---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید نویسنده

چپتر 108: معامله‌ها و احساسات [۲] • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 108: معامله‌ها و احساسات [۲]

0

«ایست!»

با رسیدن به مقابل یک دروازه بزرگ، فردی عضلانی با چهره‌ای جدی‌مدیرعامل​ که یونیفرم سیاهی به تن داشت و نشان یک قفل روی جیب‌لحنی​ راست سینه‌اش به چشم می‌خورد، راهم را سد کرد و مقابلم ظاهر شد.

با نگاهی‌اِهم​ گذرا به‌همچین​ من گفت:

«دلیل حضورت رو بگو.»

با نگاهی کوتاه به نگهبان روبه‌رویم، فوراً عرق سردی روی‌بگیرم​ پشتم نشست. با این‌که چیزی در چهره‌ام نشان ندادم، اما‌ورود​ می‌توانستم فشار بی‌اندازه‌ای را که از او ساطع می‌شد، حس کنم.

...او کسی نبود که بتوانم‌ببینم​ باهاش دربیفتم. طبق تخمین‌های من،‌این‌طور​ او حداقل یک فرد رتبه‌دار بود.

«فکرش رو بکن، نگهبان‌هایی که‌هست​ از ساختمان لوایاتان محافظت می‌کردن،‌ورود​ این‌قدر رتبه‌های بالایی داشته باشن...»

این فقط نشان می‌داد که چقدر روی دانش‌آموزان‌مگه​ مستقر در ساختمان لوایاتان تأکید و تمرکز وجود‌خوابگاه​ داشت. کل ساختمان آن‌ها توسط افراد رتبه‌دار محافظت می‌شد.

این دیگه چقدر دیوانه‌وار بود؟

با لبخندی مؤدبانه جواب دادم:

«کسی اینجاست‌اِهم​ که می‌خوام‌همچین​ باهاش صحبت کنم.»

نگهبان با بی‌تفاوتی به من‌بگیرم​ نگاه کرد، چند ثانیه بدنم را‌صبر​ برانداز کرد و با سردی پرسید:

«وقت قبلی داری؟»

که برای لحظه‌ای جا‌صبر​ خورده بودم، نتوانستم جلوی‌ورود​ خودم را بگیرم و پرسیدم:

«اِهم... مگه‌اِهم​ همچین چیزی‌همچین​ هم هست؟»

...صبر کن ببینم.

وقت قبلی؟

چرا باید برای ورود به یک خوابگاه‌باید​ وقت قبلی بگیرم؟ این‌طور نبود که بخواهم با‌مدرسه​ یک مدیرعامل معروف یا مدیران مدرسه ملاقات کنم.

نگهبان که متوجه چهره گیجم‌هست​ شده بود، سرش را تکان‌ورود​ داد و با لحنی جدی گفت:

«به نظر می‌رسه که نداری. عذر می‌خوام، اما‌مگه​ نمی‌تونم بهت اجازه ورود بدم. اگه می‌خوای به این‌این‌طور​ ساختمان دسترسی پیدا کنی، باید از قبل وقت بگیری.»

«صبر کن، اما‌برای​ من واقعاً باید با‌نتوانستم​ یک نفر ملاقات کنم.»

«عذر می‌خوام.»

تچ

نوچی کردم و وقتی دیدم‌بگیرم​ نگهبان قصد کوتاه آمدن ندارد،‌هست​ با درماندگی به عقب برگشتم.

حالا چی؟

با توجه به امنیت بالای‌ببینم​ آن مکان، هیچ راهی وجود نداشت‌بخواهم​ که بتوانم مخفیانه وارد ساختمان شوم.

آیا باید بی‌خیال می‌شدم‌همچین​ و دنبال زمان دیگری برای‌باید​ نزدیک شدن به آن‌ها می‌گشتم؟

آه

...فکر کنم این تنها‌لحظه‌ای​ گزینه عملی بود که‌جلوی​ در حال حاضر داشتم.

در حالی که آه می‌کشیدم و‌چرا​ به عقب برمی‌گشتم، از روی حرص به‌معروف​ یکی از سنگ‌های روی زمین لگد زدم.

