چپتر 282: بازگشت [۳]
0۲۰ مارس.
در آغاز بهار.
—بیب! —بیب!
صدای بوق ریتمیکیخوبه در داخل یکپرسید اتاق سفید طنینانداز شد.
درون اتاق سفید، تخت کوچکی قراربخش داشت که دختر زیبایی با موهای بلندبررسی و نارنجی روی آن دراز کشیده بود.
تنفسش ضعیف بود و اگر مانیتوردقیقاً ضربان قلب کنارش نبود، ممکن بود کسیمتصل او را با یک مرده اشتباه بگیرد.
«هممم.»
پس ازحالت مدتی، پلکهای دخترحواسپرتی کمی تکان خورد.
طولی نکشید که چشمانش را بازبخش کرد، چند بار پلک زد و بابررسی خود فکر کرد: من کجام؟ چه خبره؟
دختر سرش را بلند کرد ودقیقاً چشمانش در سراسر اتاق چرخید. سرانجام متوجهمتصل شد که در یک اتاق بیمارستان است.
—تق!
در همان لحظه در باز شد و پرستاری به داخلپزشکی آمد. پرستار در حالی که چرخدستی پر از تجهیزات رااتحادیه گرفته بود، با آرامش آن را به گوشه اتاق هل داد.
پرستار کیسهای پر از یکتوی مایع شفاف و ناشناخته را بیرونمتصل آورد و به سمت تخت رفت.
«——!»
اما به محض اینکه برگشت، ناگهان جا خورد. دلیلشمتصل این بود که بیماری که قرار بود به او رسیدگیاندازه کند، بیدار شده بود و مستقیماً به او نگاه میکرد.
پرستار به سرعت خود را آرامپرسید کرد، دست راستش را روی سینهاش گذاشتنمکی و با عجله به کنار بیمارش رفت.
«خدای من، ترسوندیام. حالت خوبه؟»
مونیکا با حواسپرتی سرشحواسپرتی را تکان داد وبخش پرسید: «من دقیقاً کجام؟»
«توی بخش پزشکی اتحادیهای.»
پرستار در حالی که سرمحواسپرتی نمکی متصل به بازوی مونیکاپزشکی را بررسی میکرد، پاسخ داد.
مقر اصلی اتحادیه بسیاردقیقاً بزرگ بود، تقریباً بهاتحادیهای همان اندازه مقر مونولیت.
علاوه بر داشتن بهترین امکانات تمرینی در جهان، آنها بخش پزشکی مخصوصنمکی به خودشان را هم داشتند که میتوانست قهرمانان مجروح را درمان کند.مونولیت این همان جایی بود که مونیکا در حال حاضر در آن قرار داشت.
«که اینطور... آه!»
در همان لحظه بود که مونیکا ناگهان شروع به یادآوری اتفاقاتاتحادیهای گذشته کرد. از خیانت تاسوس گرفته تا ظاهر شدن مو جینهائو وتقریباً نابودی هسته. او به آرامی داشت همه چیز را به یاد میآورد.
«باید یه گزارش فوری بدم!»
مونیکا ناگهان سیخ نشستحواسپرتی و یک بار دیگربخش پرستار را از جا پراند.
«چی شده؟»
«باید چیزی روخوبه به مقامات بالاپرسید گزارش بدم. خیلی مهمه!»
این واقعیت که تاسوس به اتحادیه خیانت کرده بود،سرم موضوع مهمی بود که باید به دیگران اطلاع میداد.بسیار هر چه باشد، او یکی از هفت رهبر اتحادیه بود.
«نگران نباشخوبه مونیکا، همهحواسپرتی از قبل میدونن.»
درست قبل از اینکه مونیکا بخواهد از تختش بیرون بپرد، ناگهان صدای آهنگینیمقر به گوشش رسید. به دنبال آن، دو زن با زیبایی خیرهکننده وارد اتاق شدند.آنها یکی با موهای سبز و دیگری با موهای سیاه و چشمانی به رنگ آمیتیست.
«دونا! امبر!»
