چپتر 181: قلعه آزروث [۳]
0با آماده شدن همهچیز، نگاهی بهتوی سیلوگ که کنارم ایستاده بود انداختمفرم و با اشاره به ورودی زندان گفتم:
«سیلوگ، تواقدام نزدیک ورودیبرخلاف زندان منتظر بمون.»
...این کار کاملاً ضروری بود.
دلیل اینکه ازشبرای خواستم این کار روصدای بکنه، کاملاً واضح بود.
به محض شروع همهمه، من،قبلاً کوین و سیلوگ باید فوراًراحتیها به سمت ورودی زندان حرکت میکردیم.
با جثه عظیم سیلوگ، احتمال اینکه دیده بشهبازار خیلی زیاد بود، بنابراین بهتر بود فقط نزدیکمیپوشید ورودی منتظر بمونه تا شانس گیر افتادنمون کمتر بشه.
گذشته از این، برای سیلوگماسک خیلی سخت بود که بدونروی ایجاد سر و صدای زیاد بدوه.
«خررر... باشه.»
سیلوگ که از افکارم بیخبر بود،توی سرش رو تکون داد و بهفرم سمتی که اشاره کرده بودم نگاه کرد.
«آه، راستی،اقدام قبل ازبرخلاف اینکه بری، بیا.»
درست وقتی سیلوگ چند قدم به سمت ورودی زندان برداشته بود، چیزیگذاشتم یادم اومد. یک پارچه خاکستری بزرگ از فضای ابعادیام بیرون آوردم وراحتیها سریع به سمتش پرت کردم که با دستهای بزرگش اون رو گرفت.
«بپوشش.»
بعد از اینکه پارچه رو به سمت سیلوگ پرتاستفاده کردم، به طرف کوین چرخیدم و یک شیء سفید، نازکهویت و دایرهای شکل رو بیرون آوردم و به سمتش انداختم.
«تو هم این رو بزن.»
کوین با گیجی آیتمی کهماسک به سمتش پرت کرده بودم روصورتم گرفت و نگاه دقیقی بهش انداخت.
«همم؟ این چیه؟ ماسک؟»
سرم رو تکون دادم وقبلاً با بیرون آوردن ماسک مشابهی،راحتیها اون رو روی صورتم گذاشتم.
«فقط برای احتیاطه.»
بله، یک اقدام احتیاطی.
برخلاف اون ماسک ارزونی که قبلاً توی بازار سیاه استفاده کرده بودم، اینسرش ماسک به این راحتیها درنمیاومد و کاملاً با فرم صورت شخصی که اونوقتی رو میپوشید قالب میشد و از اینکه کسی هویت شخص رو ببینه، جلوگیری میکرد.
با اینکه مطمئن نبودم شیاطین چیزی مثل دوربین داشتهاستفاده باشن یا نه، اما میدونستم که قطعاً ابزاری دارنکسی تا بتونن اتفاقات یک بازه زمانی خاص رو بررسی کنن.
...بنابراین، برای رعایت نکات ایمنی، بهترقبلاً بود همه صورتهاشون رو بپوشونن. فقطدرنمیاومد برای اینکه در آینده برامون دردسرساز نشه.
شاید داشتم بدبینی بهچیه خرج میدادم، اما اینآوردن یک اقدام احتیاطی ضروری بود.
[قانون قدرت ۲۹برای - تا آخرایجاد مسیر را برنامهریزی کن]
نمیتونستم اجازه بدم هیچ نقطه ضعفی رویبازار برنامههام تأثیر بذاره... اگر احتمال وقوع چیزیشخصی وجود داشت، باید کاملاً براش آماده میشدم.
علاوه بر این، اگر دقیقتر بهشقبلاً فکر میکردم، من اساساً اومده بودمدرنمیاومد اینجا تا این مکان رو غارت کنم.
کدوم دزدیانداخت بدون ماسکچیه میره دزدی؟
فقط آماتورهاگذشته این کارسخت رو میکنن.
«منطقیه.»
