چپتر 347: کاشتن بذر آشوب [۱]
0[اینفرنو، شورای دورگارها.]
اوریون، یکی از بزرگان دورگار، در حالی کهدارد روی صندلیاش نشسته بود، به اطرافش نگاه کردشود و از بقیه بزرگان حاضر پرسید: «وضعیت کارل چطوره؟»
«در حال حاضرآنها داره روی غیرفعال کردنداشتن بیکن سوم کار میکنه.»
دورارا از روی صندلیاش جوابدوست داد. به نظر میرسید ازشود کار کارل بسیار راضی است.
«میدونی کِی کارش تموم میشه؟ اگه بتونیم یکیپروژههایشان دو تا بیکن دیگه رو غیرفعال کنیم، بایدتوسط بتونیم سد دفاعی شهر رو کاملاً نابود کنیم.»
«این رو... خودم هم خیلی مطمئن نیستم.اهمیت اون تازه کار بیکن دوم رو تموم کرده،دیده بنابراین حدس میزنم تا آخر هفته تموم بشه.»
دورارا باهمه اخمی غلیظ رویمخفی صورتش پاسخ داد.
از آنجایی که کارل درخواست کرده بود دردیگران حین کار تحت نظر نباشد یا مزاحمش نشوند، هیچکسقبل واقعاً نمیدانست او تا کجای پروژه پیش رفته است.
از آنجا که او با غیرفعال کردن بیکنهای اول واهمیت دوم خودش را ثابت کرده بود، بزرگان با این واقعیتتنها که نمیتوانستند او را زیر نظر داشته باشند، مشکلی نداشتند.
علاوه بر این، درخواست کارل عجیب نبود. بسیاری ازکارِ دورگارهای حاضر مهندس بودند و همه آنها میدانستند کهچیزی مخفی نگه داشتن نقشهها و پروژههایشان چقدر اهمیت دارد.
این کارِ زندگیشان بود.میدانستند هیچکس دوست نداشت کارشنقشهها توسط دیگران دیده شود.
تنها چیزی که برای آنهادوست اهمیت داشت این بود کهشود او بیکنها را غیرفعال کند.
آنها که از قبل قدرت او را بررسی کرده بودند،اهمیت نگران فرار کارل نبودند، زیرا نگهبانان متعددی با رتبهای بسیارتنها بالاتر از او برای نظارت بر او تعیین کرده بودند.
«از چیزی که شنیدم، کارل گفت که روند غیرفعالسازی برای هردوست بیکن متفاوته. به همین دلیله که زمان میبره تا بتونه خاطراتکند رو بهطور کامل از جومنوک استخراج کنه و بهموقع پردازششون کنه.»
«میفهمم... به نظرآنها میرسه اون حرومزادهنگه خیلی دقیق بوده.»
اوریون در حالی که هردوست دو دستش را روی میزشود گذاشته بود، با خودش زمزمه کرد.
«...اگه بتونه تا آخر هفتهنگه کار رو تموم کنه، مااهمیت هم باید کمکم آماده بشیم.»
اوریون رو به یکی از دورگارهاچقدر که در سمت دیگر سالن ایستاده بودتوسط کرد و تصمیم گرفت دستوراتی صادر کند.
«به همه اعضا پیام بفرست.»
اوریون ایستاد وکارِ هر دو مشتشنداشت را گره کرد.
«تا یک هفته دیگه، وقتی سدداشتن دفاعی بالاخره شکسته شد، میخوام آماده باشنزندگیشان تا از داخل به هنولور حمله کنن.»
هالهای بیرنگ آمیخته با رشتههای سیاه انرژیاهمیت از بدنش منبسط شد، در حالی کهدیگران صدای سردش در سراسر اتاق طنینانداز میشد.
«...وقتشه که بالاخرهآنها از شر اوننگه حرومزادهها خلاص بشیم.»
بنگ—
اما درست زمانی که کلماتش محوداشتن شدند، با صدای بلند کوبیده شدن در،زندگیشان یک دورگار با عجله وارد اتاق شد.
