چپتر 81: گالکسیکوس [۴]
0من فوقالعاده نیستم.
اگر این واقعیت را که یکپای کتابچه راهنمای پنجستاره را تمرین میکردمدرباره فاکتور بگیریم، هیچچیزِ من فوقالعاده نبود.
نه مشخصاتم.
نه فیزیک بدنیام.
و نه مهارتهایم.
در مقایسه با کوین که همیشه سیستمی برای کمکخواندن به او وجود داشت، یا دیگر شخصیتهای اصلی کهفقط هر منبعی که میخواستند در اختیارشان بود، من هیچچیز نداشتم.
...من مثل قهرمانهایباید داستان از موهبتمیساختم «زره داستانی» برخوردار نبودم.
هرچه به دست آورده بودم، با ریختن خون، عرق و اشکچیزهایی بود. هر چیزی که داشتم را یا با به خطر انداختنبیشتری جانم به دست آورده بودم یا با فدا کردن یک چیز مهم.
باید باچیزی همان چیزهاییخطر که داشتم میساختم.
وقتی در برابر حریفی مثل الکس قرار میگرفتم که تجربه مبارزه بسیاردرباره بیشتری از من داشت و تازه برای خودم محدودیت هم تعیین کردهاعمالشان بودم، باید با استفاده از تمام چیزهایی که در اختیار داشتم میجنگیدم.
بنابراین تصمیممهم گرفتم یک نبردچیزهایی روانی راه بیندازم.
از آنجا که میدانستم الکس با وجود ضعیفترمهم بودن از من، تجربه بیشتری دارد، تصمیم گرفتمالکس او را از نظر روانی در هم بشکنم.
همهچیز از اولین برخورد ماانداختن شروع شد. درست همان موقعی کهباید بینیاش را با غلاف شمشیرم شکستم.
همانجا بود کهشوک ضرب و شتمپای روانی آغاز شد...
با پیروزی در همان برخوردچیزهایی اول، از قبل شروع بهالکس تعیین روند مبارزه کرده بودم.
اعتمادی که از ابتدای مبارزه داشتکردن حالا رنگ باخته بود و جایشمیساختم را شوک و خشم گرفته بود.
همیشه پایچیزی غرور درخطر میان بود.
با خواندن رمانهای زیادی درباره اربابزادههای جوان و مغرور،خواندن میدانستم که برای افراد مغروری مثل او، فقط یکفقط شکست کوچک کافی است تا روی اعمالشان تأثیر بگذارد.
...و حق با من بود.
از آن لحظه به بعد،فدا حملاتش قابلپیشبینیتر شد و احساساتشهمان شروع به تأثیرگذاری روی تصمیماتش کرد.
سپس شروعچیزی کردم به دفعانداختن کردن تکتک حملاتش.
با هر ضربه یا فروگرفته کردن نیزهاش، یکی از حلقههایم بهطورزیادی مداوم تمام حملاتش را سد میکرد.
هرچه بیشتر حمله میکرد، بیشترچیزهایی متوجه میشد که کاری ازالکس دستش برنمیآید. او درمانده شده بود...
بار دیگر، اعتمادبهنفسش ضربهجانم دیگری خورد و شک وباید تردید در ذهنش رخنه کرد.
استیصال، دلخوری، خشم، بیطاقتی.
با رخنه کردن این احساساتگرفته در ذهنش، با هر دقیقهای کهزیادی از مبارزه میگذشت، او بیدقتتر میشد.
ذهنیت ضعیفشمهم به شکستهمان او منجر شد.
اگر با دقت در موردش فکرکردن میکرد، میتوانست بهراحتی نقطه ضعفی کهمیساختم با حلقههایم ایجاد کرده بودم را ببیند.
از آنجا که او کسی بودجانم که قبلاً در نبردهای زیادی شرکت کردهچیزهایی بود، باید بهراحتی آن را تشخیص میداد.