مسخره است.

آخه چرا باید برای ورود به یک‌اِهم​ خوابگاه وقت قبلی بگیری؟ وقتی آماندا به خوابگاه‌ورود​ من آمد، ندیدم که وقت قبلی گرفته باشد.

به این می‌گن تبعیض!

علاوه بر این، من هرگز در رمانم به‌ورود​ این موضوع اشاره نکرده بودم که برای ورود‌ملاقات​ به ساختمان لوایاتان نیاز به وقت قبلی است.

...شاید به این دلیل بود که در رمان، کوین فقط‌ورود​ با افراد خاصی تعامل داشت و نه با افراد رده‌چهره​ پایین؟ و به همین دلیل چنین موقعیت‌هایی هرگز رخ نمی‌داد؟

مطمئن نبودم.

سرم را تکان دادم و نتوانستم جلوی‌نتوانستم​ خودم را بگیرم تا به کسی که‌همچین​ این قانون را گذاشته بود، لعنت نفرستم.

«همم؟ تو رن هستی؟»

در حالی که داشتم برمی‌گشتم، با شنیدن این‌که نامم‌باید​ صدا زده شد، بدون فکر زیادی برگشتم تا ببینم‌ملاقات​ چه کسی صدایم می‌کند. خیلی زود در جایم خشکم زد.

کمی بعد، به سرعت از‌بگیرم​ حالت گیجی خارج شدم و‌هست​ لبخند بزرگی روی صورتم نقش بست.

«چقدر به‌موقع!»

بازویم را دور شانه کوین انداختم‌چرا​ و در کمال گیجی‌اش، او را‌مدیرعامل​ تا ورودی ساختمان به دنبال خودم کشاندم.

«کمکم کن، باشه؟»

«ها؟»

با بازگشت به جایی که نگهبان دفعه قبل متوقفم‌خودم​ کرده بود، بدون ترس به جلو حرکت کردم. حالا که‌باید​ کوین همراهم بود، دیگر نیازی به گرفتن وقت قبلی نداشتم.

«برو کنار،‌همچین​ دارم با بهترین‌ببینم​ دوستم می‌رم داخل!»

«چـ-چی؟»

کوین که گیج شده بود، نگاهی به من انداخت. به نظر می‌رسید‌ببینم​ دنبال توضیحی می‌گردد. اما قبل از این‌که بتوانم جوابی بدهم، نگهبان دوباره‌متوجه​ راهم را سد کرد و صدای بلندش در شعاع پنج متری طنین‌انداز شد:

«ایست! من که‌برای​ بهت گفتم تا‌بودم​ زمانی که... کوین؟»

همان‌طور که نگهبان صحبت می‌کرد، در میانه جمله‌اش،‌ورود​ متوجه کوین در کنار من شد. حرفش را نیمه‌کاره‌متوجه​ رها کرد و با گیجی به کوین خیره شد.

کوین با لبخندی‌مگه​ تلخ، سرش را‌صبر​ برای نگهبان تکان داد.

«آه، سلام ران.»

با لبخندی به ران، در حالی که بازویم هنوز‌خودم​ روی شانه کوین بود، به‌طور خاص سعی کردم روی این‌باید​ موضوع تأکید کنم که رابطه‌ام با کوین چقدر نزدیک است.

«سلام، آقای نگهبان که اسمت رانه، همون‌طور‌باید​ که می‌بینی، من وقت قبلی دارم و‌مدیران​ اونم با دوستمه که اینجاست. کوین ووس.»

«هممم.»

نگهبان با نگاهی جدی بین من‌پرسیدم​ و کوین، اخم‌هایش را در هم‌ببینم​ کشید. رو به کوین کرد و گفت:

«حرفی که می‌زنه درسته؟»

«اِهه...»

کوین که زبانش‌مگه​ بند آمده بود، در‌ببینم​ ابتدا نمی‌دانست چه بگوید.

...او تازه از کلاس اختیاری‌اش‌بگیرم​ برمی‌گشت که ناگهان در نزدیکی‌هست​ ورودی آپارتمان خوابگاهش، متوجه رن شد.