کوین کمی فکر کرد، به نشانه موافقتتوی سرش رو تکون داد و ماسکی کهصورت بهش داده بودم رو روی صورتش گذاشت.
بلافاصله، انگار که ماسک زنده باشه،سرم به آرومی روی صورتش تکون خوردگذاشتم و اجزای چهرهاش رو تغییر داد.
...حالا خیلیگذشته زشتتر بهسخت نظر میرسید.
با دیدن کوین که ماسک رو پوشید،بازار به سمت سیلوگ چرخیدم، دست به چانهامشخصی کشیدم و با رضایت سرم رو تکون دادم.
«بد نیست.»
با پوشیدن اون هودی خاکستری بزرگ، اجزای صورت سیلوگمشابهی کاملاً پنهان شده بود. با اینکه جثهاش هنوز نشونارزونی میداد که یک اورک ـه، اما همین هم کافی بود.
دلیل اینکه هودی پوشیده بود و نهصدای ماسک، نسبتاً ساده بود. ماسک برای انسانهاتکون ساخته شده بود، نه اورکها، بنابراین اندازهاش نمیشد.
...در هر صورت، تا زمانیقبلاً که کسی چهرهاش رو نمیدید، تأثیریدرنمیاومد روی برنامههایی که براش داشتم نمیگذاشت.
من برنامههای بزرگی براشبرخلاف داشتم، پس نمیتونستم اجازه بدمسیاه کسی بویی از هویتش ببره.
...نمیتونستم ریسک از دستچیه دادن یک مهره مهم رومشابهی در همون ابتدای بازی بپذیرم.
حداقل نه مهرهای که قرار بودایجاد نقش مهمی در نقشه بزرگ آیندهایبیخبر که متصور شده بودم، ایفا کنه.
«بسیار خب،احتیاطی همین بایدارزونی کافی باشه.»
بعد از اینکه مطمئن شدم چهره همه پنهان شده،سیاه سیلوگ رو راهی کردم و به دو سلول درمیشد اون دوردست که اورکها درشون زندانی بودن، نگاهی انداختم.
با اشاره به سلولی که اورکسرم مو بلند در اون زندانی بود،گذاشتم به کوین نگاه کردم و گفتم:
«کوین، تو برو سراغسخت اون یکی، من اینبدوه یکی رو به عهده میگیرم.»
کوین سرش رو تکون داد،قبلاً به اورک دیگه، همونی که موهایدرنمیاومد تاجخروسی داشت نگاه کرد و پرسید:
«همین، درسته؟»
«آره.»
«...باشه.»
با رسیدن به توافق، من و کوین به سرعت به سمت سلولهای اون دو اورکمیپوشید حرکت کردیم. لحظاتی بعد، جلوی سلولهای زندان توقف کردیم و بدون تردید، میلههای فلزی سلولهاباشن رو به راحتی شکستیم و به اورکهایی رسیدیم که با زنجیرهای فلزی بزرگ بسته شده بودن.
نگاهی به کوین کهبرخلاف در سلول روبروی من بودسیاه انداختم و آروم زمزمه کردم:
«آمادهای؟»
«آره.»
کوین نگاهی به من انداخت و سرش رو تکون داد.راحتیها شمشیرش رو از غلاف بیرون کشید و در حالی کهشخص هالهای قرمز رنگ شمشیرش رو در بر میگرفت، چشمهاش رو بست.
یک ثانیه بعد، وقتی هاله قرمزی که شمشیرش روسیاه پوشونده بود به سطح خاصی رسید، کوین شروع بهمیشد بریدن زنجیرهای فلزی بزرگی کرد که اورک رو بسته بودن.
صدای خفهای از برخورد زنجیرها به دیوارهها در سراسر زندان طنینانداز شد،گذاشتم چرا که شمشیر کوین مستقیماً زنجیرها رو میبرید. خوشبختانه، از اونجایی کهراحتیها کوین حواسجمع بود، زنجیرها هنگام برخورد با دیوار صدای زیادی تولید نکردن.
