چپتر 702: ماموت آبیسال [۲]
0'توجه کاملش رو جلب کردیم...'
از دور، شخص خاصی داشت با غضب به منقدرت زل میزد. یا حداقل، وقتی سرم را از دوشس برگرداندمبشود و در دل به خودم لعنت فرستادم، چنین حسی داشتم.
'میدونستم...'
با در نظر گرفتن کاری که بقیهشکاف میکردند، اجتنابناپذیر بود که این اتفاق بیفتد،درست اما... چرا دارد به من زل میزند؟
اصلاً چهزیر کار کردم کهشکاف توجهش جلب شد؟
من حتیاینکه یک بار همزیر وارد عمل نشدم.
هیچ کار خاصی نکردم؛ فقط یک جا نشستم و تماشا کردمدرست که بقیه به کارشان میرسند. هیچ کاری نکردم که باعث شوددادن به جای اتفاقات دیگری که در اطرافمان میافتاد، به من توجه کند.
'شاید به خاطر جذابیتمه؟'
...همم، نسبتاً محتمل به نظر میرسید، اما باید توجهزیاد داشت که در حال حاضر یک کلاه روی سرمگرفت کشیده بودم، که این احتمال را فعلاً باطل میکرد.
'خب، مهم نیست.'
شانههایم را بالا انداختم.
علاقهام فقط تا همانجا دوام آورد وشکاف پس از آن، توجهم را دوباره بهدرست جانور عظیمالجثهای که در دوردست بود معطوف کردم.
'...بیشتر از هرماموت چیزی، از مهارتهایقدرت جین تعجب کردم.'
جای تعجب داشت کهدزدکی توانست بدون اینکه دیده شود،قدرت دزدکی به زیر ماموت بخزد.
شکاف قدرت بین دو طرف زیاد بود و اینکه اوطریقی توانسته بود به طریقی درست به زیر آن بخزد وازای کمی آسیب وارد کند، چیزی نبود که بشود دستکم گرفت.
'گمان کنم در ازای ازماموت دست دادن عقلشون، تونستن یه تقویتزیاد حسابی تو تواناییهاشون به دست بیارن...'
این تنهازیر توضیح منطقی برایشکاف وضعیت فعلی بود.
"هووووو!"
کلنگ! کلنگ!
ماموت و شیاطین در یک درگیری شدیدشکاف قفل شده بودند؛ در حالی که برایدرست تسلط میجنگیدند، بدنهایشان در هم گره خورده بود.
جرقهها به پرواز درمیآمدند و غارقدرت از صدای غرشها و خرناسهایشان طنینانداز میشد.کمی هوا از بوی خون غلیظ شده بود.
شیاطین با چنگالها و دندانهایشان ماموت را میدریدند و به دنبال نقطه ضعفی درطریقی پوست ضخیمش میگشتند تا از آن بهره ببرند. در تلافی، ماموت ضربه ویرانگری باتونستن خرطوم و عاجهایش وارد کرد که باعث شد شیاطین در سراسر غار به پرواز درآیند.
غرش! غرش!
نبرد با شدت ادامهزیر داشت و هیچکدام ازقدرت طرفین حاضر به تسلیم نبودند.
شیاطین با میل به نابودی پیش میرفتند، در حالیزیاد که ماموت ناامیدانه میجنگید تا خود را از شرگرفت مگسهای کوچکی که به قلمرواش هجوم آورده بودند، خلاص کند.
با ادامه یافتن نبرد، به نظر میرسید که نتیجهقدرت قطعی است. با کمک جین و آماندا در مجروحنبود کردن جانور، همه چیز به نفع شیاطین اشاره داشت، اما...
...آرام اما با اطمینان، قدرتقدرت برتر ماموت در این وضعیتطریقی مستأصلانه شروع به خودنمایی کرد.
سوووش!
ضربات ماموت ثانیه به ثانیه قدرتمندتر میشد و اکثریت شیاطینتوانسته را از پا درمیآورد و با صدایی خشمگین، خرطوم ماموتکنم با نیروی بیشتری شروع به شلاق زدن به اطراف کرد.
"هووووو!"
شیاطین یکی پس از دیگری سقوطبین کردند. این روند تا جایی ادامه یافتآسیب که تنها مشتی از آنها باقی ماندند.
"هواک!"
"کـ-کمک!"
