چپتر 743: اکتاویوس هال [۲]
0زیبا بود.
زیباتر از هر کسیاطراف که تا به حالتسلیم در زندگیام دیده بودم.
کسی بودپایین که نمیتوانستم چشمحدس از او بردارم.
عشق زندگیام بود.
همهچیزم بود...
«نظرت چیه؟ بهانداخت نظر من کهمیزنم خیلی قشنگ شده، نه؟»
گویی هوا با صدایی آرام اما دلنشین به لرزه درآمده بود. صداوحشتناک به زن جوان و زیبایی در اوایل بیستسالگیاش تعلق داشت که انتهایبرد موهای قهوهایرنگش موج میخورد. اجزای چهرهاش بینقص بود و صورتی لطیف داشت.
زیبا بود؛ بینهایت زیبا.
مردی زیرکردن لب غرولنداطراف کرد: «افتضاح شده.»
از تماشای اتاقی که سرتاسرش غرق دراین رنگ صورتی بود، با وحشت خود راجوری عقب کشید. نگاهش را به سمت زن چرخاند:
«دیگه زیادی زیادهروی کردی.»
«اوه، خواهش میکنم!»
زن در حالی که نگاهیادامه به شکمش میانداخت، چشمهایش را درانداخت کاسه چرخاند. شکمش اندکی برآمده بود.
«از اونجایی که تو یکسره در حال تمرین کردنی،برای خودم دستبهکار شدم تا اتاق رو تزیین کنم. اگهواقعاً ناراضی هستی، باید وقت بیشتری رو با ما میگذروندی.»
«هوف.»
مرد بعد از نالهای کوتاه، آهی کشید و روی چهارپایهای درمیزنی همان نزدیکی نشست. در حالی که به برانداز کردن محیط اطرافمعلومه ادامه میداد، در نهایت تسلیم شد و سرش را پایین انداخت:
«حق با توئه. حدساطراف میزنم این تاوانیه کهتسلیم باید برای سرمشغولیهام پس بدم...»
«هی!»
زن چشمغره رفت:
«یه جوری حرف میزنیبرای انگار واقعاً وحشتناک شده! میدونیجوری چقدر برای اینجا زحمت کشیدم؟»
«آره، حتماً، معلومه.»
مرد دستهایشپایین را به نشانهحدس تسلیم بالا برد:
«حق بابرای توئه وبدم من اشتباه میکنم.»
زن لبخند زد؛تاوانیه بینهایت از حرفهای مردچشمغره خشنود به نظر میرسید:
«خوبه که خودت میدونی.»
از زندگیام راضی بودم.
خوشحال بودم.
هر روز کهمحیط بیدار میشدم، خوشبختترمیداد از روز قبل بودم.
زندگی بینقص بود.
عاشقش بودم.
فکر میکردم تاتاوانیه آخرین روزهای عمرمبدم ادامه خواهد داشت.
آن روزهاکردن هنوز میتوانستم آیندهامادامه را مجسم کنم.
زیبا بود.
خیلی، خیلی زیبا.
هر روز صبح تنها باسرمشغولیهام فکر کردن به آن آینده،حرف لبریز از شادی چشم باز میکردم.
چقدر سادهلوح بودم.
دیوارهای اطراف تقریباً یکدست به رنگ سفید درآمده بودند.میزنی بوی ماندگی الکل در فضا سنگینی میکرد و درآره پسزمینه، صدای بوق ضعیف و ریتمیک دستگاهی شنیده میشد.
پیکری نحیف و تکیده روی تختی کوچک در اتاق درازحرف کشیده بود. لولههایی فلزی به قفسه سینهاش متصل بودند وآره لولههای پلاستیکی باریکتری نیز به رگهای دستانش وصل شده بودند.
لبهایش خشکیدهکردن و چشمانش بیفروغادامه و گودافتاده بود.
دستی محکم دست او را گرفته بود؛این دستی متعلق به مردی جوان. با چشمانی آکندهحرف از درماندگی و پریشانی به او نگاه میکرد:
«... امروز اولین قدمهاشبدم رو برداشت. من اونجا نبودم،میزنی ولی ویدیوش رو برام فرستادن.»
گوشیاش را بیرونتاوانیه آورد و ویدیوبدم را پخش کرد.