او نامش را صدا زده بود چون گیج شده بود‌بگیرم​ که چرا رن تا نزدیکی خوابگاه او آمده است... اصلاً‌ورود​ انتظار نداشت که توسط او تا ورودی خوابگاهش کشیده شود.

واقعاً گیج شده‌هست​ بود. دقیقاً چه‌چرا​ اتفاقی داشت می‌افتاد؟

درست زمانی که می‌خواست با رن روبه‌رو شود و از او‌خوابگاه​ بپرسد، سرش را به پهلو چرخاند و خیلی زود با چهره‌شده​ ملتمسانه او مواجه شد. با وجود این‌که لبخند می‌زد، چشمانش می‌گفتند:

«بگو آره،‌نتوانستم​ بگو آره،‌خودم​ بگو آره...»

آه

کوین آهی کشید‌هست​ و نتوانست جلوی تکان‌باید​ دادن سرش را بگیرد.

«اصلاً نمی‌دونم‌اِهم​ چرا دارم این‌هست​ کار رو می‌کنم...»

کوین با نگاهی به‌خودم​ ران، با درماندگی سرش‌مگه​ را تکان داد و گفت:

«آره... دقیقاً همونی که گفت.»

ران برای چند ثانیه به‌ببینم​ من و کوین نگاه دقیقی انداخت،‌بخواهم​ سپس به کنار رفت و گفت:

«هممم، با این‌که باور نمی‌کنم داستان واقعی‌ببینم​ این باشه، اما به شخصیت تو ایمان‌مدیرعامل​ دارم کوین، پس این بار رو نادیده می‌گیرم...»

کوین با لبخندی‌جلوی​ عذرخواهانه به ران،‌پرسیدم​ از او تشکر کرد:

«ممنون...»

«ممنون!»

به این ترتیب، در حالی‌هست​ که کوین کنارم بود، بالاخره توانستم‌خوابگاه​ به ساختمان لوایاتان دسترسی پیدا کنم.

- تق!

«واو.»

با ورود به ساختمان و برداشتن دستم‌باید​ از روی شانه‌های کوین، نتونستم جلوی شگفتی‌ام رو‌مدرسه​ بگیرم. کلمه «لوکس» در این مورد کم‌لطفی بود.

انگار وارد‌اِهم​ دنیای جدیدی‌همچین​ شده بودم.

ساختمان لوایاتان شکلی نیم‌دایره‌مانند داشت و در وسط ساختمان، پارک عظیمی با نیمکت‌ها، گل‌ها، فواره‌ها و‌خوابگاه​ درختان قرار گرفته بود. در کنار باغ، کافه‌ها و امکانات دیگه‌ای وجود داشت و می‌شد همه‌جا‌نظر​ کارکنانی رو دید که مدام به دانش‌آموزانی که بیرون زیر نور خورشید نشسته بودن، خدمت‌رسانی می‌کردن.

کل ساختمان مدرن و شیک به نظر می‌رسید و‌خودم​ با این‌که هنوز کاملاً وارد ساختمان نشده بودم، حالا می‌تونستم‌باید​ بفهمم چرا کوین تصمیم گرفته بود در رتبه‌های برتر بمونه.

اینجا دیگه خیلی خوب بود.

«خب؟»

همین‌طور که داشتم منظره‌ی روبه‌روم رو تحسین می‌کردم، صدای پرسشگر‌هست​ کوین من رو از این حالت گیجی بیرون آورد. با‌معروف​ گوشه‌ی چشم نگاهی بهش انداختم، سرم رو کج کردم و گفتم:

«خب... چی؟»

کوین در حالی که به پارک خیره‌باید​ شده بود، چیزی رو پرسید که از‌مدیران​ همون اول ذهنش رو درگیر کرده بود.

«چرا ادعا کردی‌مگه​ دوست منی تا‌صبر​ بتونی وارد ساختمان بشی؟»

اون درک نمی‌کرد.

