چپتر 466: بدون عنوان
0پیکری موسفید ناگهان درون تالاریداد تاریک، جایی که حدود سیبدون نفر دیگر حضور داشتند، ظاهر شد.
محیط غرق در سکوت شد ومیشد تمام نگاهها به مرد موسفیدی دوختهدست شد که از ناکجاآباد ظاهر شده بود.
صدای نفسهای سنگین در سراسر محیط بهقورت گوش میرسید، اما این نفسنفس زدنها ازپادشاه روی خستگی نبود، نه، از روی ترس بود.
انبوهی از احساساتسرانجام مختلف در چهرهنشست افراد حاضر پدیدار شد.
احترام، هیبت، حسادت،دسته ترس و بازگونهاش هم ترسِ بیشتر.
قدم—! قدم—! قدم—!
صدای قدمهای مرد موسفید در سراسر تالار طنیناندازمیدادند شد؛ این تنها صدایی بود که افراد حاضر میشنیدندمیشد و کاملاً با ریتم ضربان قلبشان همگام شده بود.
در انتهای تالار و بربهآرامی فراز پلکانی، تخت پادشاهی سیاه،شناخته غولپیکر و مبهمی قرار داشت.
سرمایی وهمآور در سراسر تالار رخنه کرد و هیچکس جرئت نداشتاینکه حتی یک کلمه حرف بزند؛ همه به پیکر موسفیدی خیره شدهپوشانده بودند که آرامآرام به سمت تخت پادشاهی در انتهای اتاق قدم برمیداشت.
هر قدمِ پیکر موسفید، آهسته و استوار بود، با اینداد حال برای افراد حاضر، هر قدم حامل فشار بیسابقهای بود؛ تابست جایی که برخی ناخودآگاه و پنهانی آب دهانشان را قورت میدادند.
پیکر موسفید سرانجام بهناخودآگاه تخت پادشاهی رسید ومیدادند بهآرامی روی آن نشست.
پیکر موسفید که بیشتر با عنوان پادشاه شیاطینپادشاه شناخته میشد، آرنجش را روی دسته تخت تکیهگونهاش داد و گونهاش را روی دست مشتشدهاش گذاشت.
بدون اینکه به افرادتکیه داخل اتاق نگاهی بیندازد،مشتشدهاش بهآرامی چشمانش را بست.
ابرها مانند پارچهای سیاه و پهناوردهانشان آسمان را پوشانده بودند و نور خورشیدِعنوان بر فراز آسمان را کاملاً مسدود میکردند.
هیچچیز جز تاریکیِ بیانتهاییرسید که گویی تا ابدپادشاه ادامه داشت، به چشم نمیخورد.
بوم—!
اما این تاریکی دوام چندانی نیاورد. انفجارهاییآرنجش رعدآسا در سراسر جهان طنینانداز شد و نورهاییبدون با رنگهای مختلف در پهنه آسمان پخش شدند.
بوم—! بوم—!
دود همهجا را فرا گرفت، زمین به لرزه درآمد و موجوداتیمیشد سیاه همچون پرندگانی بیبال از آسمان سقوط کردند. آنها با شدتداخل به زمین برخورد کرده و دهانههای کوچکی در محل سقوطشان ایجاد میکردند.
بنگ—!
حدود دوازده پیکر که همچون فرشتگان عدالت در آسمانتکیه شناور بودند و نوری از پشتسرشان ساطع میشد، بهنگاهی منطقهای که موجودات سیاه سقوط کرده بودند، خیره شدند.
زنی که زره نقرهای درخشانی به تن داشت وسرانجام زره بهزیبایی روی بدنش نشسته بود، درحالیکه آرام بهآرنجش سمت زمین فرود میآمد، سرانجام لب به سخن گشود.
«...نژاد شمامیدادند به اینرسید کیهان تعلق نداره.»
صدای رسا ودسته آهنگین او درگونهاش سراسر جهان طنینانداز شد.
درحالیکه به موجود خاصی درشناخته پایین نگاه میکرد، آمیزهای از نارضایتیگونهاش و انزجار در صدایش موج میزد.
تکان... تکان...
موجود سیاه با بیحالی چرخید، بدنش را برگرداند و به زنی کهآرنجش در آسمان ایستاده بود نگاه کرد. با نوری که بهشدت از پشتسربیندازد زن میتابید، او شبیه الههای بود که به دنیای فانی نزول کرده است.
«سرفه... سرفه...»
موجود سیاه درحالیکه خون سیاه از دهانش روی بدنش میریخت، پوزخند تلخی زد. چشمان سرخبدون و خونینش به بالا، به ابرهای تاریکی که آسمان را پوشانده بودند، خیره شد. گردنبندمسدود نقرهای سادهای از گردنش آویزان بود که به انتهای آن، جعبهای سیاه متصل شده بود.
