چپتر 385: فصل 385
0با قدم گذاشتن بهنارنجی داخل ساختمان، صحنهای شگفتانگیزچشمان در برابر چشمانم پدیدار شد.
به محض اینکه قدمی به داخل ساختمان گذاشتم، رایحهای شیرین به مشامم هجوم آورد. سالن غرق در رنگهایوقته طبیعت بود، داستانی که با قهوهایهای پررنگ و سبزهای جنگلی روایت میشد و باعث میشد آدم احساس کندمکانی به خود طبیعت نزدیک است. از آن فضاهایی بود که اجازه میداد آرامش بالا بیاید و نفس بکشد.
با قدم زدن در اطراف محل، اورکها، الفها، دورفهاچهره و انسانها در همهجا به چشم میخوردند. حتی چندیوفی چهره آشنا هم بودند که مدتی بود ندیده بودمشان.
برای مثال، هان یوفی.
از زمان ترک لاک او را ندیده بودمچشمان و با قضاوت از هالهای که از خودش ساطعدیوار میکرد، در طول این سالها پیشرفت زیادی کرده بود.
«داگلاس!»
هنوز مدت زیادی از ورودمان به ساختمان نگذشته بود کهآشنا صدای زیر و بلندی در هوا طنینانداز شد. به دنبالترک آن، چیزی مثل یک گلوله به سمت داگلاس شلیک شد.
«آروم باش مونیکا.»
اما قبل از اینکه آن «چیز» حتی بتواند به داگلاس نزدیک شود،دستهایش او دستش را بالا آورد و آن «چیز» ناگهان متوقف شد وبیخیال چهره دختری زیبا با موهای نارنجی را نمایان کرد. او مونیکا بود.
در حالی که با چشمان درشتش بهبغل داگلاس خیره شده بود، دستهایش را بالادورتر برد و سعی کرد او را بغل کند.
اما انگار دیوار نامرئیای جلویشچشم بود، مسدود شد. چند مترآشنا دورتر از داگلاس متوقف شد.
«اوه بیخیال،چشمان خیلی وقتهخیره همدیگه رو ندیدیم!»
مونیکا در حالی که آرام میشد، شکایت کرد. دستهایشدرشتش را روی لبهایش گذاشت و با دلخوری لب برچید.نامرئیای واکنش او باعث شد لبخندی روی صورت داگلاس نقش ببندد.
سپس اوخیره نگاهی بهدستهایش اطراف سالن انداخت.
«هر چیزی جا وهمهجا مکانی داره، مونیکا. الان همونطورچهره که میبینی وقت مناسبی نیست.»
«همف.»
مونیکا پوفیزیبا کرد ونارنجی سرش را برگرداند.
«تو هنوزم مثلشده همون موقعی هستیسعی که بهت آموزش میدادم.»
داگلاس فقط به رفتارهای عجیبچشم و غریبش لبخند زد. او خوببودند میدانست که مونیکا چطور آدمی است.
با بهچشمان یاد آوردنخیره چیزی، ناگهان پرسید:
«راستی، دونا رو هیچجا نمیبینم؟»
«دونا؟»
«اوهوم.»
مونیکا برگشتچشمان و چشمانشخیره را ریز کرد.
«امم، همین الان اینجا پیش من بود. هیچجا نمیبینمش.» مونیکا درشده حالی که به دنبال دونا به اطراف نگاه میکرد، در نهایتدورتر شانههایش را بالا انداخت. «احتمالاً پیش امبره، به نظر نمیرسه اینجا باشه.»
نگاهی حاکی ازشده درک روی صورتسعی داگلاس پدیدار شد.
«درسته، یادم اومد. تو، دونا و امبرحتی تو روزهای آکادمی جدانشدنی بودید. خوبه کهبودمشان هنوز هم اینقدر به هم نزدیک هستید.»
«خب، ما خیلیدرشتش کمتر همدیگه رو میبینیمبرد به خاطر کـ... هوم؟»
مونیکا ناگهان حرفش را قطعنمایان کرد، سرش به سمت من چرخیدشده و چشمانمان در هم گره خورد.
چند بار پلک زد و سرشسعی را به راست و چپ کجمسدود کرد، سپس چشمانش ناگهان گشاد شد.
دستش را بالاانسانها آورد و بهمیخوردند سمت من اشاره کرد.
«تـ...»
«هیسسس.»
اما قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، داگلاسانگار انگشتش را روی دهانش گذاشت و سرش رابیخیال تکان داد. به او اشاره کرد که چیزی نگوید.
مونیکا چند بار پلک زد، دستش راحتی چندین بار بالا و پایین برد تا اینکهبرای نفس عمیقی کشید و خودش را آرام کرد.