بعد از اینکه کوین اولین زنجیر رو شکست، سراغخررر بریدن زنجیر بعدی رفت و بعد از چند دقیقه، موفقنگاه شد تمام زنجیرهایی که اورک رو بسته بودن پاره کنه.
با رها شدن از زنجیرها، بدن نحیف اورک با ضعف به سمتفرم زمین افتاد و صدای کوبش کوچکی ایجاد کرد که خوشبختانه به لطفمطمئن واکنش به موقع کوین و جلوگیری از محکم زمین خوردنش، صدا خفه شد.
کوین در حالی که کمک میکردقبلاً اورک صاف بشینه، نفس راحتی کشید وفرم با نگاهی به سمت من، زمزمه کرد:
«کار من تموم شد.»
«منم همینطور.»
مشابه کوین، شمشیرم رو با ماناتوی پوشوندم و به آرومی زنجیرهایی کهفرم اورکِ جلوم رو بسته بودن، بریدم.
در عرضاقدام چند دقیقه، تمامارزونی زنجیرها شکسته شدن.
بعد از شکستن تمام زنجیرها، معجونی رو کهآوردن کوین چند لحظه قبل بهم داده بود بیرون آوردم،برخلاف نگاهی به کوین انداختم و به معجون اشاره کردم:
«معجونها رو بهش بده.»
درِ معجون رو باز کردم، سرتوی اورک رو بالا نگه داشتم وفرم سعی کردم معجون رو بهش بخورونم.
«باشه.»
کوین هم با تکون دادن سرش، معجونی روآوردن بیرون آورد، سر اورکی که پیشش بود رواحتیاطی بالا نگه داشت و معجون رو بهش خوروند.
از گوشه چشمم دیدم که کوین معجون را بهخررر اورک میخوراند. در حالی که خودم سعی میکردم معجونبودم را به اورکِ مقابلم بدهم، اخم کوچکی روی صورتم نشست.
«بیا، این رو بنوش.»
اورک که هنوز گیج بود و نمیدونستتوی چه اتفاقی داره میافته، با چشمهای تارصورت به معجونی که نزدیک دهانش بود نگاه کرد.
شاید به این خاطر که هنوز تودادم حال خودش نبود، علیرغم تلاشهای زیادم برای خوروندناقدام معجون بهش، اورک از نوشیدن معجون امتناع میکرد.
«پیشاپیش عذر میخوام.»
با کلافگی، بعد از چند ثانیه که دیدم اورک بیش از حد تو حالشخصی خودش نیست که بتواند معجون را بنوشد، موهایش را چنگ زدم و به زوردوربین معجون را در دهانش ریختم که صدای عق زدن خفیفی از گلویش خارج شد.
«اوغ...»
باید زودتر اینهمم کار رو میکردم،سرم نمیتونستم وقت تلف کنم.
...با اینکه شیاطین در زندان گشت نمیزدند، اما اینخررر به آن معنا نبود که هر از گاهی برای سرکشینگاه نمیآیند. هرچه کمتر وقت تلف میکردم، وضعیت برایمان بهتر میشد.
«خوااا...»
بعد از اینکه مطمئن شدم اورک تمام معجون را نوشیدهاستفاده است، بطری خالی را به فضای ابعادیام برگرداندم و به اورکشخص روبهرویم که بدنش به سرعت در حال التیام بود نگاه کردم.
«خوبه...»
نگاهی به کوین انداختم و وقتی دیدم اوبدوه هم کارش تمام شده، به سمتش سر تکانسمتی دادم و او هم در جواب سر تکان داد.
...همهچیز داشتاحتیاطی به خوبیارزونی پیش میرفت.
«آها، نزدیک بود یادم بره.»
بعد از خوراندن معجون به اورک ودادم درست زمانی که میخواستم آنجا را ترک کنم،اقدام چیزی یادم آمد و به سمت زنجیرها رفتم.
با دستهایم آنها را خرد کردم... طوریصدای که به نظر برسد کسی مستقیماً باتکون نیروی خالص زنجیرها را پاره کرده است.
...باید ردپایم را پاک میکردم.
