چپتر 465: فصل 465
0تاپ—!
مونیکا به نرمی روی زمین فرود آمد و موهایشباشد به آرامی روی شانههایش ریخت. چشمانش را باز کرد،هنوز سرش را پایین انداخت و به دستش نگاهی انداخت.
این راخیره به آرامی زیرچهرهاش لب زمزمه کرد:
«پس رسیدن به رتبه <SS-> این حسی داره.»
این حس کاملاً با زمانی که در رتبه <S+> بود فرق داشت. نمیتوانست دقیقاً آن را توضیح دهد، اما اگر مجبور بود آن را در قالب کلمات بیان کند، احساس میکرد که ارتباطش با مانای موجود در هوا به طرز چشمگیری بهبود یافته است.
تنها با یک فکر ساده، میتوانستبالا مانای موجود در هوا را بهصحنهای هر شکلی که میخواست کنترل کند.
دستش را بالا آورد و درتکان هوا تکان داد. آنچه پس از ایندست حرکت ساده رخ داد، صحنهای باورنکردنی بود.
لحظهای که دست مونیکا به سمت راست کشیده شد، ذرات قرمزی کهباشد در مقابلش شناور بودند، همگی در هوا ثابت ماندند. پس از آن،دیگر گویی دست مونیکا یک آهنربا بود، تمام ذرات به سمت دستش هجوم آوردند.
به زودی پوشش نازک و قرمز روشنیمیتوانست روی دست مونیکا شکل گرفت و چیزیداد شبیه به یک دستکش زرهی ایجاد کرد.
مونیکا در حالی که به دستکشبالا زرهی تازهشکلگرفتهاش خیره شده بود، نگاهیصحنهای پر از شگفتی در چهرهاش نمایان شد.
«...پس تجمعمیخواست واقعی مانابالا این حسی داره.»
تجمع مانا.
تکنیکی که وقتی در رتبه <S+> بود توانسته بود آن را شبیهسازی کند و قرار بود چیزی باشد که فقط رتبهداران <SS> قادر به استفاده از آن باشند.
اگر پیش از این تکنیکش صیقلنیافته و هنوز ضعیف بود، حالا دیگرصحنهای اینطور نبود؛ چرا که مصرف مانا به شدت کاهش یافته بود وهمگی قدرتی که درونش نهفته بود نیز به همان نسبت تغییر چشمگیری کرده بود.
مونیکا در حالی که دستانش را بارها مشتآنچه و باز میکرد، به آسمان نگاه کرد وکشیده مردمک چشمانش با درخششی نارنجیرنگ شروع به تابیدن کرد.
مونیکا کمرش را قوس داد، مشتهایشمانا را تا جای ممکن گره کردباشد و ضربهای به سمت آسمان حواله کرد.
دقیقاً در همان لحظهای که مشتش را پرتاب کرد،میخواست فضای اطرافش دچار اعوجاج شد و پرتو نارنجیرنگ عظیمیباورنکردنی با سرعت و قدرتی بیسابقه به سمت آسمان شلیک شد.
بوووووم—!
انفجاری کرکننده، شبیه به شکسته شدن دیوار صوتی، در آسمان طنینانداز شد ودست تندبادهای دایرهای و پرفشار از نقطهای که مونیکا مشت زده بود شروع به گسترشتمام کردند و مانند حلقههایی که تا ابد بزرگ میشوند، در سراسر آسمان پخش شدند.
مونیکا در حالی کهتجمع به آسمان خیره شده بود،توانسته با لحنی راضی زمزمه کرد:
«...بد نیست.»
«بذار امتحان کنمواقعی یکم قدرت بیشتریوقتی بهش اضافه کنم.»
مونیکا که هنوز از قدرتوقتی تازهیافتهاش هیجانزده بود، تصمیم گرفت یکرتبهداران بار دیگر قدرتهایش را آزمایش کند.
او بار دیگر بدنش را به عقب قوس داد. ذرات قرمزی که در هواقرار شناور بودند با سرعتی حتی بیشتر در اطرافش جمع شدند و درخشش دور بازویشاینطور به طرز قابلتوجهی شدت گرفت. در نتیجهی این اتفاق، دستکش زرهی روی بازویش ضخیمتر شد.
طولی نکشید که مونیکا مانای کافی برای رهاسازی یک حملهضعیف دیگر را جمعآوری کرد، اما درست زمانی که میخواست دوباره مشتشنهفته را در هوا پرتاب کند، صدایی از دور به گوش رسید.
«مونیکا، بس کن!»
مونیکا اخم کرد و به سمتی که صدا از آن آمده بودقادر نگاه کرد. در آنجا دونا را دید که از پنجره شیشهای ساختمانیچرا که پیش از این در آن حضور داشت، به او نگاه میکرد.
