چپتر 167: ایمورا [۴]
0در حالی که بیسروصدا در حاشیه میدان نبرد حرکت میکردم، حواسمنگاه بود که تا جای ممکن حضورم را پنهان کنم. با مخفیحوالی شدن پشت صخرهها و درختان، آرامآرام به سمت میدان نبرد خزیدم.
صدای انفجار از همهجا به گوشاطراف میرسید و فریادهای پر از درد وطولی خشم در سراسر میدان نبرد طنینانداز میشد.
هر دو طرف بیوقفه با هم میجنگیدند؛ اورکها سلاحهایهمگی عظیمشان را پایین میآوردند و شیاطین از آسمان شیرجهموج میزدند و از میان شکاف زرههای حجیم اورکها نفوذ میکردند.
در حالی که هر دو طرفپهلو بیرحمانه سعی در کشتن یکدیگر داشتند، خونرهبر سیاه و سبز به همهجا پاشیده میشد.
سرم را به پهلو چرخاندم و به دوردست خیره شدم، جایینگاه که نبرد بین دو رهبر در جریان بود. سیلوگ، فرمانده لژیون، باپرتاب پشتی صاف ایستاده بود و تبرش را به سمت پایین تاب داد.
وقتی تبرش به زمین برخورد کرد، هواگرفت شکافته شد و نور قرمز عظیمی بهسرعت بهفروکش سمت شیطان رتبه کنت در آسمان نزدیک شد.
شیطان رتبه کنت دستش را بالا آوردرفت و با حرکتی شبیه به سیلی زدن،درخشانی دستش را با پرتو انرژی برخورد داد.
بهمحض اینکه دست شیطان رتبه کنتپهلو با پرتو قرمز تماس پیدا کرد،بین همهچیز در سکوتی مرگبار فرو رفت.
همهچیز متوقف شد وهمهچیز چه اورکها و چه شیاطین،متوقف همگی به دوردست نگاه کردند.
...کمی بعد، نور قرمز درخشانیمحیط محیط اطراف را در برحاضر گرفت و انفجار عظیمی رخ داد.
موج انفجار عظیمی محیط را درنوردیدفرو و اورکها و شیاطین حاضر درکمی آن حوالی را به اطراف پرتاب کرد.
طولی نکشید که با فروکش کردن نورچرخاندم و پسلرزههای انفجار، دیدم که شیطان رتبه کنتسیلوگ با سرعتی بیسابقه به سمت سیلوگ شیرجه میزند.
چشمان سرخ و خونینش حالا به سیاهی میزد و دست چپش تنها به چندبعد تار بند بود. با این حال، اگر کسی با دقت نگاه میکرد، میتوانست ببیندپسلرزههای که بافت عضلاتش بهآرامی در حال بازسازی است و بازویش را سر جایش متصل میکند.
سیلوگ با خونسردی به شیطانی که بهگرفت سمتش میآمد خیره شد، تبرش را در هوافروکش بالا برد و با صدای بلندی فریاد کشید.
«گرااااااا—!»
خیلی زود، شیطان و اورک بارپهلو دیگر با هم برخورد کردند وبین موج انفجار عظیم دیگری فضا را درنوردید.
«لعنتی...»
با تماشای مبارزه از راهمحیط دور، چارهای نداشتم جز اینکهحاضر زیر لب به خودم لعنت بفرستم.
چقدر طولپیدا میکشه تا بهمرگبار سطح اونا برسم...؟
خیره شدن به دو رهبریسرم که در دوردست میجنگیدند، باعثشدم شد خونم به جوش بیاید.
...چه قدرتی.
چنان قدرت کوبندهای که با هر حرکتشان محیط اطراف را به لرزهپرتاب درمیآورد... من هم میخواستم به همان اندازه قوی شوم. آنقدر قوی کهخونینش دیگر نگران این نباشم که بخواهم با دقت روی تکتک کارهایم فکر کنم.
