---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید نویسنده

چپتر 240: عزم او [۲] • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 240: عزم او [۲]

0

«واااا، تو یه شاهزاده خانمی؟»

دختربچه‌ای در حالی که شلوارک آماندا‌بالاخره​ را می‌کشید، با تعجب پرسید. آماندا با‌نظرت​ نگاه به دختربچه، چند بار پلک زد.

این بچه کیه؟

او در حالی که دخترک روبه‌رویش را برانداز می‌کرد،‌کنارش​ با خود فکر کرد. موهای بلند و مشکی، چشمانی‌برادرت​ عمیق شبیه به اقیانوس، و گونه‌هایی نرم و پف‌کرده.

دخترک دوست‌داشتنی به نظر می‌رسید.

«اممم، تو یه شاهزاده خانمی؟»

دختربچه دوباره پرسید.

«نه، نیستم.» لبخند گرمی روی‌چیه​ صورت آماندا نقش بست. او به‌اوهوم​ اطراف نگاه کرد و پرسید: «تنهایی؟»

«نه، من با داداثی‌بزرگمم.»

دخترک سرش را تکان داد‌دست​ و برگشت. اما در کمال‌است​ ناراحتی‌اش، هیچ‌کس پشت سرش نبود.

«داداثی؟»

دخترک با نگاه به اطراف،‌چیه​ سراسیمه کسی را که به‌جواب​ نظر می‌رسید برادرش باشد، صدا زد.

«اوه، نه. داداثی!»

وقتی دخترک فهمید برادرش‌گرمای​ همراهش نیست، اشک در‌آرام​ گوشه چشمانش حلقه زد.

«عیبی نداره، آروم باش،‌درست​ من کمکت می‌کنم برادر‌می‌تونی​ بزرگت رو پیدا کنی.»

آماندا با دیدن‌نوازش​ وضعیت دختربچه، تصمیم‌پیش​ گرفت مداخله کند.

آماندا دستمالی بیرون آورد و اشک‌هایی را که‌دست​ در آستانه چکیدن از گوشه چشمان دخترک بودند‌نظرت​ پاک کرد و به او اطمینان خاطر داد:

«همه‌چیز درست می‌شه،‌کردن​ پس نگران نباش. می‌تونی‌کمی​ روی من حساب کنی.»

«واکعاً؟»

دخترک با حس کردن گرمای‌چیه​ دست آماندا، به نظر می‌رسید‌جواب​ بالاخره کمی آرام شده است.

«آره، نگران نباش.»

آماندا در حالی که‌گرمای​ سر دختربچه را نوازش می‌کرد،‌شده​ دوباره به او اطمینان داد.

«نظرت چیه پیش من بشینی؟»

آماندا به صندلی‌نوازش​ کنارش زد. دختربچه در‌بشینی​ جواب سر تکان داد.

«اوهوم.»

«اسمت چیه؟»

وقتی دخترک‌خاطر​ نشست، آماندا‌درست​ اسمش را پرسید.

«نولا.»

دختربچه جواب داد.

«که این‌طور، اسم برادرت چیه؟»

«بن. داداثی بزرگم، بن.»

«بن؟»

«اوهوم، بن.»

ابروهای آماندا‌واکعاً​ کمی در‌گرمای​ هم گره خورد.

او کسی را با‌درست​ این اسم نمی‌شناخت، اما زیاد‌حساب​ هم به آن فکر نکرد.

بیش از هزار دانش‌آموز در‌چیه​ آکادمی حضور داشتند. امکان نداشت او‌اوهوم​ اسم تک‌تک دانش‌آموزان حاضر را بداند.

علاوه بر این، او چندان هم‌کردن​ مشتاق نبود بداند برادر این دختر کیست.‌است​ او برداشت خوبی از این شخص نداشت.

کدام آدم عاقلی آن‌قدر بی‌مسئولیت است که چشم‌آرام​ از چنین بچه کوچکی بردارد؟ آماندا نسبت به‌بشینی​ برادر نولا، هر کسی که بود، حس خوبی نداشت.

