چپتر 679: فصل 679
0فصل ۶۷۹
بازار سیاه.
«حواست باشه دروازهها رومقر خوب بپایی. حس بدیالان در مورد این قضیه دارم.»
توماس در حالی که تهسیگاری را که تازه از دستش انداختهمونده بود زیر پا له میکرد، چیزی زیر لب زمزمه کرد. در آنفضای لحظه، او در اتاق بزرگی قرار داشت که پر از مانیتور بود.
او در حال حاضر در طبقه دوم مستقر بود و تنها بهداخل یک نرده فلزی تکیه داده بود. در پایین پایش، صدها کارگر با دقتاضطراب به مانیتورهای متعددی نگاه میکردند که تصاویر مختلفی از پورتالها را نشان میدادند.
«امیدوارم گزارشها اشتباه نباشن...»
توماس ازخوشبختانه روی استرسمقر ناخنهایش را جوید.
در پیامی که چندی پیش از یک فرستنده ناشناس دریافت کردهمونده بود، به او اطلاع داده شد که به محض لغو آتشبس میانفضای اتحادیه و مونولیت، این احتمال وجود دارد که سیاهچالها دچار اضافهبار شوند.
اگر واقعاً اینطور میشد، جستجوگران سیاهچالشرایط که مدیریت صدها سیاهچال مختلف راداخل بر عهده داشتند، به دردسر بزرگی میافتادند.
آنها به سادگی نیروی انسانی لازم برایچقدر مدیریت تمام سیاهچالهایی که ممکن بود درپنهان هر لحظه دچار اضافهبار شوند را نداشتند.
خوشبختانه، سیاهچالهاخوشبختانه دور از مقراصلی اصلی قرار داشتند.
اگر این شرایط نبود، توماس تا الان وسایلش را جمعچقدر کرده و رفته بود. اگر سیاهچالها در داخل قرار داشتند،صدایی بازار سیاه تقریباً به طور قطع به پایان راه خود میرسید.
خوشبختانه، اینطور نبود.
«چقدر تا پایان آتشبس مونده؟»
توماس پرسید، در حالیمقر که صدایش نمیتوانست اضطرابالان درونش را پنهان کند.
«ده ثانیه.»
صدایی از پایین پاسخمقر داد و فضای اتاقالان به طرز باورنکردنیای متشنج شد.
«۹»
شمارش معکوس آغاز شد.
«۸»
«۷»
«۶»
«۵»
کف دستهای توماس شروع به عرق کردنراه کرد. چنگش را روی نردههای فلزی محکمتر کرداضطراب و فشار دستش لحظه به لحظه بیشتر میشد.
وقتی سعی کرد آب دهانش راشرایط قورت دهد، متوجه شد که نمیتواند؛داخل انگار چیزی در گلویش گیر کرده بود.
شمارش معکوس ادامه یافت.
«۴»
«۳»
«۲»
«۱»
«۰»
وقتی شمارش معکوس به صفر رسید، اتاق کاملاً درمیرسید سکوت فرو رفت و هیچکس کلمهای حرف نزد، در حالیثانیه که چشمان همه به مانیتورهای جلوی اتاق دوخته شده بود.
زمان به آرامی گذشت واصلی پورتالهایی که روی مانیتورها نمایشجمع داده میشدند، بیحرکت باقی ماندند.
در حالی که همه در اتاق توجه خود را روی مانیتورها متمرکز کرده بودند، سطحکند تنش در فضا به بالاترین حد خود رسید. با توجه به اینکه همه نفسهایشان راکردن در سینه حبس کرده بودند، هیچ صدایی، حتی صدای نفس کشیدن افراد نیز به گوش نمیرسید.
«یعنی اطلاعات اشتباه بود؟»
حوالی دقیقه اول، توماس به این فکرراه افتاد که آیا اطلاعاتی که به اونمیتوانست داده شده بود، قابل اعتماد است یا نه.
اگرچه در ظاهر «ناشناس» بود، اماشرایط در واقعیت تقریباً همه میدانستند که اینتقریباً پیام از طرف رهبر فعلی ائتلاف است.
کوین ووس.