...میدانستم که دارم طمع میکنم.
با این حال، نمیتوانستمپاشیده جلوی خودم را بگیرم وخیره آن نوع قدرت را نخواهم.
...و با اینکه میدانستم سرعت افزایش قدرتم چیزی کممتوقف از یک معجزه ندارد، اما این موضوع مانع ازگرفت آن نمیشد که حسرت داشتن چنان قدرتی را بخورم.
با این وجود،بعد میدانستم که در بعضیگرفت چیزها نمیتوان عجله کرد.
با خیره شدن بهسکوتی دو رهبری که درمتوقف دوردست مبارزه میکردند، میدانستم.
میدانستم که...
فقط مسئله زمانپیدا بود تا ازمرگبار آنها پیشی بگیرم.
در حالی که غرق در افکار خودم بودم، ناگهان ازحاضر ناکجاآباد، هیکل عظیمی به درختان کنارم برخورد کرد و همهچیزبیسابقه را در هم شکست و ابری از خاک به پا کرد.
جا خوردم و بلافاصله روی زمین نشستم و به سمتینگاه که برخورد رخ داده بود نگاه کردم. متأسفانه، به خاطر خاکیحوالی که منطقه را پوشانده بود، نتوانستم درست ببینم چه چیزی است.
سرم را چرخاندم تا پشتم را نگاه کنم وخیره مطمئن شوم کس دیگری نمیآید، سپس بهآرامی به منطقهایپشتی که برخورد در آن اتفاق افتاده بود نزدیک شدم.
«خررر... خررر...»
وقتی گرد و غبار فرو نشست، اورکی نمایان شددرنوردید که در نزدیکیام روی زمین افتاده بود. با هردیدم نفسی که میکشید، بخار سفیدی از دهانش خارج میشد.
...خیلی زودپیدا نگاهمان بهسکوتی هم گره خورد.
«لوتن گارن موون انسان!»
وقتی چشمانمان به هم قفل شد، پسفرو از مکثی کوتاه، اورک سرش را بلندبعد کرد و با صدای بلندی فریاد زد.
با دیدن این صحنه، دستم را رویگرفت غلاف شمشیرم گذاشتم، بهسرعت مانا را در بدنمفروکش به جریان انداختم و با لحنی عذرخواهانه گفتم.
«ببخشید، من زبون اورکیسکوتی یا هر چیزی کهمتوقف اسمشه رو بلد نیستم.»
-!
اولین حرکتتماس از [سبکهمهچیز کیکی]: فلش سریع
پس از آن، پیش از آنکه اورک بتواند از خودش دفاع کند، نورطولی درخشانی محیط اطراف را روشن کرد و رگهای از نور مستقیماً از شکافسیاهی کوچک زرهی که اورک پوشیده بود عبور کرد. خون سبز به همهجا پاشید.
«هووو...»
با بیرون دادن نفسم، شمشیرمسرم را از بدن اورک بیرون کشیدمجایی و بدن بیجانش روی زمین افتاد.
در حالی که به اورک روی زمین خیره شده بودم،همگی با زور سعی کردم قلب تپندهام را آرام کنم ودرنوردید خون سبزی که روی صورتم پاشیده بود را پاک کردم.
...اگر میگفتم الانبعد عصبی و مضطرباطراف نیستم، دروغ گفته بودم.
با اینکه از قدرت واقعی حریفمفرو مطمئن نبودم، اما حداقل میتوانستم استنباط کنمبعد که او در حدود سطح من بود.
خوشبختانه او مجروحسبز بود، وگرنه ممکنپهلو بود اوضاع دردسرساز شود.
صرفنظر از این، با وجود اضطراب توانستمفرو خونسردیام را حفظ کنم که این بهبعد من ثابت میکرد در حال رشد هستم.
اگر این اتفاق پنج ماه پیشاطراف برایم میافتاد، ذهنم قفل میکرد وپرتاب زمان ارزشمندی را از دست میدادم.