با این حال، به دلیل وضعیتپای روانی ناپایدارش، آن سناریو را نادیدهدرباره گرفت و برای پیروزی هجوم آورد.
او در چنین تلههمان واضحی افتاد و من ازحریفی آن نهایت استفاده را بردم.
با خیره شدن به الکس کهکردن زیر پاهایم روی زمین بیهوش افتادهمیساختم بود، احساس عجیبی در درونم جوشید.
«پس حس پیروزی اینطوریه، هان؟»
من فوقالعاده نبودم.
نیازی هممهم نداشتم کههمان فوقالعاده باشم.
نیازی نداشتمخطر که زره داستانیفدا مدام همراهم باشد.
نیازی نداشتم کهداشتم تمام آیتمهای تقلبجانم را برای خودم بردارم.
...تنها کاری که باید میکردمگرفته این بود که داشتههایم رارمانهای صیقل دهم و با همانها بسازم.
—اووووووووووووو!
تشویقهای پرشور جمعیت که کلفدا میدان را در بر گرفتههمان بود، در سرتاسر استادیوم طنینانداز شد.
«فووووو...»
نفس عمیقی کشیدمشوک و از آنپای لحظه لذت بردم.
«از این حس بدم نمیاد.»
مجری با ورود به صحنه، چند ثانیهای بهمهم الکس که روی زمین بیهوش افتاده بود نگاهالکس کرد و سپس رو به جمعیت اعلام کرد.
—...و برندهچیزی این دوئل،خطر رن دوور است!
—اووووووووووووووو!
بار دیگر، تشویقها در استادیومچیزهایی طنینانداز شد و همه شروعالکس به شعار دادن نام من کردند.
«رن!»
«رن!»
«رن!»
زیر رگبار تشویقها، به دوردست نگاه کردم و دیدم کهالکس پدر و مادرم همراه با جمعیت در حال تشویق هستند.تعیین حتی پدرم که معمولاً بیاحساس بود، پابهپای بقیه تشویق میکرد.
—برخلاف تمام انتظارات، پس از ۵ دقیقه و ۴۶ ثانیه مبارزه،چیزهایی رن دوور موفق شد الکس کلودبرم را شکست دهد. یک استعدادبیشتری رتبهدار و مشهور که توسط شخصِ معاون گیلد ما آورده شده بود!
وقتی دوربینها به سمت جایگاه تماشاگران چرخیدند و چهره مارتین روی صفحاتهمان نمایش بزرگ میدان نشان داده شد، همه دیدند که مارتین بدون هیچبیشتری احساسی به میدان خیره شده است. هیچکس نمیدانست در سرش چه میگذرد.
او نسبت به همهچیز کاملاً بیتفاوتپای به نظر میرسید. تقریباً انگار اتفاقی کهاربابزادههای افتاده بود هیچ ربطی به او نداشت.
مجری با اشاره بههمان دوربینها که دوباره به سمتحریفی من برگشته بودند، ادامه داد:
—رن با استفاده از یک تکنیک ناشناخته،چیز دفاعی غیرقابلنفوذ ایجاد کرد که دردسرهای عظیمی برایحریفی حریفش الکس به وجود آورد. و از طریق...
در حالی که مجری به صحبتهایش ادامه میداد و لحظاتمهم حساس مسابقه روی صفحات نمایش بزرگ بازپخش میشد، من میدانمیگرفتم را ترک کردم و به سمت رختکن به راه افتادم.
درست وقتی که پایم راگرفته بیرون از میدان گذاشتم، مادرمرمانهای در مسیر رختکن ظاهر شد.
«رن!»
مادرم در حالی که به سمتم میدوید، خودش را به طرفم پرتاب کرد وبرابر مرا محکم در آغوش گرفت. به خاطر اینکه خیلی سریع میدوید، لحظهای که بغلماستفاده کرد، احساس کردم تمام هوای ریههایم خالی شد و دو قدم به عقب رفتم.
«آخ...»
