چپتر 749: سر در آوردن از اوضاع [۳]
0همه چیزباید از فاجعهداره اول شروع شد.
جابجایی صفحات تکتونیکی در سراسر زمین. کشورها از جایی که قبلاً بودند جابجاشنیدم شدند و در این فرآیند سونامیها و زمینلرزههایی به وجود آمد. با پایاناصلاً فاجعه اول، نقشه جهان کاملاً تغییر کرد و یک ابرقاره واحد ایجاد شد.
بسیاری این فرضیه را مطرح میکردند که فاجعهکردن اول رخ داد تا زمین بتواند با ماناییداره که به زودی وارد سیاره میشد، سازگار شود.
منطقی بود وهدیهای من هم باور داشتماونجایی که قضیه همین است.
اما اشتباه میکردم.
«پس داری بهم میگی که فاجعهنگه اول یه اتفاق طبیعی نبود و درشنیدم عوض کار این به اصطلاح محافظ بود؟»
راهبه با احترام به مجسمه نگاه کرد و گفت: «فاجعه اول، همونطور کهکسی دنیا این اسم رو روش گذاشته، روزی بود که محافظ این دنیا روقراره با حضورش متبرک کرد. صرف حضور اون، تغییر رو به این دنیا آورد.»
«چی؟»
هر چه بیشتر حرف میزد، بیشتر'فکر گیج میشدم. با این حال، تابفهمم حدودی بعضی از حرفهاش رو میفهمیدم.
'یعنی منظورش اینه که فاجعهباید اول به این خاطر رخ داداندازه که اون به این دنیا اومد؟'
...اون دیگه چقدر قدرتمند بود؟
راهبه مکث کرد و با لبخندی واضح بهم نگاه کرد: «مانا هدیهای بود که محافظ از روی خوشقلبیداره به ما عطا کرد. از اونجایی که اونها این قدرت رو به ما عطا کردن، کاملاً منطقیه کهبیاریم خود محافظ تصمیم بگیره چه کسی باید این قدرت رو نگه داره و چه کسی نه. مگه نه؟»
'فکر کنمباید به اندازهداره کافی شنیدم.'
حرفهایی که زد...بگیره کافی بود تا بفهممداره اوضاع از چه قراره.
«چرا محافظروی ما رو بااونجایی مانا "متبرک" کرد؟»
اگه اونها اینقدر میترسیدن که ما قدرتاونجایی زیادی به دست بیاریم، اصلاً چرا ازبگیره همون اول این قدرت رو بهمون دادن؟
هیچ منطقی نداشت.
راهبه در جواب گفت:کسی «انگیزههای محافظ چیزی نیست که'فکر امثال ما بتونن درکش کنن.»
«ما باید قدردان چیزهاییعطا باشیم که تا همینکردن الان بهمون موهبت کردن.»
«درسته.»
نگاهم رو ازشنگه گرفتم و روی'فکر مجسمه متمرکز کردم.
'این همون چیزی بودکسی که میخواستی بهم نشون بدی،'فکر کوین؟ همین به اصطلاح محافظ؟'
با اینکه از جزئیات پشت ایناونها به اصطلاح "موهبت" مطمئن نبودم، امابگیره یقین داشتم که به سوابق ربط داره.
سرنخها همونجا بودن. قوانین داخلخوشقلبی بدن اکتاویوس، حرفهای متیو، حرفهای راهبه...منطقیه همه چیز به سوابق ختم میشد.
این محافظ هر کسی که بود... بهکنم احتمال زیاد با سوابق در ارتباط بود،قراره یا شاید حتی ساختهی دست اونها بود.
«این محافظ شما...»
به راهبه نگاه کردم.عطا چیز دیگهای هم بودکردن که در موردش کنجکاو بودم.
«...اسمی هم داره؟»
محافظ جایگاه سختکوشی.نگه این بیشتر یه لقبکنم بود تا یه اسم.
