چپتر 325: حمله [۱]
0بلند شدمسمت و بهرفتم بازوهایم نگاه کردم.
در مقایسه با قبل، کمی ضخیمتر شدهباز بودند. با مشت کردن دستهایم، میتوانستم بیرونآمد زدن جزئی رگهای روی بازویم را ببینم.
پیراهنم را بالا زدم و دیدم که عضلات شکمم بسیار سفتترپایان از قبل شدهاند. اگر بدن فعلیام را با بدنی که درفقط زمان ورودم به این دنیا داشتم مقایسه میکردم، تفاوت بسیار چشمگیر بود.
سختکوشیام نتیجه داده بود.
موهایم را با یک کشدستم موی مشکی بستم و باتق— آرامش به سمت در اتاق رفتم.
دستم را روی دستگیرهدستم گذاشتم، در را بازکلیک کردم و بیرون رفتم.
کلیک! تق—!
«چطور بود؟»
کسی که دراتاق ورودی اتاق بهدستگیره استقبالم آمد، ویلن بود.
بدنم را از بالا تادستگیره پایین برانداز کرد و نگاهی حاکیکسی از رضایت در چهرهاش پدیدار شد.
«بد نیست، بد نیست، رسیدنت به رتبه C رو تبریک میگم.»
«ممنون.»
سرم را کمی پایین آوردم و از ویلن تشکر کردم. بدون او، هرگز نمیتوانستم به رتبه C برسم.
دستش را رویرفتم چانهاش گذاشت وگذاشتم زیر لب گفت:
«باید بگم،میگفت استعدادت بهکنم اندازه دخترم خوبه.»
«اما؟»
«آره.»
«که اینطور...»
این را در حالیکنم گفتم که سعی میکردم حالتاتحادیه چهرهام را جدی نگه دارم.
همانطور که از یککنم پدر بیش از حدپیوستن فداکار و دختردوست انتظار میرفت.
بهترین کار ایناتاق بود که با هرگذاشتم چه میگفت موافقت کنم.
«بگو ببینم، نظرت دردستم مورد پیوستن به اتحادیهکلیک بعد از پایان جنگ چیه؟»
اما حرف بعدیاش باعثکنم شد بدنم برای کسریپیوستن از ثانیه خشک شود.
این حالت فقط برای مدت کوتاهی طول کشید،پیوستن چون به سرعت خونسردیام را به دست آوردم.باعث سرم را بالا آوردم، تکانی دادم و عذرخواهی کردم.
«ببخشید، اما فعلاً مجبورم ایندستم پیشنهاد رو رد کنم. قصد دارمچطور به عنوان پروفسور به لاک بپیوندم.»
این یک دروغ بود.
اگرچه واقعاً به پیوستن بهبگو لاک به عنوان پروفسور علاقه داشتم،پایان اما در حال حاضر امکانپذیر نبود.
خب، چند نفر از کسانی که میخواستممورد برای گروهم استخدام کنم واقعاً از لاکحرف میآمدند، بنابراین ایده خیلی بدی هم نبود.
اما همانطور کهاتاق گفتم، این مربوطدستگیره به آیندهای دور بود.
در حال حاضر،رفتم باید روی چیزگذاشتم دیگری تمرکز میکردم.
مانند مأموریت محافظتی فعلی.
«حیف شد.»
خوشبختانه، ویلن اصراراتاق نکرد و دوبارهدستگیره سر جایش نشست.
انگشتانش را دررفتم هم قفل کرد وباز چهرهاش ناگهان جدی شد.
«در مورد اون نقشهایکنم که با داگلاس روشپیوستن توافق کردیم، هنوز کمی نگرانم.»
«واقعاً؟»
ابروهایم از رویاتاق تعجب کمی دردستگیره هم گره خورد.
تا حدودی انتظارش را داشتم.
از وقتی که نقشه مأموریت محافظتی رامورد به او و داگلاس گفته بودم، احساس میکردمبعدیاش که هنوز نگرانند مبادا چیزی اشتباه پیش برود.
