---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید نویسنده

چپتر 176: شب‌زنده‌داری جنگ ایمورا [۲] • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 176: شب‌زنده‌داری جنگ ایمورا [۲]

0

وقتی به جایی که آخرین بار کوین را دیده‌چون​ بودم برگشتم، او را دیدم که با بی‌خیالی به دیواری‌کسی​ تکیه داده است. برایش دست تکان دادم و صدایش کردم.

«یو، من برگشتم.»

«اوه برگشتـ... هان؟»

همین که کوین مرا دید و می‌خواست سلام‌زیادی​ کند، ناگهان مکث کرد و چشمانش روی قامت‌چون​ بلند و کلاه‌داری که پشتم ایستاده بود، ثابت ماند.

«...هی رن، اون کیه؟»

نگاهی به آن فرد کلاه‌دار‌لارتوین​ پشتم انداختم، با دست اشاره‌ای‌دلیل​ کردم و با بی‌خیالی گفتم:

«این؟ تو قبلاً هم دیدیش.»

«کی؟»

برگشتم و با‌گفتن​ نگاه به فرد کلاه‌دار،‌آن‌ها​ به زبان لارتوین گفتم:

«می‌تونی کلاهت‌دیدیش​ رو برداری،‌زبان​ اون با منه.»

دلیل اینکه می‌توانستم به زبان لارتوین با او ارتباط برقرار‌زیادی​ کنم، به لطف توانایی تله‌پاتیک آنجلیکا بود که به من‌لحظه​ اجازه می‌داد این زبان را بفهمم و به آن صحبت کنم.

«خررر... باشه.»

فرد کلاه‌دار سرش را تکان داد و به‌آرامی کلاهش را پایین‌لحظه​ کشید. چهره‌ی یک اورک سفید نمایان شد که جای زخمی بزرگ،‌خودش​ نیمی از صورتش را پوشانده و ظاهرش را به‌شدت ترسناک کرده بود.

کوین با‌دیدیش​ چشمانی گشادشده‌زبان​ فریاد زد:

«چی؟! سیلوگ؟»

سرم را‌حالی​ تکان دادم‌بین​ و تأیید کردم:

«آره، خودِ سیلوگه.»

کوین در حالی که نگاهش را بین من و سیلوگ رد و بدل‌ارتباط​ می‌کرد، حرف‌های زیادی برای گفتن داشت. با این حال، از به زبان آوردن‌سرش​ آن‌ها خودداری کرد، چون می‌دانست در این لحظه هیچ فایده‌ای برایشان نخواهد داشت.

به‌خصوص که رن دقیقاً همان کسی‌بین​ را به خدمت گرفته بود که‌گفتن​ خودش به خاک سیاه نشانده بود.

...واقعاً دنیا‌حالی​ به چه‌بین​ روزی افتاده بود.

بی‌خبر از افکار‌گفتن​ کوین، با پوزخندی‌آوردن​ روی صورتم گفتم:

«غافلگیر شدی، نه؟»

«آره، اگه‌خودِ​ بگم نشدم‌حالی​ دروغ گفتم.»

منظورم این است که او همین الان سیلوگ‌زیادی​ را به خدمت گرفته بود، یک فرمانده‌ی لژیون‌چون​ و کسی که رتبه‌اش بسیار بالاتر از او بود.

...چطور می‌توانست غافلگیر نشود؟

با دیدن واکنش کوین، سرم را‌می‌تونی​ پشت سر هم تکان دادم و نگاهی‌ارتباط​ به سیلوگ که پشتم ایستاده بود انداختم.

«خب، یه اتفاقاتی افتاد و فکر می‌کنم سیلوگ می‌تونه‌حرف‌های​ عضو فوق‌العاده‌ای برای تیممون باشه. علاوه بر این، داشت‌چون​ توی زندان می‌پوسید، احساس کردم حیفه استعدادش هدر بره.»

کوین با‌حالی​ لبخندی معذب سرش‌بدل​ را تکان داد.

«...آره، هر چی تو بگی.»

او واقعاً کسی بود‌زبان​ که می‌توانست پا به‌برداری​ پای یک شیطان رتبه‌کنت بجنگد.