به همین خاطر، پس از کمی فکر کردن، تصمیم گرفت فقط در مورد‌دست​ یک کودک گمشده با کارکنان تماس بگیرد. او تمایلی نداشت اجازه دهد نولا‌کنارش​ دوباره پیش برادرش برگردد، چرا که ممکن بود این وضعیت دوباره تکرار شود.

«ناراحتی؟»

نولا که کنار‌می‌تونی​ آماندا نشسته بود،‌کردن​ ناگهان این را پرسید.

«ناراحت؟»

انگشت آماندا که در حال شماره‌گیری‌نگران​ با گوشی‌اش بود، ناگهان متوقف شد.‌گرمای​ او با نگاه به نولا پرسید:

«چی باعث‌آره​ شد فکر‌نظرت​ کنی ناراحتم؟»

«قیافه‌ت. نالاحت به نظل میاد.»

«آه. متأسفم.»

آماندا عذرخواهی کرد.

او متوجه نبود که چنین چهره‌ای‌پیش​ به خود گرفته است. وضعیت پدرش واقعاً‌نشست​ ضربه بزرگی به او وارد کرده بود.

او اصلاً انتظار نداشت چنین اتفاقی‌کردن​ به این شکل غیرمنتظره برایش بیفتد.‌شده​ این موضوع او را غافلگیر کرده بود.

«بیا.»

نولا در حالی که جیبش‌می‌شه​ را می‌گشت، ناگهان شیء کوچکی‌واکعاً​ بیرون آورد و به آماندا داد.

«این چیه؟»

آماندا با کنجکاوی‌می‌تونی​ پرسید و به‌کردن​ دست نولا نگاه کرد.

«آبنبات. نولا‌واکعاً​ وقتی آبنبات می‌گیله‌دست​ دیگه نالاحت نیست.»

«که این‌طور، ممنونم.»

با گرفتن آبنبات، لبخند ملایمی روی صورت آماندا‌صندلی​ نشست. زیر نگاه مشتاق نولا، آماندا پوست آبنبات‌این‌طور​ را باز کرد و آن را در دهانش گذاشت.

«اممم، خوشمزه‌ست.»

«ههههه.»

نولا با دیدن اینکه آماندا از آبنبات لذت‌می‌تونی​ می‌برد، با رضایت خندید. آماندا در جواب لبخند گرمی‌شده​ زد و دوباره حواسش را به گوشی‌اش معطوف کرد.

«حالا به یکی‌نوازش​ زنگ می‌زنم تا‌پیش​ بگرده دنبال برا...»

«نولا!»

صدای بلندی که از دور به گوش رسید، آماندا را از‌آره​ جا پراند. این صدا برای آماندا که سرش را کج کرد‌نشست​ و به منبع صدا خیره شد، کاملاً آشنا به نظر می‌رسید.

«داداثی!»

چشمان نولا برقی زد و از روی نیمکت پایین پرید و به سمت جایی‌اسمش​ که صدا از آن می‌آمد دوید. خیلی زود، جوان رنگ‌پریده‌ای با موهای مشکی و‌دانش‌آموز​ چشمان آبی در میدان دید ظاهر شد که با سرعت به سمت نولا می‌دوید.

«نولا!»

جوان با عجله به سمت نولا دوید‌کمی​ و دختربچه را در آغوش گرفت و‌چیه​ دخترک هم متقابلاً او را بغل کرد.

«خدای من،‌خاطر​ کجا رفته‌درست​ بودی نو...»

«رن؟»

آماندا که از جایش بلند شده‌کردن​ بود، حرف جوان را قطع کرد. او‌است​ هویت برادر نولا را تشخیص داده بود.

رن دوور. هم‌کلاسی‌اش.

رن سرش را‌همه‌چیز​ بالا آورد و برای‌نباش​ یک ثانیه خشکش زد.

«آماندا؟»

«ببخشید، بذارید رد شم.»

در حالی که با زور راهم را‌نباش​ از میان جمعیت باز می‌کردم، با عجله‌بالاخره​ ردیاب جی‌پی‌اس روی گوشی‌ام را دنبال کردم.