دختربچه نازی با موهای دماسبی بسته شده که اخم کوچک و بامزهای بر چهره داشت،این در حال نزدیک شدن به دوربین دیده میشد. هنوز دو قدم برنداشته بود که پایش گیرزحمت کرد، رو به جلو به زمین خورد و درست در همان لحظه شروع به گریه کرد.
پیکر تکیده بهآرامی سرشتوئه را چرخاند تا بهتاوانیه صفحه ویدیو نگاه کند.
«هاها.»
مرد خندید؛ دخترکتاوانیه در چشمش بیاندازهبدم شیرین و دوستداشتنی بود:
«دقیقاً عین خودتمحیط شده. حتی اخممیداد کردنش هم کپی خودته...»
دستش را روی دهانش گذاشت و آناین را مالید. چشمهایش رو به سرخی گذاشتند،جوری اما اجازه نداد ضعفی در چهرهاش نمایان شود.
سرانجام، واکنشی از سوی زن نشان داده شد. هرچندمیزنی بسیار خفیف بود، اما اکتاویوس متوجه شد که گوشههایآره لب زن اندکی به سمت بالا انحنا پیدا کرد.
پیش از آنکه بفهمد، قطرهای گرمبدم از گوشه گونهاش به پایین لغزید وواقعاً دست زن را محکمتر در پنجهاش فشرد:
«تو هم فکر میکنی خیلی نازه،میداد نه؟ هاها، معلومه که هست. درستتوئه عین خودته، پس زودتر خوب شو...»
لبهایش راپایین محکم بهتوئه هم فشرد:
«خوب شو تا بالاخره بتونیم کنار همجوری باشیم و درست مثل همون خانوادهای کهچقدر همیشه آرزوش رو داشتیم زندگی کنیم... باشه؟»
نزدیک به انتهای جمله،برای صدایش شکست و گرمایرفت اشک همچنان بر گونههایش فرومیچکید.
او هنوزپایین هم درتوئه نظرم زیبا بود.
حتی دربرای آن وضعیت وچشمغره با آن حالوروز.
در چشماناین من، زیباترین انسانسرمشغولیهام تمام جهان بود.
هیچچیز نمیتوانستکردن آن زیبایی راادامه از او برباید.
پس...
چرا مجبور شد ترکم کند؟
چرا ایناین دنیا او راسرمشغولیهام از من گرفت؟
«وااااع! وااااع!»
صدای شیون و گریه کودکی در سرتاسر خانه طنینانداز شدهانگار بود. نالهها بیوقفه و مداوم ادامه داشتند و تنها زمانیمعلومه قطع میشدند که نفس کودک بند میآمد یا خسته میشد.
اکتاویوس روی کاناپه دراز کشیده بود و نگاهشرفت به سقف اتاق دوخته شده بود. سقف صورتی بود؛اینجا رنگی که از اعماق وجود از آن متنفر بود.
«هو... هوف.»
با هر نفسیانداخت که فرو میداد،میزنم قفسه سینهاش میلرزید.
نگاهش را به سمت راست چرخاند، جایی که جدار شیشهای قرار داشت، و بهچقدر انعکاس تصویر خودش روی شیشه خیره شد. چشمانش گود افتاده بود، موهایش به همخشنود ریخته و آشفته بود، و لباسهایش هم درست به همان اندازه کثیف و نامرتب بودند.
«این کیه؟»
اکتاویوس خود را در حال واکاوی چهره مردی یافتسرش که روی شیشه نقش بسته بود. آیا قرار بودسرمشغولیهام این تصویر خودش باشد؟ هیچ شباهتی به او نداشت.
«این من نیستم.»
نگاهش را از آینه کند، دررفت حالی که سرسختانه اصرار داشت آنچه دیدهمیدونی تنها خطای دید و توهم بوده است.
«وااااع! وااااع!»
درست در همان دم، دوباره گریه کودک اوج گرفتسرش و اکتاویوس چشمانش را به سمت دخترک کوچکی چرخاندسرمشغولیهام که در گهواره سفید درست روبروی او خوابیده بود.
«احتمالاً گرسنهشه، نه؟»
تنها دلیلی بود که میتوانست برای این گریهها متصور شود. اکتاویوس چندوحشتناک بار پلک زد، پیش از آنکه سرش را به کاناپه تکیه دهد واشتباه توجهش به شیشه شیری جلب شود که درست کنار دستش رها شده بود.