...واقعاً حیف بود‌سیلوگه​ کسی با قدرت‌بین​ او در زندان بپوسد.

اما مشکل این نبود؛ کوین واقعاً نمی‌توانست این حقیقت‌برای​ را هضم کند که رن دقیقاً همان کسی را‌لحظه​ به خدمت گرفته که خودش به روز سیاه نشانده بود.

اگر او بعداً به حقیقت‌حال​ ماجرا پی می‌برد، کوین حتی نمی‌دانست‌لحظه​ چطور باید به رن کمک کند.

آه

کوین با صدای بلندی‌حالی​ آه کشید، نگاهی به‌می‌کرد​ رن انداخت و پرسید:

«چطور راضیش کردی؟»

«کار سختی‌برای​ نبود، فقط‌داشت​ بهش چند تا...»

در حالی که من‌زبان​ و کوین مشغول صحبت‌برداری​ بودیم، سیلوگ بی‌حرکت باقی ماند.

او در حال حاضر با‌نگاهش​ چهره‌ای جدی به ارتش اورک‌ها‌زیادی​ در دوردست خیره شده بود.

از آنجا که من و کوین به زبان لارتوین صحبت نمی‌کردیم،‌داشت​ او چیزی نمی‌فهمید، اما به نظر نمی‌رسید برایش اهمیتی داشته باشد، زیرا‌به‌خصوص​ چشمانش در حال حاضر روی ارتش اورک‌ها در دوردست قفل شده بود.

دقیق‌تر بگویم،‌برای​ اورکی که آن‌ها‌حال​ را رهبری می‌کرد.

اوموگولگ.

رئیس فعلی اورک‌ها، و‌حالی​ وجودی که در صدر‌می‌کرد​ زنجیره‌ی غذایی ایمورا قرار داشت.

...با خیره شدن به‌بین​ اوموگولگ در دوردست، چشمان‌زیادی​ سیلوگ از نفرت شعله‌ور شد.

به خاطر اینکه وفاداری‌اش به دلیل کاری که مرتکب‌چون​ نشده بود به سطل زباله انداخته شد، سیلوگ هرگز‌همان​ در تمام عمرش چنین نفرتی را احساس نکرده بود.

حتی نسبت به‌نگاه​ شیاطینی که سرزمینشان‌می‌تونی​ را تسخیر کرده بودند.

...در این لحظه، برای سیلوگ، تا‌بین​ زمانی که اوموگولگ را می‌کشت، اصلاً‌گفتن​ اهمیتی نداشت که بعدش چه خواهد کرد.

حتی اگر مجبور می‌شد‌بین​ تا آخر عمر برده‌ی کسی‌برای​ باشد، برای سیلوگ مهم نبود.

او باید انتقامش را می‌گرفت!

کوین با متوجه شدن رفتار عجیب‌می‌تونی​ سیلوگ و فکر کردن به چیزی،‌می‌توانستم​ نگاهی به من انداخت و پرسید:

«چطور تونستی‌خودِ​ از زندان‌حالی​ آزادش کنی؟»

مگر قرار‌حالی​ نبود او‌بین​ زندانی باشد؟

چطور رن توانسته بود بدون اینکه گیر بیفتد،‌خودداری​ ناگهان به داخل زندان نفوذ کند؟ تا جایی که‌دقیقاً​ کوین به یاد داشت، زندان باید به‌شدت محافظت می‌شد.

...با این حال رن توانسته بود‌می‌تونی​ به همین راحتی نفوذ کند و‌می‌توانستم​ یکی از تحت‌تعقیب‌ترین زندانی‌هایشان را بیرون بیاورد؟

کوین در‌خودِ​ این لحظه به‌شدت‌نگاهش​ گیج شده بود.

با درک افکار‌نگاهش​ کوین، سرم را‌می‌کرد​ تکان دادم و گفتم:

«...راستش اون‌قدرها هم‌گفتن​ سخت نبود، فقط رفتم‌آن‌ها​ تو و آوردمش بیرون.»