چشمان مونیکاحواسپرتی از تعجبدقیقاً گشاد شد.
در پاسخ، دونامونیکا لبخندی زد و همراهتوی با امبر کنارش نشستند.
«به نظردقیقاً میرسه تا حدودیپزشکی بهبود پیدا کردی.»
مونیکا در حالیخوبه که بازویش راپرسید تکان میداد، پاسخ داد:
«با اینحواسپرتی حال بدنم هنوزتوی خیلی درد میکنه.»
«تنها چیزیخوبه که مهمه اینهپرسید که حالت خوبه.»
«هه، بذار ببینیم تا کی اینجوری میمونه.سرم با توجه به اینکه چقدر پرانرژیه، تعجباصلی نمیکنم اگه یکی از زخمهاش ناگهان عود کنه.»
امبر باحالت خندهای شادمانه،مونیکا وسط حرفشان پرید.
«تچ، منظورت چیه؟»
«هیچی، هیچی.»
امبر در حالی که از نگاه غضبناک مونیکا دوری میکرد،بازوی دستش را روی دهانش گذاشت. دونا که در کنارشان لبخندمونولیت میزد، ناگهان به امبر نگاه کرد و به او یادآور شد:
«امبر، بیاحالت اول خبرامونیکا رو بهش بدیم.»
«آه، درسته.»
با یادآوری دونا، چهره امبر جدیدقیقاً شد. سرش را چرخاند و بانمکی نگاه به مونیکا، با لحنی جدی گفت:
«ما از قبل در مورد خیانت تاسوس مطلع شدیم. مقاماتبازوی بالا در حال حاضر جلسهای در مورد این وضعیت برگزارمونولیت کردن. این چیزیه که به ما گفتن تا بهت بگیم.»
«میفهمم.»
مونیکا سرش را پایین انداخت و مشتهایش رااتحادیهای محکم گره کرد. پس از مدتی، سرش را بلنداتحادیه کرد و با نگاه به دونا و امبر پرسید:
«بقیه چی، حالشون چطوره؟»
«بقیه؟ منظورتدقیقاً افرادیه کهبخش باهاشون رفتی؟»
امبر پرسید.
«...آره.»
امبر سرش را چرخاند و به دونا که در حالاتحادیهای حاضر اخم کرده بود، نگاه کرد. پس از مدتی، دونابسیار دوباره به امبر نگاه کرد و سرش را تکان داد.
«مشکلی نیست، میتونی بهش بگی.»
امبر سرشحالت را تکان دادحواسپرتی و ادامه داد:
«در مورد افرادی که باهاشون رفتی، در مجموع ۱۰ نفر کشته شدن وبررسی فقط پنج نفر برگشتن، از جمله آمون. وضعیت اون کاملاً بحرانیه، چون در حالتمرینی حاضر توی کماست و هیچ راهی برای دونستن اینکه کی بیدار میشه وجود نداره.»
«آه...»
با شنیدن حرفهای امبر، مونیکاپزشکی ملحفههای زیرش را چنگ زدبازوی و آنها را کمی چروک کرد.
با وجود اینکه میدانست مقصر نیست، بخش کوچکی از وجودشپزشکی احساس گناه میکرد. گناهکار به خاطر اینکه نتوانسته بود متوجهاتحادیه شود تاسوس یکی از افرادی است که برای مونولیت کار میکند.
«از ایناحواسپرتی که بگذریم مونیکا،توی چطور فرار کردید؟»
دونا با توجه به حال و هوای مونیکا، تصمیم گرفتاتحادیهای موضوع را عوض کند. امبر که کنار او بود نیزبسیار با کمی خم شدن به جلو، نشانههایی از علاقه نشان داد.
اگرچه آنها قهرمان بودند، اما در واقع برای اتحادیه کار نمیکردند. به همینمقر دلیل، از جزئیات کامل اتفاقاتی که افتاده بود خبر نداشتند. تنها چیزی که میدانستندآنها این بود که چه کسانی مجروح شدهاند و ماموریت با شکست مواجه شده است.