«نه، برای کسی که تونسته تمام رنکرهای برترالان دنیا رو وادار کنه در برابرش سر تعظیمپایان فرود بیارن، شکی نیست که آدم توانمندی هست، پـ...»
«چه اتفاقی داره میافته؟!»
«تصویر قطعخوشبختانه شد! تصویرمقر قطع شد!»
او حتی نتوانست افکارش راخود به پایان برساند که ناگهانصدایش یکی از مانیتورها سیاه شد.
تق... تق...
«تصویر منم قطع شد!»
«تصویر قطع شد.»
بیش از سی صفحه نمایش در مدت زمانی که یکصدایش نفر میتوانست یک لیوان آب را تمام کند، خالی شدندفضای و در نتیجه، کل فضا در وحشتی بهتزده فرو رفت.
مردم از جای خود بلند شدند و در اتاق به این طرفداخل و آن طرف دویدند تا دید بهتری به پورتالها پیدا کنند یانمیتوانست با افرادی که وظیفه محافظت از آنها را بر عهده داشتند، تماس بگیرند.
«تونستی باداخل کسی تماسطور بگیری؟ جوابی دادن؟!»
طبیعتاً، توماس هم یکی از آن افرادی بودالان که در تلاش برای درک بهتر وضعیت، درپایان آن مکان به این سو و آن سو میدوید.
بیش از سی دوربین مختلفخود از کار افتاده بودند و هرنمیتوانست دقیقه تعداد بیشتری نیز خراب میشدند.
کاملاً روشن بود که اطلاعات دقیق بودهنبود و دقیقاً همان چیزی در حال رخطور دادن بود که توماس از آن میترسید.
سیاهچالها در حال اضافهبار بودند.
«دوربینهای پشتیبان رو وصل کنید! پهپادهاشرایط رو بفرستید بالا تا بتونیم دیدداخل بهتری داشته باشیم! زود باشید! بجنبید!»
توماس در حالی که از روی نردهها پایینمونده پرید و یکی از کارگران را به کناریثانیه هل داد، مدام فریاد میزد و دستور میداد.
در حالی که به مانیتور خالی روبرویش خیره شده بود، کیبورد راداخل بیرون کشید و شروع به تایپ انواع و اقسام کدهای مختلف کرد.نمیتوانست کمی بعد، متنهای سبزرنگ شروع به پر کردن صفحات مانیتور مقابلش کردند.
تق...
کمتر از یک دقیقه طول کشید تا کل صفحه را بارفته متن سبز پر کند و وقتی در نهایت توانست دکمه اینترپرسید را فشار دهد، متن با سرعت فزایندهای شروع به حرکت کرد.
طولی نکشید که صفحهراه شروع به چشمک زدنمونده کرد و تصاویر نمایان شدند.
«خدای من...»
در همان لحظهای که توماس توانست تصویریراه روی صفحه ببیند، دستانش شروع به لرزیدننمیتوانست کرد و دهانش از شدت شوک باز ماند.
در کنار او، تعداد فزایندهای از صفحات نمایش شروع به نشان دادنداخل تصاویر مشابهی کردند که در آنها، دهها هزار هیولا دیوانهوار از پورتالنمیتوانست بیرون میدویدند و هر چیزی که سر راهشان بود را قتلعام میکردند.
اکوسیستمها به همراه مناظر طبیعی ومیرسید درختانی که در این فرآیند ازاضطراب ریشه کنده میشدند، در حال نابودی بودند.
آنچه در حال رخمقر دادن بود، چیزی کمالان از آغاز آخرالزمان نداشت.
ووو... ووو...
ناله گوشخراش آژیرها در سراسر شهرمیرسید اشتون طنینانداز شد؛ شهری که در ایندرونش لحظه کاملاً از هرگونه سکنهای خالی بود.
حتی یک نفر هم دراصلی شهر حضور نداشت و شهرجمع به طرز ترسناکی ساکت بود.
همین اتفاقات در تکتک شهرهای دیگری که بخشی از قلمرو انسانهامونده بودند نیز رخ داد. چه شهر درومدا، چه شهر پارک، یا هرفضای یک از شهرهای بزرگ دیگر، همگی صحنههای مشابهی را به نمایش میگذاشتند.