«هی حواست کجاست!»

«داری چی‌کار می‌کنی؟»

«ببخشید.»

به خاطر عجله زیادی که داشتم، حتی به خودم‌حساب​ زحمت ندادم مراعات کنم. فقط هر کسی را که‌است​ سر راهم بود هول می‌دادم، که باعث نارضایتی شدیدشان می‌شد.

«باید همین‌جا باشه.»

با نگاه به جی‌پی‌اس، سراسیمه به‌کردن​ اطراف نگاه کردم. خیلی زود، با‌شده​ دیدن دختربچه‌ای در دوردست، چشمانم برقی زد.

«نولا!»

با صدای بلند فریاد زدم.

«داداثی!»

با شنیدن صدایم، سر نولا‌واکعاً​ به‌سرعت به سمتم چرخید. طولی نکشید‌آرام​ که چشمانش در چشمانم گره خورد.

از بس با دیدن نولا خیالم راحت شده بود،‌شده​ اصلاً به این موضوع که او کنار یک نفر‌کنارش​ نشسته است توجهی نکردم و فقط به سمتش دویدم.

خیلی زود، نولا مقابلم ظاهر شد‌نگران​ و مرا محکم در آغوش گرفت.‌گرمای​ من هم او را بغل کردم.

«خدا رو‌آره​ شکر که‌نظرت​ حالت خوبه...»

اگر اتفاقی برای نولا می‌افتاد، نمی‌دانستم چطور باید با خودم‌کمی​ کنار بیایم. برای چند ثانیه بدن نولا را محکم در‌صندلی​ آغوش فشردم، نفس راحتی کشیدم و به او نگاه کردم.

«خدای من،‌واکعاً​ کجا رفته‌گرمای​ بودی نو...»

«رن؟»

صدای دلنشین و آشنایی در میانه‌ی جمله‌ام حرفم‌صندلی​ را قطع کرد و مرا صدا زد. برگشتم‌این‌طور​ و با کمال تعجب دیدم که آماندا آنجاست.

«آماندا؟ تو اینجا چیکار می‌کنی؟»

«این خواهرته؟»

آماندا در حالی که به نولا‌نگران​ که توی بغلم بود اشاره می‌کرد،‌گرمای​ پرسید. سوالم رو کاملاً نادیده گرفت.

«آره، تو مراقبش بودی؟»

«اوهوم.»

با اینکه آماندا معمولاً سرد‌دست​ بود، اما لحن حرف زدنش امروز‌آره​ به‌طور غیرعادی‌ای سردتر به نظر می‌رسید.

«چند سالشه؟»

آماندا در حالی که‌نظرت​ با بی‌حالتی روی سر نولا‌کنارش​ دست می‌کشید، این رو گفت.

«اهم، دو. دو سالشه.»

«دو. که این‌طور.»

چشم‌های آماندا حتی از قبل هم سردتر شد.‌می‌تونی​ برای مدت کوتاهی، سکوت معذب‌کننده‌ای فضایی که من‌آرام​ و آماندا در اون بودیم رو فرا گرفت.

ملچ. ملوچ. ملچ. خیلی زود‌چیه​ این سکوت با صدای نولا‌جواب​ که داشت شیرینی می‌جوید شکسته شد.

«می‌خوای بریم یه جا بشینیم؟»

پیشنهاد دادم. فضا‌کردن​ برای سلیقه‌ی من‌بالاخره​ زیادی معذب‌کننده بود.

«آره.»

آماندا با سردی‌نوازش​ جواب داد. به نظر‌بشینی​ می‌رسید از دستم عصبانیه.

«عالیه.»

در حالی که نولا روی پاهام بود، روی نیمکتی‌شده​ همون نزدیکی نشستم. آماندا که کنارم بود، در سکوت‌کنارش​ به نولا که توی بغلم داشت آب‌نبات می‌خورد نگاه می‌کرد.

«به نظر‌خاطر​ میاد با‌درست​ هم صمیمی هستین.»