پیش از آنکه بزرگان بتوانندپروژههایشان چیزی درباره این ورود بیادبانه بگویند،دوست دورگار با وحشتی دیوانهوار فریاد زد:
«یه گزارش فوریآنها داریم! به تأسیساتنگه آزمایش آرتیفکت نفوذ شده!»
«تأسیسات آزمایش آرتیفکت؟»
ابروی اوریون از روی تعجب بالا رفت.نقشهها با وجود شنیدن خبر نفوذگر در منطقهدوست آزمایش آرتیفکت، به نظر میرسید آرام است.
«کدوم احمقی دارهداشتن سعی میکنه به تأسیساتاهمیت آزمایش آرتیفکت نفوذ کنه؟»
آن مکان مانند یک زندان بود. لحظهایداشتن که به آن نفوذ میشد، اگرچه هیچکس نمیتوانستدوست وارد شود، اما هیچکس هم نمیتوانست خارج شود.
برای اوریون، هر کسی که سعی درتوسط نفوذ به آن مکان داشت، یک احمقداشت به نظر میرسید. بنابراین، او کاملاً آرام بود.
به همین دلیل بود که باداشتن غضب به دورگاری که اینقدر بیادبانهکارِ وارد اتاق شده بود، خیره شد.
«چرا برای گزارش دادننقشهها چنین مسئله کوچیکی اینطوریدارد سرزده وارد اینجا شدی؟»
صدای سردش وارد گوشهایمیدانستند دورگار شد. او درنقشهها جای خود خشکش زد.
مردمکهای چشمانش فوراً گشاد شد و در حالی کهدیده به تپق زدن افتاده بود و برای ساختن یکقدرت جمله تقلا میکرد، حس مرگ سراسر بدنش را فرا گرفت.
«ا-اما... ا-اما، ک-کارل اونجاست، ق-قربان.»
«...»
سرانجام، با پاهای لرزان ومخفی با استفاده از تمام ارادهاش،چقدر دورگار توانست جملهاش را کامل کند.
با این حال، به محض اینکه کلماتش محو شدند،دیده سرمایی تپشدار و تقریباً وحشتناک در سراسر اتاق پخش شدبررسی و چهره تمام بزرگان حاضر به طرز وحشتناکی تغییر کرد.
«الان چی گفتی؟»
اولین کسی که به خودشپروژههایشان آمد دورارا بود که فوراًزندگیشان با نگاهی وحشتزده از جا پرید.
«الان گفتی کارلآنها داخل تأسیسات آزمایشنگه آرتیفکت بوده؟! حرف بزن!»
«آ... آره.»
دورگار که تحت نگاه خیره وداشتن وحشتناک دورارا قرار گرفته بود، تنهاکارِ توانست با درماندگی سرش را تکان دهد.
«اوه نه...»
با گرفتن تأیید از دورگار، دورارانگه سرش را چرخاند و به دیگردارد بزرگان حاضر در اتاق نگاه کرد.
بنگ—
بدون اینکه نیازی به گفتن باشدداشتن که چه کاری باید انجام شود،کارِ یکی از بزرگان از سالن ناپدید شد.
صدای کوبیده شدن بلندی طنیناندازپروژههایشان شد، در حالی که درِزندگیشان سالن به دیوارهها برخورد کرد.
به محض رفتن آنمیدانستند بزرگ، فضایی سنگین ونقشهها جدی در اتاق حاکم شد.
«لعنتی، اوندارد حرومزادهها چطورزندگیشان تونستن بهشون برسن؟»
اوریون مشتش رامیدانستند روی میز کوبید ونقشهها صدایش را بالا برد.
«مگه ما امنیت اطراف کارلپروژههایشان رو بیشتر نکرده بودیم؟ آخهزندگیشان چطور ممکنه همچین اتفاقی افتاده باشه؟»
با توجه به اینکه کارل چه شخصیت مهمینقشهها بود، امکان نداشت به او اجازه دهند بدون محافظتوسط هر طور که دلش میخواهد اینطرف و آنطرف برود.