بعد از مدتی تأمل، ترجیح داد شیشه شیررفت را همانجایی که بود به حال خود رها کنداینجا و به گوش دادن به گریههای کودک ادامه داد.
«اووااا! اووااا!»
گریهها در چرخههایی پیدرپی ادامه مییافتند واین قطع میشدند. گاهی ساعتها ادامه داشتند و گاهیحرف فقط چند دقیقه، پیش از آنکه خاموش شوند...
اکتاویوس با چشمانی بسته،بدم وقتش را صرف گوشحرف سپردن به آنها میکرد.
تنها صدایی بودتاوانیه که قلب خالیاشبدم را پر میکرد.
تنها صدایی کهمحیط به او اطمینانمیداد میداد تنها نیست.
از دست دادن احساساتم...
صرفاً به خاطر قدرت نبود.
فقط میخواستم فراموشمحیط کنم. خودم را درنهایت برابر درد بیحس کنم.
آنها مرا قدرتمند صدا میزنند.
قویترین انسان.
کاش واقعاً همینطور بود.
...من قوی نیستم.
من فقط یک بزدلم.
[پرورشگاه عمومی شهر اشتون]
اکتاویوس به تابلوی مقابلش خیره شد. متعلق به کلیسای کوچکی بود وتوئه میتوانست صدای بازی کودکان را در پسزمینه بشنود. بسیار شاد به نظر میرسیدند.انگار در آغوشش دختربچه کوچکی بود که با شستِ در دهان، آرام گرفته بود.
همانطور که بهانداخت پرورشگاه روبهرویش نگاهمیزنم میکرد، لبهایش لرزیدند.
وقتی دستش را پایین آورد تا بهجوری دخترک خردسال در آغوشش بنگرد، دید کهچقدر بر سر دوراهی عذابآوری گیر افتاده است.
«این بهترین کاره...»
دلش نمیخواست این کار راادامه بکند، اما میدانست این بهترینپایین تصمیمی است که میتواند بگیرد.
او خطریپایین برای آنتوئه دختر بود.
به خاطر او، نمیتوانست به خودش اجازه دهدحرف نزدیکش بماند. دلش میخواست با تمام وجود دوستش داشتهکشیدم باشد، اما... آنقدر درهمشکسته بود که نمیتوانست دوستش بدارد.
لیاقت او را نداشت.
«هوف... هوف...»
با نگاه به پرورشگاه در دوردست،میزنم سینهاش دوباره لرزید. چشمانش را بست ورفت خود را برای پیش رفتن محکم کرد.
فقط اینکه...
«بابا؟»
با بلند شدن صدایی شیرینادامه که او را صدا میزد،پایین پاهایش ناگهان از حرکت ایستادند.
اکتاویوس احساس کرد در آن لحظه تمام بدنش یخبرای زده است؛ نگاهش را پایین آورد و با دو چشموحشتناک معصوم روبرو شد که مستقیماً به او خیره شده بودند.
آنقدر پاک بودند...
«بابا؟»
دوباره صدایش زد واطراف دستهای کوچکش را بهتسلیم سمت صورت او دراز کرد.
لبهای اکتاویوس لرزید و سرش را آرام به سمتبرای او جلو برد. طولی نکشید که دستهای دخترک گونههایشواقعاً را لمس کرد و خندههای ریز و ملایمی سر داد.
«اوهوم.»
اکتاویوس با شنیدنتاوانیه خندهاش، ناله بغضآلودبدم و آرامی سر داد.
ناگهان دریافت که پاهایش خشک شدهاند ونهایت پرورشگاه در دوردست، بسیار دورتر از آنمیزنم چیزی بود که در ابتدا گمان میکرد.
تیر کشید.
سینهاش تیر کشید و طولی نکشید کهجوری قطرهای از گوشه لبهایش سرازیر شد وچقدر تکههایی از زمین را به رنگ سرخ درآورد.
«هی، هی، هی.»
دخترک به خندیدن ادامهاطراف داد، موهای او را کشیدسرش و با صورتش بازی کرد.
«خواهش میکنم تمومش کن.»
هر چه بیشتر اینبدم کار را میکرد، دردی کهمیزنی اکتاویوس حس میکرد شدیدتر میشد.