مونیکا سرش را بلند کرد و بهدقیقاً دونا و امبر نگاه کرد. پس از یکبازوی لحظه سکوت کوتاه، مونیکا دهانش را باز کرد:
«ما تونستیم فرارپرسید کنیم چون یکبخش نفر بهمون کمک کرد.»
«یک نفر بهتون کمک کرد؟»
دونا با تعجب پرسید. امبرپزشکی هم غافلگیر شده بود و نتوانستبررسی جلوی خودش را بگیرد و پرسید:
«کی بهتون کمک کرد؟»
«...»
مونیکا لبهایش رامونیکا گاز گرفت ودقیقاً بلافاصله پاسخی نداد.
«مونیکا؟»
رفتار او توجه دونا و امبر را جلب کرد. ازپزشکی آنجا که مدتها بود او را میشناختند، میدانستند که هر وقتبسیار لبهایش را گاز میگیرد، به این معنی است که چیزی میداند.
«شاید چیزیهحواسپرتی که نمیتونیدقیقاً به ما بگی؟»
دونا با احتیاط پرسید.
از آنجا که مونیکا یکی از اعضای نخبهی اتحادیه بود، دونا بهپاسخ خوبی میدانست که او نمیتواند برخی از اطلاعات را فاش کند. اگرامکانات موضوع این بود، دونا آنقدر احترام میگذاشت که دیگر پیگیر ماجرا نشود.
با این حال،خوبه برخلاف انتظارش، مونیکاپرسید سرش را تکان داد.
«نه، اصلاً اینطورپرسید نیست... فقط اینهبخش که خیلی غیرقابل باوره.»
«غیرقابل باور؟»
مونیکا به آرامی سرش را تکاناتحادیهای داد: «اوهوم... حتی الان هم مطمئن نیستممقر چیزی که دیدم درست بوده یا نه.»
با شنیدنحالت کلمات معمایی مونیکا،حواسپرتی دونا اخم کرد.
«منظورت هویتحواسپرتی همون شخصیه کهتوی بهتون کمک کرده؟»
«آره.»
«کسی بود که میشناختی؟»
مونیکا چشمانش را بست و ناگهان دستش را بالابخش آورد که باعث جا خوردن دونا و امبر شد. بهاصلی زودی، هاله کوچک نارنجی رنگی دستش را در بر گرفت.
«مونیکا؟»
«داری چیکار میکنی مونیکا؟»
او بدون توجه به آن دو، یک سد شفاف کوچک ایجاد کردپاسخ که هر سه نفرشان را در بر گرفت. دونا با خیره شدنامکانات به سد، فوراً متوجه شد که مونیکا در حال انجام چه کاری است.
«یک سد صوتی؟»
«اوهوم.»
«اطلاعات تا این حد حساسه؟»
امبر با لحنی جدی پرسید.
«هست...»
مونیکا کمی سرش را تکان دادبخش و سپس با حالتی بینهایت جدیبازوی به هر دوی آنها نگاه کرد.
اگرچه به دلیل فاصله زیاد، دقیقاً مطمئن نبود چه چیزی دیده است، اما غریزهاشبازوی میگفت چیزی که دیده اشتباه نبوده است. علاوه بر این، او به دونا وامکانات امبر به اندازهای اعتماد داشت که میخواست این موضوع را با آنها در میان بگذارد.
زمانی که سدتوی کاملاً آنها رااتحادیهای پوشاند، دونا پرسید:
«مونیکا، میتونیحالت دقیقاً بهمونمونیکا بگی چه خبره؟»
مونیکا نفس عمیقی کشید وتوی قبل از اینکه حرفی بزند، بهمتصل چشمان هر دوی آنها نگاه کرد:
«کسیه که همهمون میشناسیمش.»
«کی؟... منظورتدقیقاً همون شخصیهبخش که نجاتتون داد؟»
«آره.»
مونیکا ناگهان سرش را تکانتوی داد. امبر در حالی که ابروهایشمتصل را در هم کشیده بود، پرسید:
«کیه؟»
رفتار مرموز مونیکاتوی واقعاً حس کنجکاویاشاتحادیهای را برانگیخته بود.