سپس، سرش را به سمت داگلاس چرخاند وسعی با نگاهی کنجکاو روی صورتش، به سمت ما، یااوه دقیقتر بگویم، به سمت من اشاره کرد و پرسید:
«خب، اینازیبا کی هستن؟نارنجی شاگردهای جدیدت؟»
«خب... میتونی اینطور بگی.»
همانطور که این کلمات را میگفت،میخوردند ناگهان ضربه آرامی روی شانهام احساس کردم.ندیده سرم را برگرداندم و فهمیدم داگلاس است.
با لبخندی، به شانههایم زد.
«حداقل این یکی که هست.»
«اوه، عالیه، عالیه، منم یهبرد زمانی شاگردت بودم پس میتونینامرئیای بگی که من ارشدشون هستم.»
مونیکا به آرامی به سمت من قدم برداشت.چند درست روبهرویم ایستاد و با درک اینکه قدش فقطهان تا شانههای من میرسید، کمی به بالا نگاه کرد.
لبخندی روی صورتش پدیدار شد.
برای دیگران، این شبیه یک لبخند معصومانه بود،چشمان اما برای من که هدف آن قرار گرفتهانگار بودم، میتوانستم کینهتوزی پنهان در آن را احساس کنم.
'این اصلاًخیره خوب بهدستهایش نظر نمیرسه.'
او قطعاً مراانسانها شناخته بود، نه؟ یکحتی قدم به عقب برداشتم.
در حالی که دستهایش راشده پشت سرش گره کرده بود، بدنشدیوار را به سمت من خم کرد.
«پس توزیبا باید شاگرد جدیدنمایان داگلاس باشی، درسته؟»
یک قدمخیره دیگر بهدستهایش عقب برداشتم.
اما به نظر نمیرسید فایدهای داشته باشد، چون باچهره هر قدمی که به عقب برمیداشتم، او سرعتش رایوفی با من هماهنگ میکرد و یک قدم به جلو میآمد.
طولی نکشید که به من رسید و دستشسعی را روی شانهام گذاشت. به محض اینکه ایندورتر کار را کرد، لبخند درخشانی روی صورتم نقش بست.
«از آشناییزیبا با شمانارنجی خیلی خوشبختم.»
«آخ.»
ناگهان نالهدورفها دردمندانهای ازهمهجا دهانم خارج شد.
«اوه خدایچشمان من، اینجاخیره چه خبره؟»
مونیکا با نگاهی معصومانه روی صورتش، سرش راچشمان به یک طرف کج کرد. دستش هنوز رویانگار شانهام فشار میآورد و استخوان ترقوهام را محکم میفشرد.
«به نظر میرسه درددستهایش داری. شاید داگلاس ازتانگار زیاد کار کشیده، نه؟»
«د... درسته...»
در حالی که دردخیره استخوان ترقوهام شدیدتر میشد،سعی به سختی جواب دادم.
خوشبختانه، مونیکا زیاد طولش نداد و خیلیحالی زود چنگش را رها کرد. با دستهاییسعی که پشت سرش گره کرده بود، چرخید.
«خب، خوشحالمخیره که حالتدستهایش خوبه، و...»
با متوقف کردن قدمهایش، چیزی را بهحتی آرامی زمزمه کرد. تقریباً غیرقابلشنیدن بود، امابودمشان با شنوایی بهبودیافتهام، توانستم کلماتش را تشخیص دهم.
«ممنون... بابت دفعه قبل ممنون.»
درست بعد از گفتن این کلمات، برایحالی داگلاس دست تکان داد و با او خداحافظیبغل کرد و به بقیه افراد در سالن پیوست.
در حالی که به پشت سرش کهبغل داشت ناپدید میشد خیره شده بودم، شانهامدورتر را لمس کردم و زیر لب گفتم:
«درد داشت.»
شانس آوردم که قصد نداشتشده واقعاً بهم آسیب بزنه. باانگار این حال بازم درد داشت.
در حالی که داشتم استخواننمایان ترقوهام را ماساژ میدادم، ناگهانخیره صدای داگلاس را از کنارم شنیدم.
«به نظرخیره میرسه خیلیدستهایش برات اهمیت قائله.»
«برای مندورفها که اینطورهمهجا به نظر نمیرسه.»
واقعاً اهمیت قائلدرشتش بود؟ استخوان ترقوهامدستهایش که چیز دیگهای میگفت.
«هاهاها.»
داگلاس به آرامی خندید.
«من اون دختر رو خیلی خوب میشناسم. اگه واقعاً برات اهمیت قائل نبود، هیچوقتبودمشان احساساتش رو اینطوری بروز نمیداد. ممکنه بچهگانه رفتار کنه، اما تنها دلیلی که باهات اینطوریاین رفتار کرد اینه که اونقدر باهات احساس راحتی میکنه که این کار رو انجام بده.»
«اگه تو اینطور میگی.»