«ها؟»

آره، این‌خودِ​ تقریباً تمام کاری‌نگاهش​ بود که کردم.

نفوذ به‌حالی​ زندان واقعاً برایم‌بدل​ چالش بزرگی نبود.

فقط با خونسردی‌گفتن​ رفتم داخل و‌آوردن​ سیلوگ را آزاد کردم.

برای رسیدن به این‌زبان​ هدف، هیچ نقشه‌ی خاص‌برداری​ یا توطئه‌ای نیاز نبود.

با توجه به اینکه تقریباً تک‌تک اورک‌های گود‌می‌کرد​ خودرور برای حمله به شیاطین آنجا را ترک‌آن‌ها​ کرده بودند، طبیعتاً در دفاع از زندان سهل‌انگاری می‌کردند.

در واقع،‌حالی​ عملاً هیچ‌کس از‌بدل​ آنجا محافظت نمی‌کرد.

با این حال، اگرچه کسی از آنجا محافظت نمی‌کرد، سیلوگ‌می‌دانست​ همچنان در آنجا گرفتار بود، زیرا با زنجیرهای ضخیمی که‌خدمت​ مخصوص مهار کردن او ساخته شده بودند، بسته شده بود.

...کاملاً مشخص بود که اگرچه نگهبانی نداشت،‌کلاهت​ اما نمی‌توانست بیرون بیاید و به حال‌برقرار​ خود رها شده بود تا همان‌جا بپوسد.

اوموگولگ می‌خواست‌خودِ​ او از‌حالی​ گرسنگی بمیرد.

طبیعتاً، این به خاطر‌بین​ اتفاقی بود که برای‌زیادی​ ذخایر غذایی افتاده بود.

اگرچه سیلوگ مسئول این افتضاح نبود، اما یک نفر‌چون​ باید تقصیر را به گردن می‌گرفت، و سیلوگ همان اورکی‌کسی​ بود که اوموگولگ تصمیم گرفت کاسه‌کوزه‌ها را بر سرش بشکند.

اینکه اوموگولگ حتی از استفاده از او برای‌برداری​ جنگ علیه شیاطین امتناع کرده بود، نشان می‌داد‌لطف​ که چقدر از او کینه به دل دارد.

حدس می‌زنم او فقط می‌خواست کسی را‌بدل​ پیدا کند تا مقصر بداند و سیلوگ هدف‌آوردن​ بی‌نظیری بود، زیرا او مسئول ذخایر غذایی بود.

از دید من، امکان نداشت اوموگولگ نداند که سیلوگ در زمان انفجار در حال‌آن‌ها​ استراحت بوده است، بنابراین به این نتیجه رسیدم که او می‌خواست خشم خود را‌گرفته​ به خاطر مرگ پسرش بر سر کسی خالی کند... هرچند که این کار اشتباه بود.

با فکر کردن به‌داشت​ این موضوع، نتوانستم جلوی‌خودداری​ تکان دادن سرم را بگیرم.

«حتی قوی‌ترین رهبران‌نگاه​ هم نقاط ضعف‌می‌تونی​ خودشون رو داشتن.»

...اما راستش را بخواهید، اگرچه پیش‌بینی‌بین​ نکرده بودم چنین سناریویی رخ دهد،‌گفتن​ اما نمی‌توانستم از این پیشامد خوشحال‌تر باشم.

در واقع، حتی فکر‌بین​ کردن به آن باعث‌زیادی​ می‌شد ناخودآگاه لبخند بزنم.

به عنوان آدم پستی که بودم، از این موقعیتی‌چون​ که خودم ساخته بودم سوءاستفاده کردم و از فرصت‌همان​ بهره بردم تا سیلوگ را به جبهه‌ی خودم بکشانم.

[قانون چهل و سوم‌زبان​ قدرت - بر قلب‌برداری​ و ذهن دیگران کار کن]

با وسوسه کردن او با دقیقاً همان‌بدل​ چیزی که می‌خواست، یعنی آزادی و انتقام...‌حال​ موفق شدم او را به سمت خودم بکشانم.