علاوه بر این، تمام افراد حاضر در تأسیسات آزمایش آرتیفکتشود باید از دورگارهای وفادار میبودند. با توجه به اهمیت آرتیفکتها، بزرگانفرار قرار نبود به هر کسی اجازه دهند آنها را آزمایش کند.
آنها دورگارهایی بودند که پس از یک غربالگریپروژههایشان سخت انتخاب شده بودند. اینکه از بین تمامتوسط مکانها، در آنجا حادثهای رخ داده باشد، عجیب بود.
«یعنی یکینگه از خودموننقشهها بهمون خیانت کرده؟»
این اولین فکری بود که به ذهنداشتن اوریون رسید، در حالی که با نگاهشزندگیشان اتاق را بررسی میکرد. این محتملترین نتیجه بود.
«همه شما—ها؟!»
اما درست زمانی که میخواستنگه نگرانیهایش را به زبان بیاورد، ازدارد ناکجاآباد، سیستم دفاعی پایگاه فعال شد.
دی! دینگ—
«چه خبره؟»
«داره چه اتفاقی میافته؟!»
لحظهای که سیستم دفاعیمخفی فعال شد، همه حتیپروژههایشان بیشتر از قبل وحشتزده شدند.
یکی از دورگارها با ضربه زدن روی میزدارد مقابلش، دستش را کشید و تصویر هولوگرافیک بزرگیشود از فضای بیرون تأسیسات در برابر همه ظاهر شد.
«چطور ممکنه؟ ما تحت حملهایم!»
آن زمان بود که همه فوراً متوجه شدند چه خبرشود است. آنها یکصدا از جا برخاستند و به انفجار قدرتمندنگران انرژی که به سمت تأسیسات در حرکت بود، خیره شدند.
«همه، آماده بشید! آژیر سیستم دفاعیداشتن رو به صدا دربیارید و به همهزندگیشان هشدار بدید که برای مبارزه آماده بشن.»
دورگارهای حاضر در اتاق بیدلیل رهبر نشده بودند. با درک اینکهدوست در چه وضعیتی قرار دارند، به جای وحشت کردن، همگی باکند آرامش دستوراتی صادر کردند و با عجله از سالن خارج شدند.
تنها کسی که در سالن ماند اوریونداشتن بود، که چشمانش به انفجار انرژی کهزندگیشان به سمت پایگاه میآمد، خیره مانده بود.
طولی نکشید کهکارِ انفجار انرژی بانداشت شلیکهای توپ برخورد کرد.
بوووم—
صدای انفجار مهیبی بهنقشهها گوش رسید و تمامدارد مکان به لرزه درآمد.
اوریون با پاهایی استوار رویمخفی زمین، چهرهاش در هم رفت واهمیت با لحنی تاریک زیر لب گفت:
«...چطور جرئت میکنید.»
ویییی— ویییی—
آنچه پس از انفجارمیدانستند رخ داد، صدای بهنقشهها صدا درآمدن آژیرهای خطر بود.
در حالی که هنوز مانایمدوست را به حسگر اتاق هدایتشود میکردم، نگاهی به سمت آنجلیکا انداختم.
آنجلیکا که با بیتفاوتی بهنگه سمتم میآمد، قدمهایش درست دراهمیت چند متری من متوقف شد.
«حالا باید چیکار کنیم؟»
بهآرامی جواب دادم:
«صبر میکنیم.»
در پاسخ، آنجلیکا سرشمخفی را کج کرد. ازپروژههایشان جوابم گیج شده بود.
«صبر کنیم؟»
«آره، منتظرهمه میمونیم تامیدانستند ویلن بیاد دنبالمون.»
مکثی کردم، ناگهان ابروهایمزندگیشان در هم گره خورد ودیده زیر لب با خودم گفتم:
«حالا که حرف ازمخفی ویلن شد، امیدوارم پیاممپروژههایشان به دستش رسیده باشه.»