«حالت خوبه؟ جاییت صدمه ندیده؟»
مادرم مرا از آغوشش رها کردمیساختم و تمام بدنم را دست کشیدمیگرفتم تا ببیند آسیبی دیدهام یا نه.
راستش رو بخواید، بغلش بیشترفدا از هر کاری که الکسهمان تو کل مبارزه کرد، درد داشت.
«من حالم خوبه.»
با لبخندی تلخ، بازوهامخشم رو منقبض کردم و بهشخواندن اطمینان دادم که حالم خوبه.
«خوبه...»
مادرم با خیالی آسودهجانم آهی کشید، با کنجکاویمهم نگاهم کرد و پرسید:
«رن، کِی اینقدر قوی شدی؟»
با شنیدنجایش سؤالش، گوشهخشم لبم پرید.
نمیتونستم همینطوری بهش بگم که این دنیا بر اساسحریفی رمانی ساخته شده که خودم نوشتم و من از دانشممحدودیت بهعنوان نویسنده استفاده کردم تا چند تا آیتم تقلب بردارم.
خوشبختانه، از قبلانداختن یه بهونه خوبکردن جور کرده بودم.
«مامان، یادتچیزی رفته منخطر کجا درس میخونم؟»
مادرم اخم کردشوک و تو فکریپای عمیق فرو رفت.
«میدونم که لاک بهترین آکادمی تو قلمرو انسانهاست، اما تو تو کمتر از سه ماه یهو از رتبه G رسیدی به رتبه F! این چیزی نیست که بشه تو این زمان کم بهش رسید!»
حرفش منطقی بود.
معمولاً نیم تا یک سال طول میکشید تا کسیچیز یه رتبه بره بالا. اینکه من تو کمتر از سهقرار ماه یهو یه رتبه جهش کردم، غیرطبیعی به نظر میرسید.
«نولا کجاست؟»
در نهایت، فقط تونستم خودمچیزهایی رو به اون راه بزنمالکس و بحث رو عوض کنم.
«با پدرت تو جایگاه تماشاچیاست.»
مادرم که متوجه شد دارم ازجانم جواب دادن طفره میرم، باهام راههمان اومد. از این بابت ازش ممنون بودم.
شاید یه روزی حقیقت رو بهش بگم و توضیح بدم که برایدرباره رسیدن به این سطح از قدرت چه چیزهایی رو پشت سر گذاشتم.اعمالشان اما هنوز وقتش نبود. مخصوصاً با این اوضاعی که تو گیلد جریان داشت.
نمیخواستم نگرانشون کنم.
شاید یه روزی...
...
شهر اشتون،جایش منطقه شمالی،خشم ساعت ۵:۰۰ عصر.
داخل یک اتاق مجلل، دو نفر روبهروی هم نشسته بودند.الکس مارتین در حالی که روی یکی از مبلها نشسته وتعیین سرش را پایین انداخته بود، اتفاقات امروز را بازگو میکرد.
«...و اینخطر اتفاقی بودجانم که افتاد.»
مارتین بعد از تمام شدن حرفهایش، ساکت شد. جرئت نداشت کلمهباید دیگری به زبان بیاورد. این سکوت از روی اختیار نبود، بلکهمبارزه ناشی از ترس ذاتیاش نسبت به مردی بود که روبهرویش نشسته بود.
«پس الکس شکست خورد، هاه.»
پیرمردی با موهای خاکستری روشن ومیساختم ریش بزی همرنگ آن، با لبخندیمیگرفتم محو، انگشتانش را روی دسته صندلیاش میکوبید.
-تق! -تق! -تق!
با هر ضربه انگشتان پیرمرد، مارتینجانم احساس میکرد قلبش نیز با همانهمان ریتم میتپد. عرق سردی روی کمرش نشست.
با شناختی که از مرد روبهرویش داشت، اصلاًمیان تعجب نمیکرد اگر ناگهان او را دور بیندازند ومغروری جنازهاش را در گوشهای از شهر اشتون رها کنند.