شیطانی که در همان نزدیکی سقوط کرده بود، دستش را بهطرف سمتم دراز کرد. التماس میکرد تا کمکش کنم. با خیره شدن'گمان به شیطان، تلنگری با انگشتم زدم و پیکرش به غبار تبدیل شد.
"...این وضعیت نسبتاً مشکلساز شده."
با اینکه تا حدودی انتظار اینبخزد نتیجه را داشتم، اما دیدن اینکه ماموتطریقی چقدر قدرتمند بود، باز هم غافلگیرم کرد.
به آرامی سرم را چرخاندم و چشمانم را روی دوشس متمرکزطریقی کردم، کسی که چهره زیبایش در هم رفته بود و بادست حالتی بهطور غیرمعمولی جدی، به جانور در دوردست خیره شده بود.
"...و میخوای بگیدیده که اون میخواد اینبخزد جانور رو رام کنه؟"
محض رضای خدا،بخزد عقلش رو ازبین دست داده بود؟
آخه چطور قراردزدکی بود اون هیولابخزد رو رام کنه؟
'و منزیر فکر میکردمبخزد ملیسا تنها دیوونه-'
"آهای!"
صورتم از درد ناگهانی که در پهلویمطرف احساس کردم، در هم جمع شد. وقتی سرمبشود را چرخاندم، با نگاه غضبناک ملیسا روبرو شدم.
"این دیگه برای چی بود؟"
"...فقط حسزیر کردم داریبخزد بهم توهین میکنی."
"ها؟"
قلبم یخ زد.
نکنه یه جور اسپر بود؟
"یعنی چون حسماموت کردی بهت توهینقدرت کردم، بهم سیخونک زدی؟"
"نه."
ملیسا سرش را تکانشکاف داد و برگشت تا درگیریتوانسته در دوردست را تماشا کند.
"...این کار رودزدکی کردم چون بلندبخزد به زبون آوردیش."
"ها؟ آوردم؟"
خب، این غیرمنتظره بود.
آیا آنقدر غرق در افکار خودم بودم کهزیاد تصادفاً بلند حرف زدم؟ آیا زمزمههایی که در طولگرفت روز مدام میشنیدم، بالاخره داشتند روی من تأثیر میگذاشتند؟
از شنیدن جوابش احساس تسکینماموت کردم. تا زمانی که اوطرف یک اسپر نبود، مشکلی نبود.
"لعنتی، برایزیر یه لحظهبخزد فکر کردم اسپری."
"...پس واقعاًاینکه داشتی پشتمدزدکی بد میگفتی."
تمام بدنم منقبض شدشکاف و سر ملیسا از میدانتوانسته نبرد به سمت من چرخید.
طوری که سرش را چرخاند باعث شد من همبین همین کار را بکنم و وقتی چشمانمان به همبشود گره خورد، هیچکداممان برای یک دقیقه کامل حرفی نزدیم.
"آه..."
"آه."
خب، لعنت.
"به اندازه کافی دیدم."
پریسیلا چشمانشاینکه را از ماموتزیر در دوردست برداشت.
هدف اصلی او مشاهده افراد داخل غار و تعیین این بود که آیا هیچکدام از آنها کاندیدایگرفت خوبی برای جناحش خواهند بود یا خیر. با وجود این واقعیت که اکثریت قریب به اتفاق شیاطینی که"هووووو آنجا بودند نسبتاً ناامیدکننده به نظر میرسیدند، او چند نفری را دید که از خود پتانسیل نشان میدادند.
به طوردیده خاص، یکزیر گروه کلاهدار مشخص.
از بین تمام افراد حاضر،شکاف آنها کسانی بودند که بیشترین توجهطریقی او را به خود جلب کردند.
در پشتاینکه سرش، عمویشدزدکی ظاهر شد.
"مایلید وارد عمل بشم؟"
"نه، خودمدیده میتونم اززیر پسش بربیام."
پریسیلا با مرخص کردن عمویش، یکقدرت قدم به جلو برداشت و تمام بدنشکمی شروع به درخشش با هالهای صورتیرنگ کرد.
پس از آن، زرهی در اطراف بدنش شروع بهقدرت شکلگیری کرد؛ زرهی که کاملاً به بدنش میچسبید ونبود با این کار، هر اینچ از آن را برجسته میکرد.
