چپتر 122: سیاهچال پنهان [۲]
0درون جنگلی انبوه، دو نفر با آرامش از میان پوشش گیاهی متراکم عبور میکردند.خارج از این دو نفر، یکی در جلو ایستاده بود و به نقشه کاغذی بزرگی نگاهجور میکرد، در حالی که پشت سرش، نفر دوم با چهرهای گیج او را دنبال میکرد.
«مطمئنی داریمنباشد مسیر درستیداستان رو میریم؟»
در حالی که به نقشه پیش رویمبگوییم نگاه میکردم، چانهام را خاراندم. نقشه را کمیافتاده کج کردم و با لحنی شکاک جواب دادم:
«اِم... باید همین باشه؟»
کوین که جا خوردهولی بود، نتوانست جلوی خودشدستش را بگیرد و گفت:
«تـ-تو، فقطنباشد نگو کهداستان گم شدیم.»
«نه، خب،کلیای شاید. ولی بهداشتم احتمال زیاد نه.»
-شپلق!
کوین دستش را روی پیشانیاش کوبیدزیاد و آه طولانیای از دهانش خارجطولانیای شد. کمکم داشت از تصمیمش پشیمان میشد...
هنوز حتی به نیمه راه هماساساً نرسیده بودند و همین الانش گم شدهموقعم بودند. این دیگر چه جور راهنمایی بود؟
با دیدنکلیای واکنش کوین، شانههایمداشتم را بالا انداختم.
در دفاع از خودمایده باید بگویم که اطلاعاتداشتم زیادی برای کار کردن نداشتم.
با اینکه ایده کلیای از مکان سیاهچال داشتم، خب، بیایید فقط بگوییم که بخش زیادی از اطلاعات مهمپشیمان درباره اینکه کوین چطور سیاهچال را پیدا کرد، در رمان جا افتاده بود. هر چه نباشد، آن زماندفاع که داشتم این بخش از داستان را مینوشتم، اساساً مستقیماً پریدم به لحظهای که کوین سیاهچال را پیدا کرد.
...بنابراین، به خاطر تنبلیداستان آن موقعم، الان درپریدم وضعیت بغرنجی گیر افتاده بودم.
خوشبختانه، چندکلیای نقطه مرجعسیاهچال برای کار داشتم.
«یک رودخانه... یکاینکه درخت بزرگ خمیدهمکان و یک غار...»
اینها چیزهاییشدیم بودند کهولی دنبالشان میگشتم.
«اهم... اهم... میتونم بپرسم چرامینوشتم به جای گوشیت داری ازبنابراین یه نقشه کاغذی استفاده میکنی؟»
کوین چند بار سرفه کرد، نگاهی به من انداختمهم و چیزی را پرسید که از زمان ترک آنداستان شهر کوچک در پایین کوه، ذهنش را درگیر کرده بود.
نگاهم را به کوینایده برگرداندم، موهایم را به کناربیایید زدم و با بیحالی گفتم:
«چه فرقی میکنه؟ درولی نهایت، با این کار میتونمروی باتری گوشیم رو ذخیره کنم.»
گوشیام را درآوردم وداستان با اشاره به گوشهپریدم سمت راست بالا، گفتم:
«...تازه، موفق باشیمکان که بخوای تو اینبگوییم ناکجاآباد آنتن پیدا کنی.»
کوین دستانش رااینکه به نشانه تسلیممکان بالا برد و گفت:
«باشه، هر کاری که راحتی بکن.زیاد فقط برام عجیب بود، چون دیگهطولانیای ندیدم کسی از نقشههای کاغذی استفاده کنه.»
نگاه کوتاهی به کوین انداختم،مینوشتم سرم را تکان دادم وبنابراین به بررسی نقشه ادامه دادم.
حرفش منطقی بود.