'مطمئنم این محافظ هر کی که هست،داره باید یه اسمی داشته باشه، مگه نه؟حرفهایی ... یا فقط با لقبهاش شناخته میشه؟'
«اسم؟»
راهبه بامانا ناباوری بهمروی نگاه کرد.
«امثال من از کجا باید بدونن؟ اسمکنم واقعی محافظ چیزی نیست که ما بتونیم بدونیم.چرا فقط محافظها میتونن اسم بقیه محافظها رو بدونن.»
«محافظهای دیگهای هم هستن؟»
این... چطورروی بگم... تا حدودیاونجایی انتظارش رو داشتم.
'به نظرمانا میرسه حدسروی قبلیم اشتباه نبود.'
شاید کلمه "سختکوشی"نگه واقعاً همون سختکوشیِ یکیکنم از هفت فضیلت بود.
'این یعنی شش تاکسی دیگه از این بهمگه اصطلاح محافظها این اطراف هستن؟'
با این فکر اخمهام رفت تو هم. یکیشکردن به اندازه کافی ترسناک بود... شش تای دیگه؟داره فقط تونستم با این فکر به خودم بلرزم.
غژژژ―!
در چوبی کلیسای کوچک غژغژ کرد وکنم من از افکارم بیرون اومدم. وقتی سرم روچرا بالا آوردم، نگاهم روی چهره خاصی ثابت موند.
'قیافهاش آشناست.'
این اولین چیزی بودعطا که وقتی نگاهم روشکردن قفل شد، به ذهنم رسید.
نور اونقدر کم بود که نمیتونستم خوب ببینماونها چه کسی تازه وارد شده، اما همون لحظهایباید که چشمم بهش افتاد، حس آشنایی بهم دست داد.
«آه، ببینباید کی اینجاست، خیرِمگه بسیار محترم ما.»
از حرفهای راهبه جا خوردم و برگشتمداره تا ببینم که داره با عجله به سمتبفهمم مردی میره که تازه وارد کلیسا شده بود.
همونطور که از پشت نگاهشاونجایی میکردم، صدای خاصی شنیدم وخود نفسم تو سینه حبس شد.
«خواهر ویویانا.مانا از دیدنروی دوبارهتون خوشحالم.»
«ببین کی اینجاست، اولیورِ کوچک. خیلی'فکر خوبه که با وجود این همهبفهمم مشغله، بازم به ما سر میزنی.»
«این کاریهتصمیم که بایدکسی انجام بدم.»
«اینا هدیه است برای ما؟»
«فقط یه چیز کوچیکه کهخوشقلبی تو راه اومدن به اینجاکردن خریدم. زیاد بهش فکر نکنین.»
«چقدر تو مهربونی، اولیور.»
'اولیور؟ ویلن؟'
حالا میفهمیدم چرا حس میکردم قیافهاش آشناست. با نگاهی دقیقتر،خود مردی که جلوی راهبه ایستاده بود واقعاً ویلن بود. دقیقاًاندازه همونطوری بود که به یاد میآوردم... به طرز عجیبی شبیهش بود.
«اوه، چقدر عجیب.هدیهای به نظر میرسهعطا امروز مهمون دارین.»
اولیور که بالاخره متوجه من شده بود،کنم لبخندی زد و برام دست تکون داد. منچرا هم لبخند زدم و براش دست تکون دادم.
«از آشناییتون خوشبختم.»
«برای چیروی به اینعطا جای مخروبه اومدی؟»
در حالی کههدیهای به اطراف کلیسا نگاهاونجایی میکرد، به سمتم اومد.
«خیلی پیش نمیاد که به اینجا سر بزنم، اماکافی معمولاً فقط منم و خواهر ویویانا. تا حالا کس دیگهایمیترسیدن رو اینجا ندیدم... میشه گفت یه تنوع و هوای تازهست.»
«که اینطور؟»
طرز رفتار و لحنعطا صحبتش دقیقاً مثل همونکردن ویلنی بود که میشناختم.
«اوهوم. من دو دهه گذشته رو بهاونجایی اینجا میاومدم، و تو اولین نفری هستیبگیره که میبینم پاش رو توی این پرورشگاه میذاره.»