بعد از‌آره​ مدتی، آماندا‌نظرت​ به حرف اومد.

«آه، خب.‌نباش​ هر چی‌حساب​ باشه تنها خواهرمه.»

«می‌فهمم...»

آماندا موهاش رو زد کنار.

«کاش منم‌آره​ یه خواهر‌نظرت​ کوچیکتر داشتم.»

آماندا به آرومی زمزمه کرد.

وقتی به نولا که توی‌دست​ بغلم بود نگاه می‌کرد، رگه‌هایی‌است​ از حسادت توی صداش حس می‌شد.

در جواب‌خاطر​ حرف آماندا،‌درست​ لبخند محوی زدم.

چون داستان آماندا رو خوب می‌دونستم، درک‌بشینی​ می‌کردم منظورش چیه. اگه اونم خواهر یا‌اسمش​ برادری داشت، روزهای تنهاییش به پایان می‌رسید.

با توجه به اینکه عملاً تنها‌کردن​ زندگی می‌کرد، داشتن یه خواهر یا‌شده​ برادر می‌تونست روزهاش رو خیلی لذت‌بخش‌تر کنه.

'درسته، الان باید‌کردن​ بهترین موقع برای‌بالاخره​ پرسیدن ازش باشه، نه؟'

از اونجایی که نتونسته بودم اطلاعات زیادی در مورد وضعیت گیلد شکارچی‌گرمای​ شیاطین پیدا کنم، چون تمام اطلاعات مهر و موم شده بود، شاید‌بشینی​ می‌تونستم با غیرمستقیم پرسیدن از آماندا، سرنخی از وضعیت کلی به دست بیارم.

نمی‌تونستم خیلی رک‌نوازش​ بپرسم، چون قرار نبود‌بشینی​ این اطلاعات رو بدونم.

«خیلی وقته‌نباش​ می‌خواستم بپرسم،‌حساب​ اما... حالت خوبه؟»

«...ها؟»

آماندا سرش رو کج کرد.

«اِ، خب می‌دونی. چند هفته‌ی گذشته خیلی آشفته و عصبی به‌اوهوم​ نظر می‌رسیدی، فقط می‌خواستم بدونم چیزی هست که اذیتت می‌کنه یا‌خورد​ نه.» مکثی کردم و اضافه کردم: «اما هم خیلی نگرانت بود.»

«...»

آماندا فوراً جواب نداد.

«اگه نمی‌خوای‌خاطر​ جواب بدی‌درست​ مشکلی نیس—»

«نه، مشکلی نیست. نگرانش نباش.» آماندا‌پیش​ سرش رو تکون داد. «فقط یه‌اسمت​ مشکل کوچیک توی گیلد پیش اومده.»

با شنیدن حرفش، چشم‌هام رو آروم بستم.‌گرمای​ با اینکه چیز زیادی نگفت، اما همین‌آره​ کلمات برای تأیید شک من کافی بود.

'به نظر‌واکعاً​ میاد بدترین ترسم‌دست​ به حقیقت پیوسته...'

پدر آماندا واقعاً چند سال‌می‌شه​ زودتر از خط زمانی اصلی،‌واکعاً​ توی پورتال گیر افتاده بود.

در حال حاضر، گیلد شکارچی شیاطین دیگه رئیسی نداشت‌کنارش​ که اونجا رو اداره کنه. طی چند سال آینده،‌برادرت​ خطر سقوط و از هم پاشیدنشون به‌شدت افزایش پیدا می‌کرد.

تا اون موقع،‌می‌تونی​ معامله‌ای که باهاشون کرده‌گرمای​ بودم کاملاً نابود می‌شد.

«اما، واقعاً چیزی برای نگرانی‌دست​ وجود نداره. باور دارم که‌است​ همه‌چیز به زودی حل می‌شه.»

آماندا در حالی که‌درست​ این حرف‌ها رو می‌زد،‌می‌تونی​ لبخند شجاعانه‌ای روی لبش نشوند.

«ظرف چند سال آینده قطعاً‌چیه​ همه‌چیز به حالت عادی برمی‌گرده،‌جواب​ نیازی نیست نـ-نگران باشی. ببخشید.»

