چپتر 189: وقتی همهچیز فرو میریزد [۳]
0«کو، کو، کو، دالی.»
شیطانی با لبخندی کجوکوله،سایر از کنار صورت ویکونت آولونچنین سرک کشید و ظاهر شد.
در حالی که ویکونتپیوسته آولون قادر به حرکت نبود،روبهرویش خون سیاه روی زمین ریخت.
اوربلاد با بیخیالی به ویکونتبدن آولون که کنارش بود نگاهشده کرد و با طعنه گفت:
«مزاحم شدم؟»
«چـ-چطور؟»
اوربلاد با لبخندی گشاد به چهره شوکهشده ویکونت آولون نگاه کرد، دستش را عقب کشید و گوی سیاهی کهببرم هالهای تاریک از آن میتپید در دستش ظاهر شد. اگر کسی از نزدیک به آن گوی سیاه نگاه میکرد،مصرف میدید که در دستان اوربلاد آرامآرام رنگ میبازد و رشتههایی از انرژی شیطانی پیوسته به سمت بدن او حرکت میکنند.
«پففف... تـ-تو...»
اوربلاد در حالی که بهلبهایش گوی روبهرویش خیره شده بود،بتونم لبهایش را لیسید و زمزمه کرد:
«خب... با اینتوسط باید بتونم رتبهامعنوان رو ببرم بالا.»
گویی که درانرژی دستان اوربلاد بود، هستهمیکنند شیطانی ویکونت آولون بود.
جدا از میوههای شیطانی و تمرینات معمول،پففف راه دیگری هم وجود داشت که شیاطیناین میتوانستند برای افزایش قدرتشان از آن استفاده کنند.
...و آنروبهرویش مصرف هستههایشده شیطانی بود.
شیاطین با مصرف هسته یک شیطان ردهبالاتر،خائن میتوانستند خط خونی خود را بهبود بخشیدهمیکشتند و در نتیجه قدرتشان را افزایش دهند.
با این حال، این کارسمت در میان شیاطین یک تابو محسوبشده میشد، چرا که معادل آدمخواری بود.
اگر شیطانی در حال کشتن شیطان دیگری بهروبهرویش خاطر هستهاش دستگیر میشد، بلافاصله توسط سایر شیاطینبتونم شکار شده و به عنوان خائن شناخته میشد.
اگر چنین کاری مجاز بود،لبهایش بیشتر شیاطین یکدیگر را میکشتند ورتبهام کل جمعیتشان را به خطر میانداختند.
...اما برای اوربلاد اهمیتی نداشت.
اهداف او تغییر کرده بود.
دیگر نه شیاطین برایش مهم بودند،میکنند نه به این فکر میکرد که آنهازمزمه دربارهاش چه فکری میکنند یا نقشههایشان چیست...
در این لحظه،خیره تنها هدف او یکزمزمه نفر بود و بس.
...تا زمانی که آن شخص طعم ناامیدی واقعیشناخته را نمیچشید، اوربلاد برای رسیدن به هدفش، صرفنظر ازمیانداختند ابزاری که استفاده میکرد، از هیچ کاری دست نمیکشید.
او یاغی شده بود.
«خخخ...»
ویکونت آولون که بیحرکت روی زمین افتاده بود، باباید نگاهی بیروح به اوربلاد خیره شد و با آخرینتمرینات قطرههای انرژیاش دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید.
«پففف...»
متأسفانه، به محض اینکه دهانش رابدن باز کرد، تنها چیزی که بیرون آمدلیسید خون سیاهی بود که روی زمین ریخت.
اوربلاد توجهش را از هستهبدن درون دستش گرفت و گوشش رالبهایش به دهان ویکونت آولون نزدیکتر کرد.
«همم؟ حرفیروبهرویش برای گفتن داری.لبهایش شاید کلمات آخرت؟»
در حالی که بدنش به سرعتعنوان چروکیده و کوچک میشد، ویکونت آولون بایکدیگر تمام توانش تقلا کرد و زمزمه کرد:
«چـ-چرا؟»
اوربلاد ایستاد و لبخند زد.
«چرا؟ خب، هر چی نباشه تو همون شیطانی هستی کهبتونم پدر و مادر عزیز کسی رو که برام خیلی عزیزهراه نفرین کردی، چطور میتونستم وقتی فهمیدم اتفاقی برات افتاده دنبالت نیام؟»
از آنجایی که ویکونت آولون کسی بود که والدینچنین رن را نفرین کرده بود، اوربلاد طبیعتاً توجه ویژهایاما به او داشت و تقریباً او را تعقیب میکرد.