اگر سیگنال جیپیاس وجود داشت که مستقیماً مسیر را نشانم دهد، حتماًمهم از گوشیام استفاده میکردم... متأسفانه چنین چیزی وجود نداشت. پس ترجیح دادممستقیماً از نقشه استفاده کنم، چون روی زمین هم از همین استفاده میکردم.
...انگار عادتهایشدیم قدیمی هرگزولی از بین نمیروند.
«بذار ببینم.»
روی زمین چمباتمه زدم و نقشه رابگوییم روی سنگی گذاشتم. چشمانم را ریز کردمرمان تا مطمئن شوم هنوز در مسیر درستی هستم.
'اگه اشتباه نکنم، در واقع داریم مسیرسیاهچال درستی رو میریم و فقط باید چند کیلومترپیدا دیگه راه بریم تا به یه رودخونه برسیم...'
نقشه را کمی چرخاندم واحتمال خط آبی روی آن راپیشانیاش تا نقطه مشخصی دنبال کردم.
'بعد از اون، باید در امتداد رودخونه راه بریم تا بزرگترین شاخابهتنبلی رو پیدا کنیم و از اونجا بریم بالا تا یه درخت بادرخت خمیدگی عجیبوغریب دیده بشه. غار سیاهچال باید دقیقاً پشت همون درخت باشه...'
«بسیار خب، فهمیدم، دنبالم بیا.»
چند بار دیگر مسیر را بامکان نقشه تطبیق دادم، سرم را تکانمهم دادم و از کوین خواستم دنبالم بیاید.
«فهمیدی بایدشدیم از کدومولی طرف بریم؟»
«آره، اگه مشکلی پیشداستان نیاد، باید تو حدودپریدم نصف روز برسیم اونجا.»
«باشه...»
...
«پس اینجا همون جاست؟»
«آره.»
در حالی که روبهروی درخت خمیدهبیایید بزرگی ایستاده بودیم، کوین و منپیدا روی زمین نشستیم تا کمی انرژی بگیریم.
خورشید از قبل شروعایده به غروب کرده بود وبیایید شب به سرعت فرا میرسید.
چند شکلات انرژیزا از فضای ابعادیام بیرونشپلق آوردم، یکی را به کوین دادم وخارج یکی دیگر را برای خودم باز کردم.
«بیا.»
«ممنون.»
کوین شکلات انرژیزا را گرفت، سریع آن را باز کرد وبخش گازهای بزرگی از آن زد. با نگاه به غاری که پشتمینوشتم درخت پنهان شده بود، نتوانست جلوی خودش را بگیرد و پرسید:
«پس همون مکان اینجاست؟»
«ملچ... مولوچ... آره.»
در حالی که شکلات انرژیزا را در دهانم میبلعیدم، سریع سرم را تکان دادم. بعد از نصف روز پیادهروی واساساً پیروی از دستورالعملهایی که در رمانم نوشته بودم، توانستم به سرعت مکان درست را پیدا کنم. علاوه بر این، حالاخمیده که کوین اینجا بود، با استفاده از کتابم به عنوان نقطه مرجع، میتوانستم هر اشتباهی که میکردم را اصلاح کنم.
در مورد کتاب. باید بگویم که منِ آینده واقعاً باهوش بود. هر وقت در مسیرپیدا اشتباهی قدم میگذاشتم، همیشه فقط فریاد میزدم 'مسیر اشتباه' و با دیدن این جمله درموقعم کتاب، میتوانستم آن مسیر را کنار بگذارم و در کمترین زمان مسیر درست را پیدا کنم.
دمت گرم، منِ آینده.
«بسیار خب، بریم.»
بعد از ده دقیقه استراحت و بازیابی بخشی ازمهم انرژیای که در طول مسیر تا اینجا صرف کرده بودیم،مینوشتم از جا بلند شدم و از کوین خواستم دنبالم بیاید.
کوین در حالی کهایده شلوارش را میتکاند، سرشداشتم را تکان داد و ایستاد.