«دو دهه گذشته؟»
با تعجبتصمیم به ویلنکسی نگاه کردم.
'اون تویروی یک دهه گذشتهاونجایی به اینجا میاومده؟'
«اوه، بله. اون مرد جوون خیلیعطا دوستداشتنیایه. هر بار که میاد، همیشهخود برای ما و بچهها هدیه میاره.»
راهبه، یعنیباید خواهر ویویانا، زدمگه روی شونه ویلن.
«اگه اون نبود، حسابیکسی به دردسر میافتادیم. بایدمگه بگم، اون واقعاً آدم مهربونیه.»
«شما خیلیروی به منعطا لطف دارید.»
ویلن ازمانا روی خجالت پشتخوشقلبی سرش رو خاروند.
با دیدن این صحنه لبهام رو'فکر جمع کردم. یه چیزی توی اینبفهمم وضعیت آزاردهنده بود، اما نمیتونستم بگم چی.
هرچی بیشتر ویلن رو زیر نظر میگرفتم، بیشتر احساس میکردم که هیچ مشکلیشنیدم در موردش وجود نداره. اون واقعاً «عادی» بود، به این معنا که بدنشاصلاً حاوی قوانین آکاشیک نبود... اما همین واقعیت که اون اینجا حضور داشت، هشداردهنده بود.
«اگه جسارت نباشه میپرسم...»
در حالی که نگاهم روخوشقلبی روی ویلن متمرکز نگه داشتهکردن بودم، کنار گردنم رو خاروندم.
«...دلیل حضورتون اینجانگه چیه؟ چطور این'فکر پرورشگاه رو پیدا کردید؟»
«در عوض اینبگیره سؤالیه که من دلمداره میخواد از تو بپرسم.»
ویلن لبخندی زد وعطا هدایایی که آورده بودکردن رو روی نیمکت نزدیکش گذاشت.
«این پرورشگاه چندان شناختهشده نیست. پرورشگاههایعطا زیادی اون بیرون هست، و برام عجیبهتصمیم که تونستی این یکی رو پیدا کنی.»
«تکنولوژی خیلی سریع پیشرفت میکنه.»
کمی خندیدم.
«پیدا کردنش اونقدرها هم سخت نبود.اونها به علاوه، میشه گفت که منبگیره برای هدف خاصی به اینجا اومدم.»
«اون برای محافظ اومده.»
خواهر ویویانا ناگهان این رومگه گفت و با خوشحالی هدایاییشنیدم که روی نیمکت بود رو برداشت.
«محافظ؟»
ویلن قبل از اینکه بهاونجایی مجسمه پشتم نگاه کنه، باخود تعجب به من خیره شد.
«نگو که واقعاًهدیهای داستان پشت محافظعطا رو باور داری؟»
«همم، کی میدونه.» به ویلنمگه لبخند زدم. «داستان جذابی داره،شنیدم این رو باید اعتراف کنم.»
«واقعاً همینطوره.»
ویلن لبخندی زد وعطا لباسهاش رو مرتب کرد.کردن بعد ساعتش رو چک کرد.
«اوه، به نظر میرسه وقتم تموم شده. دیگه باید برم. دخترم اگهخود امروز دیر کنم غر میزنه. به نظر میرسه خیلی اصرار داره که امروزحرفهایی حتماً برم خونه. یه چیزی در مورد کمک به یکی از دوستاش میگفت.»
«به این زودی میری؟»
خواهر ویویانا از این موضوع نسبتاً ناراحتداره به نظر میرسید، اما واکنشش در همینحرفهایی حد موند. سعی نکرد برای موندن راضیش کنه.
«اوهوم. خودتون کهخوشقلبی میدونید اما وقتیاونها عصبانی میشه چطوریه...»
«درسته.»
خواهر ویویانا ریز خندید.
«از طرفتصمیم من بهشکسی سلام برسون.»
«حتماً.»
