چپتر 581: 581
0«کسی معجون داره؟ سریع!»
وقتی بدن اسمالاسنیک را لمس کردم و متوجه ضعیفاشک شدن ضربان قلبش شدم، وحشت کردم. با حس کردن بدنشوضعیتی که به شدت داغ بود، فهمیدم وضعیت بینهایت وخیم است.
امروز نه!
دستهایم را روی قفسه سینهاش فشار دادم وزندگیام شروع کردم به بالا و پایین بردن بدنم، تاکرده سعی کنم خون را در بدنش به جریان بیندازم.
در آن لحظه منتظر بودم کسیواقعی به من یک معجون بدهد. فقطتکان یک معجون میتوانست اسمالاسنیک را نجات دهد.
«سریعتر!»
با دیدن اینکه وضعیتنبودم اسمالاسنیک دارد بدتر میشود،نزدیکتر با صدای بلند فریاد زدم.
«بیا.»
خوشبختانه، آماندا واکنش سریعی نشان دادواقعی و چیزی که به نظر میرسید یکنزدیکتر معجون کوچک باشد را به دستم داد.
چون عجله داشتم، نتوانستم نگاه درستی به معجون بیندازم،اشک اما از لمس بافت بطری، فهمیدم که واقعاً معجونمیداد گرانقیمتی است. در دلم عمیقاً از او تشکر کردم.
دستم را روی دهان اسمالاسنیک فشار دادمتکان و آن را کمی باز کردم، سپسچشمانش به آرامی محتویات بطری را در دهانش ریختم.
همانطور که ریخته شدن مایع به داخلبار دهانش را تماشا میکردم، حس میکردم کهاحساس عرق از کنار صورتم به پایین میچکد.
«خواهش میکنم جواب بده...»
برای اولین بار در زندگیام، درمحکم حالی که منتظر بودم معجون اثرحلقه کند، وحشتی واقعی را احساس کردم.
من تنها کسی نبودم که وحشت کرده بود؛ رایان بدن اسمالاسنیک رااشک تکان داد و به او نزدیکتر شد. در حالی که بدن اسمالاسنیکقرار را محکم در آغوش گرفته بود، اشک در گوشه چشمانش حلقه زد.
«خواهش میکنم نمیر،جواب خواهش میکنم نمیر،اولین خواهش میکنم نمیر...»
صدایش نسبتاً ضعیف و لرزان بود،واقعی و کاملاً نشان میداد که اوتکان هم در وضعیتی مشابه من قرار دارد.
پشت سر او، بقیه هم در حالیآغوش که با اضطراب به بدن اسمالاسنیک رویصدایش زمین خیره شده بودند، واکنشهای مشابهی نشان میدادند.
«تموم شد.»
بطری حالا خالی شده را بهاولین گوشهای پرت کردم، با بیحالی به عقبواقعی افتادم و به سمت اسمالاسنیک خیره ماندم.
خواهش میکنم جواب بده.
این را با خودم فکر میکردم کهآغوش ناگهان حس کردم چیزی روی پیشانیام فشردهصدایش شد و مقداری از عرقها را پاک کرد.
«ممنون.»
با دیدن آماندا که کنارمبرای ایستاده بود، از او بابت پاککند کردن عرقِ کنار صورتم تشکر کردم.
«...همه چیز درست میشه. تو همین الانشم هر کاری کهکرده از دستت برمیاومد رو براش انجام دادی. تنها کاری که تونمیر این لحظه میتونی بکنی اینه که امیدوار باشی حالش خوب بشه.»
او به آرامی به من اطمینانمحکم خاطر داد، در حالی که حسحلقه کردم دست نرمش، دستم را گرفت.
«هووو...»
مطمئن نبودم که به خاطر اقدام ناگهانیاش بود یاحالی رفتار آرامش، اما من هم به آرامی شروع بهرایان آرام شدن کردم و با قدردانی به آماندا نگاه کردم.
«ممنون.»
یک بار دیگر از اونزدیکتر تشکر کردم و توجهم راگوشه دوباره به اسمالاسنیک معطوف کردم.
حق با اونه، من هر کاری کهتکان میتونستم رو برای اسمالاسنیک انجام دادم. ازچشمانش اینجا به بعدش دیگه به خودش بستگی داره.