در واقع،خوشبختانه شهرها کاملاًمقر هم متروکه نبودند.
افرادی دیده میشدند که در خیابانها قدم میزدند؛ برخی از آنها زرههایاضطراب فلزی سنگین به تن داشتند، در حالی که برخی دیگر کت وشمارش شلوارهای مشکی و عینک آفتابی پوشیده بودند و کاغذهایی در دست داشتند.
آنها مأموران دولت مرکزی و افرادیشرایط بودند که داوطلب شده بودند تاداخل برای حفظ امنیت شهر در آنجا بمانند.
«طبق دستور رهبر ائتلاف، تنها کسانی که رتبه <C> یا بالاتر دارند مجاز به ماندن در خیابانها هستن. لطفاً اگر رتبهتون پایینتر از <C> هست، به پناهگاهها تخلیه بشید.»
صدایی که به طرز خستهکنندهای یکنواخت بود، طنینانداز شد.وسایلش این صدا متعلق به مردی با صورتی کشیده، بینیخود کوفتهای، موهای مشکی تا روی شانه و چشمان قهوهای بود.
او در حال حاضر روی یک صندلی کوچکمونده لم داده بود و یک دستش را روی میزصدایی تکیهگاه کرده بود تا کنار صورتش را نگه دارد.
در مقابل او یک تختهشاسیاصلی کوچک قرار داشت که تعدادیجمع دستورالعمل روی آن نوشته شده بود.
دو نفر به مرد بینیدرازقطع نزدیک شدند و با چهرههاییچقدر مشتاق در مقابل او ایستادند.
«اگه بخوام تو کارهای متفرقه کمک کنمنبود چی؟ مطمئنم میتونم مفید باشم. حتی اگهطور قوی نباشم، تو اینجور کارها خیلی توانمندم.»
«منم همینطور. باید بدونی کهخود هر دوی ما فارغالتحصیل لاک هستیم.نمیتوانست ما دقیقاً میدونیم داریم چیکار میکنیم.»
مرد بینیدراز در حالیمقر که تختهشاسی توی دستشالان را پایین میآورد، آهی کشید.
طرز برخوردش کاملاً نشان میداد که از بودن در این مکان ناراضی است. با ایناضطراب حال، به محض شنیدن کلمات «فارغالتحصیل لاک»، نتوانست خودش را راضی کند که آنها رادستهای رد کند و با توجه به سنشان، اصلاً منصفانه نبود که بگوید آنها استعدادی ندارند.
بنابراین، تصمیمخوشبختانه گرفت بهمقر حرفهایشان گوش دهد.
«بسیار خب، اسمتون چیه؟»
«رام جانسون و لئو اسمیت.»
رام پاسخ داد. او نسبت به زمانی که در لاکچقدر بود، وزن قابلتوجهی کم کرده بود و بدنش اکنون درصدایی وضعیتی بود که میشد آن را کاملاً عضلانی توصیف کرد.
این موضوع باعث میشد او کاملاً جذاب به نظروسایلش برسد؛ گواه این امر نگاه برخی از افراد حاضر درمیرسید آن حوالی بود که روی بدن او خیره مانده بود.
«رام و لئون؟ باشه.»
مرد بینیدراز نامهایشان را روی تختهشاسی یادداشتنبود کرد و سپس به سمت عقب، جاییطور که یک چادر بزرگ برپا بود، اشاره کرد.
«از اونجایی که شما هنوز شرایط لازم رو ندارید، بایدچقدر با ما مأمورها وقت بگذرونید؛ البته مشکلی نیست؛ ما نیرویصدایی کار کم داشتیم، برای همین شما دقیقاً به موقع رسیدید.»
مرد بینیدراز از جای خود بلند شد و به داخل چادر رفت،داخل جایی که چند کار به رام و لئو محول کرد و هرنمیتوانست دوی آنها با تکان دادن سر موافقت کردند و مشغول انجام آنها شدند.
«فقط یادداشت کنید و هر چیزی که داخل این جعبههاست رونمیتوانست ثبت کنید. اینجا آرتیفکتهای مهمی هست که بعداً در صورت لزومباورنکردنیای به برجها تحویل میدیم. همهشون خیلی گرونقیمت هستن، پس مراقبشون باشید.»