در حالی که موهای صورتیاش در پشت سرش بهتوانسته اهتزاز درآمده بود، یک شمشیر رپیر نقرهای در دست'گمان چپش ظاهر شد. او آن را محکم در چنگ فشرد.
در حالی که همچنان به میدان نبردی که ثانیهبین به ثانیه خونینتر میشد خیره مانده بود، پیکر پریسیلابشود تار شد. سپس مستقیماً در بالای سر ماموت پدیدار گشت.
حرکاتش چنان سریع بود که حتی ماموت هم برایزیاد دنبال کردنشان به زحمت افتاد. قوس نقرهای زیبایی هوا را'گمان شکافت و سپس مستقیماً در پوست کلفت ماموت فرو رفت.
خون در هوادیده فواره زد و ماموتبخزد ناله پردردی سر داد.
«آوووو!»
غرش! غرش!
تقلا و دستوپا زدن جانور شدت گرفت و غار با خشونت بیشتریدرست لرزید. با سقوط چندین استالاکتیت از سقف و برخوردشان با شیاطینِ پایین، شیاطینتونستن بیشتری جان باختند. نیازی به توصیف خسارات و تلفات ناشی از آن نبود.
«نـ...نههه!»
«کمـ...کمک!»
ماموت هیچ توجهی به اتفاقات پیرامونش نداشت؛ در عوض،بین تمام حواسش معطوف به پریسیلا بود که از بالا بهدستکم او نگاه میکرد. چشمان سرخ دخترک، بیاحساس و ثابت بودند.
در حالی که رودرروی هم قرار گرفته بودند، هیچیک از اینطریقی دو هیولا صدایی از خود درنیاوردند. آن دو در سکوت یکدیگر رادادن برانداز کردند. تنها صدایی که به گوش میرسید، فریادهای پرعذاب شیاطین بود.
سپس...
گویی با یکدیگر هماهنگ شده باشند، ماموتطرف هر دو عاجش را در هوا بالانبود برد و همزمان پیکر پریسیلا تار شد.
جرینگ!
او بلافاصله در کنار ماموت ظاهر شد وطرف شمشیر رپیرش را به سمت آن فرو برد.بشود با دقتی بینظیر، چشمان جانور را هدف گرفته بود.
حرکاتش به سرعت برق و با محاسباتی سرد و بیروح انجام میشد؛زیاد هدایتِ مستقیمِ حمله به نقطهای که از پیش آسیب دیده بود. تاازای زمانی که شمشیر رپیرش چشم جانور را میشکافت، مبارزه عملاً به پایان میرسید.
...البته، اوضاع به سادگیِ فرو کردن شمشیرطرف در چشم جانور نبود. بیدلیل نبود کهنبود این هیولا یک جانور رتبه دوک محسوب میشد.
درست در همان لحظهای که شمشیر رپیر پریسیلا در آستانهطرف برخورد با یکی از چشمان جانور بود، حیوان ناگهان باگرفت حرکتی سریع از ناحیه گردن، عاجهایش را به سمت پریسیلا کوبید.
این حرکت با چنان سرعت سرسامآوری رخ داد کهزیاد تنها چیزی که تماشاگران توانستند تشخیص دهند، پیکری بودگرفت که با سرعتی باورنکردنی به آنسوی غار پرتاب شد.
بوم―!
«اووخ!»
پریسیلا در حالی که به دیوار غار کوبیده میشد،بین نالهای سر داد. هنگام برخورد با صخره، موهای صورتیاشبشود روی صورتش ریخت و چهره جذابش را پنهان کرد.
چشمان زرشکیاش با درخششی سرخ و تهدیدآمیز برق میزد و به ماموتی در آنسوی غارنبود خیره شده بود که اوضاعش بسیار وخیمتر از او به نظر میرسید. خرطوم جانور آویزانتنها شده بود و خون تازه از زخم باز و بزرگی در قسمت بالایی آن بیرون میجهید.
ماموت ناله غمانگیزی سردزدکی داد که نشان میداد چهقدرت درد عظیمی را تحمل میکند.
پریسیلا با قدمهایی استوار به جلو رفت، موهایش راتوانسته مرتب کرد و سپس توجهش را دوباره به ماموتی کهکنم در فاصله نسبتاً دوری از او قرار داشت، معطوف کرد.