البته قابل درکموافقت بود. هر چه نباشد،مورد نقشه کاملاً پرخطری بود.
برای افزایش شانس موفقیت این نقشه،دستگیره هر سه توافق کردیم که آنکسی را به کمترین تعداد افراد ممکن بگوییم.
با وجود اینکه احتمالش کم بود، اما امکان حضور یک جاسوس در اینجا وجود داشت، و ازپایین آنجا که جزئیات نقشه نباید فاش میشد مبادا نتیجه عکس بدهد، تصمیم گرفتم آن را به ویلن بگویم؛هرگز کسی که به او اعتماد داشتم و معتقد بودم میتواند در مورد این ایده به من همفکری بدهد.
در نهایت،میگفت من کهکنم بینقص نبودم.
ممکن بودمیگفت در نقشهام حفرههاییبگو وجود داشته باشد.
به علاوه، فقط به این دلیل که تراشه درون سرمتق— به من کمک میکرد، به این معنی نبود که حالاکرد یک نابغه شدهام. من فقط میتوانستم سریعتر فکر کنم، نه بهتر.
«من با داگلاس در موردش صحبت کردم و با اینکه در ابتداورودی کمی نگران به نظر میرسید، به این نتیجه رسیدیم که اگه اینپدیدار نقشه جواب بده، شانس موفقیتمون در جنگ رو به شدت افزایش میدیم.»
«این عالیه.»
این رامیگفت در حالی کهبگو مینشستم پاسخ دادم.
پاهایم راسمت روی همرفتم انداختم و پرسیدم:
«جومنوک چطور؟اتاق نقشه رودستم بهش گفتی؟»
«آره گفتیم. اونم پایهست.»
ویلن سر تکان داد.
«بسیار خب.»
آرنجم را روی دسته صندلیدستگیره تکیه دادم، چانهام را بهچطور دستم گرفتم و آه بلندی کشیدم.
'باورم نمیشهمیگفت قراره همچینکنم کاری بکنم...'
با اینکه خودم کسی بودمبگو که نقشه را پیشنهاد داد،بعد نمیتوانستم باور کنم چقدر دیوانهوار است.
نه تنها از جنگی که بیروندستگیره در جریان بود خطرناکتر بود، بلکهکسی احتمال بسیار واقعی برای مرگم وجود داشت.
اما...
اگر میتوانستم از پس آن بربیایم، نه تنهاپیوستن میتوانستم به دورفها برتری عظیمی در جنگ بدهم،باعث بلکه آنها را نیز با خودم همراه میکردم.
این موضوع برای تضمینکنم مصونیت من در برابرپیوستن اتحادیه، امری حیاتی بود.
هرچند خطرات این مأموریت بسیاردستم زیاد بود، اما پاداش و نتیجهاشچطور هم به همان اندازه بزرگ بود.
«رن.»
«همم؟»
کسی که مرا از افکارم بیرون کشید ویلن بود که پرسید:پایان «مدتی بود میخواستم بپرسم، اما حالا که داگلاس اسمت رو پیدافقط کرده، بازم میخوای اسم واقعیت رو روی تابلوی دستاوردها نگه داری؟»
«...آه، نکته خوبیه.»
درست است، تنها دلیلی که اسمم را آنجاکلیک گذاشتم این بود که داگلاس از هویتم مطلع شود.پایین حالا که میدانست، بهتر بود آن را تغییر دهم.
«اگه بخوای،میگفت میتونم کمکتکنم کنم تغییرش بدی.»
ویلن این پیشنهاد را دادبگو و سپس دستگاه کوچکی رابعد از فضای ابعادیاش بیرون آورد.
سپس رو به من کرد.
«هنوز به اسمی فکر کردی؟»
«اسم؟»
ابروهایم را درموافقت هم کشیدم و شروعمورد به فکر کردن کردم.