مونیکا لبهایش را جمع کرد و چنددقیقاً ثانیه به دونا و امبر نگاه کرد،متصل پیش از آنکه دهانش را باز کند.
«رن بود.»
به دنبال حرف او، سکوت عمیقی فضا را فرا گرفت.اتحادیهای اولین کسی که به حرف آمد امبر بود، اما دونا کهبزرگ با شوک از جایش پریده بود، بلافاصله حرفش را قطع کرد.
«رن کی—!»
«چی؟!»
دونا با صدای بلند فریاد زد.بخش در حالی که به مونیکا خیرهبازوی شده بود، صدایش را بالا برد.
«غیرممکنه! حتماًخوبه اشتباه دیدی. اصلاًپرسید راه نداره. غیرممکنه!»
دونا در حال انکار بود.
او به وضوح به یاد داشت که دیدهتوی بود رن در شعلههای آتش غرق شده است. بهپاسخ بیان ساده، هیچ راهی برای فرار او وجود نداشت.
غیرممکن بود.
با این حال، با خیره شدندقیقاً به چشمان مونیکا و دیدن جدیتنمکی آنها، میدانست که او شوخی نمیکند.
پس از مدتی، دونا که کمیاتحادیهای آرام شده بود، آب دهانش راپاسخ قورت داد و با احتیاط پرسید.
«مونیکا، ازحالت چیزی کهمونیکا میگی مطمئنی؟»
مونیکا سرش را بالا آورد وبخش در حالی که به چشمان ارغوانی دونابررسی خیره شده بود، سرش را تکان داد.
«کاملاً مطمئنم... از طریقحواسپرتی قدرتم متوجه شدم. کسی کهپزشکی بهمون کمک کرد رن بود.»
«...آه.»
دونا روی تخت وا رفت و صدای ضعیفی از گلویش خارجاتحادیهای شد. در آن لحظه احساس میکرد تمام بدنش قدرتش را ازبزرگ دست داده است و سرش را با هر دو دست گرفت.
«ا-اما چطور؟ تو کهدقیقاً به وضوح دیدی چطوراتحادیهای مرد. چطوری زنده مونده؟»
«منم میخوام همین رو بدونم.»
«اهم... بچهها.»
امبر بود که خلوت دونفرهیحواسپرتی آنها را به هم زد.پزشکی او با نگاهی گیج پرسید.
«راستی این رن کی هست؟»
با این سؤال، مونیکا وپرسید دونا به یکدیگر نگاه کردنداتحادیهای و ناگهان متوجه موضوعی شدند.
به جز آنها دو نفر، امبر فقطسرم یک بار رن را دیده بود. بدیهی بوداتحادیه که نمیدانست آنها دربارهی چه کسی صحبت میکنند.
مونیکا سرش را بهمونیکا سمت امبر چرخاند، لحظهایتوی فکر کرد و پرسید.
«اون دانشآموزیحواسپرتی که توی حراجیتوی دیدی رو یادته؟»
امبر چشمانش را ریز کرد و به آرامیبخش سرش را تکان داد: «...آره. مگه قرار نبود مردهمقر باشه؟ چرا داری ازش حرف میزنی... وایسا، نگو که؟»
چشمان امبر ناگهان گشاد شد.پزشکی مونیکا در حالی که به اوبررسی خیره شده بود، بیصدا جواب داد.
«درسته، اون رنه.»
«صبر کن، چی؟!»
این بار نوبت امبر بودپرسید که جا بخورد و نگاهی پرسرم از ناباوری در چهرهاش نمایان شود.
«داری میگی دانشآموزت هنوزبخش زندهست و تازه هموننمکی کسیه که نجاتت داده؟»
این حرف صادقانه برای امبر مسخره به نظر میرسید.بخش تا جایی که به یاد داشت، هالهی آن دانشآموزمقر کاملاً ضعیف بود. اصلاً نزدیک به رتبههای بالا هم نبود.
چطور ممکن بود با این همه ضعف به آنهاسرم کمک کرده باشد؟ نمیتوانست درک کند. علاوه بر این،بسیار او مرگش را به صورت زنده از تلویزیون دیده بود.
