حال حاضر روی آندارای راهپیمایی میکردیم، کوه عظیم دیگری نمایان شد.
قلهاش باشکوه بود و توپوگرافی کوه شیبدار و پرخطر به نظر میرسید. از دور، اینطور بهشیبدار نظر میرسید که کوه دارای سه ضلع است که به صورت عمودی به سمت بالا کشیدهدادهاند شدهاند و یک سد طبیعی نیمدایرهای شکل را تشکیل دادهاند که تا خود آسمان امتداد یافته است.
اقیانوسی از ابرها بر فراز خطالرأس کوههاپرخطر شناور بود و باعث میشد آن مکانعمودی حتی باشکوهتر و مرموزتر به نظر برسد.
دیواری مصنوعی و عظیم که تا یکپنجم ارتفاع خطالرأسصورت کوه میرسید، سد طبیعی و نیمدایرهای کوه را احاطهدادهاند کرده بود و راه عبور هر چیزی را میبست.
در کنار دروازهها، دو مجسمه عظیم قرار داشت که دو اورک رااینطور به تصویر میکشید که به زمین زیر پایشان نگاه میکردند و دودادهاند تبر بزرگ را که در هم قفل شده بودند، در دست داشتند.
مجسمهها به شدت ترسناکدور به نظر میرسیدند و حسکوه خفقانآور و تهدیدآمیزی ایجاد میکردند.
در وسط دیوار، یک دروازه چوبی بزرگ قرار داشت که به پلی مسطح، طولانی و عریضکشیده متصل میشد و دو کوه را به هم پیوند میداد. کوهی که گود خودرور روی آنباعث قرار داشت و کوهی که ما در حال حاضر برای رسیدن به آنجا رویش راهپیمایی میکردیم.
در حالی که روی پل سنگی پیش میرفتیم،ضلع با نگاه به زیر پل نتوانستم جلوی قورتشکل دادن آب دهانم را بگیرم و زیر لب گفتم:
«عمقش چقدره؟»
تاریکی مطلق.
چیزی که زیر پلباشکوه قرار داشت، تاریکی مطلقی بودمیرسید که هیچ پایانی برایش نمیدیدم...
تخمین میزدم که اگر سنگی را از روی پل بهعمودی پایین میانداختم، حتی چند دقیقه بعد از رها کردنش هم نمیتوانستمامتداد صدای برخوردش با ته دره را بشنوم... بیانتها به نظر میرسید.
«هوووو...»
با نزدیک شدن به دروازهها، نفس عمیقی کشیدم وکوه سعی کردم قلبم را آرام کنم. در آن لحظه قلبممیرسید تندتر میتپید... و دلیلش آن دو مجسمه جلوی دروازه بود.
آن دو مجسمه در وجود هر کسی که بیش از حددارای به آنها نگاه میکرد، حس ترسی طبیعی ایجاد میکردند. احساس میکردم انگارخود یک اورک واقعی آنجا ایستاده و از بالا به من نگاه میکند.
...و منظورم از اورک، یک اورکاینطور معمولی نبود، بلکه اورکی بود که درشدهاند سطح و کلاس کاملاً متفاوتی قرار داشت.
«دروازهها رو باز کنید!»
با رسیدن به مقابل دروازههای بزرگ، قامت سیلوگ جلو آمد.عظیم او در حالی که به چپ و راست نگاه میکرداینطور و تبر بزرگش را در هوا بالا میبرد، فریاد زد:
«من، سیلوگ، فرمانده لژیون سوم گودشیبدار خودرور منتظر ارائه گزارش هستم. دروازههاضلع رو باز کنید و بذارید بیایم داخل.»
با صحبت کردنپرخطر او، صدای قدرتمندش دردارای سراسر رشتهکوه طنینانداز شد.
طولی نکشید که پس از محو شدن صدای سیلوگ، صداینظر بلند افتادن زنجیرها در سراسر رشتهکوه پیچید و درهای عظیمطبیعی به آرامی باز شدند و فضای داخل شهر را نمایان کردند.
وقتی دروازه به بالاترین حد خود رسید،روی با خیره شدن به شهر وسیع روبهرویم،باشکوه بیاختیار با صدایی آرام زیر لب گفتم:
«پس گود خودرور واقعی اینه...»
...آخرین پایگاه اورکها در ایمورا.
در حالی که از پشت دروازهها به شهر نگاه میکردم، متوجهمیرسید شدم که خود شهر تا حدودی خام و ابتدایی به نظرشکل میرسد، چرا که زیرساختها با ظرافت و مهارت بالایی ساخته نشده بودند.
گود خودرور با سقفهای چوبی سیاهرنگ، دیوارهای مرمرینمیکردیم رنگورورفته و چیزی که به نظر میرسید استخوانهایشیبدار رفقای کشتهشده و شیاطین باشد، فضایی رعبآور داشت.