...مضطرب شدن اشکالی نداشت، همه مضطرب میشوند. اما، اگر ایننگاه اضطراب روی قضاوتت تأثیر میگذاشت، آنوقت بود که میفهمیدی مشکلحاضر داری... و الان، دیگر هر وقت عصبی میشدم، ذهنم قفل نمیکرد.
«خب، وقتکشی دیگه کافیه.»
به سمت اورک کههمهچیز حالا مرده بود رفتم ومتوقف بلافاصله تمام زرههایش را درآوردم.
«...لعنت بر شیطون،بعد این آشغال یهاطراف خروار وزن داره.»
زره را به کناری انداختم و وقتیرفت وزن آن را حس کردم، نتوانستم جلویدرخشانی خودم را بگیرم و زیر لب ناسزا گفتم.
...انگار وزنسیاه یک ماشینپاشیده را داشت.
آه
آدم محتاجکمی که حقدرخشانی انتخاب نداره.
در دل آهی کشیدم و به جسد اورک کنارم نگاه کردم.کردند مقداری روغن از فضای ابعادیام بیرون آوردم، آن را روی اورکپرتاب ریختم و با انگشتانم که آغشته به سایونهای شعله بود، بشکنی زدم.
طولی نکشید که آتش مهیبی در منطقهای که در آنشدم بودم شعلهور شد. از آنجا که این منظرهای عادی درایستاده میدان نبرد بود، هیچ توجهی را به خود جلب نکرد.
چمباتمه زدم و زره را ازمرگبار آتش دور کردم، منطقه نسبتاً خلوتیکردند پیدا کردم و زره را پوشیدم.
...اگر میگفتمکمی کار آسانی بود،محیط دروغ گفته بودم.
بیایید این واقعیت را نادیده بگیریم که زره برایم خیلی بزرگ بود، فقط وزن آن بهتنهایی باعثگرفت میشد حالم به هم بخورد. همینطوری هم عادت کردن به جاذبه سه برابری برایم بهاندازه کافی سختخونینش بود، حالا که چیزی به سنگینی یک کامیون را پوشیده بودم، احساس میکردم پاهایم از سرب ساخته شدهاند.
بهسختی میتوانستم صاف بایستم.
...خوشبختانه، برایتماس این مشکلهمهچیز راهحلی داشتم.
سه معجون از فضای ابعادیام بیرون آوردم،گرفت درشان را با شستم باز کردم ونکشید سعی کردم همه را یکنفس سر بکشم.
«هرچه بادا...»
اما درست زمانی که میخواستم معجون را بنوشم،دوردست زمین با شدت بیشتری نسبت به قبل لرزیدفرمانده و باعث شد کمی تعادلم را از دست بدهم.
خوشبختانه توانستم دوباره رویهمهچیز پاهایم بایستم. وگرنه ممکن بودمتوقف معجونها را از دست بدهم.
در حالی که بهدرخشانی دوردست خیره شده بودم،موج آرام زیر لب زمزمه کردم:
«نیروهای کمکی رسیدن...»
با دیدن اینکه وقت زیادی برایم باقی نمانده، بهسرعتخیره سه معجون توی دستم را سر کشیدم و خیلیپشتی زود متوجه شدم که بدنم دارد بهسرعت بزرگ میشود.
در عرض چند ثانیه، توانستم زرهمرگبار را کاملاً پر کنم. علاوه برکردند این، زره دیگر به سنگینی قبل نبود.
دلیل اینکه توانستم چنیندرخشانی کاری کنم، سه معجونی بوددرنوردید که تازه مصرف کرده بودم.
[معجون غولپیکری]: معجونی که بهسرعت بدن را بزرگ میکند. اثرات آن به مدت ۱ روز باقی میماند.