...و به محض اینکه متوجه شد مشکلی برایپففف ویکونت آولون پیش آمده، اوربلاد تمام کارهایش راباید رها کرد و به دنبال او راه افتاد.
هرچند نمیدانست دقیقاً چه اتفاقی درمیکنند حال رخ دادن است، اما چطور میتوانستزمزمه فرصت پیش رویش را از دست بدهد؟
اوربلاد با توجه به هاله بیثباتلیسید ویکونت آولون، میدانست که تعقیب کردن اوبالا فرصت پرثمری برایش به همراه خواهد داشت.
...و حق با او بود.
حالا با هسته شیطانی درسمت دستش، تنها یک قدم تاخیره رسیدن به رتبه ویکونت فاصله داشت.
اوربلاد در حالی که به مارکی آولون خیره شدهخیره بود که نیروی حیاتش ثانیه به ثانیه تخلیه میشد،ببرم هسته را در دستش چرخاند و لحنش جدی شد.
«تو دست روی چیزی گذاشتی کهلیسید هرگز نباید بهش دست میزدی... اگهببرم بهشون دست نمیزدی، هیچوقت تو این موقعیـ...»
«خاااـ!»
حرف اوربلاد نیمهتمام ماند؛ بدن ویکونت آولون ناگهان دچار اسپاسم شدشده و چشمانش سفیدی رفت. ویکونت آولون با فریادی از سر درد،هسته ناگهان خشکش زد و آخرین نفس عمیق و ناامیدانهاش را کشید.
«کوووو...»
او مرده بود.
اوربلاد به جسد ویکونت آولون خیره شد و سپسچنین دوباره به هسته درون دستش نگاه کرد؛ در حالی کهاهمیتی بدنش میلرزید، دستش را روی دهانش گذاشت و ریز خندید.
«کو، کو، کو،انرژی چه فرصت لذتبخشیبدن برام فراهم کردی، رن...»
با وجود اینکه کاملاً از اتفاقاتمیکنند رخداده بیخبر بود، اما اوربلاد احساس ضعیفیزمزمه داشت که رن مسبب این آشفتگی است.
هر چه باشد، او تنها کسی بودزمزمه که از نفرین والدینش خبر داشت. چهگویی کسی جز او میتوانست مسئول این اتفاق باشد؟
از آنجایی که اوسایر یک شیطان مؤدب بود، طبیعتاًچنین باید از او تشکر میکرد.
فقط فکر کردن بهپیوسته این موضوع باعث شدپففف تا بیاختیار زیر خنده بزند.
چه هدیه واقعاً لذتبخشی.
«کوکوکو، هاهاهاها!»
«همم؟»
در حین خندیدن، با شنیدن صدای خِشخِشی از گوشهروبهرویش اتاق، اوربلاد سرش را به سمت صدا چرخاند و چشمانشببرم خیلی زود روی قامت جوانی در آن فاصله متوقف شد.
متیو با موهای آشفته وبدن چهرهای وحشتزده، به اوربلاد اشارهشده کرد و با دستپاچگی فریاد زد:
«تـ-تو، تو کی هستی؟»
اوربلاد در حالی که به متیو درخائن آن فاصله خیره شده بود، هسته رامیکشتند کنار گذاشت و لبخند روی صورتش عمیقتر شد.
اوربلاد هر دو دستشپیوسته را بالا برد وپففف با لحنی عادی گفت:
«آه، تو باید متیوی جوانبدن باشی. خیلی وقته که دلمشده میخواست ببینمت، بابت تأخیرم عذر میخوام.»
متیو که جاخیره خورده بود، بهلیسید خودش اشاره کرد.
«مـ-من؟ توبلافاصله از کجاسایر من رو میشناسی؟»
اوربلاد لبخندیرشتههایی زد و سرشسمت را کج کرد.
«معلومه که میشناسمت... هرسمت چی نباشه، ما یه آشنایخیره مشترک داریم، چطور میتونستم نشناسمت؟»
متیو آب دهانشخیره را قورت دادلیسید و زمزمه کرد:
«نکنه منظورت رنه...؟»
برای متیو سخت نبودپیوسته که بفهمد منظور اوربلاد ازروبهرویش آشنای مشترک چه کسی است.
