چپتر 469: فصل 469
0«اما کورتنی راشفیلد...»
دمای اتاق بهطور محسوسیخیلی پایین آمد، در حالی کههمین اولیور صاف روی صندلیاش نشست.
آرنجش را روی میز تکیه دادسالگی و در حالی که نوک انگشتش رامنابعی روی دهانش گذاشته بود، با سردی پرسید:
«حرفهایی کهنمیتوانست الان زدیعوض رو تکرار کن.»
«من میخوامبدون وارد سیاهچالهیچگونه ‹گودال سقوطکرده› بشم.»
اما باکمک چهرهای مصمم حرفشضعیفم را تکرار کرد.
با وجود اینکه تحت فشار حضورسالگی سنگین پدرش قرار داشت، حتی یکهیچگونه بار هم نگاهش را از او برنگرداند.
تصمیمش را گرفتهنظرش بود و هیچکس نمیتوانستطبیعتاً نظرش را عوض کند.
اولیور به عنوانداشتن پدرش، طبیعتاً میدانستحالا دخترش چقدر لجباز است.
بنابراین، سعی نکرد نظرش راضعیفم تغییر دهد. فقط میخواست بفهمدالانش چرا چنین درخواستی کرده است.
«بهم بگو چرا.»
به پشتی صندلیاشنظرش تکیه داد و دستهایشطبیعتاً را به سینه زد.
«دقیقاً بهم بگوداشتن چرا میخوای واردحالا اون سیاهچال بشی.»
اما در حالی که به پدرششنیدن خیره شده بود، لبهایش را گاز گرفترتبه و برقی از غم در چشمانش درخشید.
اولیور که متوجه اینالانش موضوع شده بود، بدنشهستی را به جلو کشید.
«...من میخوام قوی بشم.»
اما با پشتیداشتن صاف و باحالا لحنی جدی جواب داد.
«من برایکمک کمک کردنخیلی خیلی ضعیفم.»
اولیور بااخم شنیدن حرفهایالانش او اخم کرد.
«تو همین الانش هم تو بیست سالگی رتبه <C+> هستی، اونم بدون داشتن هیچگونه منابعی. حالا که من برگشتم، دیگه نیازی نیست نگران منابع باشی. فکر کنم داری بیش از حد نگران میشی. هنوز زمان زیادی برای پیشرفت داری.»
«منظورم این نیست.»
اما حرفکمک پدرش راخیلی قطع کرد.
«بابا، میفهمم که داری سعیبیست میکنی کمکم کنی. با این حال،داشتن من این رو برای خودم میخوام.»
این حقیقت که رن و کوین مجبور شده بودنددخترش به خاطر او از پاداشهایشان دست بکشند، باعث شدفقط اما بفهمد که چقدر برای آنها بار اضافه بوده است.
اگر او مجروح نمیشد،هیچگونه رن به احتمال زیاددیگه پاداش مقام اول را برمیداشت.
اما به خاطر وضعیت او، رن عمداًحرفهای از تورنمنت انصراف داده بود تا کوین برندهاونم شود و اشک الف را به او بدهد.
او مسلماً بهانه «حوصلهام سر رفته» رن راهستی باور نکرده بود. حتی اگر هم حوصلهاش سر رفتهنیازی بود، چرا باید از چنین پاداشهای واضحی دست میکشید؟
اما احمق نبود و راستش راعنوان بخواهید، هم بینهایت سپاسگزار بود واست هم از این وضعیت احساس ناراحتی میکرد.
سپاسگزار از اینکه آنها تا این حد برای اونیازی تلاش کرده بودند، و افسرده از این فکر که اوهنوز دلیل دست کشیدن آن دو از پاداشهای تورنمنتشان بوده است.
در همانکمک لحظه، پدرش دوبارهضعیفم به حرف آمد.
«...واقعاً نمیتونم نظرتهمین رو عوض کنم؟ میدونیرتبه اون سیاهچال چقدر خطرناکه؟»
«میدونم.»
اما در حالی کههیچگونه دستهایش را محکم مشت کردهنیازی بود، سرش را تکان داد.
«اگه نمیدونستم، پیشنهادش رو نمیدادم.»
سیاهچال گودال سقوطکرده.
یک سیاهچال رتبه <B> بود که به خاندان راشفیلد تعلق داشت.
یکی از معدود سیاهچالهایی بودمنابعی که خاندان راشفیلد آن رانیست از چشم عموم پنهان کرده بودند.
دلیلش این نبود که خطرناک بود. اگرچه خطرناک بود، اما از نظر میزان خطر، مثل هر سیاهچال رتبه <B> معمولی دیگری بود.