اما این حالت زیاد‌حساب​ دوام نیاورد، چون ناگهان‌دست​ سرش رو ازم برگردوند.

صداش کمی می‌لرزید و شونه‌هاش‌دست​ تکون می‌خورد. توی این لحظه،‌است​ به‌شدت تنها به نظر می‌رسید.

«می‌فهمم، امیدوارم همه‌چیز درست بشه...»

با خیره شدن به قامت درهم‌شکسته‌ی آماندا، احساس‌صندلی​ کردم بغضی توی گلوم گیر کرده. دلم می‌خواست بهش‌اسم​ دلداری بدم و بگم که همه‌چیز قراره درست بشه.

می‌خواستم کاری‌نباش​ کنم که حالش‌واکعاً​ بهتر بشه، اما...

اوضاع به‌واکعاً​ این سادگی‌ها نبود.‌دست​ این رو می‌دونستم.

با گیر افتادن پدرش توی دنیای شیاطین، جایی که خطر در همه‌جا کمین‌دست​ کرده بود، می‌دونستم که احتمال مرگش بالاست. همچنین دیگه نمی‌تونستم به این واقعیت‌کنارش​ تکیه کنم که دنیا داره طبق خط داستانی پیش می‌ره، چون دیگه این‌طور نبود.

دیگه نمی‌تونستم روی این احتمال حساب کنم که‌صندلی​ پدرش زنده برمی‌گرده. احتمال مرگش خیلی بالا بود‌این‌طور​ و اصلاً دلم نمی‌خواست به آماندا دروغ بگم.

در نهایت، تنها کاری که از دستم‌گرمای​ برمیومد این بود که وانمود کنم چیزی‌آره​ ندیدم. نمی‌خواستم تلاشش برای حفظ غرورش هدر بره.

«ببخشید، بابت اون...»

بعد از چند ثانیه،‌درست​ آماندا سرش رو برگردوند و‌حساب​ با قدردانی بهم نگاه کرد.

به نظر می‌رسید تلاشم بی‌فایده نبوده، چون انگار‌صندلی​ کاملاً به خودش مسلط شده بود. حداقل در‌این‌طور​ ظاهر. بعد به آرومی سر نولا رو نوازش کرد.

«کاری نکردی‌نباش​ که بابتش‌حساب​ عذرخواهی کنی.»

در حالی که نوازش کردن‌دست​ سر نولا توسط آماندا رو‌است​ تماشا می‌کردم، سرم رو تکون دادم.

این وضعیت تقصیر اون نبود. اون فقط‌نباش​ کسی بود که به سناریویی کشیده شده‌بالاخره​ بود که من از قبل طراحیش کرده بودم.

در حال حاضر، اون فقط یه دختر جوون بود که‌جواب​ از یه فقدان رنج می‌برد. همین که تا الان تونسته‌ابروهای​ بود احساساتش رو توی خودش بریزه، نشون می‌داد چقدر بالغ شده.

«هووو...»

ناگهان آماندا‌واکعاً​ نفسش رو‌گرمای​ بیرون داد.

آماندا برای چند ثانیه به نولا خیره شد و‌حساب​ بعد سرش رو کمی بالا آورد تا اینکه چشم‌هامون‌است​ به هم گره خورد. برای لحظه‌ی کوتاهی حرفی نزد.

فقط در سکوت بهم خیره‌چیه​ شد، انگار داشت تقلا می‌کرد تا‌اوهوم​ کلمات مناسبی برای گفتن پیدا کنه.

بعد از مدتی، انگار که‌واکعاً​ اراده‌اش رو جمع کرده باشه، آماندا‌آرام​ دهنش رو باز کرد و گفت:

«بعد از اینکه‌کردن​ تورنمنت تموم بشه، می‌خوام‌کمی​ از آکادمی انصراف بدم.»

انگار ناگهان‌خاطر​ بمب بزرگی روی‌می‌شه​ سرم آوار شد.

ناولها | novelha.net