«شما... شماها... هیچیبرخی جز یه مشتدهانشان آدم ریاکار نیستین...»
او پس از لحظاتی بهآرامی زمزمه کرد. درست با محوشناخته شدن کلماتش، هوا منجمد شد و سپس تمام جهان به لرزهاینکه درآمد. گردنبند نقرهای دور گردنش، روی سینهاش بالا و پایین میپرید.
«چی گفتی؟»
زنِ معلق در هوا، با خشمی که ازدسته اعماق صدایش زبانه میکشید، غرید. موجود سیاه که ازداخل پایین به او خیره شده بود، دوباره سرفه کرد.
«سرفه...»
او با تکیه بر دستشبهآرامی که مدام میلرزید، بدنش را بالامیشد کشید و به آسمان خیره شد.
«شـ-شما جوری حرف میزنین انگار ما... سرفه... گناهمشتشدهاش کبیرهای در حق همهتون مرتکب شدیم، اما تلاشبست ما برای زنـ... زنده موندن چه ایرادی داره؟»
«زنده موندن؟»
زن ناگهان پوزخند تمسخرآمیزی زد. دستش را بالا آورد و کرهای زردرنگنشست و درخشان شبیه به خورشید در کف دستش شکل گرفت؛ همزمان ذراتمشتشدهاش زرد درخشانی در هوا پدیدار شدند و به سمت کره تجمع کردند.
«آیا به خاک و خون کشیدن سیارات دیگه، هدفتون روشناخته توجیه میکنه؟ تکلیف میلیاردها موجودی که برای رفع عطشتون سلاخیبدون کردین چی میشه؟ تا حالا اصلاً به اونا اهمیت دادین؟»
«اهمیت؟ چرا باید اهمیت بدیم؟... ما فقط داریم از غریزهمونبدون برای فتح و بقا پیروی میکنیم. تو به یه حیوونپهناور نمیگی چطور رفتار کنه، این صرفاً تو ساختار بیولوژیکیش نوشته شده.»
زن چشمانش راپادشاه بست و سرشمیشد را تکان داد.
«درسته که شما فقط دارین از غرایز خودتون پیروی میکنین، و دقیقاً به همین دلیلهشیاطین که ما هم داریم از غرایز خودمون پیروی میکنیم؛ از بین بردن تهدیدی در آیندهبیندازد که میتونه تعادل کیهان رو به هم بریزه. یه انگل ناخواسته، همونطور که بعضیا ممکنه بگن.»
«ها... ها... یه انگل ناخواسته...»
موجود سیاه خنده کوتاهیتکیه سر داد و سپس چهرهاشگذاشت آرامآرام سرد و بیروح شد.
«چی به شما این حق رومیشد میده که بیاین اینجا و مادست رو جوری قضاوت کنین که انگار خدایین؟»
موجود سیاه با جمع کردن تکتک ذراتقورت قدرتِ درون بدنش، سرانجام روی پاهایش ایستادپادشاه و به زنِ در آسمان چشمغره رفت.
«من از خیلی وقت پیش این روز رو میدیدم... به همه گفتم که نباید شماهاداد رو به حال خودتون رها کرد... بهشون گفتم که شماها یه مشت موجودین که سدپهناور راه بقای ما میشین... بهشون گفتم قبل از اینکه خیلی دیر بشه از شرتون خلاص بشن...»
موجود سیاه مکثیدسته کرد و دوبارهگونهاش زیر خنده زد.
«ها... آها... ها... اونا بهم میگفتن احمق، میگفتندسته دیوانه، و حالا ببین چی شد. همه مردن.اینکه درست همونطور که بهشون هشدار داده بودم... سرفه...»
درست زمانی که موفق شد تعادلش راقورت حفظ کند، با سرفهای دیگر، خون سیاه رویشیاطین زمین پاشید و روی یک زانو سقوط کرد.
«لعنتی...»
لحظهای که موجود به زانو افتاد، گوی درخشانی که مقابل کف دست زن در حالچشمانش شکلگیری بود، کامل شد و آسمان در هالهای از نوری عظیم فرو رفت. زن سرش راابد پایین آورد و درحالیکه به موجود سیاه خیره شده بود، کلماتش بهآرامی بر جهان فرود آمد.
«من رو بهخاطر انجام این کار برای مردمموندسته سرزنش نکن. همونطور که خودت گفتی، ما هم داریمداخل این کار رو صرفاً برای بقای خودمون انجام میدیم.»
«شمـ—»
قبل از اینکه موجود سیاه بتواند حرف دیگری بزند، گویشناخته درخشان سرانجام به سمت زمین فرود آمد. در یک چشمبرهمزدن،بدون پیکر او توسط گوی بلعیده شد و کاملاً از بین رفت.