چیز نگرانکنندهایاخم در آنالانش وجود نداشت.
با این حال، ویژگی خاصی داشت کهطبیعتاً باعث میشد ورود به آن برای عمومسعی و حتی اعضای خاندان راشفیلد ممنوع باشد.
و آن این واقعیت بود که وقتی کسی واردنیازی آن میشد، تنها در صورتی میتوانست بیرون بیاید کهمیشی موفق میشد انرژی سیاهچال را به نصف کاهش دهد.
هیچ محدودیت زمانیای وجود نداشت و تنها زمانیاخم که انرژی سیاهچال از طریق کشتن هیولاهای داخلبدون آن به نصف میرسید، سیاهچال دوباره باز میشد.
هیچکس نمیدانست چرا سیاهچال اینگونه است، اما همینهستی عامل آخر به تنهایی دلیلی بود که بیشتردیگه مردم ترجیح میدادند از آن سیاهچال دوری کنند.
برای اینکه کسی بتواند نیمی از هیولاهای داخل سیاهچال را بکشد،لجباز در سریعترین حالت حداقل ماهها طول میکشید، و نه تنها این،چنین بلکه آنها باید در آن محیط خشن برای آن مدت زنده میماندند.
آن سیاهچال جایی نبودهیچگونه که هر کسی بتواند هرنیازی وقت دلش خواست واردش شود.
«مطمئنی اما؟»
اولیور از جایش بلند شد.
از پشت میزش بیرونعوض آمد، روبروی اما ایستاد ودخترش نگاهشان به هم گره خورد.
«...»
در آنکمک مدت هیچکدامخیلی حرفی نزدند.
این سکوت یک دقیقهالانش طول کشید تا اینکه اولیوراونم در نهایت چشمانش را بست.
«خیلی خب...»
سپس آه طولانیای کشید.
«احتمالاً این کارم غیرمسئولانه است،ضعیفم اما باشه، همونطور که میخوای عملبیست میکنم، ولی فقط به یک شرط...»
اولیور دوباره چشمانشهمین را باز کرد ورتبه با لحنی جدی گفت:
«قبل از اینکه به رتبه <B-> برسی و من شخصاً برای مدتی آموزشت بدم، قرار نیست وارد اون سیاهچال بشی.»
«میفهمم.»
اما سرش را تکان داد.
این همان چیزی بود که ازسالگی همان ابتدا برنامهریزی کرده بود. قرارهیچگونه نبود دوباره بیگدار به آب بزند.
تنها زمانی که احساس میکردکند شانس کافی برای زنده ماندن دارد،لجباز قصد داشت واقعاً وارد آن شود.
در این میان، برنامهریزیهیچگونه کرده بود که از اوقاتنیازی فراغتش برای تمرین استفاده کند.
حالا که پدرش برگشته بودضعیفم و منابع هم در دسترس بودند،بیست قصد داشت از آنها بهره ببرد.
اگرچه از این واقعیت که برای قویتر شدنهستی باید به پدرش تکیه کند خوشش نمیآمد، امادیگه آنقدر احمق نبود که آنها را رد کند.
از آنجایی کهنظرش در دسترسش بودند، طبیعتاًطبیعتاً از آنها استفاده میکرد.
«خوبه.»
اولیور باکمک رضایت سرشخیلی را تکان داد.
دستهایش را دراز کرد وبیست اما را در آغوش گرفت وداشتن به آرامی کنار گوشش زمزمه کرد:
«اما، با اینکه چند سال گذشته روطبیعتاً غایب بودم، تمام تلاشم رو میکنم تاسعی برات جبران کنم و از تصمیماتت حمایت کنم.»
بدن امابدون با شنیدنهیچگونه حرفهای او لرزید.
سرش را به سینهخیلی پدرش تکیه داد واخم سرش را تکان داد.
«اوهوم.»
یکشنبه شب.
—رسیدی اونجا؟
صدای آماندااخم از بلندگویالانش گوشی پخش شد.
«آره.»
سرم را تکان دادم.
با نگاهی به نولا که درشنیدن حال حاضر با هیجان دستم راسالگی تاب میداد و آواز میخواند، اضافه کردم:
«من و نولاهمین الان نزدیک ورودی استادیومرتبه هستیم، همونجا منتظر میمونیم.»
—...باشه.
سپس تماس را قطع کرد.
گوشیام را کنارکردن گذاشتم و به استادیومحرفهای در دوردست نگاه کردم.
با وجود اینکه پاسیالانش از شب گذشته بود، دمایاونم شهر اشتون کاملاً گرم بود.
با این حال، با وجودکند گرمای هوا، در حال حاضرچقدر یک هودی مشکی پوشیده بودم.