وقتی چیزی را که به او قول داده‌ام کاملاً عملی‌گفتن​ کنم، بدون شک قلب سیلوگ را فتح خواهم کرد و آن‌وقت‌برایشان​ است که او واقعاً پیروی از من را آغاز خواهد کرد.

یک اورک که قدرتش در حدود رتبه‌ی A بود.

این دیگه واقعاً‌نگاه​ دستاوردی بود که‌می‌تونی​ ارزش جشن گرفتن داشت.

در واقع، به محض اینکه سیلوگ شرایطم‌بدل​ رو قبول کرد، تو این چند روز گذشته‌آوردن​ برنامه‌ها و سناریوهای مختلفی تو ذهنم شکل گرفت.

...و در نهایت، بعد از‌بدل​ ده روز فکر کردن، بالاخره‌گفتن​ فهمیدم چطور می‌تونه برام مفید باشه.

«هه هه هه.»

با فکر کردن به‌زبان​ این موضوع، خنده‌ی ریزی‌برداری​ از لبانم در رفت.

کوین که متوجه‌سیلوگه​ خنده‌ام شده بود،‌بین​ با نگاهی عجیب پرسید:

«به چی می‌خندی؟»

نگاهی به کوین‌گفتن​ انداختم و با بی‌خیالی‌آن‌ها​ دستم رو تکون دادم.

«نه، چیزی نیست، فقط داشتم به این‌کلاهت​ می‌خندیدم که چقدر راحت تونستم به زندان‌برقرار​ نفوذ کنم و سیلوگ رو آزاد کنم.»

«درسته... ولی نباید‌سیلوگه​ حداقل یه نفر‌بین​ رو اونجا می‌ذاشتن؟»

سرم رو تکون دادم و به‌می‌کرد​ اورک‌هایی که تو دوردست آروم آروم‌حال​ گود خودرور رو ترک می‌کردن اشاره کردم.

«نه، فقط یه نگاه بهشون‌حال​ بنداز، فکر می‌کنی تو این‌می‌دانست​ وضعیت اصلاً براشون مهمه که برگردن؟»

کوین سرش رو به سمت اورک‌ها در‌کلاهت​ دوردست چرخوند و قبل از اینکه سر‌برقرار​ تکون بده، تو فکر عمیقی فرو رفت.

«...آه، فکر‌خودِ​ کنم حق‌حالی​ با توئه.»

از طرز رفتار اورک‌ها،‌بین​ واقعاً به نظر می‌رسید‌زیادی​ که قصد برگشتن ندارن.

...فکر کنم اورک‌ها‌گفتن​ این بار حسابی‌آوردن​ خشمگین شده بودن.

چند دقیقه دیگه هم به اورک‌هایی‌می‌تونی​ که گود خودرور رو ترک می‌کردن خیره‌ارتباط​ شدم، بعد برگشتم؛ می‌دونستم دیگه وقت رفتنه.

«خیلی خب،‌خودِ​ ما هم‌حالی​ باید راه بیفتیم.»

«آره...»

مقصد بعدی، ستین.

...

سه شهر اصلی‌سیلوگه​ در ایمورا وجود داشت:‌بدل​ ستین، بودکود و زروزد.

هر کدوم از این شهرها توسط یک شیطان‌زیادی​ با رتبه مارکیز محافظت می‌شد و با توجه به‌می‌دانست​ وسعت ایمورا، این شهرها فاصله زیادی از هم داشتن.

حدود یک‌برای​ هفته سفر‌داشت​ بین هر شهر.

...و این با سرعتی‌زبان​ بود که فقط شیاطین‌برداری​ رتبه مارکیز می‌تونستن بهش برسن.

اگه یه شیطان معمولی بود،‌نگاهش​ این زمان می‌تونست تا چند هفته‌برای​ یا حتی یک ماه طول بکشه.

«رسیدیم.»

قدم‌هام رو متوقف کردم و به دوردست، جایی‌خودداری​ که یک شهر بزرگ قرار داشت خیره شدم؛ می‌دونستم‌دقیقاً​ که سفرمون به ایمورا داره به اوج خودش می‌رسه.

«...پس اینجا ستینه؟»

«آره.»