تنها چیزی که دستنخورده باقی ماند، گردنبنددست نقرهایِ آویزان از گردنش بود. با اینبیندازد حال، آن هم پس از مدتی ناپدید شد.
آنچه پس از آن رخ داد، نور درخشانیدسته بود که سراسر جهان را در آغوش گرفت؛اینکه درست شبیه به لحظه طلوع خورشید از خط افق.
بوم—!
انفجار وحشتناکی به دنبال آن رخ داد، زمین از جا کنده شدآرنجش و تکه سنگهای عظیمی به اندازه یک کوه به هر سو پرتاببیندازد شدند و هر چیزی که در دیدرس بود را کاملاً نابود کردند.
زن که از بالا به این صحنه خیره شده بود، چشمانشاینکه را بست و به سمت دیگر موجوداتی چرخید که در هوا شناورنور بودند و با بیتفاوتی محض در چهرههایشان به این صحنه نگاه میکردند.
زن پرسید: «اینپادشاه آخرین نفرشون بود،میشد حالا باید چیکار کنیم؟»
یکی از موجوداتبرخی پیشنهاد داد: «بیاید... خرر...قورت سیاره رو منفجر کنیم.»
در حالی که با زرهی عظیم دور بدنپادشاه حجیمش در هوا شناور بود، با هر نفسیگونهاش که میکشید صدایی تودماغی از دهانش خارج میشد.
«خرر... خرر... مطمئن بشید که هیچ شیطانیدست زنده نمیمونه. نمیتونیم اجازه بدیم این انگلها بهچشمانش حیاتشون ادامه بدن. وجود اونها تهدیدی برای جهانه.»
با دراز کردن دستش، چکش عظیمی در دستاندسته آن موجود ظاهر شد. بدون اینکه منتظر تأییداینکه دیگران بماند، چکش خود را در هوا بالا برد.
موجود چند ثانیه چکش را بالای سرش نگهمیدادند داشت و وقتی دید کسی جلویش را نمیگیرد،شناخته فریاد عمیقی کشید و چکش را پایین آورد.
«هوااارگ!»
با سرعت باورنکردنی به سمت زمین سقوط کرد و بهبدون محض اینکه پاهای موجود به زمین رسید، زمین شکافته شد. بهآسمان دنبال آن، چکش با زمین برخورد کرد و جهان منجمد شد.
آنچه پس از آن رخ داد، نابودیآرنجش کامل سیاره بود؛ در حالی که خشکیها،گذاشت کوهها و همهچیز از هم پاره شدند.
با باز کردن چشمانش، مردمکهای قرمز روشنعنوان پادشاه شیاطین به درخششی خیرهکننده درآمدند وتکیه هوای داخل تالار به طرز قابلتوجهی سرد شد.
با یادآوری خاطرات گذشته، چهرهداد سردش کمی در هم رفت واینکه فشار وحشتناکی بر تالار سایه افکند.
رهبران هفت قبیله دور او جمع شده بودند. با حسداد کردن فشار وحشتناکی که از بدن پادشاه شیاطین ساطع میشد،چشمانش نگاهی آمیخته با وحشت و احترام در چهرههایشان نقش بست.
طولی نکشید که پادشاه شیاطینپنهانی به خود مسلط شد ورسید به آرامی سرش را بالا آورد.
با نگاهی به اطراف، چشمان پادشاه شیاطین روی بدنشیاطین تکتک شیاطین حاضر چرخید. هر بار که چشمانش رویمشتشدهاش شخصی مکث میکرد، بدن آنها ناخودآگاه به لرزه میافتاد.
پس از اینکه نگاهش از رویگونهاش تمام افراد حاضر گذشت، دستش راداخل در هوا بالا برد و تکان داد.
تـ...ترک.
لحظهای که دستش پایین آمد، ترکی در بافت فضا شکل گرفت. دقیقاً در همانپادشاه لحظهای که ترک ظاهر شد، همان صحنهای که پیش از ظاهر شدنش در تالارداخل دیده بود، در مقابل او و تمام افراد حاضر در تالار به نمایش درآمد.
صحنهای که در آن بیشبهآرامی از سی نفر در هوا،شناخته پشت یک سد بزرگ ایستاده بودند.
پس از خیره شدنتکیه به صحنه برای لحظهایمشتشدهاش کوتاه، سرانجام دهان باز کرد.
«...ناامیدکنندهست.»
لحظهای که این کلمات را به زبان آورد، تالارسرانجام بهطور غیرقابلکنترلی لرزید. پیش از آنکه هیچیک از شیاطینآرنجش حاضر بتوانند حرفی بزنند، او دوباره دستش را حرکت داد.
تـ...ترک. تـ...ترک. تـ...ترک.
سه ترک دیگر در بافت فضا شروعدست به شکلگیری کردند و در پشت آنها،بیندازد سه سیاره متفاوت به تصویر کشیده شد.