وقتی پورتال را در اتاقپروژههایشان دیگر تنظیم میکردم، حواسم بودزندگیشان که یادداشتی روی میز جا بگذارم.
روی آن چند دستورالعمل بود که ویلن باید از آنهاچقدر پیروی میکرد. در کنار آن، موقعیت تأسیسات آزمایش آرتیفکت کهشود در حال حاضر در آن بودم نیز نوشته شده بود.
علاوه بر این، یک نقشه کوچک هم بود که چندشود مکان مهم مانند اتاق نظارت، محل قرارگیری سیستم تضعیفکننده ونگران در نهایت، محل سیستم امنیتی روی آن علامتگذاری شده بود.
اولویت ما نابودی هر سه این تأسیسات بود. هنگامی که ایندارد سه سیستم از کار میافتادند، اساساً معادل فلج کردن اینفرنو بودبرای و در نتیجه به ما کمک میکرد تا از پیروزی مطمئن شویم.
«...وقتی ویلن بیاد دنبالمون، مبارزه واقعی شروع میشه. پس تمام تلاشت رو بکن تا جایی که ممکنه خودت رو بازیابی کنی. با اینکه احتمالاً میتونی با سرکوب خط خونیات در برابر دورگارهای رتبه S بجنگی، اما بهتره مراقب باشی.»
«اوهوم.»
آنجلیکا با تکان دادن خفیف سرش، بدون اینکهدیگران حرف زیادی بزند، روی زمین نشست و شروع بهقبل پردازش اثرات میوه شیطانی کرد که تازه خورده بود.
بهآرامی، لایه سیاه کوچکی دورنگه بدنش شکل گرفت و تماماهمیت وجودش را در بر گرفت.
در حالی که آنجلیکا در حال بازیابی انرژیدارد شیطانی خود بود، من با دستی که هنوز رویتنها حسگر بود، سعی کردم بازوی راستم را تکان دهم.
«آخ... هنوز هیچی.»
متأسفانه، لحظهای که سعی کردم بازویم را تکاندیگران دهم، احساس کردم جریان الکتریکی از بدنم عبورکند کرد و برای لحظهای حرکاتم را فلج کرد.
فوراً برایم روشن شدمخفی که بازویم هنوز برایپروژههایشان بهبودی به زمان نیاز دارد.
تنها مشکل اینداشتن بود که منچقدر هیچ زمانی نداشتم.
بدتر از همه، از آنجا که مجبور بودم به تزریق مانا بهدارد حسگر ادامه دهم، نمیتوانستم از دست دیگرم برای بیرون آوردن هیچ معجونی استفادهبیکنها کنم. این بدان معنا بود که داشتم بهسرعت مانایم را از دست میدادم.
«لعنتی.»
در حال حاضرمیدانستند اوضاع اصلاً برایمداشتن خوب به نظر نمیرسید.
گرنیس که درست کنار دری ایستاده بودداشتن که به داخل اینفرنو منتهی میشد، رو بهدوست ویلن کرد و پرسید: «حالا باید چیکار کنیم؟»
«قراره بهدارد دو گروهزندگیشان تقسیم بشیم.»
ویلن فوراًآنها به سؤالمخفی گرنیس پاسخ داد.
در حالی که صحبت میکرد، صدایچقدر آژیرها در پسزمینه به صدا درآمدنداشت و صدای او را کمی خفه کرد.
«تقسیم بشیم؟»
خوشبختانه، تمام افراد حاضر در اتاق ازتوسط نخبگان بودند. با حواس تقویتشدهشان، تشخیص اینکهداشت ویلن دقیقاً چه میگوید برای آنها سخت نبود.
گرنیس پرسید: «چطوری بایدمخفی تقسیم بشیم و اصلاً چراچقدر باید این کار رو بکنیم؟»
در پاسخ،نگه ویلن جوابنقشهها کوتاهی داد:
«قراره به دو گروه تقسیممخفی بشیم. یک گروه دو نفرهچقدر و یک گروه سه نفره.»