...به هر حال، او توانسته بود از همان جایی که بود، نامش را از زبان اوربلاد بشنود. حتیببرم اگر اسمش را هم نمیآورد، متیو از تمام سرنخهایی که اوربلاد در حین صحبت کردن به جا گذاشتهکنند بود، متوجه میشد؛ مثل اینکه چطور به «پدر و مادرش» اشاره کرد و اینکه نباید به آنها دست میزد.
اوربلاد بهروبهرویش متیو خیرهشده شد و خندید.
«هاها، بهبلافاصله نظر میاد اونقدرهاشکار هم احمق نیستی.»
اوربلاد به جسد ویکونت آولونسمت که زیر پایش بود خیره شد،شده به آن اشاره کرد و پرسید:
«...نظرت چیه این پیرمردسمت خرفت رو ول کنی وخیره با من قرارداد ببندی، هان؟»
متیو که غافلگیرخیره شده بود، بالیسید صدایی ضعیف پرسید:
«قرارداد... با تو؟»
اوربلاد با لبخندی وسوسهکننده گفت: «خب،بدن نظرت چیه؟ نمیخوای از کسی کهلبهایش مسئول تمام این اتفاقاته انتقام بگیری؟»
«انتقام؟»
«آره، انتقام از کسی که باعث شد اینقدراین خوار و ذلیل بشی. اگه با من کارجدا کنی، باشکوهترین منظرهها رو بهت نشون میدم... نظرت چیه؟»
«...انتقام از رن؟»
بله...
حالا که به آن فکربدن میکرد، اگر به خاطر رنشده نبود، هیچکدام از این اتفاقات نمیافتاد.
اگر رن راهی برای درمان والدینش پیدا نکرده بود،باید او هنوز هم میتوانست با خیال راحت در اتاقتمرینات هتل استراحت کند و از زندگی جدیدش لذت ببرد...
اما حالا، به خاطرسایر اتفاقاتی که افتاده بود، همهچیزشچنین را از دست داده بود.
با مرگ ویکونت آولون و از بین رفتنپففف قراردادش، متیو میدانست که در نتیجه این اتفاق، خیلیبتونم زود بدنش به آرامی شروع به پوسیدن خواهد کرد.
از آنجایی که ویکونت آولون او را مجبور به هضم قرصهالبهایش و خوردن میوههای شیطانیِ حاوی انرژی شیطانی کرده بود، متیو میدانستجدا که دیگر نمیتواند مانند قبل به عنوان یک انسان عادی زندگی کند.
...بدون آن قرارداد، او یک فراری میشد واین مجبور بود مثل موش پنهان شود. او دیگرجدا نمیتوانست زندگیای را که تا الان داشت، ادامه دهد.
او این را نمیخواست!
تمام چیزهایی که اینقدر برایشانسمت زحمت کشیده بود، فقط بهخیره خاطر یک نفر نابود شد.
متیو دندانهایش راپیوسته به هم سایید وپففف با نفرت زمزمه کرد:
«رن...»
اوربلاد با دیدنتوسط وضعیت ذهنی فعلیعنوان متیو لبخند زد.
«باید زودتر تصمیمت رو بگیری، تا الان حتماًپففف یکی متوجه شده که یه جای کار میلنگه... هربتونم چی نباشه، این احمق مستقیم از پنجره اومده تو.»
متیو با چشمانی سرخسمت به اوربلاد خیره شدروبهرویش و آرام زمزمه کرد:
«باشه، قبول میکنم...»
اوربلاد با شنیدن جواب متیوشکار لبخند گشادی زد و دستانشکاری را آرام به هم کوبید.
«تبریک میگم متیو،انرژی در آینده کلیبدن سرگرمی در انتظارمونه...»
درست زمانی که اوربلاد میخواست قراردادی به متیو بدهد، چیزیشده حس کرد و با نگاهی ترحمآمیز به سمت در خیرهگویی شد، در حالی که بدنش آرامآرام در محیط ذوب میشد.
«آه، انگار یکی داره میآد...»
طولی نکشید که با صدای بلندی،عنوان مرد مسنی با عجله وارد اتاقبیشتر شد و دیوانهوار به دنبال متیو گشت.
«متیو! چه خبره؟ صدای شکستنسمت شیشه شنیدم. با حراست هتل صحبتشده کردم و پنج دقیقه دیگه میرسن.»