«باشه.»
به این ترتیب،زمان هر دوی ما درمستقیماً غار به راه افتادیم.
آرایشمان بینقص بود. کوین در جلو و من در عقب. با تواناییهای خیرهکنندهیکرد کوین، او باید میتوانست از پس هر هیولایی که مقابلمان ظاهر میشد بربیایدتنبلی و من هم با هنر شمشیرزنیام، میتوانستم بهسرعت حساب هیولاهای سیاهیلشکر حاضر را برسم.
...خب، البته اگر اصلاً قصد داشتم کاریسیاهچال انجام دهم. در واقعیت، واقعاً قرار نبودچطور کار زیادی برای انجام دادن داشته باشم.
در حالی که روی کتاباحتمال توی دستم ضربهی آرامی میزدم،پیشانیاش نتوانستم جلوی لبخندم را بگیرم.
'وقتی میتونی بهراحتی از هیولاهامینوشتم رد بشی، چه دلیلی داره وقتتخاطر رو برای مبارزه باهاشون تلف کنی؟'
...
بعد از مدتی پیادهروی، در یک چندراهی توقف کردیم. هشت مسیربخش برای انتخاب وجود داشت و همگی کاملاً شبیه به هم بودند.مینوشتم کوین به سمتم برگشت و در حالی که نگاهم میکرد پرسید:
«کدوم مسیر رو باید بریم؟»
بدون هیچ تردیدی،زمان فوراً به مسیراساساً پنجم اشاره کردم.
«پنجمی.»
این بار از جوابم مطمئن بودم،مکان چون از همان لحظهای که واردمهم غار شدیم، دقیقاً میدانستم باید کجا برویم.
علاوه بر این...
«وایسا.»
«ها؟»
بعد از پنج دقیقه پیادهروی، دستم را روی شانهی کوینبگوییم گذاشتم تا متوقفش کنم. با نادیده گرفتن گیجیِ توی صورتش،زمان انگشتم را روی لبم گذاشتم و به آرامی زمزمه کردم:
«به محض اینکهشاید بپیچی چپ، گوسفندهای دوشاخشپلق فوراً بهت حمله میکنن...»
با کمی مکث وداستان نگاهی به پایین، بهپریدم سمت کتاب قرمزم، ادامه دادم:
«یه گوسفند نر و یه ماده اونجاست. گوسفند ماده همون عقب منتظر میمونه، در حالیافتاده که گوسفند نر اول بهت حمله میکنه... امنترین و کارآمدترین راه برای خلاص شدن از شرشونگیر اینه که فوراً خم بشی و به سمت شکم نر خنجر بزنی، و در حالی که...»
کوین که حرفم را درکلیای نیمه قطع کرده بود، نتوانست جلویبخش نگاه عجیبش به من را بگیرد.
«صبر کن، صبرشاید کن، داری درزیاد مورد چی حرف میزنی؟»
ابرویم رانباشد بالا انداختم ومینوشتم با بیخیالی گفتم:
«هم؟ فقط دارم بهت میگم چهبیایید اتفاقی قراره بیفته و برای رفعپیدا سریع خطر پیش رو باید چیکار کنی.»
«آره اون بخشش رو فهمیدم، چیزی کهسیاهچال نمیفهمم اینه که تو چطور اینها روچطور میدونی... تازه، داری با دستات چیکار میکنی؟»
سرم را کجشاید کردم و با گیجیشپلق به کوین نگاه کردم.
«دارم میخونم؟»
«...چطور میتونیکلیای بخونی وقتی هیچیداشتم توی دستات نیست؟»
«ها؟»
با گیجی به کوینولی نگاه کردم و کتاب قرمزروی را جلوی صورتش تکان دادم.