کوین که کنارم ایستاده بود،‌بدل​ نتونست جلوی خودش رو بگیره‌گفتن​ و به آرومی زمزمه کرد:

«...این خیلی‌برای​ فراتر از چیزیه‌حال​ که انتظار داشتم.»

نگاهی به کوین انداختم ولی‌لارتوین​ چیزی نگفتم، چون من هم‌دلیل​ دقیقاً همین حس رو داشتم.

شهری که جلومون بود، چیزی بود‌بین​ که تو زندگی قبلیم فقط می‌تونستم خواب‌داشت​ دیدنش رو توی فیلم‌ها و تصویرسازی‌ها ببینم.

...تا این‌حالی​ حد روم‌بین​ تأثیر گذاشته بود.

شهر ستین در امتداد سواحل رودخانه‌ای ساخته شده بود که بین دو آتشفشان بلند قرار داشت؛ جایی که مواد مذاب‌خدمت​ به آرومی به سمت زمین چکه می‌کرد. با ساختمان‌های سر به فلک کشیده و زیرساخت‌هایی با اشکال منحصربه‌فرد که به‌منظورم​ رنگ سیاه ساخته شده بودن و نوک تیزشون رو به آسمون نشونه رفته بود، ستین به شدت رعب‌آور به نظر می‌رسید.

آسمونِ اطراف ستین به رنگ سرخ و‌کلاهت​ سیاه درآمده بود، چرا که انرژی شیطانی‌برقرار​ کل محیط شهر رو در بر گرفته بود.

به خاطر انرژی شیطانی معلق در هوا، محیط هر‌حرف‌های​ لحظه بیشتر و بیشتر شبیه به دنیای شیاطین می‌شد و‌می‌دانست​ هیچ اثری از آسمون آبی کمرنگ ایمورا به چشم نمی‌خورد.

کوین در حالی که از دور‌می‌کرد​ به آسمون و شهر خیره شده بود،‌آوردن​ سرش رو به سمتم چرخوند و پرسید:

«چرا این‌برای​ شهر برای‌داشت​ اورک‌ها این‌قدر مهمه؟»

...با اینکه کوین نقشه‌ای از ایمورا داشت، اما کاملاً از‌دلیل​ شرایط حاکم بر ایمورا آگاه نبود، چون سیستم فقط یه‌اجازه​ نمای کلی و مختصر از این دنیا بهش داده بود.

بنابراین، واقعاً در‌سیلوگه​ مورد شهری که جلوش‌بدل​ بود کنجکاو شده بود.

دلیل اینکه از من پرسید این بود که به نظر‌گفتن​ می‌رسید چیزهای زیادی می‌دونم... و با اینکه کوین نمی‌دونست چطور‌فایده‌ای​ این چیزها رو می‌دونم، زحمت پرسیدنش رو هم به خودش نمی‌داد.

...این موضوع‌برای​ به اون‌داشت​ ربطی نداشت.

یک ثانیه به‌نگاه​ کوین نگاه کردم‌می‌تونی​ و جواب دادم:

«به خاطر خاکش.»

«خاکش؟»

«آره، اگه‌برای​ بخوام دقیق‌تر‌داشت​ بگم، خاک آتشفشانی.»

دلیل اینکه ستین مهم‌ترین شهر برای اورک‌ها‌کلاهت​ به حساب می‌اومد، خاک حاصلخیزی بود که‌برقرار​ از آتشفشان‌های فعالِ کنار ستین به دست می‌اومد.

از اونجایی که خاک آتشفشانی حاوی مواد معدنی خاصی بود، گیاهان و محصولاتی که‌حال​ تو این خاک رشد می‌کردن، سرشار از مواد مغذی بودن که مخصوصاً برای اورک‌هایی‌کسی​ که از هاله استفاده می‌کردن خیلی مفید بود، چون باعث می‌شد بدن‌هاشون قوی‌تر بشه.

با وجود زمین‌های حاصلخیزی که از آتشفشان نشأت می‌گرفت، اورک‌ها‌گفتن​ می‌تونستن مقدار بی‌پایانی غذا پرورش بدن تا کل جمعیتشون، از‌فایده‌ای​ جمله اونایی که تو سیاره‌های دیگه ساکن بودن رو سیر کنن.