با اینکه قطعاً کل این وضعیت که دو اورک دقیقاً در یک زمانفرم خودشان را آزاد کردهاند برایشان عجیب به نظر میرسید، اما بهتر بود فکرنبودم کنند زنجیرها نقص پیدا کردهاند تا اینکه تصور کنند کار شخص دیگری بوده است.
با وجود اینکه شیاطین بعداً متوجه میشدند کسی بهمشابهی عمارت نفوذ کرده، ترجیح میدادم نفهمند که این کار ازقبلاً طریق زندان انجام شده، چون هنوز به آنجا نیاز داشتم.
نگاهی به کوین انداختم که او همصدای داشت با پاره کردن زنجیرها ردپایش را پنهانداد میکرد، به ورودی اشاره کردم و زمزمه کردم:
«کارت تموم شد؟»
کوین در حالی کهبرخلاف دستش را از زنجیرهابازار برمیداشت، سر تکان داد.
«آره.»
«خوبه... بسیار خب، بیا بریم.»
بعد از اینکه مطمئن شدیم هیچ ردی از حضورماناستفاده به جا نگذاشتهایم، من و کوین مستقیماً آنجا راکسی ترک کردیم و در ورودی زندان به سیلوگ ملحق شدیم.
...
«هواااا-!»
یک دقیقه بعد از اینکه من و کوین اورکها را آزاد کردیم،بیخبر غرش خشمگینی در سراسر زندان طنینانداز شد و دو هاله سرکوبگر کهبیا به نظر میرسید در همان حوالی باشند، زندان را در بر گرفتند.
«چه خبر شده؟»
«ها؟»
«بهمون نفوذ کردن!»
نگهبانانی که در ورودی زندان منتظر بودند، با احساس فشارهایباشه عظیمی که از داخل زندان ساطع میشد، جا خوردند. آنها فوراًراستی و بدون هیچ تردیدی به سمت منبع این همهمه هجوم بردند.
...به خاطر قدرت بالای هالهها،قبلاً هیچکس عقب نماند، چرا کهراحتیها بلافاصله فهمیدند وضعیت جدی است.
حریف کسی نبود که فقط چند نفر ازبازار آنها بتوانند با او روبهرو شوند. آنها بایدمیپوشید با هم میبودند، وگرنه بدون شک کشته میشدند.
البته، در حین حرکت درخواست نیروی کمکی هم کردند، اما درصورتم آن لحظه با وجود تنها پنج نگهبان حاضر، همه آنها باید دراستفاده صحنه حضور مییافتند، در غیر این صورت تنها مرگ در انتظارشان بود.
...این دقیقاً همان چیزیسخت بود که با آزادبدوه کردن اورکها به دنبالش بودم.
بنابراین، با دیدن اینکه تمام نگهبانها رفتهاند، نگاهی بهاستفاده سیلوگ و کوین انداختم، لبخندی زدم و به سمتکسی دری که به بخشهای داخلی قلعه ختم میشد دویدم.
«بسیار خب، بیاین بریم.»
حالا یکانداخت قدم به هدفمماسک نزدیکتر شده بودم.
...
-تق!
با باز کردن دری که به بیرون از زندان راه داشت،راحتیها اولین چیزی که دیدم یک سالن باشکوه بود که روی تمام دیوارهایشجلوگیری نقاشیهایی کشیده شده بود و لوسترهای درخشانی از سقف آن آویزان بودند.
با خیره شدن به سالن روبهرویم،سرم ناخودآگاه به یاد عمارتهای مجللی افتادم کهاحتیاطه در دوران باستان متعلق به اشراف بودند.
متأسفانه، چون وقت زیادی نداشتم،بدون فقط توانستم برای چند ثانیهباشه منظرهی روبهرویم را تحسین کنم.
به چپ و راستم نگاهقبلاً کردم و سعی کردم مطمئنراحتیها شوم کسی آنجا حضور ندارد.