ارادهاش رو به سستی میرفت.
«نه، نمیتونم بذارم اینطور بشه...»
دندانهایش را به هم فشرد.
پرورشگاه قدم به قدمبدم نزدیکتر شد. دیگر مثلحرف قبل دستنیافتنی به نظر نمیرسید.
او خطری برایش بود.
نمیتوانست اجازهکردن دهد کناراطراف او بماند.
«بیا ملیسا، دختر حرفشنوی باش.»
با تکان دستش، دختر کوچک، ملیسا، چشمانش را بست وانگار به خواب رفت. اکتاویوس با حس کردن نفسهای منظمش، نفسمعلومه عمیقی کشید و بار دیگر نگاهش را به سمت پرورشگاه چرخاند.
پیش از آنکهتاوانیه جلو برود، بوسهبدم ملایمی بر سرش زد.
«سلام، کمکیکردن از دستاطراف من برمیآد؟»
دمِ در ورودی ساختمان، راهبهای با جارویی کوچک در دست بهبدم پیشوازش آمد. لبخند ملایمی به چهره داشت و بسیار مهربان به نظرزحمت میرسید. وقتی نگاهش به دخترک در دستان او افتاد، متوجه ماجرا شد.
«میخواید بذاریدش اینجا، توی پرورشگاه؟»
اکتاویوس آب دهانش رابرای قورت داد و سرش راجوری به نشانه تایید تکان داد:
«بـ، بله.»
«اوه، خدای من.»
راهبه کاملاً معذب و نگران به نظر میرسید.حرف درست پیش از آنکه حرف دیگری بزند، اکتاویوسزحمت کارت سیاهرنگی را بیرون آورد و به سمتش گرفت:
«بیش از دوازده میلیونبرای یو توی این کارترفت هست. لطفاً قبولش کنید.»
راهبه باکردن دیدن کارتاطراف غافلگیر شد.
نگاهی بهپایین اکتاویوس انداختتوئه و پرسید:
«شما که ثروتمندسرمشغولیهام به نظر میرسید، چراجوری میخواید اینجا رهاش کنید؟»
اکتاویوس لبخندی به اوبرای زد اما پاسخی نداد. کارتجوری را بیشتر به جلو برد:
«خواهش میکنم...»
راهبه لحظهای به کارت خیره شد و سپس جارو را کناری گذاشت. بعد به سمتحرف ورودی پرورشگاه رفت. اکتاویوس با دیدن این صحنه حس کرد دلش فرو ریخت، اما درست همانبرد لحظه که میخواست برگردد و آنجا را ترک کند، صدای او را شنید که صدایش میزد:
«اگه اشکالی نداره، چرا همراهم به داخل پرورشگاهحرف نمیآید؟ مطمئنم دلتون میخواد قبل از سپردن دخترتونزحمت به اینجا، یه نگاهی به محیطش بندازید، درسته؟»
چشمان اکتاویوس با شنیدنبرای حرفهایش برقی زد و بیدرنگجوری پشت سر او وارد شد:
«ممنونم. خیلی ممنونم.»
کلیسا نسبتاً کوچک بود، با نیمکتهای چوبی درتاوانیه کنارهها و شیشههای رنگی در همهجا. فضا کمنورمیزنی بود و در مرکزش مجسمه کوچکی قرار داشت.
مردی بودبرای که کتابی راچشمغره در دست داشت.
«اون مرد کیه؟»
به دلایلی، اکتاویوس احساس کردادامه مجذوب مجسمه وسط تالار شدهپایین است. گویی مسحور آن شده بود.
«اون؟»
راهبه لبخندیبرای زد و بهچشمغره سمت مجسمه رفت.
به کنار مجسمهتاوانیه رفت و بهبدم اکتاویوس نگاه کرد:
«این محافظ ماست.»
«محافظ؟»
«درسته.»
راهبه لبخند گرمی زد:
«او کسیه که به ما قدرت میبخشه.نهایت او کسیه که به ما غذا میده.میزنم او کسیه که به ما... محافظت ارزانی میداره.»
«چـ―»
پیش از آنکه اکتاویوسبدم بتواند کلمه دیگری بگوید، دنیایمیزنی اطرافش ناگهان یکپارچه سفید شد.