...و دقیقاً به خاطر غذاهایی بود که تو ستین‌چون​ پرورش داده می‌شد که اورک‌ها تونستن قدرتشون رو این‌قدر‌همان​ سریع افزایش بدن و به چنین نژاد مرفهی تبدیل بشن.

اگه به خاطر این غذاهای غنی از‌کلاهت​ مواد مغذی نبود، اورک‌ها هرگز نمی‌تونستن پیشرفت کنن‌کنم​ و به این قدرتی که الان هستن برسن.

متأسفانه، از اونجایی که شیاطین خیلی سریع و غیرمنتظره به‌زیادی​ ایمورا حمله کردن، اورک‌ها که تو اون زمان در حال‌لحظه​ جنگ با همدیگه بودن، خودشون رو کاملاً بی‌دفاع و متفرق دیدن.

در نتیجه‌ی این اتفاق، اورک‌ها متحمل شکست ویرانگری‌زیادی​ شدن و به همین دلیل مجبور شدن دور‌چون​ از سرزمین خودشون، تو گود خودرور ساکن بشن.

اگه آماده و‌گفتن​ متحد بودن، این‌آوردن​ وضعیت هرگز پیش نمی‌اومد.

کوین سرش رو چرخوند‌زبان​ و در حالی که‌برداری​ به دوردست نگاه می‌کرد، پرسید:

«فکر می‌کنی‌خودِ​ چقدر طول می‌کشه‌نگاهش​ تا بهمون برسن؟»

با گیجی‌حالی​ سرم رو کج‌بدل​ کردم و پرسیدم:

«کیا؟»

«ارتش اورک‌ها.»

«آهان، با این سرعتی‌حالی​ که الان دارن حرکت می‌کنن،‌حرف‌های​ فکر کنم چند روز دیگه.»

چون هدفمون ستین بود، از کوین خواسته‌حرف‌های​ بودم من رو به اینجا راهنمایی کنه و‌خودداری​ به همین دلیل بود که ازشون جدا شدیم.

تا الان دیگه شیاطین کاملاً متوجه شده بودن که اورک‌ها دارن‌لحظه​ باهاشون وارد جنگ می‌شن، چون تو چند روز گذشته، خودم شاهد بودم‌خاک​ که اورک‌ها شیاطینی رو که سر راهشون بودن تار و مار می‌کردن.

هر جا که‌نگاه​ می‌رفتن، فقط ویرانی‌می‌تونی​ به جا می‌موند.

...و چون شیاطین غافلگیر شده بودن،‌بین​ خیلی از شهرهای کوچیکی که تصرف کرده‌داشت​ بودن، توسط اورک‌ها نابود و تسخیر شد.

هیچ‌کس در امان نبود.

با این حال، این وضعیت زیاد طول نکشید، چون خیلی زود‌لحظه​ شیاطین متوجه شدن که اورک‌ها یه جنگ تمام‌عیار رو علیه‌شون شروع‌خودش​ کردن... و به همین خاطر اونا هم یه ضدحمله رو تدارک دیدن.

هر دو طرف از قبل درگیری رو شروع کرده‌منه​ بودن، اما جنگ هنوز تو مراحل اولیه‌اش بود، چون‌تله‌پاتیک​ قوی‌ترین جنگجوهای هر دو طرف هنوز هیچ حرکتی نکرده بودن.

...و به این ترتیب، در حالی که‌بدل​ به ستین در دوردست خیره شده بودم، می‌دونستم‌آوردن​ که نبرد طولانیِ چند ساله‌ای تازه شروع شده.

نبردی که چیزی جز ویرانی به‌می‌کرد​ جا نمی‌ذاشت و منجر به مرگ‌حال​ بی‌شمار نفر از هر دو طرف می‌شد.

می‌دونستم...

می‌دونستم که از امروز به‌لارتوین​ بعد، شعله‌های جنگ بالاخره ایمورا‌دلیل​ رو در بر گرفته بود.

ناولها | novelha.net