در واقع، نیازی نبود داگلاس این را بهچشمان من بگوید تا متوجه شوم. حالت چهره و کلماتشدیوار در آخر، برای اینکه اینقدر را بفهمم کافی بود.
موهایم را بالا زدم،دستهایش به داگلاس نگاه کردمانگار و حالت چهرهام جدی شد.
«از این مسائلانسانها که بگذریم، در موردحتی چیزی که ازت خواستم...»
داگلاس با لحنی موقرخیره پاسخ داد: «انجامش دادم.» صدایشبغل بهشدت جدی به نظر میرسید.
برای لحظهای کوتاه چشمانشنارنجی را بست و سپسچشمان رو به من کرد.
«رن، با اینکه کاری که ازم خواستی رو انجام دادم... میخوامجلویش ازت بخوام که از حدت تجاوز نکنی. اگه از خط قرمز ردروی بشی، عواقبش برات وحشتناک میشه، حتی اگه سعی کنم بهت کمک کنم.»
به داگلاس اطمینان دادم: «آروم باش.میخوردند من حد و مرز خودم رو میدونم.ندیده اونقدرها هم که فکر میکنی پیش نمیرم.»
چشمانش را ریز کرد و با دقت بیشتری به من نگاه کردنامرئیای تا نیتم را بخواند، من هم متقابلاً به او خیره شدم. نفسشکایت عمیقی کشیدم و یک بار دیگر سعی کردم به ویلن اطمینان دهم.
«بهم اعتماد کن.موهای اونقدرها هم کهکرد فکر میکنی پیش نمیرم.»
«...باشه، نیم ساعت وقت داری.»
داگلاس بالاخره کوتاه آمد و سرشمیخوردند را تکان داد. به محض شنیدنمدتی حرفهایش، لبخند درخشانی روی صورتم نقش بست.
«ممنون.»
سرم را پایین انداختم و با بقیهحالی خداحافظی کردم، لباسهایم را مرتب کردم وسعی به سمت اعماق ساختمان به راه افتادم.
وقتی به اندازه کافی از آنها دور شدم، دردیوار حالی که سرم را پایین انداخته بودم و ازوقته میان سالن میگذشتم، به مکالمهام با داگلاس فکر کردم.
«اگه برنامهام این باشه که درمیخوردند آیندهای دور از خط قرمز ردمدتی بشم، دیگه دروغ حساب نمیشه، نه؟»
تنها کاری که کردم این بود که به داگلاسبغل قول دادم امروز از خط قرمز رد نمیشوم، اما هرگزخیلی نگفتم که در آینده نزدیک این کار را نخواهم کرد.
گذشته از اینها، قصد داشتمنمایان برای کاری که میخواستم انجام دهم،شده حسابی وقت بگذارم و عجله نکنم.
داگلاس در حالی که به پشت رن که کمکمچهره در حال دور شدن بود خیره شده بود، چهرهاشیوفی موقرتر از قبل شد. سپس دهانش را باز کرد.
«نظرت چیه؟»
«ذهنش بیثباته.»
ویلن از کنارش پاسخدستهایش داد. نگاهی مشابه داگلاسانگار در چهرهاش پدیدار شد.
در حالی کهانسانها دستهایش در جیبشمیخوردند بود، زمزمه کرد:
«فکر نمیکنمچشمان بتونه خودشخیره رو کنترل کنه.»
«من هم همینطور فکر میکنم. نگرانمکرد دقیقاً همون کاری رو بکنه کهدستهایش بهم گفت نمیکنه، باید لغوش کنم؟»
ویلن سرشخیره را تکاندستهایش داد: «نه.»
«اون باید بر شیاطین درون ذهنش غلبهحتی کنه. اگه جلوش رو بگیریم، فقط وضعیت ذهنیشبرای رو بدتر میکنه. میرم یه نگاهی بهش بندازم.»
«میری؟»
«آره، فقط برایموهای اینکه در نهایتکرد کار احمقانهای نکنه.»
داگلاس در حالی کهدستهایش چهرهاش بالاخره آرام میشد،انگار پاسخ داد: «اینطوری عالی میشه.»
«با نظارت تو، دیگههمهجا نیازی نیست نگران باشم کهچهره کار خارج از عرفی... هوم؟»
داگلاس ناگهان حرفش را قطع کرد. چشمانشبرد را ریز کرد و به دوردست خیرهمسدود شد، نگاهی متعجب در چهرهاش نقش بست.
«...شاید اصلاًزیبا نیازی نباشهنارنجی دخالت کنی.»
در قسمت دیگری از سالن.
کوین جرعهای از نوشیدنی داخلشده لیوان شیشهای و شیکش نوشیدانگار و لبهایش را به هم زد.
«طعمش خیلی خوبه.»