با توجه به اینکه معجونی که آماندا به من داده بودکند رتبه بالایی داشت، انتظار داشتم اثراتش نسبتاً سریع باشد، اما باآغوش گذشت دقایق و بهبود نیافتن وضعیت اسمالاسنیک، چهرهام در هم رفت.
«یعنی اثر نکرد؟»
در حالی که سرمتکان را پایین انداخته بودم،گرفته با صدایی ضعیف زمزمه کردم.
دستم را روی لباسهایم فشردم،کرده در حالی که دردی آشناآغوش قفسه سینهام را فرا گرفت.
نمیتوانستم دقیقاً چیزی را که حساولین میکردم توصیف کنم، اما انگار تماموحشتی انرژی از بدنم کشیده شده بود.
«لعنتی...»
با صدای بلند ناسزا گفتم،نزدیکتر در حالی که حس میکردمگوشه عذاب وجدان در وجودم رخنه میکند.
چطور تونستم اجازه بدم این اتفاقرایان بیفته؟ وقتی فهمیدم یه جای کار سیستمگوشه میلنگه، باید پیشنهاد کوین رو رد میکردم.
اگر بیشتر احتیاطجواب کرده بودم، هیچکداماولین از این اتفاقات نمیافتاد.
اگر قرار بود کسی مقصر شناخته شود، آن شخص قطعاً من بودم.تکان با توجه به تمام تجربیاتی که داشتم، باید عاقلانهتر عمل میکردم ولرزان آمادگی بیشتری میداشتم، اما اقدامات ناگهانی من باعث بروز این اشتباه شده بود.
میدانستم که دارم به خودم سخت میگیرم و اشتباهاتم ریشه درچشمانش جای دیگری دارد، اما این افکار هرگز دست از سر ذهنمپشت برنمیداشتند. در واقع، با گذشت زمان به تدریج بدتر هم میشدند.
«اسمالاسنیک!»
اما درست در همان لحظه بود کهبار صدای زیر و بلند رایان در اتاقاحساس طنینانداز شد و سرم به سرعت بالا آمد.
«چی شد؟»
فوراً توجهم را به سمتنزدیکتر اسمالاسنیک چرخاندم و اولین چیزیگوشه که متوجهش شدم، لرزش پلکهایش بود.
«برو کنار.»
با دیدن این صحنه، به سمتاولین اسمالاسنیک رفتم، دستم را روی گردنش گذاشتمواقعی و سعی کردم نبضش را حس کنم.
«...داره اثر میکنه.»
با متوجه شدن اینکه ضربان قلبش ثانیه به ثانیه قویتر میشود، تمام دردنمیر قبلی که تجربه کرده بودم از بین رفت و حس کردم موجی ازخیره آرامش بدنم را فرا گرفت؛ شانههایم شل شدند و با بیحالی روی زمین افتادم.
«خدا رواحساس شکر... خدانبودم رو شکر...»
به آرامی با خودم زمزمهبرای کردم، در حالی که بقیهاثر هم واکنشهایی مشابه من نشان دادند.
مخصوصاً رایان که بدنشکند را در آغوش گرفتهتنها بود و بیصدا اشک میریخت.
در حالی که اوتکان را محکم به سینهاشگرفته فشرده بود، زمزمه کرد.
«ممنون... ممنون...»
با خیره شدن به رایان کهاولین بدن اسمالاسنیک را در آغوش گرفتهوحشتی بود، احساس عجیبی به من دست داد.
با تمام اتفاقاتی که افتاده،وحشتی این دو نفر باید پیوند خیلیرایان نزدیکی با هم برقرار کرده باشن.
فقط همان نگاه پر از دردمحکم مطلق در چهره رایان، نشانهای از ایننمیر بود که چقدر به اسمالاسنیک اهمیت میداد.
فقط او نبود، بلکه بقیه هم همینطور بودند. با کمیآغوش مکث برای بررسی چهره تکتک افراد حاضر، بالاخره متوجه شدم کهمیداد اسمالاسنیک چقدر روی زندگی تکتک اعضای گروه مزدوران تأثیر گذاشته است.
«خدا رو شکر...»
دوباره زمزمه کردم، به آرامیوحشتی از جا بلند شدم وکرده به سمت بیرون اتاق رفتم.
«کجا میری؟»
کوین در حالی که از پشت سرم میآمد، این راآغوش پرسید. پنهانی گوشه چشمانم را پاک کردم، برگشتم تا به سمتمیداد او نگاه کنم و به آنجلیکا اشاره کردم که دنبالم بیاید.