ویلن سرش را به سمتدوست اولتروک، رهبر اورکها چرخاند وشود به دادن دستورالعملها ادامه داد.
«در مورد گروهمیدانستند اول، این گروه شاملنقشهها من و اولتروک میشه.»
«من؟»
اولتروک از کناری بامیدانستند تعجب پرسید. ویلن با تکانپروژههایشان دادن خفیف سرش توضیح داد:
«بله، برای اینکارِ بخش از نقشهنداشت به اولتروک نیاز دارم.»
او قصد داشت برای نجات رن برود. از آنجا که احتمال زیادی وجودزندگیشان داشت که یک الدر در آن مکان ظاهر شود، برای افزایش شانس بقای خود،قدرت ویلن تصمیم گرفت اولتروک را با خود همراه کند تا دشمنان را دفع کنند.
«در حالی که من و اولتروک مشغول مأموریت خودمون هستیم، شما سه نفر میرید تا سیستم نظارتتنها رو غیرفعال کنید. از اونجایی که بیشتر توجهات از ما دور شده، این کار رو به سریعترین شکلتعیین ممکن انجام بدید. هدف ما اینه که قبل از اینکه متوجه چیزی بشن، سیستم نظارت رو نابود کنیم.»
با نابود کردن سیستم نظارت، آنها اساساً برای خود یکچقدر برتری میخریدند. این کار دو عملیات بعدی را برای آنها بسیارتنها آسانتر میکرد، زیرا دورگارها دیگر نمیتوانستند بهخوبی با یکدیگر هماهنگ شوند.
«تا حدودی نقشه رو فهمیدم.»
با گوش دادن به نقشههای ویلن، همه افراد حاضرچقدر در اتاق متوجه شدند که او سعی دارد چهدیده کاری انجام دهد. از این رو، هیچکدام شکایتی نکردند.
«این رو بگیر.»
ویلن چیزی را ازمیدانستند فضای ابعادی خود بیروننقشهها آورد و به گرنیس داد.
گرنیس در حالی که به دستان ویلنتوسط خیره شده بود، جایی که یک شیءداشت مکعبی کوچک قرار داشت، پرسید: «این چیه؟»
با نگاهی دقیقتر، گرنیسمخفی توانست فوراً تشخیص دهدپروژههایشان که این دستگاه چیست.
«اوه؟ این یک نقشه هولوگرافیکه؟»
«بله. در اون، موقعیت سیستم نظارت قرارداشتن داره. با اینکه خیلی دقیق نیست، امازندگیشان میتونی با همین کار رو راه بندازی.»
به لطف اطلاعاتی که از رن به دست آورده بود، او توانستچیزی موقعیت دقیق اتاقهای مهم را مشخص کند و در نتیجه آن رانگهبانان روی نقشه تقریبی اینفرنو که همه در اینجا استفاده میکردند، علامتگذاری کرد.
«بله، همین کافیه.»
با کنار گذاشتنداشتن دستگاه، فضای سنگینیچقدر بر اتاق حاکم شد.
ویلن پس ازآنها اتمام حرفهایش، ساعتشنگه را چک کرد.
او در حالی کهزندگیشان به سمت در اتاقدیگران حرکت میکرد پرسید: «آمادهاید؟»
«بله.»
همه با بیرون آوردن سلاحهاپروژههایشان و آرتیفکتهایشان، نشان کوچکی رازندگیشان در کنار سینه خود قرار دادند.
لحظهای که آرتیفکت قفسه سینه آنهانگه را لمس کرد، نور درون اتاق ازکارِ بدنشان بازتاب یافت و پیکرشان ناپدید شد.
«بزن بریم.»
با گذاشتن دستش روی لبه در، درخششنقشهها کوچکی دست ویلن را در بر گرفت ونداشت در مدت کوتاهی پس از آن باز شد.
قویترین جنگجویاننگه هنولور درنقشهها حال حرکت بودند.
کلنک—
در بسته شدکارِ و شمارش معکوس برایتوسط آغاز جنگ شروع شد.