«نه، من تاباید اینجا اومدم، نمیتونممیساختم اینجا شکست بخورم!»
مارتین دندانهایش را روی همفدا فشرد، سرش را پایین انداختهمان و سعی کرد عذرخواهی کند.
اما پیش از آنکه بتواند چیزیجانم بگوید، پیرمرد نگاهی به او انداختهمان و صدای بمش در اتاق طنینانداز شد.
«نگران نباش، من عصبانی نیستم.گرفته این چیزی بود که حتیرمانهای خود من هم انتظارش رو نداشتم.»
مارتین با خیالی آسوده نفس راحتیمیساختم کشید، سرش را بالا آورد ومیگرفتم سعی کرد از پیرمرد تشکر کند.
«ممنون—خااااا!»
—فوران خون!
اما به محض اینکه سرش را بالا آورد، خنجری در چشمزیادی راستش فرو رفت. مارتین که از شدت درد فریاد میکشید، چشمشاست را با دست گرفت، در حالی که خون روی زمین میچکید.
«کووووااااه!»
«خفه شو.»
پیرمرد با غضب به او خیرهجانم شد و فشار عظیمی بر مارتین واردچیزهایی کرد که باعث شد فوراً ساکت شود.
«من همین الانشم بخشیدمت، اگهگرفته به فریاد زدن ادامه بدی، قضیهزیادی فقط به یه چشم ختم نمیشه...»
پیرمرد در حالی که دستش را با یکبرابر دستمال سفید پاک میکرد این را گفت وبیشتری مارتین به نشانه فهمیدن، سرش را تکان داد.
«مـ-ممنون از لطف شما.»
پیرمرد باچیزی رضایت به پشتیانداختن صندلیاش تکیه داد.
«پس، میگی اسمشوک بچهای که الکس روغرور شکست داد، رن بود؟»
مارتین با عجلهباید سر تکان دادمیساختم و جواب داد:
«بله...»
«رن دوور، رن دوور...»
پیرمرد نام پسری که الکس را شکست داده بود، چند بارزیادی تکرار کرد و کمی به فکر فرو رفت. سپس توجهش رااست به مرد میانسالی که در ورودی اتاق ایستاده بود، جلب کرد.
«...هممم تیم،مهم متیو رو صداچیزهایی کن بیاد اینجا.»
«هر طور شما بخواهید، ارباب.»
مرد میانسال که تیم نامانداختن داشت، با احترام سر تکان دادباید و بیسروصدا از اتاق خارج شد.
-تق -تق
اندکی بعد، تنهاباید لحظاتی پس از رفتنوقتی تیم، کسی در زد.
«پدر، صدام کردید؟»
جوانی با کت و شلواری خاکستری مایل به مشکی، در را کمی باز کردمیساختم و وارد اتاق شد. به نظر میرسید در اواخر دوران نوجوانیاش باشد. چهرهای جذابتعیین و چشمانی بهطور غیرمعمولی درخشان داشت که گویی میتوانستند اعماق قلب انسان را ببینند.
اولین برداشتی که از این جوان به دست میآمد، اینرمانهای بود که او فردی باوقار و بسیار باهوش است. اگرکوچک کتابی در دست میگرفت، احتمالاً هیچ تفاوتی با یک محقق نداشت.
پیرمرد با علاقه شدیدی به جوان روبهرویشوقتی خیره شد و با لحنی که رگههاییمبارزه از افتخار در آن موج میزد، پرسید:
«بله، تو احیاناً پسریجانم همسنوسال خودت به اسممهم رن دوور رو میشناسی؟»
جوان که از اینخطر سؤال جا خورده بود، باچیز گیجی به پیرمرد نگاه کرد:
«رن دوور؟»
«بله، اسمش همینه.»
متیو باخطر لبخند گشادیجانم سر تکان داد:
«البته، ما توداشتم مدرسه راهنمایی بهترینجانم دوستهای هم بودیم.»