در حالت عادی، اگه کسی‌خورده​ می‌خواست وارد ساختمان لوایاتان بشه،‌بگیرم​ باید از قبل وقت می‌گرفت.

این کار دلیل خاصی داشت. آکادمی می‌خواست از موقعیت‌هایی که دانش‌آموزان‌بخواهم​ زیادی به سمت ساختمان لوایاتان هجوم می‌آوردن جلوگیری کنه. با وجود امکانات‌داد​ درجه‌یکش، بدون شک دانش‌آموزان از این مکان به عنوان پاتوق استفاده می‌کردن.

مدرسه عمداً این مکان رو طوری تنظیم کرده بود که ورود دانش‌آموزان عادی به اون ممنوع باشه. این‌طوری‌ملاقات​ طراحی شده بود تا بتونه به عنوان یک عامل انگیزشی برای دانش‌آموزان عمل کنه تا سخت‌تر تلاش کنن.‌می‌خوای​ این‌طوری دانش‌آموزان برای گرفتن رتبه‌ی بهتر بیشتر تلاش می‌کردن تا شاید، فقط شاید بتونن وارد این ساختمان بشن.

این یه‌نتوانستم​ جور پاداش برای‌بگیرم​ تلاش سختشون بود...

«...خب، باید‌داری​ با چند‌لحظه‌ای​ نفر صحبت می‌کردم.»

کوین ابرویی بالا‌هست​ انداخت، نگاهی به‌چرا​ سمتم کرد و پرسید:

«کیا؟»

«آه، راستش، ممکنه‌جلوی​ دوباره به کمکت‌پرسیدم​ نیاز داشته باشم.»

«...ها؟»

با دیدن‌همچین​ سردرگمی در چهره‌ی‌ببینم​ کوین، توضیح دادم:

«می‌تونی یه لطفی در حقم‌هست​ بکنی و از ملیسا بخوای بیاد‌خوابگاه​ پایین تو پارک همدیگه رو ببینیم؟»

«ملیسا؟ همون ملیسا؟»

«آره، همون‌داری​ ملیسا... راستی تو‌خورده​ اون کافه‌ی اونجا.»

سرم رو تکون دادم و به کافه‌ای در دوردست اشاره‌این‌طور​ کردم. تصمیم گرفتم تو یه کافه باهاش قرار بذارم، چون‌شده​ می‌خواستم از تنها موندن باهاش تو یه اتاق دوری کنم.

...اون دختر خطرناک بود.

«اوه... باشه.»

کوین که گیج شده بود، دهانش چند‌نتوانستم​ بار باز و بسته شد. در نهایت،‌همچین​ بعد از چند ثانیه، سرش رو تکون داد.

با این‌که کوین می‌خواست‌صبر​ بدونه چرا می‌خواستم با‌ورود​ ملیسا صحبت کنم، چیزی نپرسید.

...اون اون‌قدر با رن صمیمی نبود که درباره‌ی کارهاش ازش سؤال بپرسه. علاوه بر‌مدیرعامل​ این، یادش بود که چطور رن یک بار جونش رو نجات داده بود، پس‌می‌رسه​ حدس می‌زنم کمک کردن بهش راهی برای تشکر از کاری بود که انجام داده بود.

آه

کوین آهی کشید، گوشیش‌لحظه‌ای​ رو درآورد و سریع‌جلوی​ پیامی برای ملیسا فرستاد.

کوین: [یه نفر به اسم رن‌چرا​ دوور می‌خواد تو رو ببینه. گفت‌مدیرعامل​ تو کافه‌ی داخل خوابگاهمون باهات قرار بذاره.]

«...آه، حتماً اسمم رو‌همچین​ هم بنویس. رن دوور.‌چرا​ ملیسا قطعاً می‌دونه من کی‌ام.»

همین‌طور که داشتم تایپ کردن کوین رو تماشا می‌کردم، حواسم‌هست​ بود که بهش یادآوری کنم اسمم رو بگه. هرچی باشه،‌معروف​ من قبلاً باهاش صحبت کرده بودم. حتماً من رو می‌شناخت.