«دونا؟»
لحظهای که دونا را شناخت،باشند چشمانش به رنگ عادی خودضعیف بازگشتند و درخشش دستش ناپدید شد.
مونیکا در حالیواقعی که به دونا نگاهتوانسته میکرد، با کنجکاوی پرسید:
«مشکل چیه؟»
دونا در پاسخکنترل به سوال او،تکان به زمین نگاه کرد.
«خودت یه نگاه بنداز.»
مونیکا رد نگاهاست او را دنبال کردمیتوانست و چهرهاش خشک شد.
«چی... اِهم.»
مونیکا با خیره شدن به دریای جمعیتی کهآنچه از پایین به او زل زده بودند، بالاخرهکشیده فهمید که چه المشنگهای به پا کرده است.
'گند زدم...'
مونیکا که از خجالت پل بینیاشساده را میمالید، قدمی در آسمان برداشتآورد و دوباره روبهروی دونا ظاهر شد.
لحظهای که درشکلی اتاق ظاهر شد،بالا فوراً عذرخواهی کرد.
«ببخشید.»
«من کسیچهرهاش نیستم که بایدواقعی ازش عذرخواهی کنی.»
دونا در حالی که آه بلندی میکشید پاسخ داد وکنترل سپس دوباره روی مبل نشست. وقتی نشست، نگاهش روی جامدست شراب نیمهخوردهای که روی میز روبهرویش قرار داشت، متوقف شد.
دونا بدنش را به جلو کشید، جام را برداشتداد و به پشتی صندلی تکیه داد. جرعهای از شراب نوشید،ذرات طعم آن را مزهمزه کرد و به مونیکا نگاه کرد.
«رتبه <SS-> در سن ۳۲ سالگی، تو واقعاً یه هیولایی.»
«اممم، اینطورام نیست.»
مونیکا با شنیدناست تعریف دونا سرشساده را تکان داد.
روی صندلی روبهرویشکلی او نشست و بهآورد شکاف آسمان نگاه کرد.
«تو هم حسش کردی، مگهآورد نه؟... این واقعیت که مانایصحنهای توی هوا ناگهان غلیظتر شده.»
دونا جرعهی دیگرینمایان از شرابش نوشید وتکنیکی سرش را تکان داد.
«آره، حس کردم.»
دونا لبهایش را به همکنترل مالید و جام شراب راآنچه پایین گذاشت. چهرهاش جدی شد.
«من از قبل در مورد این وضعیت با اتحادیه و داگلاس تماس گرفتم. اونا بهم گفتنکشیده که در حال حاضر هیچی در مورد شکاف نمیدونن و هنوز دارن روش مطالعه میکنن. فعلاًنازک بهمون گفتن که همینجا بمونیم و قدرتمون رو حفظ کنیم تا اگه اتفاق بدی افتاد، آماده باشیم.»
مونیکا سرش را تکان داد:
«فکر خوبیه.»
دونا با گرهواقعی کردن ابروهایش تصمیم گرفتتوانسته موضوع را عوض کند.
«از این مسائل که بگذریم، حالا که به رتبه <SS-> رسیدی، احتمالاً دیگه نمیتونی تو درخواستی که قبلاً ازت داشتم کمکم کنی.»
«...حق با توئه.»
مونیکا هنگام پاسخ دادن نگاه معذبی درتکنیکش چهرهاش داشت. گردنش را خاراند، به شکافنبود آسمان نگاه کرد و به نرمی زمزمه کرد:
«...هرچند واقعاً نمیتونیاست منو بابت اینساده موضوع سرزنش کنی.»
مونیکا در حالی که دوکنترل انگشت اشارهاش را به همآنچه میزد، لبهایش را غنچه کرد.
«خودت میدونی که من واقعاً کنترلی روی اینآنچه موضوع ندارم که یه شکاف عظیم تو آسمون ظاهرذرات شده و غلظت مانای جهان ناگهان افزایش پیدا کرده.»
«نه، میدونم تقصیر تو نیست.»
دونا که کاملاً وضعیت مونیکا را درک میکرد،شکلی او را بابت این شرایط سرزنش نکرد. اوحرکت نیز با نگاهی مشابه به شکاف آسمان ادامه داد:
«این وضعیتیه که هیچکدوممون هرگز نمیتونستیم پیشبینی کنیم،تکان فقط حیف شد که دیگه نمیتونی کمکم کنی.سمت اگه تو کمک میکردی شرایط خیلی راحتتر میش—»
«صبر کن.»
مونیکا حرف دونا را قطع کردمانا و سرش به سرعت به سمتباشد او چرخید. بشکنی زد و ناگهان گفت.