از چه نام مستعاری باید استفادهدستگیره میکردم؟ باید سراغ یک چیز بیش ازورودی حد دراماتیک میرفتم یا یک چیز ساده؟
در حالی که سعی میکردم بهگذاشتم یک نام مستعار خوب برای خودم فکراستقبالم کنم، چنین سؤالاتی را در ذهنم میپرسیدم.
بعد از چند دقیقه تأمل،بگو سرم را بالا آوردم وبعد با پوزخندی محو جواب دادم:
«بیا از کائرولیوم استفاده کنیم.»
ویلن با تعجباتاق ابرویش را بالادستگیره انداخت و پرسید:
«کائرولیوم؟ آشنا به نظر میرسه... صبرگذاشتم کن، این توی لاتین به معنیورودی آبی یا یه همچین چیزی نیست؟»
«آره.»
ویلن کنار صورتشموافقت را خاراند و ناگهانمورد به چشمانم اشاره کرد.
«فکر کنم رنگاتاق آبی رو به خاطرگذاشتم چشمات انتخاب کردی، درسته؟»
«حق با توئه.»
نام مستعار سادهای بود.
بعد از مدتی فکر کردن به آن،مورد تمام نامهای مستعاری که به ذهنم میرسیدندحرف کمی بیش از حد خجالتآور و کلیشهای بودند.
به همین دلیل، تصمیمرفتم گرفتم ساده پیش بروم.باز آبی، به خاطر رنگ چشمانم.
دلیلی که انتخاب کردم آن را بهباز زبان لاتین بگذارم این بود که کلمهآمد سادهی «آبی» به شدت خستهکننده و کسالتبار بود.
باید حداقل همینقدر جذابیت میداشت.
'خیلی وقته کهموافقت روزهای تاریک و فازمورد خفنم رو کنار گذاشتم.'
انگار که میتوانستاتاق افکارم را بخواند،دستگیره ویلن لبخند کجی زد.
«بسیار خب، تارفتم وقتی که خودتگذاشتم ازش راضی هستی.»
سرش را تکان دادکنم و مشغول تغییر ناممپیوستن در تابلوی دستاوردها شد.
در حالی که داشت نامم را تغییر میداد، سرش را بالاپایان آورد و با احتیاط به اطراف اتاق نگاه کرد. بعد از اینکهمدت مطمئن شد کسی گوش نمیدهد، صدایش را پایین آورد و زمزمه کرد.
«برگردیم بهسمت بحث قبلی،رفتم چقدر آمادهای؟»
«نگران نباش، ازرفتم طرف من هیچگذاشتم مشکلی وجود نداره.»
«خوبه.»
ویلن نفس راحتی کشید.
از اینکه مدام همین سوال رو ازم میپرسید، کاملاً مشخصتق— بود که چقدر نگران نقشه است. اما قابل درک بود،کرد چون شکست اصلاً گزینهای نبود که بخوایم بهش فکر کنیم.
بهش اطمینان دادم: «من بدوندستگیره آمادگی کامل روی جونم شرط نمیبندم،کسی این رو میتونم بهت اطمینان بدم.»
همونطور که قبلاً گفتم، عملیات پیش رومورد قرار بود بهشدت خطرناک باشه. هر اشتباهیحرف میتونست باعث بشه حتی نفهمم چطوری مردم.
عمراً بدونمیگفت آمادگی کامل پامبگو رو اونجا نمیذاشتم.
«بسیار خب، این رو بگیر.»
ویلن دستش رو درازدستم کرد و انگشتر کوچکیکلیک رو به من داد.
در حالی که انگشترکنم رو از ویلن میگرفتم،پیوستن با کنجکاوی پرسیدم: «این چیه؟»
وقتی کف دستم بهش نگاهبگو کردم، شبیه یه انگشتر سادهبعد و قدیمی به نظر میرسید.
ویلن در حالی که راحت بهدستگیره صندلیاش تکیه میداد، جواب داد: «چیزهاییکسی که قبلاً درخواست کرده بودی داخلشه.»