متیو به سمتپیوسته در نگاه کردمیکنند و بلافاصله فریاد زد:
«پدر!»
پدر متیو نگاهی به اطراف اتاق انداخت و باچنین دیدن موجود انساننمای سیاهی که روی زمین افتاده بود، چهرهاشاهمیتی در شوک فرو رفت و چشمانش روی آن قفل شد.
«اینجا چه خبره؟انرژی یه شیطان روی زمینمیکنند چیکار میکنه؟! تو کشتیش؟»
متیو با آرامش به پدرش خیرهمیکنند شد. برقی در چشمانش درخشید، لبخندیلیسید زد و سرش را تکان داد.
«آره، من کشتمش.»
پدر متیوبلافاصله با چشمانیسایر گشادشده فریاد زد:
«تو یهرشتههایی شیطان روپیوسته کشتی؟! پسر خودمی!»
پدر متیو گوشیاش را درآورد، چرخید وپففف در حالی که با دستپاچگی در اتاقاین قدم میزد، سریع سعی کرد شمارهای بگیرد.
«گوشیم کجاست؟ باید به رسانهها، مطبوعات و همه زنگ بزنم.بتونم باید بهشون خبر بدم که پسرم یه شیطان رو کشته.راه شهرت گیلد ما سر به فلک میکشه و متیو هم... پفففف.»
درست زمانی که میخواست تماس بگیرد، از ناکجاآباد خون قرمزی روی زمینبیشتر ریخت و چشمان پدر متیو از تعجب گشاد شد. با بیحالی سرشدیگر را به پهلو چرخاند، گوشی از دستش افتاد و مبهوت زمزمه کرد:
«مـ-متیو!؟»
متیو با لبخند دستش رابدن از بدن پدرش بیرون کشیدشده و خون روی تمام زمین پاشید.
متیو سر پدرش را نوازش کردلیسید و او را به آرامی رویببرم زمین خواباند و با ملایمت گفت:
«ببخشید پدر... خیلی دلمسایر میخواست کمی بیشتر کنارت بمونم،چنین اما واقعاً چاره دیگهای نداشتم.»
برنارد بارتلی، پدر متیو، استاد یک گیلد با درجهروبهرویش طلایی و قهرمانی رتبهدار، با چشمانی کاملاً باز و درببرم شوک به پسرش نگاه کرد و با بیحالی زمزمه کرد:
«چـ-چرا!؟»
با شنیدن سؤال پدرش، لبخند ازلیسید روی لبهای متیو محو شد وببرم چهرهاش به شکلی وحشیانه در هم رفت.
«میپرسی چرا؟!»
«الان از من پرسیدی چرا؟!»
متیو به سقف نگاه کرد، بامیکنند صدای بلند زیر خنده زد ولیسید سپس دوباره به پدرش خیره شد.
«هاهاها، چقدر رقتانگیز. فکر میکنی حتیلیسید کارهای اشتباه خودت رو هم نمیدونی؟ببرم فکر کردی نمیفهمم چرا مامان خودکشی کرد؟»
متیو لحظهای مکثتوسط کرد، یقه پدرش راخائن گرفت و فریاد زد:
«فکر کردی نمیفهمم!»
برنارد با بیحالی به پسرشبدن که دیوانهوار بر سرش فریاد میکشیدلبهایش نگاه کرد و ضعیف زمزمه کرد:
«آخ... داریروبهرویش در موردشده چی حرف میزنی؟»
متیو با غضب بهسایر او خیره شد وشناخته صدایش چند پرده بالاتر رفت.
«خودت رورشتههایی به اونپیوسته راه نزن!»
«اون به خاطر توسمت خودکشی کرد! مامان بهروبهرویش خاطر تو خودش رو کشت!»
«از بچگی هیچ کاری نکردی جز اینکه آرمانهات رو به من تحمیل کنی. بارها و بارها من و مامان رو کتک زدی، با این حالمیتوانستند من هیچوقت مقابله نکردم. چرا؟ چون مامان پیشم بود، خودِ کوچیکم یه جوری تونست از پس کتکها و دعواهای سختت بربیاد... اما... اما، تو کشتیش! بهخاطر خاطر تو مجبور شدم به کسایی که تو قلبم عزیز بودن خیانت کنم فقط برای اینکه بتونم تو رو به رقتانگیزترین و تحقیرآمیزترین شکل ممکن بکشم!»