با توجه به اتفاقاتی که درحالا مسابقات افتاده بود، منصفانه بود کهمنابع بگویم در حال حاضر کاملاً شناختهشده بودم.
خب، البتهکمک نه اگر ازضعیفم ماسکم استفاده میکردم.
اگر ازاخم ماسک استفاده نمیکردم،بیست هیچکس مرا نمیشناخت.
زمزمه کردم و در حالیکند که به اطرافم خیره شدهچقدر بودم گفتم: «خیلی شلوغ و پرسروصداست.»
با وجود اینکه کنسرت هنوز شروع نشده بود، محیطنیازی اطراف به شدت پر سر و صدا بود ومیشی دریایی از جمعیت به سمت استادیوم در دوردست حرکت میکردند.
با دیدن اینکردن شلوغی، دست نولاشنیدن را محکم فشردم.
«نولا، حواست باشههمین که دستم روسالگی محکم بگیری، باشه؟»
نولا بانمیتوانست زمزمهی آرامیعوض جواب داد: «اوهوم.»
سپس دستم را بالا آورد وحالا شروع به تاب دادن آن کرد. باباشی دیدن این صحنه سرم را تکان دادم.
«چقدر خوبهکمک که آدم هیچضعیفم دغدغهای نداشته باشه.»
پشت سر جمعیت راه افتادیم و جلویرتبه استادیوم توقف کردیم، دستم را سفت کردمحالا تا نولا دیگر آن را تاب ندهد.
«خب، بیا همینجا منتظر بمونیم.»
نولا پرسید: «چرا؟»
«مگه نمیخوای منتظر آماندا بمونیم؟»
چهرهی نولا روشنهمین شد: «آره! منسالگی آبجی رو میخوام!»
با دیدن چهرهاشنظرش با خودم فکرعنوان کردم: «چقدر بامزه.»
خوشبختانه، مجبور نشدیم مدت زیادی منتظرحالا آماندا بمانیم، چون خیلی زود اومنابع را دیدم که به سمت ما میآید.
راستش، پیدا کردنشکردن در میان جمعیتشنیدن اصلاً کار سختی نبود.
لحظهای که ظاهر شد،الانش بلافاصله توجه بیشتر افراد حاضراونم را به خود جلب کرد.
آماندا با موهایی که پشت سرش بسته بودمیدانست و با پوشیدن یک پیراهن نازک مشکی به همراهدهد یک دامن کوتاه مشکی، واقعاً زیبا به نظر میرسید.
روی پیراهنش نامداشتن گروه آیدل، کیمبول،حالا چاپ شده بود.
«وااای، اون یه آیدله؟»
«چقدر خوشگله؟»
«فکر کنمنمیتوانست قبلاً یهعوض جایی دیدمش.»
هر جا که قدم میگذاشت، چه پسر ودیگه چه دختر، توقف میکردند، برای لحظهای کوتاه بهداری او خیره میشدند و دربارهی ظاهرش نظر میدادند.
«...چرا صورتش رو نپوشونده؟»
چون میدانستم چنین اتفاقی میافتد، به او گفته بودماونم که یک هودی یا ماسک بیاورد، اما به نظرنیست میرسید که زیاد به جلب توجه کردن اهمیتی نمیدهد.
احتمالاً بیش ازنظرش حد به اینعنوان موضوع عادت کرده بود؟
آماندا بیتوجه بهداشتن نگاههای خیرهی مردم،حالا قدمهایش را متوقف کرد.
سرش را بالا آوردخیلی و به اطراف نگاه کرد.همین احتمالاً داشت دنبال ما میگشت.
کسی که با صدای بلندبیست فریاد زد و جای ما راداشتن به آماندا نشان داد، نولا بود.
«آبجی!»
با وجود اینکه آنجا کاملاً شلوغ بود و صدای نولا بهنگران سرعت در میان سر و صداها گم شد، آماندا توانست به طریقیمنظورم صدای او را بشنود و سرش به سرعت به سمت ما چرخید.
چشمانش برقی زدکردن و به طرفشنیدن ما راه افتاد.
«نولا.»
«هه هه.»
به جای اینکه اول با من احوالپرسی کند،دیگه لحظهای که رسید خم شد و نولا را دربیش آغوش گرفت و باعث شد نولا از خوشحالی بخندد.
«شما دو تاکردن به اندازهی کافیشنیدن همدیگه رو بغل کردید؟»
آغوش آنها مدتی طول کشیدبیست و فقط بعد از اینکه منداشتن اعتراض کردم، از هم جدا شدند.
آماندا ایستادنمیتوانست و بهعوض من نگاه کرد.