دستی که انگشتر رو گرفتهدستگیره بود مشت کردم، سرم رو تکونکسی دادم و انگشتر رو جمع کردم.
«خوبه.»
[برج شمالی.]
باد سردی وزید و چند برگ پاییزی روکلیک به هوا بلند کرد، در حالی که نیتبدنم قتلی یخی محیط اطراف رو در بر گرفته بود.
بوم—! بوم—!
انفجارهای وحشتناکی در آسمان طنینانداز شد. درمورد پی آن، انفجارهای رعدآسای متعدد و امواجحرف انرژی در سراسر میدان نبرد پخش شد.
انرژی نهفته در هر انفجار به قدری قویباز بود که پسلرزههای هر برخورد حتی روی کسانیویلن که در فواصل دور بودند هم تأثیر میگذاشت.
جرینگ!
هاین در میان نبرد پر هرج ومورد مرج، در برابر حمله یک شیطان دفاعحرف کرد. بلافاصله با برخوردشان جرقههایی به بیرون جهید.
به جز اون شیطانکنم خاص، هیچکدوم سمتش نیومدندپیوستن و دلیلش این بود که...
بنگ!
«هییییک!»
یک انفجار انرژی با وحشیگری بهنظرت سینه شیطانی در همان نزدیکی کوبیدهجنگ شد و او را به پرواز درآورد.
«آئووووو» «آئووووو» «آئووووو»
پس از آن، زوزه سه گرگدستگیره به گوش رسید که به سمتکسی شیطان پریدند و او را تکهپاره کردند.
«ممنون.»
آوا ازمیگفت لئوپولد که کنارشبگو بود تشکر کرد.
شینگ!
لئوپولد شمشیرش رو از غلاف بیرون کشید وباز ضربهای رو به پایین زد. خون سیاه از بالابدنم به بیرون ریخت. سرش رو چرخوند و جواب داد:
«تشکر رو بذار برای بعد، تمرکزتگذاشتم رو بذار روی کمک به هاین. شمااستقبالم یه تیم هستید، این رو یادت نره.»
«بله.»
توتول-تو~
آوا با دمیدن در فلوت،دستم گرگها رو به سمت شیطانی کهچطور به هاین حمله میکرد، هدایت کرد.
نیوتون، حیواناتاق خانگی دیگرش، دوردستگیره او پرواز میکرد.
در مقایسه با گرگها که هر کدوم در حدود رتبه E بودند، نیوتون کمی ضعیفتر بود، اما برای آوا مشکلی نداشت چون وظیفه اون مراقبت در برابر هرگونه کمین و هشدار دادن در مورد حریفان قوی بود.
به محض اینکه فرد قدرتمندی رو میدید کهپیوستن به سمتش میاد، سریع بهش هشدار میداد وباعث آوا هم به نوبه خودش به لئوپولد گزارش میداد.
از طرفی دیگه، تواناییهای آوا در حال حاضر فقط بهش اجازه میداد تا پنجاستقبالم حیوان رو کنترل کنه. اون در حال حاضر یکی کم داشت، اما با توجهرتبه به اینکه فعال نگه داشتن فلوت مانای زیادی مصرف میکرد، تصمیم گرفت حیوان دیگهای نگیره.
جرینگ—! جرینگ—!
گرگها با درندگی به سمت شیطاننظرت پریدند. با گاز گرفتن پایین پایجنگ شیطان، خون سیاه از دهانشان سرازیر شد.
شیطان با کشیدن جیغی سعی کرد به عقب برگرده، امابعد قبل از اینکه بتونه این کار رو بکنه، گرگ دیگهایخشک سریع پای دیگرش رو گاز گرفت و مانع حرکتش شد.
«هییییک!»
شیطان که درمانده شده بود، چنگالش رو به سمت نزدیکترینچطور گرگ پایین آورد. اما درست زمانی که چنگال میخواست بهنگاهی گرگ برخورد کنه، گرگ سریع ول کرد و به عقب پرید.