بعد از اینکه دیدم هیچ شیطانی آنجا نیست،بازار برگشتم و با نگاه به کوین و سیلوگ،میپوشید به پلههایی در آن دوردست اشاره کردم و گفتم:
«کوین، تو و سیلوگچیه از پلهها برین پایینآوردن به سمت پایینترین طبقه.»
«خودت چی؟»
یک ثانیه مکث کردم و درتوی حالی که عمیقاً به چشمان کوینفرم خیره شده بودم، به آرامی گفتم:
«من بایداقدام برم یهبرخلاف جای دیگه.»
کوین اخم کرد و پرسید:
«پس منم باید باهات بیام؟»
با نگاهی به سیلوگارزونی که پشت سر کوین ایستادهاستفاده بود، سرم را تکان دادم.
«در حالتاقدام عادی مشکلی نداشتم،ارزونی ولی اون همراهته.»
«آه...»
کوین که اوبرای هم متوجه مشکل شدهصدای بود، قضیه را فهمید.
باز هماحتیاطی پای سیلوگارزونی در میان بود.
...با حضور او در کنارمان، حرکت و یواشکی گشتن در قلعهراحتیها اصلاً ایدهآل نبود. بنابراین، بهترین کار این بود که ما سهببینه نفر از هم جدا شویم تا بتوانم مأموریتم را سریعتر انجام دهم.
به همین خاطر، با اینماسک طرز فکر به کوین نگاهروی کردم و با لحنی عذرخواهانه گفتم:
«آره، یکی باید حواسش باشه که اون لوبدوه نره. با اینکه قویه، ولی اگه قرار باشهسمتی فوراً گیر بیفتیم، نفوذ به اینجا چه فایدهای داره؟»
کوین بااحتیاطی شنیدن توضیحاتم،ارزونی چشمانش را چرخاند.
«...پس خلاصهاقدام بگم، میخوایبرخلاف براش پرستاری کنم؟»
یک ثانیه خشکم زد، حرفش را حلاجیدادم کردم و در حالی که لبخند تلخی رویاقدام صورتم نقش بسته بود، سرم را تکان دادم.
«یه جورایی آره، ولی اینطور نیست که الکی بهت بگم بری پایین. تو پایینترین طبقه باید خزانهداری باشه، ونگاه کاری که میخوام بکنی اینه که محیط رو شناسایی کنی و بهم بگی کیا اونجان تا وقتی برگشتم بتونیمبیرون یه نقشه مناسب بکشیم. با اینکه هیکل سیلوگ میتونه دردسرساز باشه، ولی قدرتش باید این ضعف رو جبران کنه.»
حقیقت داشت.
با اینکه سیلوگ بهترین شخصارزونی برای همراهی در مخفیکاری نبود،استفاده اما به نوبه خودش قوی بود.
...لعنتی، اون حتیهمم میتونست قویترین فردسرم حاضر در قلعه باشه.
اگر بابت درست بودن یا نبودنایجاد این موضوع شک نداشتم، مستقیماً مثل بولدوزرسرش راهم را باز میکردم و میرفتم تو.
«...این حرفت منطقیه.»
کوین بااقدام شنیدن توضیحاتم، سرشارزونی را تکان داد.
از یک نظر، با اینکه جثهسرم سیلوگ مانع از مخفیکاریشان میشد، اماگذاشتم با قدرتش آن را جبران میکرد.
اگر کار بیخ پیدا میکرد، او بهصدای راحتی میتوانست هر کسی را که سد راهشداد میشد بکشد و امنیت کوین را تضمین کند.
وقتی دیدم که به هر ترتیبیتوی کوین را قانع کردهام، برگشتم و بهصورت سرعت به سمت پلههای دوردست راه افتادم.
«بسیار خب، من دیگه میرم.»
«باشه، وقتیانداخت کارت تمومچیه شد بیا پیشمون.»
«آره.»
سرم را از کوین برگرداندمقبلاً و با نگاهی به پلههای دوردست،درنمیاومد لبخند محوی روی لبانم نقش بست.
...دیگه وقتش بوداحتیاطی که پاداشهای اینقبلاً سفر رو درو کنم.