«فهمیدم.»
«حتماً.»
مرد بینیدراز پس از تکان دادن سر بهالان نشانه تأیید، از چادر خارج شد و رامپایان و لئون را به حال خود رها کرد.
آن دو برای مدتیراه در سکوت آنجا ایستادند وپرسید سپس لئون به حرف آمد.
«فکر کنمخوشبختانه باید کارمقر رو شروع کنیم.»
«آره؟»
رام با تکان دادن خفیف سرش پاسخ داد،الان پیش از آنکه به سمت یکی از جعبهها برود،راه آن را باز کند و نگاهی به محتویاتش بیندازد.
رام وقتی برای اولین بار جعبهمیرسید را باز کرد و انواع آرتیفکتهایاضطراب گرانبهای درون آن را دید، غافلگیر شد.
وقتی چشمانش به آنها افتاد، نتوانستشرایط جلوی خودش را بگیرد و افکارشداخل را با صدای بلند به زبان آورد.
«فکر نمیکنی یه کم بیمسئولیتیهقطع که همهچیز رو سپردن دست مامونده دو تا؟ نمیترسن ما جاسوس باشیم؟»
«شاید؟»
لئو در حالی که جعبه مقابلش راچقدر زیر و رو میکرد و با احتیاطپنهان آرتیفکتهای داخل آن را بیرون میآورد، پاسخ داد.
«راستش رو بخوای، احتمالاً اونا یه راهی دارنالان که بفهمن ما جاسوس هستیم یا نه. کاملاً مطمئنراه نیستم چطوری، ولی فکر نمیکنم اونقدرها هم بیدقت باشن.»
«اوه، که اینطور...»
رام سرش را تکان داد و بیسروصدا به کارش برگشت. در دهداخل دقیقه بعدی، هیچکدام از آن دو حرفی نزدند. در آن زمان بودنمیتوانست که رام یکی از جعبهها را کنار گذاشت و به لئون نگاه کرد.
«راستی، باقطع رن درراه تماس بودی؟»
«رن؟»
پس از مکثی کوتاه، لئون جعبه را زمین گذاشت. او در حالیپرسید که سرش را بالا آورد تا به لامپ کوچکی که در بالاترینطرز نقطه چادر قرار داشت نگاه کند، سرش را به نشانه منفی تکان داد.
«اون در حال حاضر یکی از قویتریننبود افراد تو قلمرو انسانهاست. احتمالاً خیلی سرشطور شلوغه که بخواد با ما ملاقات کنه.»
«هاها، آره. احتمالاً خیلی درگیر رسیدگی به کارهای مهمه.پرسید از همین الان میتونم تصورش کنم که داره بهپاسخ خاطر اینهمه کاری که باید انجام بده، بلندبلند فحش میده.»
«احتمالاً همینطوره.»
رام پس از خندیدن، دوباره توجهش را به جعبهها معطوف کرد و بهصدایش بررسی آنها ادامه داد. وقتی در آستانه رفتن به سراغ جعبه بعدی بود،متشنج اتاق شروع به لرزیدن کرد و لئون و رام نگاهی به یکدیگر انداختند.
غرش...
آنها فوراً دست از هر کاری که میکردندمونده کشیدند و به بیرون از چادر دویدند، جاییثانیه که همان مرد بینیدرازِ قبلی را پیدا کردند.
«چه اتفاقیخوشبختانه داره میافته؟مقر چیزی شده؟»
آنها بلافاصله شروع به سؤال پیچ کردن اوخود کردند، اما وقتی هیچ پاسخی دریافت نکردند، هردرونش دو سرشان را به سمت آسمان بلند کردند.
در همان لحظه بود که دیدند ستون بزرگی از نورجمع در دوردست به سمت آسمان شلیک شد، درست آن راچقدر شکافت و پالسهای قدرتمندی از انرژی را در هوا پخش کرد.
تر...ترق!
کسانی که در آنجا حضور داشتند، بانبود شنیدن صدای ترکخوردگی و مشاهده اینکه شکافِ درونقطع آسمان در حال بزرگ شدن است، یکه خوردند.
این آغازِ پایان بود.