...فضا به خصوص به این دلیل خفقانآور بود کهمیرسید استخوانها در همهجای شهر دیده میشدند، چه به عنوان تزئیناتنیمدایرهای بیرونی و چه به عنوان مصالحی برای ساخت خود خانهها.
«...هی رن، اونجا رو ببین.»
در حالی که داشتم ساختمانهای اطرافمان را تماشا میکردم، بانظر احساس سقلمه کوچکی به پهلویم و شنیدن صدای کوین، سرمطبیعی را برگرداندم و متوجه شدم کوین به دوردست خیره شده است.
«چیه؟»
«اون ساختمون رو نگاه کن.»
با نگاه کردن به سمتی که کوین بهضلع آن خیره شده بود، خیلی زود متوجه سازهشکل عظیمی شدم که در وسط شهر قرار داشت.
...از آنجا که خیلی مشغولقلهاش تحسین منطقه اطرافم بودم، تازه الانمیرسید متوجه آن ساختمان عظیم شده بودم.
هفت برج باریک و مدور که از سنگ سیاه ساخته شده بودند، ساختمانی راباشکوه که کوین به آن اشاره میکرد، احاطه کرده بودند. این سازه دو برابر برجها ارتفاعنیمدایرهای داشت و بلندترین ساختمانی بود که میتوانستم ببینم... ساختمانی که بر کل شهر مشرف بود.
این سازه عظیم که آن هم از سنگ سیاه ساخته شده بود،ضلع شبیه به یک هرم بود که قلهاش تا میان ابرهای آسمان میرسید. باامتداد این حال، برخلاف یک هرم معمولی، ساختار آن به جای مربع، دایرهای بود.
در کنار این سازه هرممانند مدور، پرچمهای غولپیکرضلع به رنگ خون در هوا به اهتزاز درآمدهشکل بودند و شکوه بیشتری به این بنا میبخشیدند.
«حرکت کنید!»
با ورود به شهر، سیلوگ بار دیگر بر سر ارتش خود فریادنمایان کشید. در کنار او، دو اورک دیگر ظاهر شدند و او را بهسمت سمت دوردست راهنمایی کردند... دقیقتر بگویم، به سمت همان ساختمان بلند در دوردست.
در حالی که به جلو رژه میرفتیم، کویننظر که کنارم ایستاده بود، اخم کرد. انگار بهکشیده چیزی فکر میکرد، نگاهی به من انداخت و پرسید:
«...خب، چطورشیبدار قراره از اینمیرسید وضعیت خلاص بشیم؟»
حالا که داخل شهرنمایان بودند، چطور میخواستند ازشیبدار بین ارتش بیرون بیایند؟
به خصوص با در نظر گرفتنحاضر این واقعیت که آنها عملاً درنمایان میان صدها اورک گیر افتاده بودند.
«همم؟»
با شنیدن سوال کوین، بلافاصله جواب ندادمدارای و کمی مکث کردم. خیلی زود کتابطبیعی قرمزم را بیرون آوردم و بازش کردم.
...خب، راستش را بخواهید یکقلهاش نقشهای داشتم، اما احتمالاً باعثنظر میشد یک نفر حسابی کفری بشود.
کوین که جوابیفاصلهای از من نشنید،حاضر دوباره تکرار کرد:
«هی، چطور قرارهقلهاش خودمون رو ازشیبدار بقیه اورکها جدا کنیم؟»
در حالی که هنوزنظر به کتاب قرمز نگاهضلع میکردم، با لحنی مبهم گفتم:
«...آه، اونعظیم رو، فقطنمایان انجامش میدیم.»
کوین که دید چقدر مبهمجدا حرف میزنم، با ناباوری نگاهمعظیم کرد و با صدای بلند گفت:
«نگو کهنمایان هنوز بهشباشکوه فکر نکردی!»
سرم را تکانپرخطر دادم و با بستندارای کتاب، بلافاصله جواب دادم:
«نه، نقشه که دارم.»
«...خب؟»
«خب، احتمالاً ازش خوشت نمیاد...»
کوین یک لحظه مکث کرد واینطور چشمانش را زیر نقابش ریز کرد. باشدهاند احساس شوم و دلهرهآوری، با احتیاط پرسید:
«چرا نباید ازش خوشم بـ-ها؟»
«شرمنده.»
در حالی که زیر نقابم لبخند میزدم، هر دو دستماینطور را روی زره فلزی کوین گذاشتم و او را هل دادم.تشکیل همزمان با هل دادنش، مطمئن شدم که از او عذرخواهی کنم.
«تو—!»
«کی جرئت کرده؟!»
کوین با یک اورک در همان نزدیکی برخورد کرد و با حفظ شتابش، به چند اورکشیبدار دیگر هم کوبیده شد. بدون اینکه نگاه کنم چه اتفاقی دارد میافتد، برگشتم و با چنددادهاند تکه سنگ روی انگشتم، آنها را به سمت چند اورک دیگر که روبهرویم ایستاده بودند، تلنگر زدم.