راستش را بخواهید، هرچند خودش میتوانست از آنبخش انفجار جان سالم به در ببرد، اما باورپاسخ نداشت که بدون آسیب جدی از پس آن بربیاید.
اینکه کسی با آن رتبهی پاییناتحادیهای توانسته باشد چنین کاری کند، برایپاسخ امبر به شدت جای شک داشت.
او بهحالت سمت مونیکامونیکا چرخید و پرسید.
«تونستی واضححواسپرتی ببینیش؟ چهدقیقاً شکلی بود؟»
«...اِهم.»
با سؤال امبر،توی حالت چهرهی مونیکااتحادیهای کمی عجیب شد.
«چرا قیافهت اینطوری شد؟ ندیدیش؟»
مونیکا دستش را تکاندقیقاً داد و سرش رااتحادیهای به علامت نفی تکان داد.
«نه، نه، دیدمش.»
«پس مشکل چیه؟»
مونیکا کنار بینیاش رامونیکا خاراند و پیش ازتوی پاسخ دادن، کمی مکث کرد.
«با اینکه میدونمپرسید اون رن بود،بخش اما شبیه رن نبود.»
این بار نوبتمونیکا دونا بود کهدقیقاً گیج شود و بپرسد.
«شبیه رندقیقاً نبود؟ پسبخش چه شکلی بود؟»
مونیکا پاهایش را روی تخت روی هم انداخت، لحظهایبخش فکر کرد و جواب داد: «چطور بگم... صورتش کاملاً سوختهاصلی بود، مو نداشت و رنگ چشماش دقیقاً مثل رن بود.»
«سوخته؟ بدون مو؟ چشمای آبی؟»
با شنیدن حرفهای مونیکا، چند کلمهدقیقاً ناگهان توجه دونا و امبر را جلبمتصل کرد و آنها به یکدیگر نگاه کردند.
چهرههایشان ناگهان بهتوی طرز غیرقابل وصفی جدیسرم شد و دونا پرسید.
«چیز دیگهای هم درمونیکا موردش متوجه شدی؟ مثلاًتوی روی صورتش جای زخمی بود؟»
مونیکا اخم کرد: «جای زخم؟ ...امم، حالا که گفتی، ممکنهنمکی بوده باشه، اما صورتش کاملاً سوخته بود و فاصلهش همتقریباً زیاد بود، پس احتمالش هست. اگه اشتباه نکنم کچل هم بود.»
«اوه، خدای من.»
امبر ناگهاندقیقاً با صدایبخش بلند زمزمه کرد.
در کنار او، ابروهای دونا بهپرسید شدت در هم گره خورد وسرم با عجله گوشیاش را بیرون آورد.
مونیکا که متوجهپرسید جو سنگین اتاق شدهپزشکی بود، چهرهاش جدی شد.
«هی، شما دومونیکا تا چتون شد؟دقیقاً حرف بدی زدم؟»
امبر به جای جواب دادن، به دونا نگاه کرد که مدام صفحهپاسخ گوشیاش را بالا و پایین میکرد. پس از مدتی، دونا در حالی کهتمرینی به مونیکا نگاه میکرد، صفحه گوشی را به سمت او چرخاند و پرسید.
«احتمالاً شبیه این نبود؟»
«همم؟»
مونیکا سرش را عقب برد، چشمانش را ریز کرد و بهسرم گوشی دونا نگاه کرد. با دقت بیشتر، توانست عکس شخصی راتقریباً ببیند که تمام صورتش پر از جای سوختگی و زخم بود.
مونیکا با خیره شدنبخش به عکس، فوراً او رامتصل شناخت و با هیجان گفت.
«آره! آره!حالت خودشه! همینه!مونیکا این رنه.»
«مونیکا.»
دونا حرفش را قطع کرد،پرسید در حالی که به وضوح نشانههاییسرم از ناراحتی در چهرهاش دیده میشد.
«چیه؟»
«به جای اینکهخوبه فقط بهت بگم،پرسید بهتره خودت ببینی.»