«دونا، یه جایگزین بینقص برای من وجودمیتوانست داره. خب، نه کاملاً بینقص. به هرداد حال، هیچکس نمیتونه جای من رو بگیره.»
«داری درمیتوانست مورد کیمیخواست حرف میزنی؟»
«مگه واضح نیست؟»
مونیکا با لبخندینمایان مرموز به صندلیاش تکیهتکنیکی داد و دستبهسینه نشست.
«با اینکه به خوبی من نیست، اما اونقدر خوب هست کهبالا بتونه کمکت کنه. تازه، مأموریت هم اونقدرها سخت نیست، و اونراست هم به خاطر کمکی که بهش کردیم به هر دوی ما مدیونه...»
«آه...»
لحظهای که دونا بخش آخرآورد جمله مونیکا را شنید، چشمانش گشادباورنکردنی شد و بالاخره متوجه قضیه شد.
با دیدن ایننمایان واکنش، لبخند رویمانا صورت مونیکا عمیقتر شد.
«نظرت چیه؟یافته جایگزین بینقصی برایفکر منه، مگه نه؟»
دونا موهایش را به عقب راند، لبهایشآورد را روی هم فشرد و سپس چشمانشلحظهای را بست و سرش را تکان داد.
«از اعترافمیخواست بهش متنفرم، اماآورد پیشنهادت واقعاً خوبه...»
«هی، دیگهچهرهاش نیازی بهتجمع این حرف نبود.»
دونا بدون توجه به مونیکا از جا بلندشکلی شد. گوشیاش را بیرون آورد، اما درست در لحظهایصحنهای که میخواست شمارهای را بگیرد، دستش را پایین آورد.
«میدونی چیه، فکر نمیکنم الان وقت مناسبیآورد برای گفتن بهش باشه. یه مدت دیگه بهشدست زنگ میزنم تا در مورد وضعیت بهش بگم.»
[رن دوور]
دونا با خیره شدنتجمع به نام مخاطبی که قصدتوانسته داشت لمسش کند، لبخند زد.
«بهش زمان بیشتری برای استراحت میدم، بعد ازشکلی این همه مدت که دور بوده حتماً هنوزحرکت خستهست. بیانصافیه که روزهای آرامشش رو خراب کنم.»
«...به نظرمیخواست میرسه اوضاعبالا آروم شده.»
با دیدن اینکه دیگر لرزشی در کار نبود، بالاخره نفس راحتی کشیدمباشد و به بقیه نگاه کردم. بعد از حرفهای من، همه توانسته بودنددیگر خودشان را آرام کنند و دیگر مثل زمان وقوع حادثه مضطرب نبودند.
با نگاهی به سمت هاین،فکر روی دستبندم ضربه زدم وکنترل چیزی را به طرفش پرتاب کردم.
«هاین، بگیرش.»
«ها... چی؟!»
هاین که غافلگیر شده بود ومانا پاهایش را روی میز گذاشته بود،باشد نزدیک بود از روی صندلی بیفتد.
«مراقب باش.»
خوشبختانه آوا کنارش نشسته بود. اوبالا دستش را پشت صندلی هاین گذاشتصحنهای و توانست صندلیاش را ثابت نگه دارد.
به لطف این کار، هاینآورد توانست به راحتی چیزی که بهباورنکردنی سمتش پرتاب کرده بودم را بگیرد.
وقتی موفق شدنمایان آن را بگیرد، نگاهیتکنیکی قدرشناسانه به آوا انداخت.
«ممنون.»
اما به نظر نمیرسید آواکنترل دل خوشی از هاین داشته باشد،حرکت چون فقط سرش را تکان داد.
«قبلاً بهت نگفتم درست بشین؟»
«این چه ربطی به اونواقعی داره؟ انتظار نداشتم چیزی بهشبیهسازی سمتم پرت کنه. فقط غافلگیر شدم.»
«آره، حتماً.»
هاین بیتوجه به حرفهای او، در حالی که هنوز هرآنچه دو پایش روی میز بود، دستش را چرخاند و کف دستشمقابلش را باز کرد تا یک فلاسک کوچک ششضلعی را نشان دهد.
«این چیه؟»
او در حالی کهتجمع محتویات فلاسک را بررسیوقتی میکرد، با کنجکاوی پرسید.
سرش را به یک طرف کج کرد وشکلی آن را بالا گرفت تا به ته فلاسک نگاهصحنهای کند، اما نگاه گیج و سردرگمش فقط عمیقتر شد.
با دیدنمیتوانست این صحنهمیخواست لبخند زدم.
«هاین، بایدمیخواست با اون یکمآورد بیشتر مراقب باشی.»