با اینکه به دلایل واضحی قصد نداشتم محتوای کتاب را به او نشان دهم، اما نمیخواستمبغرنجی وجودش را هم پنهان کنم... بالاخره قرار بود هر وقت او اینجاست، حسابی از آن استفادهاهم کنم. منظورم این است که، مگر میتوانستم یک کتاب قرمز ضخیم را در روز روشن پنهان کنم؟
البته نیازی به استفاده از کتاب نداشتم، چون کوین احتمالاًدرباره میتوانست سیاهچال را بهتنهایی تمام کند، اما وقتی باعث صرفهجوییاساساً در زمان میشد، چرا نباید از این تقلب بهره میبردم؟
اگر تقلبنداشتم داری، ازشایده استفاده کن.
این شعار من بود.
با این حال، اگرچه آدم باید از تقلبش استفادهلحظهای کند، اما نباید این کار را با بیاحتیاطی انجامبودم دهد، چون ممکن است عواقب بدی به همراه داشته باشد.
مخصوصاً اگر کتابی بود که به شخصبگوییم اجازه میداد تا ۱۰ دقیقه از آیندهرمان را ببیند... اوضاع میتوانست حسابی به هم بریزد.
اممم، در واقع، با توجه به اینکهسیاهچال فقط آیندهی کوین را نشان میداد، حدسچطور میزنم برای بقیه آنقدرها هم وسوسهانگیز نبود...
...به هر حال، همانطور که کتاب را جلویدستش صورت کوین تکان میدادم و نگاه خالی ازداشت احساسش را میدیدم، فهمیدم یک جای کار میلنگد.
«همم؟ نمیتونی این رو ببینی؟»
«چی رو ببینم؟»
چشمانم را ریزاینکه کردم و برایمکان لحظهای جا خوردم.
'نمیتونه ببینتش؟'
با غافلگیری اززمان این کشف، لبخند محویمستقیماً روی لبانم نقش بست.
جالبه.
نمیدانستم کتابنداشتم چنین قابلیتایده دیگری هم دارد.
...حدس میزنم اگر به آن فکر میکردی، منطقی به نظرپیشانیاش میرسید. بالاخره، این آیتمی بود که قرار نبود متعلق بههنوز این دنیا باشد. عجیب نبود که کوین نمیتوانست آن را ببیند.
با این حال،زمان این موضوع کار رامستقیماً برایم خیلی راحتتر میکرد.
«...خب؟»
صدای گیج کوین مرا از افکارم بیرون کشید. با درکبگوییم اینکه دقیقاً شبیه یک احمقِ تمامعیار به نظر میرسیدم، بهزمان کوین لبخند زدم و رفتارم را به شوخی برگزار کردم.
«دارم شوخی میکنم...شاید فقط داشتم سرزیاد به سرت میذاشتم.»
کوین با اخمزمان کمرنگی، دیگر زحمتاساساً پرسیدن به خود نداد.
«بسیار خب...»
«البته درنداشتم مورد اون گوسفندهایکلیای شاخدار شوخی نمیکردم...»
«ها؟»
«بهت نگفتم یه مهارتداستان دارم که بهم اجازهپریدم میده آینده رو ببینم؟»
کوین برای لحظهای جا خورد و بابگوییم یادآوری مکالمهای که یک هفته پیش بارمان او داشتم، سرش را به آرامی تکان داد.
چطور میتوانست فراموش کند؟
یکی از بزرگترینشاید رازهایش به همینزیاد خاطر فاش شده بود.
«...آره؟ پس داریزمان میگی که همین الانمستقیماً از مهارتت استفاده کردی.»
سرم را تکان دادم و بهسرعتبیایید کوین را به جلو هل دادم وکرد تشویقش کردم تا دستورالعملم را دنبال کند.
«بینگو! پس زوداینکه باش همون کاری روسیاهچال بکن که بهت گفتم.»
آه
کوین با صدای بلندی آه کشیداساساً و در حالی که شمشیرش راتنبلی بیرون میکشید، سرش را تکان داد.
«باشه...»