[معجون تقویت قدرت]: معجونی که قدرت مصرفکننده را دو برابر میکند. اثرات آن ۱ روز باقی میماند و در نتیجهی مصرف، چابکی کاهش مییابد.
[معجون تغییر صدا]: معجونی که به مصرفکننده اجازه میدهد صدای خود را به دلخواه تغییر دهد.
...واقعاً نیازی نبود توضیح دهم که چرا به دو معجون اول نیاز داشتم، اما معجون آخراطراف با اینکه بیفایده به نظر میرسید، یک اقدام احتیاطی اضافی بود که برای پنهان کردن بهترچشمان هویتم بهعنوان یک اورک در نظر گرفته بودم، چرا که صدای اورکها بلند و قدرتمند بود.
با اینکه نمیتوانستم به زبانشان صحبتپهلو کنم، اما در صورتی که دربین حال خواندن سرود جنگیشان بودند، لو نمیرفتم.
«خب، فکرتماس کنم دیگههمهچیز وقت رفتنه.»
برای لحظهای کوتاه کتاب قرمز را بیرون آوردم ودرنوردید چند صفحهاش را خواندم. کمی بعد، کتاب را بستمدیدم و آرام از جنگلی که در آن بودم خارج شدم.
همانطور که راههمهچیز میرفتم، با هر قدمیرفت که برمیداشتم، زمین میلرزید.
بدون اینکه به این موضوع اهمیتی بدهم، خیلی زود راهشدم خود را به بیرون از جنگل تُنک پیدا کردم... وایستاده چیزی که در ادامه دیدم، مرا تا عمق وجودم لرزاند.
کاروم! کاروم! کاروم!
در چمنزار پهناور روبهرویم، موجهایی از اورکها دیده میشدند که در حالپرتاب رژه رفتن به سمت دوردست بودند، سرود جنگیشان را میخواندند و سلاحهایشانخونینش را به زمین میکوبیدند. به هرجا که میرفتند، زمین به لرزه درمیآمد.
در رأس اورکها، قامت سیلوگ روی تختهسنگی بزرگ ایستاده بود وکردند با نگاهی تهدیدآمیز به آسمان، جایی که شیطان رتبه کنت قرارپرتاب داشت، خیره شده بود. در کنار او، اورک دیگری ایستاده بود.
او حضور و ابهتی شبیه بهپهلو سیلوگ داشت، اما برخلاف او، پوستش قرمزرهبر و بدنش درشتتر بود. ظاهر وحشتناکی داشت.
اورک قرمز در حالی کهسکوتی به شیطان رتبه کنت درهمگی آسمان خیره شده بود، فریاد زد:
«کوالِم توران پلوزِن کار!»
شیطان رتبه کنت در حالی که بهرفت اورک قرمز در پایین پایش نگاه میکرددرخشانی و هنوز لبخند بر لب داشت، پاسخ داد:
«ولوم تناسی لم.»
در حالی که شیطان رتبه کنت وفرو رهبران اورکها در حال گفتگو بودند، من آرامدرخشانی به سمت لشکر اورکها در دوردست حرکت کردم.
همانطور که راه میرفتم، با صاف نگه داشتن پشتم وحاضر قدم برداشتنِ بیباکانه از میان چمنزار به سمت جایی کهبیسابقه دیگر اورکها حضور داشتند، مطمئن شدم که حضورم را پنهان نکنم.
...دلیل اینکه این کار را میکردم این بودمتوقف که من تنها اورکی نبودم که در هنگاماطراف مبارزه با شیاطین از لشکر خود جدا شده بود.
بنابراین، برای اینکه مشکوک به نظر نرسم، باید مستقیماً به آنهاجایی نزدیک میشدم... و خوشبختانه، کمی بعد، در کنار صدها اورک دیگر ایستادهداد بودم و به دوردست، جایی که دو رهبر اورکها بودند، خیره شدم.
«تیرالم والکنتماس تو مدهمهچیز گود خودرور!»