با خیره شدن به سیاراتشناخته مقابلش، صدای سرد پادشاه شیاطین بارگونهاش دیگر در سراسر تالار طنینانداز شد.
«کینتوار، لانت و پولینست.»
پادشاه شیاطین در حالی که بانشست انگشت روی دسته تخت ضربه میزد،آرنجش نگاهش را روی دیگر شیاطین حاضر چرخاند.
«وضعیت این سیارههادسته چطوره؟ همونطور که دستوردست داده بودم عمل کردید؟»
«بله، اعلیحضرت!»
شیطانی لاغراندام جلو آمد، بدنش را پایین آورد و رویرسید زمین تعظیم کرد. شیطانی که اکنون روی زمین دراز کشیده بود،داد در واقع یک شیطان رتبه دوک و رئیس قبیله غرور بود.
با این حال، هنگام رویارویی با پادشاه شیاطین که در مقابلشمیشد بود، هیچ نشانی از غرور در بدنش دیده نمیشد. در برابرداخل چنین موجودی، او جرئت نمیکرد ذرهای غرور از خود نشان دهد.
رئیس قبیله غرور، بدون اینکهداد جرئت کند به او نگاهبدون کند، شروع به صحبت کرد:
«همانطور که درخواست کرده بودید، ما سیارهها رادسته کاملاً با انرژی شیطانی اشباع کردهایم. به جز برادرانداخل ما، هیچ موجود دیگری در آن سیارهها زندگی نمیکند.»
«که اینطور...»
پادشاه شیاطین با تکانرسید دادن سرش، دوباره توجهش راشیاطین به سیارات دوردست معطوف کرد.
پادشاه شیاطین، کف دستش را باز کرددست و بازویش را به سمت شکافهای فضاییبیندازد مقابلش بالا برد و با بیتفاوتی پرسید:
«تنها کسانی کهپادشاه داخل این سیارههامیشد هستن، برادران ما هستن؟»
«بـ...بله.»
«...بسیار خب.»
پادشاه شیاطین ناگهان دستش را مشت کرد. بهمشتشدهاش دنبال این حرکت ساده، سیارههایی که در پشتبست شکافها نمایش داده میشدند، ناگهان به لرزه درآمدند.
سپس، گویی که با یکدیگر همگام شده باشند، سیارهها شروعداد به انبساط سریع کردند و ترکهایی روی لایههای بیرونی سیاراتچشمانش شکل گرفت که لایههای درونی قرمز روشن آنها را نمایان میکرد.
این انبساط در یک چشم به هم زدن رخ داد. به دنبال اینعنوان انبساطها، سنگها در سراسر فضا به بیرون پرتاب شدند و ابر زرد روشنیبدون در مرکز سیاره شکل گرفت. آن ابر نیز در حال بزرگ شدن بود.
به دلیل نبود هوا در فضا، هیچ صدایی با این انفجارمیشد همراه نبود، با این حال، تصویر منفجر شدن سیارات تنها با یکنگاهی حرکت ساده دست پادشاه شیاطین، عمیقاً در ذهن شیاطین حاضر حک شد.
پادشاه شیاطین بار دیگر کفداد دستش را باز کرد وبدون حرکتی برای فراخواندن انجام داد.
به دنبال حرکت او، سه گوی سفید درخشاندسته از مرکز انفجار به بیرون پرتاب شدند کهاینکه همگی به سمت پادشاه شیاطین در حرکت بودند.
شوووم—! شوووم—! شوووم—!
با عبور از بافت فضا، سه گوی سفید ناگهانشیاطین در مقابل پادشاه شیاطین ظاهر شدند. آنها با عبورمشتشدهاش از شکافها، همگی روی کف دست پادشاه شیاطین متوقف شدند.
پادشاه شیاطین با نگاهی به سهگونهاش گوی مقابلش که شبیه به خورشیدهایداخل کوچک سفید بودند، به نرمی زمزمه کرد:
«بذرهای سیارهای...»
به دنبال این حرف، کف دستشدهانشان را به سمت دهانش برد ونشست گویها را به داخل دهانش مکید.
لحظهای که گویها وارد دهانش شدند،نشست سر پادشاه شیاطین به عقب کشیده شددسته و صدای هیسی از دهانش بلند شد.
غرش—! غرش—!
تالارهای اتاق بهطور غیرقابلکنترلی لرزیدند و تمامآرنجش شیاطین حاضر در اتاق به حالت سجده رویبدون زمین افتادند و کاملاً از حرکت عاجز شدند.
این فشار زیاد طول نکشید و به همان سرعتی که آمده بود،نشست ناپدید شد. در حالی که چشمانش را باز میکرد و به سقف تالارگذاشت خیره شده بود، هوای کدر و غلیظی از دهان پادشاه شیاطین خارج شد.
«هاا...»