«گرررر...»
در حالی که به شیطانبگو خیره شده بود، خون سیاهبعد از لابهلای دندانهای گرگ نشت میکرد.
توتول-تو~
آوا که از حاشیه تماشا میکرد،گذاشتم در فلوتش دمید و سریع بهورودی گرگ دستور داد تا دوباره حمله کنه.
«راففف!»
به محض به صدا در آمدن فلوت، چشمان گرگاتحادیه کمی درخشید و با صدای بلندی پارس کرد. پاهایشکسری رو منقبض کرد و دوباره به سمت شیطان پرتاب شد.
«آخ.»
اما درست بعد ازدستم ارسال اون دستور، آوا ناگهانتق— احساس کرد بدنش ضعیف شده.
آوا سرش رو گرفت و کمی تلوتلومورد خورد. رنگ و روش به شدت پریدهحرف بود و دیدش کمکم داشت تار میشد.
اون داشتمیگفت علائم خستگی مانابگو رو نشون میداد.
'باید این رو درست کنم.'
آوا دستی کهرفتم فلوت رو گرفتهگذاشتم بود مشت کرد.
اگر فلوت شکسته نبود، مصرف مانا خیلی کمتر ازاتحادیه چیزی بود که در حال حاضر مصرف میکرد. متأسفانه، چونثانیه شکسته بود، اون فقط میتونست سه جانور رو رام کنه.
بدتر از اون،موافقت کنترل هر جانور مقدارمورد قابل توجهی مانا میگرفت.
اگر به خاطراتاق این نبود، میتونستدستگیره برای مدت طولانیتری بجنگه.
با این حال،رفتم همین فلوت بود کهباز سرنوشتش رو تغییر داد.
«آوا، حالت خوبه؟»
آوا با احساسموافقت ضربه آرومی روینظرت شانهاش، سرش رو چرخوند.
«هاین؟»
با وجود اینکه سرشدستم گیج میرفت، فوراً تونستکلیک چهره هاین رو تشخیص بده.
'به نظرمیگفت میرسه تونسته شیطانبگو رو شکست بده.'
نگاهی حاکیمیگفت از آسودگی دربگو چهرهاش نمایان شد.
«هی، هی، حالت خوبه؟»
هاین در حالی که آوا رو نگه داشته بود،تق— به رنگ پریدهاش نگاه کرد. اخمی کرد و به مچکرد دستش نگاه کرد. دقیقتر بخوایم بگیم، به یه دستبند کوچک.
سرش رو تکونموافقت داد و بهنظرت سمت لئوپولد چرخید.
«لئوپولد، معجونمیگفت بازیابی ماناکنم همرات داری؟»
بنگ!
لئوپولد پس از متلاشی کردن سر یک شیطان،کلیک چرخید تا به هاین نگاه کنه. با دیدنبدنم رنگ و روی آوا، فوراً انگشترش رو بررسی کرد.
اما اون همموافقت سرش رو تکوننظرت داد و جواب داد:
«منم تموم کردم.موافقت به نظر میرسهنظرت وقتشه عقبنشینی کنیم.»
«فهمیدم.»
هاین دوباره توجهش رو به آواگذاشتم جلب کرد، بازوش رو گرفت وورودی کمکش کرد تا به سمت برج برگرده.
چون اینجا جایی بود که مبارزه واقعی شروع میشد، شعاع خطی که ازچیه برج محافظت میکرد به میزان قابل توجهی افزایش یافته بود. به همین دلیل بودچون که با وجود قرار داشتن در خط دوم دفاعی، از برج فاصله زیادی داشتند.
شینگ!
«شماها بهسمت راهتون ادامه بدید،دستم من پوششتون میدم.»
لئوپولد با بریدن شیطان دیگری،دستگیره راه رو برای بازگشت آواچطور و هاین به برج هموار کرد.
«ممنون.»
آنها برگشتند وموافقت دوباره به سمتنظرت برج حرکت کردند.