«حسودیت شد؟»
«چرا باید حسودیم بشه؟»
چشمانم را چرخاندمهمین و یک بار دیگررتبه دست نولا را گرفتم.
«خیلی خب، بیاین بری—»
آماندا ناگهانبدون حرفم را قطعمنابعی کرد: «صبر کن.»
سرش را بالاکردن آورد و بهشنیدن اطراف نگاه کرد.
«بقیه کجان؟»
«بقیه؟»
«آره، مگه بهمداشتن نگفتی که کوین وبرگشتم بقیه هم قراره بیان؟»
«آه.» دستم راکردن بالا آوردم وشنیدن به پیشانیام کوبیدم.
«در مورد اون، چطور بگم...»
زیر چانهام را خاراندم، سرم را ازطبیعتاً آماندا برگرداندم و با صدای آرامی زمزمه کردم.نکرد به این امید که نتواند آن را بشنود.
«دروغ بود.»
«...دروغ؟»
متأسفانه، آماندااخم به نحوی توانستبیست زمزمهام را بشنود.
ناگهان کشش کوچکی را رویکند شانهام احساس کردم و آمانداچقدر بدنم را به سمت خودش چرخاند.
با ابروهای درداشتن هم گره خوردهحالا پرسید: «چه دروغی؟»
با دیدن رنجش خفیفخیلی در چهرهاش، گوشههای لبماخم به سمت بالا متمایل شد.
«در مورد اینکههمین بقیه هم قرارهسالگی بیان دروغ گفتم.»
«ها؟؟»
آماندا شانهام را رها کرد.
«تو همونی بودیکردن که گفتی هانشنیدن یوفی از من خوشتیپتره.»
«؟؟؟»
سر آماندانمیتوانست به شدتعوض کج شد.
ابروهایش که از قبل گرهمنابعی خورده بودند، حتی بیشتر در همنگران رفتند و چهرهاش کمی سردتر شد.
دست نولا را فشردمخیلی و او را بهاخم سمت ورودی ساختمان کشیدم.
«خب، بیایناخم بریم، نمایش دیگهبیست داره شروع میشه.»
«تو...»
در حالی که نولا را از پشت سردیگه میکشیدم، از آماندا که به نظر میرسید ازداری این وضعیت زبانش بند آمده بود دور شدم.
حقش بود.
راستش را بخواهید، جدا از این واقعیترتبه که میخواستم تلافی کارش را در بیاورم،حالا دلیل دیگری هم برای این کارم داشتم.
دلیل اصلیام این بودعوض که میخواستم ببینم آماندامیدانست چه واکنشی نشان میدهد.
از زمان اتفاقاتی که در ایسانور افتاد، آماندا توجه بسیار بیشتری به منباشی نشان میداد و با وجود اینکه در زمینه مسائل عاشقانه چندان باهوش نبودم،بابا این ایده که آماندا ممکن است از من خوشش بیاید در ذهنم جرقه زد.
البته، این فقطکردن یک فرض دورشنیدن از ذهن بود.
گذشته از این، ممکنالانش بود فقط به خاطر کارهاییاونم که کرده بودم سپاسگزار باشد.
با این حال، میخواستم امتحان کنم که آیا واقعاًدخترش از من خوشش میآید یا نه، و به همینفقط دلیل، در مورد آمدن بقیه به او دروغ گفتم.
و هرچند کوتاه، اما دیدممنابعی که آماندا در آن لحظهنیست با رنجش به من نگاه کرد.
آیا این به من ثابت میکرد که او از منالانش خوشش میآید؟ ...هنوز صد در صد مطمئن نبودم، اما حالاحالا با اطمینان میدانستم که این میتواند یک احتمال کاملاً واقعی باشد.
«بلیطها لطفاً.»
بلیطهای کنسرت را به نگهبانیکند که در ورودی منتظر بودچقدر دادم و به عقب نگاه کردم.
آنجا آماندا را دیدمهیچگونه که با چهرهای عصبانیدیگه به سمت ما میآمد.
«قطعاً عصبانیه.»
با وجود اینکه حالت چهرهاش مثل همیشه بود؛ بیتفاوتاونم و بدون احساس، اما هالهای که از خودش ساطعنیست میکرد به وضوح به من نشان میداد که عصبانی است.
خیلی زود چشمانمان بهعوض هم گره خورد ومیدانست پوزخندی روی لبانم نقش بست.
«داخل میبینمت.»
این را با حرکت لبهایم گفتمشنیدن و به همراه نولا که اصلاً نمیدانسترتبه دقیقاً چه اتفاقی افتاده، به داخل رفتم.
یادداشت مترجم
شماره و عنوان فصل در متن مبدأ موجود نبود.