«می‌شناستت؟»

«فکر کنم... احتمالاً؟»

حالا که بهش فکر‌همچین​ می‌کردم، آیا ملیسا واقعاً‌چرا​ من رو یادش بود؟

آره، باید یادش باشه.

با در نظر گرفتن این‌که تو‌بودم​ گذشته چند باری باهاش برخورد داشتم، احتمال‌مگه​ این‌که بدونه من کی هستم زیاد بود.

...اما با یادآوری شخصیتش، این‌ببینم​ احتمال هم وجود داشت که‌این‌طور​ کلاً من رو فراموش کرده باشه.

همم، این می‌تونست مشکل‌ساز بشه.

«گفت ده‌نتوانستم​ دقیقه‌ی دیگه‌خودم​ میاد پایین.»

«اوه، عالیه!»

فکر کنم در نهایت‌صبر​ من رو یادش بود،‌ورود​ داشتم الکی نگران می‌شدم.

«چیز دیگه‌ای‌اِهم​ هست که بتونم‌هست​ توش کمکت کنم؟»

چند ثانیه به باغ زیبای روبه‌روم خیره‌اِهم​ شدم، نگاهی به کوین انداختم و قبل‌باید​ از این‌که حرفی بزنم، کمی فکر کردم.

«همم، راستش، یه چیزی‌لحظه‌ای​ هم هست که باید با‌خودم​ تو در موردش صحبت کنم.»

کوین با شک‌هست​ و تردید به خودش‌باید​ اشاره کرد و گفت:

«من؟»

«...آره، ولی بیا بذاریمش‌خودم​ برای یه وقت دیگه‌مگه​ چون یکم طول می‌کشه.»

گوشیم رو درآوردم،‌برای​ نگاهی به کوین‌بودم​ انداختم و گفتم:

«احیاناً شماره تلفن داری؟»

«دارم.»

کوین با نگاه به گوشیم، سرش رو‌اِهم​ تکون داد. البته که گوشی داشت. تو‌باید​ این دوره و زمونه کی گوشی نداشت؟

«بسیار خب، شمارت رو بهم بده. وقتش‌نتوانستم​ که برسه بهت پیام می‌دم. بهم اعتماد کن،‌هست​ از چیزی که بهت پیشنهاد می‌دم پشیمون نمی‌شی.»

کوین گوشیم رو گرفت و شماره‌اش رو تایپ کرد. حرفم رو زیاد جدی نگرفت. هرچی باشه،‌ملاقات​ اون یه سیستم داشت. مگه این‌که پای یه راهنمای پنج‌ستاره یا یه مهارت رتبه + در میون‌اگه​ بود، در غیر این صورت این روزها واقعاً چیزی پیدا نمی‌شد که بتونه توجهش رو جلب کنه.

«اگه تو می‌گی...»

بعد از تایپ کردن شماره‌بگیرم​ تلفنش، کوین نگاهی به ساعت انداخت‌صبر​ و برای خداحافظی دست تکون داد.

«خب، من باید‌برای​ برم. فکر کنم‌بودم​ فعلاً باید خداحافظی کنیم.»

سرم رو تکون‌هست​ دادم و من هم‌باید​ براش دست تکون دادم.

«آره، باشه، می‌بینمت.»

به این‌نتوانستم​ ترتیب، کوین در‌بگیرم​ دوردست ناپدید شد.

«هووو...»

با تماشای رفتنش، نفس‌صبر​ عمیقی بیرون دادم و‌ورود​ به سمت کافه راه افتادم.

وقتی به اونجا رسیدم و‌هست​ روی یکی از صندلی‌های بیرون کافه‌خوابگاه​ نشستم، نتونستم جلوی افکارم رو بگیرم.

'خوب شد شماره‌ی کوین رو گرفتم. این‌طوری‌اِهم​ می‌تونم راهی پیدا کنم تا متقاعدش کنم‌باید​ من رو از این دنیا بیرون ببره...'

هرچی باشه، از قبل می‌دونستم چه‌بودم​ چیزی می‌تونه متقاعدش کنه تا من‌اِهم​ رو با خودش به ایمورا ببره...

ناولها | novelha.net