در حالی که در سکوت به رهبرانگرفت در دوردست خیره شده بودم، چشمانم رانکشید کمی بستم و در ذهنم صحبت کردم.
«هی، آنجلیکا، اونجایی؟»
پس از صدا زدن آنجلیکاسرم در ذهنم، بعد از مکثیشدم کوتاه، صدایش در ذهنم طنینانداز شد.
[...بله.]
بار دیگر چشمانم را باز کردم وگرفت در حالی که به رهبران هر دو طرففروکش خیره شده بودم، در ذهنم از آنجلیکا پرسیدم:
«آنجلیکا، میفهمی دارن چی میگن؟»
بعد از یکسبز مکث کوتاه دیگر،پهلو آنجلیکا پاسخ داد:
[...بله.]
«میتونی برام ترجمه کنی؟»
[...بله، اما زیاد با من حرف نزن انسان. من حضورنگاه قدرتمندی رو در این نزدیکی حس میکنم... اگه یکم بیاحتیاطی کنم،حوالی ممکنه لو برم. پس وقتی از اینجا رفتی برات توضیح میدم.]
بالاخره فهمیدم چرا آنجلیکا اینقدر دیر جواب میداد،دوردست با درک این موضوع سرم را تکان دادمفرمانده و به شیطان رتبه کنت در دوردست نگاه کردم.
«...باشه، صبر میکنم تا بره.»
با اینکه آنجلیکا در حالمحیط حاضر پنهان بود، اما هیچحاضر تضمینی وجود نداشت که گیر نیفتد.
اگرچه احتمالش بسیار کم بود، اما به این معنی نبود که اینکمی احتمال صفر است... علاوه بر این، با وجود اینکه شیطانِ پیشِ رونکشید یک شیطان رتبه کنت بود، احتیاطِ بیش از حد هیچوقت کار اشتباهی نبود.
...خوشبختانه، طولی نکشیدسبز که شیطان رتبه کنتچرخاندم آنجا را ترک کرد.
«کهکهکه، کالاتالم! گویت!»
ده دقیقه پس از اینکه آنجلیکا صحبتش را با من قطع کرد،پرتاب شیطان رتبه کنت با خندهای بلند بالهایش را در هوا به همخونینش زد و با صدایی شبیه به شکستن دیوار صوتی در دوردست ناپدید شد.
در کنار او، شیاطین باقیماندهمرگبار نیز با لبخندهای بزرگی برنگاه لب، در دوردست ناپدید شدند.
...با اینکه نتوانستم بفهمم چه اتفاقیپهلو افتاده است، اما میدانستم که شیاطینبین در هر نقشهای که داشتند موفق شدهاند.
دلیلش این بود که مدت کوتاهیمرگبار پس از رفتن شیاطین، غرش خشمگینانهایکردند محیط اطراف و پوشش گیاهی را درنوردید.
«گوندِم بووول!»
منبع این فریاد سیلوگ بود که قفسه سینهاش بهشدت بالانگاه و پایین میرفت. سیلوگ توجهش را به اورک قرمزِ کنارشحاضر و لشکری که پشت سرش بود معطوف کرد و فریاد زد:
«کارام!»
[سریع باشتماس انسان، سلاحت روسکوتی به زمین بکوب.]
بهمحض اینکه صدای سیلوگ محو شد و با شنیدن هشدار آنجلیکا،حوالی با استفاده از تبری که از اورک قبلی گرفته بودم، آنچشمان را بهطور ریتمیک به زمین کوبیدم و مانند دیگر اورکها فریاد زدم.
کاروم! کاروم! کاروم!
سیلوگ چرخید و به سمت دوردست حرکتچرخاندم کرد و نیروها نیز به دنبالش راهجریان افتادند. چهرهاش بهشدت تاریک و درهمرفته بود.
...ما بالاخرهتماس داشتیم بههمهچیز گود خودرور میرفتیم.