«با اینکه دلم میخواد وقت بیشتری روبار با اسمالاسنیک بگذرونم، اما میدونم که زمان زیادیتنها برامون نمونده. الان باید بقیه رو آزاد کنیم.»
«...حق با توئه.»
کوین در حالی کهتکان چهرهاش مصمم شده بود،گرفته سرش را تکان داد.
با اشاره بهتنها سه اتاق خاص،رایان به آنجلیکا نگاه کردم.
«اون اتاقی که جین توشه، اون یکی اما،زندگیام و اونجا هم هان یوفی قرار داره. یه لطفیکرده در حقم بکن و درهاشون رو برام باز کن.»
آنجلیکا نگاهش را به سمت من چرخانداحساس و برای چند ثانیه چیزی نگفت. درست زمانیآغوش که میخواستم چیزی بگویم، سرش را تکان داد.
«باشه.»
پس از آن، به سمت اتاق اما رفت. دلیلش کوین بود که کنار در ایستاده بود وصدایش انتظار میکشید تا آنجلیکا به سمتش بیاید. در ظاهر به نظر میرسید که با صبر و حوصلهمیدادند منتظر اوست، اما وقتی متوجه ضربههای عجولانه پایش و چشمان بیقرارش شدم، فهمیدم که اصلاً صبور نیست.
«همونطور که ازش انتظار میرفت.»
در حالی که اینکند صحنه را در ذهنم حکنبودم میکردم، سرم را تکان دادم.
«...هیچوقت عوض نمیشه.»
چکه—! چکه—!
«هووو... ۱۰۳۵... هوووو... ۱۰۳۶...»
در حالی که عرقتکان از صورتش میچکید، اما بیوقفهاشک در حال شنا رفتن بود.
موهای خرماییرنگش که حالا تا روی کمرش میرسید، به آرامیآغوش جلوی صورتش میریخت و چشمانش را میپوشاند. با این حال، اینمیداد موضوع مانعش نشد و به شنا رفتن روی زمین ادامه داد.
«۱۰۳۷... ۱۰۳۸...»
از زمانی که در این محیط عجیباحساس ظاهر شده بود، اما هرگز احساس نکردهمحکم بود که در جای نامناسبی قرار دارد.
برعکس، او بسیار آرامترتکان از زمانی بود کهگرفته در سیاهچال خانوادهاش حضور داشت.
در مقایسه باتنها آنجا، این مکانرایان مثل بهشت بود.
...و با اینکه مانای او در حالبار حاضر مهر و موم شده بود، ایناحساس موضوع مانع از ادامه تمرینات بدنی اما نشد.
'همونطور که پدر میگفت،کند هرچی بدن آدم قویتر باشه،نبودم قدرتش هم سریعتر بالا میره.'
این اصل نسبتاً ساده بود. هرچه بدن قویترگرفته و ورزیدهتر بود، مانای بیشتری را میتوانست تحمللرزان کند، و در نتیجه ارتقای رتبه سریعتر انجام میشد.
این موضوع کاملاً شناختهشدهنبودم بود و حتی درنزدیکتر لاک هم آموزش داده میشد.
با این وجود، هیچکس واقعاً توجه زیادی به این موضوع نمیکرد، زیرا تمرین دادن بدنتنها به زمان زیادی نیاز داشت و پیشرفت اندکی که از داشتن بدنی بهتر به دست میآوردند،لرزان به راحتی توسط کسانی که فقط روی ارتقای رتبه عادی تمرکز میکردند، پشت سر گذاشته میشد.
این همان کاریاثر بود که اما نیزاحساس در گذشته انجام میداد.
درست مانند اکثر مردم جهان، اما نیز معتقد بود که تمرین دادن بدننمیر اتلاف وقت است، اما همانطور که به شنا رفتن ادامه میداد و انقباضخیره عضلاتش را حس میکرد، متوجه شد که دیدگاه قبلیاش چقدر سادهلوحانه بوده است.
'مثل پیریزی برای یه ساختمونه.کرده هرچی ساختار پایه قویتر باشه،آغوش ساختمون امنتر و بادوامتر میشه...'
با رسیدن به این فکر،برای بدنش را پایین آورد واثر به روتین خود ادامه داد.