«کی بود؟»
«کی جرئت کرده؟»
وقتی سنگها به کلاهخود دو اورکی که هدف گرفتهپرخطر بودم برخورد کردند، آنها برگشتند و در حالی کهکشیده با خشم به اطرافشان خیره شده بودند، فریاد کشیدند.
مدت کوتاهی بعد، آن دو اورکی که بامیکردیم سنگ زده بودم، به یکدیگر نگاه کردند. درشیبدار حالی که به هم اشاره میکردند، فریاد زدند:
«کار تونمایان بود؟ ایباشکوه عوضی چندشآور!»
«پس کار تو بود؟»
«میخوای دعوا راه بندازی؟»
«باهات میجنگم!»
در کمتر از یک دقیقه، هر دو طرف سلاحهایشانمیرسید را بالا بردند و به سمت یکدیگر ضربه زدند.طبیعی در نتیجه برخوردشان، یک موج شوک کوچک به وجود آمد.
«چطور جرئت میکنی!»
اورک دیگری که بر اثر برخورد آن دو اورکپرخطر به عقب رانده شده بود، فریاد بلندی کشید وکشیده تبرش را بالا برد و به پایین ضربه زد.
«میکشمت!»
...خیلی زود یک نزاع دستهجمعی عظیمشیبدار درگرفت و با پیوستن اورکهای بیشتر بهصورت این دعوا، هرجومرج بزرگی به پا شد.
خوشبختانه تا زمانی که دعوا جدی شد،دارای من از آنجا جیم شده بودم، وگرنهطبیعی ممکن بود خودم را توی دردسر بزرگی بیندازم.
«اوووف...»
اگر بخواهم صادق باشم، این استراتژی چیزی نبود که در هماندیگری لحظه به ذهنم رسیده باشد. یادم میآمد که این را درضلع یک فیلم دیده بودم، بنابراین فقط سعی کردم از آن تقلید کنم.
ایجاد هرجومرج در میان اورکها وشیبدار استفاده از فرصت برای فرار، درضلع حالی که حواس همه پرت شده بود.
از آنجایی که اورکها باهوشترین موجودات نبودند و بهصورت راحتی تحریک میشدند، این استراتژی کاملاً مؤثر واقع شد. اگرخود آنها حتی ذرهای باهوشتر بودند، این نقشه هرگز جواب نمیداد.
به علاوه، میدانستمدیگری که همه چیز قرارتوپوگرافی است خوب پیش برود...
در حالی که به کتاب توی دستانم کهمیکردیم هیچکس دیگری نمیتوانست آن را ببیند خیره شدهشیبدار بودم، با خیالی آسوده از ارتش اورکها دور شدم.
خوشبختانه، کتاب را همراهم داشتم. با آن، میتوانستم تا حد زیادی ببینم که آیا نقشهام شکستکشیده میخورد یا نه. البته، با وجود اینکه میدیدم نقشهای که قصد استفاده از آن را داشتم جوابمیشد میدهد، اما این بدان معنا نبود که آینده به تصویر کشیده شده در کتاب صددرصد درست است.
...اگر پرتابم به سمت آن دواینطور اورک خطا میرفت، هیچچیز طبق چیزی کهشدهاند کتاب به تصویر کشیده بود پیش نمیرفت.
بنابراین، حتی اگر کتاب به من نشان میداد کهپرخطر همه چیز خوب پیش خواهد رفت، به این معنی نبودشدهاند که موفقیت را تضمین میکند... همیشه احتمال شکست وجود داشت.
اگر گند میزدم، هیچکدام ازجدا چیزهایی که کتاب به منعظیم نشان داده بود اتفاق نمیافتاد.
«...خب، حالا کهقلهاش همه چیز روبهراهه، نبایدپرخطر زیاد بهش فکر کنم.»
کتاب را کنار گذاشتم و برگشتم، ودارای خیلی زود کوین را دیدم که داشتطبیعی یواشکی از میان ارتش اورکها بیرون میآمد.
خیلی زودعظیم چشمانش درنمایان چشمانم گره خورد.
«خب، به نظر میاددور یه نفر زیاد ازمیکردیم این قضیه راضی نیست.»
چند ثانیهای به او خیره شدم وپرخطر در حالی که یواشکی به اعماق شهرعمودی میخزیدم، به آرامی برایش دست تکان دادم.
...در حین حرکت، با به یاد آوردندارای چهره عصبانی کوین، لبخندی روی صورتم نقشطبیعی بست و به آرامی با خودم زمزمه کردم:
«...آه، بعضی وقتا نمیتونم جلویقلهاش شگفتی خودم رو از اینکهنظر چقدر میتونم آشغال باشم، بگیرم.»
گرچه زیاد پیش نمیآید، اما گاهیحاضر اتفاق میافتد... و وقتی اینطور میشود، خب،قلهاش نمیتوانم بگویم که دلپذیرترین آدم روی زمینم.
ملیسا و اسمالاسنیکقلهاش احتمالاً این راشیبدار بهتر از همه میدانستند.