با ضربه زدن روی عکس در گوشیاش، عکس کوچک شد ومتصل یک مقاله ظاهر شد. لحظهای که مونیکا گوشی را گرفت ومونولیت مقاله را خواند، مردمک چشمانش گشاد شد و رنگ از رخش پرید.
«چی؟!»
ووررررر—!
در حالی که به درختی تکیه داده بودم، به سختی میتوانستم صدایبازوی غرش موتور یک ماشین را از دور بشنوم. طولی نکشید که یکداشتن ماشین سیاه و غولپیکر در دشت وسیعی که در آن بودم ظاهر شد.
خیلی زود ماشین توقف کردپرسید و اسمالاسنیک با عجله ازاتحادیهای آن بیرون پرید و فریاد زد.
«رن!»
در حالی که به هیکل دراز و لاغرش کهبخش به سمتم میدوید نگاه میکردم، گوشههای لبم به سمتمقر بالا کشیده شد و نتوانستم جلوی افکارم را بگیرم.
'اسم آدمِ چوبکبریتی واقعاً برازندشه.'
از جایی که من بودم، او واقعاً شبیه یک تکهاتحادیهای چوب به نظر میرسید. باید به آنجلیکا حق میدادم، اوبسیار دقیقاً به هدف زده بود و این لقب کاملاً بهش میآمد.
اسمالاسنیک در حالی که در دشت میدوید، مرانمکی صدا زد: «رن!» و چند متر دورتر ازبسیار جایی که بودم متوقف شد: «رن، این واقعاً تویی؟»
لبخندی زدمحالت و دستممونیکا را تکان دادم.
«خیلی وقته ندیدمت، اسمالاسنیک.»
اسمالاسنیک با خیالی آسوده فریاد زد: «واقعاً خودتی! کجا بودی؟ ماسرم همهجا رو دنبالت گشتیم. حتی سعی کردیم با اسکن چهره و هراندازه روش دیگهای پیدات کنیم. هر جا رو که گشتیم نتونستیم پیدات کنیم.»
«که اینطور؟»
«آره.»
نفسم را بیرون دادم و با کمکپزشکی درختی که پشتم بود، بلند شدم و بهمقر سمت ماشینی که در دوردست بود حرکت کردم.
«هاا، خب، داستانش درازه.»
«داستانش درازه؟»
«آره، داستانیه کهخوبه اصلاً دلم نمیخوادپرسید به یادش بیارم.»
خاطرات تجربهام در مونولیت چیزیتوی نبود که دلم بخواهد مرورشنمکی کنم. آنها تاریکترین روزهای زندگیام بودند.
«میفهمم...»
اسمالاسنیک که منظورمتوی را فهمیده بود،اتحادیهای دیگر سؤالی نپرسید.
اسمالاسنیک در حالی که ازحواسپرتی پشت سرم میآمد، کمی مکث کرداتحادیهای و ناگهان دربارهی چیز دیگری پرسید.
«راستی، چهحواسپرتی بلایی سردقیقاً صورتت اومده؟»
که کاملاً انتظار سؤال اسمالاسنیک رادقیقاً داشتم، سوار ماشین شدم و روی صندلیهایمتصل عقب نشستم و با بیحوصلگی جواب دادم.
«چیز خاصی نیست، فقطبخش داشتم سعی میکردم مقاومت درمتصل برابر آتشم رو ببرم بالا.»
«ها؟»
اسمالاسنیک که از جوابم جا خوردهبخش بود، سرش را بالا آورد وبازوی از آینه عقب به من نگاه کرد.
«مقاومت در برابرمونیکا آتش؟ داری دربارهیدقیقاً چی حرف میزنی؟»
«فقط دارم سر بهبخش سرت میذارم، ماشین رو برون،متصل بعداً بیشتر برات توضیح میدم.»
لبخندی زدم، دستم رامونیکا تکان دادم و از اوبخش خواستم ماشین را روشن کند.
فعلاً تنهاحواسپرتی چیزی کهدقیقاً میخواستم، استراحت بود.