«هوو... ۱۰۴۵... ۱۰۴۶... هوم؟»
غژژژ—!
درست در اواسط شنا رفتن، امارایان صدای آشنای ساییده شدن سنگ رااشک شنید و دست از کار کشید.
«برای بازمیکنم کردن در یهبرای کم زود نیست؟»
تا جایی که به یاد داشت، در هر روزنبودم در زمان مشخصی باز میشد. او تازه به اتاقشگوشه برگشته بود و حالا در دوباره داشت باز میشد؟
دقیقاً چه خبر بود؟
«آخ...»
به آرامی، نور به داخل سرازیر شدبار و اما موجی از هوای گرم واحساس مرطوب را احساس کرد که وارد اتاق شد.
اما که بهاثر نور عادت نداشت، مجبوراحساس شد چشمانش را ببندد.
«اما!»
اما درست در همان لحظه،کرده صدای آشنایی را شنید کهآغوش از سمت دیگر اتاق میآمد.
بلافاصله صدا را شناخت. صدایبرای کوین بود. همان کسی کهاثر مدتها بود حسرت دیدارش را داشت.
'چقدر ازحالی آخرین باریکند که دیدمش میگذره؟'
یک سال؟ نیم سال؟
تمرکز بیوقفه و تکبعدی اوکرده روی افزایش قدرتش، باعث شده بودگرفته حساب زمان از دستش در برود.
فکر اینکه چگونه در گذشته وبال گردن دیگران شده بود،اثر او را به شدت عصبانی میکرد، و به همین دلیلنزدیکتر هر روز به خودش فشار میآورد تا دیگر هرگز ضعیف نباشد.
بنابراین، پس از شنیدن دوباره صدایواقعی کوین بعد از این همه مدت،تکان احساساتش در وضعیت آشفتهای قرار گرفت.
اما...
به جای اینکه فوراًنبودم از خوشحالی از جا بپرد،محکم ابروهایش در هم گره خورد.
با صدای بلند پرسید: «کوین؟»
«...منم.»
صدای کوینکرده بار دیگرتکان طنینانداز شد.
با شنیدن صدای قدمهایینبودم که به سمتش میآمد،نزدیکتر اما کمی به عقب رفت.
«بهم نزدیک نشو.»
«ها؟»
صدای متعجب و تاتکان حدودی رنجیدهخاطر کوین به گوشاشک رسید و قدمهایش متوقف شد.
کوین بااحساس نگرانی پرسید:نبودم «چی شده؟»
«نمیخوای منو ببینی؟»
«نه، قضیه این نیست.»
اما سرش را تکان داد ومحکم چشمانش را مالید و سعی کردحلقه آنها را با نور تطبیق دهد.
در نهایت، با وجودنبودم تلاشهایش، باز هم مجبورنزدیکتر شد آنها را ببندد.
به زمان بیشتری نیاز داشت.
«دلیل اینکه بهت میگم عقب وایسی اینه که نمیتونم به هیچچیزیرایان اعتماد کنم. از کجا معلوم که تو یه شیاد نیستی و ایننسبتاً یه جور طلسم رویای ساختگی نیست که یکی از شیاطین روم گذاشته؟»
«آه.»
کوین به سرعت متوجه قضیه شد وتکان صدایی از خود درآورد. بالاخره فهمید کهچشمانش چرا اما چنین رفتاری از خود نشان میدهد.
«خیلی خب، هرچی دلت میخوادبرای بپرس، من جواب میدم تااثر بهت ثابت کنم که واقعاً کوینم.»
«باشه.»
اما سرش را تکانتکان داد، نگاهش را پایین انداختاشک و با خودش فکر کرد.
برای چند ثانیه بعدینبودم چیزی نگفت و بانزدیکتر دقت به سوالش فکر کرد.
'چیزی که فقطجواب کوین و چنداولین نفر دیگه میدونن...'
«آهان!»
طولی نکشید که بالاخرهتکان سوالی به ذهنش رسیدگرفته و سرش را بالا آورد.
«پیداش کردی؟»
«آره.»
اما سرش را تکان داد.
«خیلی خب، بپرس.»
«حتماً.»
نفس عمیقی کشید و پرسید:
«اون لقب چیه که—»
«ای بابا، لعنت بهش!»
جملهاش بااحساس ناسزای بلندنبودم کوین قطع شد.