مایع درون لیوان به رنگ زردسعی کمرنگ بود؛ بویی شبیه به عسل داشتمتر که بهشکلی شیرین در هوا پخش میشد.
کوین در حالی که به نوشیدنی در دستانش خیره شده بود، بهمدتی سمت راستش، جایی که اما ایستاده بود، چرخید. پشت سر او، بقیههالهای حضور داشتند که با آمیزهای از سردرگمی در چهرهشان به او نگاه میکردند.
«هنوز داری دنبالش میگردی؟»
اما با لحنی رک پاسخ داد:کرد «آره.» چشمانش مدام در تمام سالن میچرخید.برد واضح بود که به دنبال کسی میگردد.
«باید بهش کمک کنم.»
کوین جرعه دیگری از نوشیدنیاش نوشید. او درکچند میکرد که اما چقدر دلتنگ پدرش است، ومثال مهارت مناسبی برای کمک به او در اختیار داشت.
[{C} بازرسی]
مهارتی که به کاربر اجازه میدهد یک شیء یا فرد را بازرسی کند.
این مهارتی بود که او در سال سوم حضورشاوه در لاک، از فروشگاه سیستم خریده بود. درست قبللبهایش از اینکه به یک اردوی میدانی در خطالرأس کلیتون برود.
مهارت بسیار قدرتمندی بود. مهارتیبودند که به کوین اجازه میدادمثال نام تمام افراد حاضر را ببیند.
او همچنین میتوانست مشخصات آنها را ببیند، امادورتر این کار به مقدار عظیمی مانا نیاز داشت. هرچهروی آنها قویتر بودند، به مانای بیشتری نیاز پیدا میکرد.
کوین رودستهایش به اماسعی کرد و پرسید:
«اسم پدرتانگار چی بود؟نامرئیای اولیور بود؟»
«آره، چطور؟»
«فقط کنجکاو بودم.»
کوین با به خاطرسعی سپردن نام پدرش، مهارتنامرئیای خود را فعال کرد.
در ذهنش زمزمه کرد: «بازرسی.»
ناگهان صفحات کوچک نام،آشنا بالای سر تکتک افراد حاضربرای شروع به ظاهر شدن کردند.
افراد بسیار زیادی آنجا بودند و به همین دلیل بررسی نام تکتکوقته افراد حاضر برای کوین بسیار دشوار بود. خوشبختانه، از آنجا که او بهنقش دنبال انسانها میگشت، توانست دامنه جستجوی خود را تا حد زیادی محدود کند.
«اولیور راشفیلد...دستهایش اولیور راشفیلد...سعی اولیـ... هوم؟»
کوین ناگهان مکث کرد.
چند بار پلک زد، ناگهان مردمکمدتی چشمانش منقبض شد و نگاهش روییوفی فرد خاصی در دوردست قفل شد.
آن فرد که در سکوت از میان سالن میگذشت، موهای قهوهای و چشمان سبزندیدیم داشت. او کاملاً معمولی به نظر میرسید، کسی که پس از یک بار دیدن،نگاهی در خاطرتان نمیماند. این کسی بود که کوین هرگز قبلاً او را ندیده بود، اما...
[رن دوور]
کوین با خیره شدن بهبودند بالای سر آن فرد ومثال دیدن نامش، ضربان قلبش تندتر شد.
«بـ... ببخشید.»
کوین با فراموش کردن همهچیز، به سمتیدیوار که رن را دیده بود حرکت کرد.بیخیال با هر قدمی که برمیداشت، سرعتش بیشتر میشد.
«کوین؟»
اما که متوجه رفتار عجیب کوین شده بود، از پشت سرهان او را صدا زد. او تنها کسی نبود که متوجه اینطول موضوع شد، چرا که جین، آماندا و ملیسا نیز همگی اخم کردند.
«ببخشید، ببخشید.»
کوین با نادیده گرفتن بقیه، به عجله کردننامرئیای در مسیری که رن میرفت ادامه داد. چشمانشوقته روی پشت او قفل شده بود. او اینجا بود.
«ببخـ... اوخ.»
کوین در حالی کهآشنا جمعیت را کنار میزد، ناگهانبرای به چیز سختی برخورد کرد.
«آه، ببخشید.»
سرش را بالا آورد و با دیدن اینکه آن فرد یکمتر اورک بود که با خشونت به او خیره شده است، بهسرعتلبهایش عذرخواهی کرد. کوین به کنار رفت و قدمهایش ناگهان متوقف شد.
«کجاست؟»
کوین دیوانهوار به اطراف نگاه کرد وندیده به دنبال آن فرد مو قهوهای گشت، امالاک هرچه نگاه کرد، نتوانست او را پیدا کند.
«لعنتی، کجا رفت؟»
یادداشت مترجم
متن مبدأ فاقد شماره و عنوان فصل در خط اول بود.