«ها؟ چرا؟»
«خب، چون من واقعاً دلمفکر نمیخواد با تنها چیزی که میتونهبالا پدرت رو درمان کنه بازی کنم.»
لحظهای که حرفهایم تمام شد، در کمال مسرتتکان من، چهره هاین به شدت تغییر کرد؛ دهانشسمت باز ماند و چشمانش از حدقه بیرون زد.
اما اتفاقی که بعد از آن افتاد،داد صدای برخورد چیزی با زمین بود، چراسمت که هاین ناخودآگاه فلاسک را روی زمین انداخت.
«نههههه!»
کلینگ—! کلینگ—!
با صدای بلندی، فلاسک روی زمین بالا و پایین پرید و رنگ ازباورنکردنی رخسار هاین پرید. او از روی صندلیاش پایین پرید، به سرعت فلاسک را گرفتگویی و طوری آن را بین دستانش نگه داشت که انگار باارزشترین چیز در دنیاست.
«...»
در حالی که از روی صندلیام لال ووقتی مبهوت به این صحنه خیره شده بودم، صادقانهاستفاده بگویم، نمیتوانستم کلمات مناسبی برای گفتن پیدا کنم.
با نگاهی به اطراف، متوجه شدم که من تنهامیخواست کسی نیستم که زبانش بند آمده، چرا که تقریباًباورنکردنی همه با همان نگاه به هاین خیره شده بودند.
اولین کسی که سکوتمیخواست را شکست آوا بود کهداد صورتش را با دستانش پوشاند.
«هاین، تو احمقی؟کنترل همین الان بهتتکان نگفتم درست بشین؟»
«...غافلگیر شدم، باشه؟»
با شنیدن جواباست او، صورت آواساده در هم رفت.
«غافلگیری دیگه چیه؟شکلی من رسماً دو بارآورد بهت گفتم درست بشین.»
«طرز نشستن منکنترل چه ربطی به اینداد داره که غافلگیر شدم؟»
«تو—»
با خیره شدناست به آن دوساده نفر، آهی کشیدم.
«شما دو تا آروم باشین.»
سپس، رومیخواست به هاین کردمآورد و سریع گفتم.
«فعلاً، بهتره فلاسکنمایان رو توی فضایمانا ابعادی خودت بذاری.»
خوشبختانه برای او، فلاسک از شیشهساده خاصی ساخته شده بود و بهآورد همین دلیل به شدت مقاوم بود.
حتی اگر ازشکلی بالای یک ساختمانبالا هم میافتاد، شیشهاش نمیشکست.
«آره، آره.»
هاین در حالی که پشتواقعی سر هم سرش را تکان میداد،قرار به سرعت فلاسک را کنار گذاشت.
وقتی فلاسک را جمع کرد،فکر آه دیگری کشیدم، اما اینکنترل بار از روی آسودگی بود.
توجهم را به نولا برگرداندم که زبانش را بیرون آوردهآنچه بود و در حالی که بازی میکرد بدنش را به چپمقابلش و راست کج میکرد، نزدیک بود خندهای از دهانم فرار کند.
با تکان دادن دستم و برداشتنتکان مانع اطراف او، دستم را رویلحظهای سر نولا گذاشتم و نوازشش کردم.
«نولا، وقتچهرهاش رفتن به خونهست.واقعی بازی رو ببند.»
«اوهوم.»
نولا در حالی که چشمانش را میمالید،آورد سرش را تکان داد. گوشی را پایین گذاشتدست و دستانش را به سمت من دراز کرد.
با لبخند، ابتدا گوشیام را پس گرفتم و سپسحرکت او را از زیر بغلهایش بلند کردم. وقتی بغلشقرمزی کردم، به بقیه افراد حاضر در اتاق نگاه کردم.
«بسیار خب، فکر کنم تاواقعی الان یه نمای کلی ازشبیهسازی وضعیت بهتون دادم. من دیگه میرم.»
برگشتم و به سمت خروجی اتاق رفتم. با اینمیخواست حال، درست در لحظهای که میخواستم آنجا را ترکباورنکردنی کنم، ناگهان چیزی به یادم آمد و قدمهایم متوقف شد.
«راستی، قبل از اینکه برم، میخوام یه چیزی روداد به خاطر بسپارید. مگه اینکه یه وضعیت اضطراری پیشکشیده بیاد، لطفاً تا یه هفته آینده با من تماس نگیرید.»
«چطور مگه؟»
اسمالاسنیک با کنجکاوی پرسید.
با نگاهی به سقفتنها اتاق، لبهایم را رویشکلی هم فشردم و جواب دادم.
«...فکر کنم قراره برم تعطیلات.»