اون کت قهوهای روشنیروی پوشید و بعد توجهشاونها رو به من جلب کرد.
«خب، از دیدنت خوشحالداره شدم مرد جوون. امیدوارم ازکافی حضورت در اینجا لذت ببری.»
«ممنون.»
لبخندی زدم و براش دست تکوناونها دادم. بعد از اون، با آرامشبگیره خروجش از پرورشگاه رو تماشا کردم.
«چه مرد بیچارهای.»
درست همون موقع، صدایداره خواهر ویویانا رو شنیدم.اندازه برگشتم تا بهش نگاه کنم.
«مرد بیچاره؟»
منظورش ازروی این حرفعطا چی بود؟
«اهم، اگه زحمتی نیست.»
اون بعضی از هدایا رو به من داداندازه و من هم گرفتمشون. بعد از اون، دنبالش"متبرک" به سمت بخشهای انتهایی و عمیقتر اتاقها رفتم.
«اولیور... اونتصمیم بچه... میدونی چراباید همیشه میاد اینجا؟»
«نه.»
سرم رو تکون دادم.روی صادقانه بگم، در ایناونها مورد هیچ ایدهای نداشتم.
خواهر ویویانا جلوی یه در چوبی ایستاد واندازه بازش کرد که یه اتاق کوچیک رو نشون میداد.اگه رفت داخل و بعضی از هدایا رو زمین گذاشت.
«آه... دیگهتصمیم برای این کارهاباید خیلی پیر شدم.»
در حالی که هر دو دستش روقدرت به پهلوهاش گرفته بود، کمرش رو کش داد.نگه همزمان با لبخندی ملایم به اتاق نگاه کرد.
«این پرورشگاه یه زمانی خیلی معروفعطا بود. مثل الان اینقدر مخروبه نبود،خود و همهاش به خاطر جولیانا بود...»
در حالی کهنگه به حرفهاش گوش میدادم،کنم هدایا رو زمین گذاشتم.
«جولیانا؟»
«همسرش.»
ابروهام کمی بالا رفت.
«همسرش قبلاً اینجا کار میکرد؟»
«دقیقاً.»
خواهر ویویاناروی سرش روعطا تکون داد.
«میشه گفت اون تنها دلیلیه که باعث شده بعد از اینمنطقیه همه سال، اون هنوز هم به اینجا بیاد... حیف که امااندازه نمیخواد بیاد اینجا، خیلی دلم برای اون دختر کوچولو تنگ شده.»
«درسته.»
کم و بیش میتونستم بفهمم چرا اما از اومدن'فکر به اینجا امتناع میکنه. با توجه به شخصیتش، احتمالاًچرا نمیخواست هر بار که میاد اینجا، یاد مادرش بیفته.
اونقدر خوبروی میشناختمش که بتونماونجایی این رو بگم...
«واقعاً حیف شد... اونروی دختر خیلی دوستداشتنیای بود.اونها خیلی شبیه جولیانا بود...»
وقتی این حرفها رو میزد، حسرت آشکاریکنم توی چهره خواهر ویویانا دیده میشد. برام روشنچرا شد که اون با مادر اما صمیمی بوده.
به اطراف نگاهی انداختم.
«فکر کنم دیگهخوشقلبی وقتشه برم. ازاونها چیزهایی که فهمیدم راضیام.»
«آه، اینطوره؟ حیف شد.»
خواهر ویویانا در حالیداره که دستش رو روی گونهاشکافی گذاشته بود، با بیمیلی گفت.
«...میخواستم بچههاتصمیم رو بهتکسی نشون بدم.»
«شاید دفعه بعد.»
بهش لبخند زدم.
«پس باشه برای دفعه بعد.»
در رو برامبگیره باز کرد ونگه هر دو بیرون رفتیم.
«مرد جوون، فقطخوشقلبی یه یادآوری قبلاونها از اینکه بری.»
با شنیدنمانا صداش، بهروی سمتش برگشتم.
«اجازه نده بهنگه بیراهه کشیده بشی. سمتکنم درست رو انتخاب کن.»