«اگر قصد نداشتم تو راماموت به عنوان حیوان خانگی نگهطرف دارم، تا الان بلعیده بودمت.»
او اخم کرد. لحن خصمانهاش حامل نیت قتلی غیرقابلزیاد وصف بود. با تزریق انرژی شیطانی به شمشیر رپیرش، درخشش'گمان صورتیرنگی شکل گرفت و به آرامی تیغه شمشیر را پوشاند.
یک قدم به جلو برداشت،زیر به جانور در دوردست چشمبین دوخت و برشی روانه کرد.
این برش نسبتاً ساده بود. برای اطرافیانش چندان چشمگیر به نظر نمیرسید. با ایننبود حال، کسانی که چشمان تیزبینی داشتند، طور دیگری فکر میکردند. برخی از آنها به خاطرتنها وحشتی که در آن برش ساده و بیتکلف دیده بودند، ناخودآگاه قدمی به عقب برداشتند.
...اما بیشتردیده از هرزیر کس دیگری.
تنها موجودی که وحشت آن برش را با تمام وجودش حسطریقی کرد، کسی نبود جز خود ماموت، که فقط میتوانست با نگاهیدست خالی و بیروح به حملهای که به سمتش میآمد خیره بماند.
تنها کاری کهدیده از دستش برمیآمد،ماموت خیره شدن بود.
خیره شدن بهبخزد چیزی که به نظرطرف میرسید پایان کارش باشد.
فوران―!
خون در همهجای زمینِبخزد ناهموار پاشیده شد و صخرههازیاد را به رنگ زرشکی درآورد.
بام―!
زمین لرزید و ماموت با صدای مهیبی به زمین افتاد. با تمرکز همه نگاهها روی پریسیلا که به'گمان آرامی شمشیر رپیرش را غلاف میکرد، سکوت به غار بازگشت. او بیتوجه به نگاههای خیره، در حالی که نگاهششیاطین هنوز روی ماموت ثابت مانده بود، با آرامش موهایش را مرتب کرد و به سمت جانور به راه افتاد.
«خدا رادیده شکر کهزیر امروز سر حالم.»
پریسیلا این را زمزمه کرد. او بهبین زودی به ماموتِ افتاده بر زمین نزدیکآسیب شد، که ظاهراً نفسهای آخرش را میکشید.
ویییینگ―!
«ها؟»
همهچیز خیلی ناگهانی اتفاق افتاد. درست در همان لحظهای که میخواست به جانور نزدیک شود، چیزی با سرعتی غیرقابل تصور هوا'گمان را شکافت. سرعتش آنقدر زیاد بود که او حتی فرصت نکرد بفهمد چه اتفاقی در حال رخ دادن است. با اینشدید حال، در همان لحظه کوتاه، چشمانش سایهای از یک شیء تیز را دید که مستقیماً به سمت میانابروهایش در حرکت بود.
'یه کمین!'
این درک کمی دیر به سراغش آمد. او متوجه شد تا زمانی کهتوانسته بخواهد شمشیر رپیرش را بیرون بکشد، دیگر خیلی دیر شده است. سرعت این حملهعقلشون چیزی نبود که یک شیطان معمولی با رتبه مارکیز بتواند با آن مقابله کند.
با خودش فکر کرد: 'دیگه خیلی دیره...'، دندانهایشزیاد را روی هم فشرد و آماده شد تادستکم انرژی شیطانیاش را به سمت هستهاش متمرکز کند.
او چندین روشدزدکی و ابزار برای حفظشکاف جانش در اختیار داشت.
«آخ!»
بام―!
در کمال ناباوری، درست زمانی که میخواست تمرکزش را به سمت هستهاش معطوف کند، احساس کرددستکم نیروی عظیمی به سرش برخورد کرد و بدنش به سمت عقب پرتاب شد. در همان لحظه،برای شاهد عبور رگهای نقرهای از نقطهای بود که تا چند ثانیه پیش در آنجا ایستاده بود.
چشمانش گشاد شد و تازه آنجا بود که دید چیزی شبیه بهتوانسته یک میخ سیاه در همان نقطهای که قبلاً ایستاده بود، در زمیندست فرو رفته است. آن میخ کاملاً متلاشی شده بود، اما او میدانست...
او میدانست کهماموت همان چیز جانشقدرت را نجات داده است.