متیو بار دیگر هر دو یقه پدرش را گرفتچنین و صورت او را به سمت خودش کشید و دراهمیتی حالی که آب دهانش به هر سو میپرید، فریاد زد:
«چطور جرئت کردی!!!»
«تو مسبب همهچیزی، اینا به خاطر تو و اون غرورشده احمقانهته. من هیولاییام که تو ساختی، من گناه توأم! من موجودیامهسته که طمع و غرور تو به وجود آورده! من دلیل مرگتم!»
برنارد با نگاه به متیو کهلیسید تمام عقل و منطقش را ازببرم دست داده بود، با بیحالی زمزمه کرد:
«مـ-متأسفم متیو.»
...برنارد با دیدن وضعیتپیوسته پسرش، تنها کاری کهپففف میتوانست بکند عذرخواهی بود.
با گوش دادن بهسمت حرفهای پسرش، میدانست کهروبهرویش همهچیز تقصیر خودش است.
...میدانست کهروبهرویش این نتیجهشده طمع اوست.
اگرچه شاید متیو متوجه نشده بود، اماخائن یک سال پس از خودکشی همسرش، برناردمیکشتند فهمید که در اوج بودن چقدر تنهاست.
دلتنگ غذاهای دستپخت همسرش بود.
دلتنگ لبخند زیبای اوسمت بود که با وجودروبهرویش رفتار تندش، نثار او میکرد.
...دلتنگ او بود.
تنها پس از یک سال بود کهخائن به اشتباه خود پی برد و در همجمعیتشان شکست. فهمید که چقدر آدم پستی بوده است.
سعی کردرشتههایی آن راپیوسته جبران کند.
اگرچه میدانست کارهایش هرگز نمیتواندبدن گذشته را جبران کند، اما حداقللبهایش میخواست با متیو بهتر رفتار کند.
دیگر آرمانهایش را به متیو تحمیل نکرد و مانند گذشتهبتونم از کتک زدن و سرزنش کردن او دست برداشت. سعیراه کرد تا جای ممکن او را غرق در هدایا کند.
...اما پیش ازتوسط آنکه متوجه شود،عنوان متیو تغییر کرد.
متیو مطیعتر و عالیتر شد، دربدن همهچیز شروع به پیشرفت کرد و طبیعتاً،لیسید برنارد به شدت به او افتخار میکرد.
بدون اینکه متوجه شود، او بهمیکنند همان نسخه ایدهآلی تبدیل شده بودلیسید که برنارد از متیو انتظار داشت.
فکر میکرد متیو بالاخرهشده او را پذیرفته واین گناهانش را بخشیده است...
...با این حال، در حالی که روی زمین سرد دراز کشیده بودبیشتر و به متیو نگاه میکرد که با تنفری خالص در چهرهاش بهدیگر او چشمغره میرفت، برنارد فهمید که تمام این مدت در اشتباه بوده است.
برنارد با هر نفسیپیوسته که میکشید، احساس میکرد هوشیاریاشروبهرویش آرامآرام ضعیف و ضعیفتر میشود.
در حالی که به آرامی میدید زندگیپففف از بدنش خارج میشود، برنارد میدانست کهاین تنها دارد تاوان گناهش را پس میدهد.
این بهایی بودخیره که باید برای طمعزمزمه بیش از حدش میپرداخت.
در حالی که هوشیاری برنارد درعنوان آستانه خاموشی بود، با آخرین نگاهبیشتر به متیو، کلماتی را به زبان آورد:
«متأسفم و دوستت دارم.»
کمی بعد، قلبش از تپشبدن ایستاد و بدنش در گودالشده عظیمی از خون آرام گرفت.
«هووو...»
متیو با احساس ایستادن قلب پدرش، او را رها کردکاری و نفسش را بیرون داد. سرش را تکان داد، گونههاینداشت پدرش را به آرامی نوازش کرد و با ملایمت گفت:
«آره، منم متأسفم... متأسفمپیوسته از اینکه نتونستم کاریپففف کنم بیشتر زجر بکشی.»
متیو با حرکت سریع دستش بهمیکنند سمت بالا، سر برنارد را ازلیسید بدنش جدا کرد، ایستاد و تف کرد:
«تو جهنم بپوس، حرومزاده.»
اوربلاد که با پاهای روی هم انداخته رویشناخته مبل قرمز اتاق نشسته بود، به طور مداومخطر دست میزد و نگاهی سرگرم در چهرهاش نمایان شد.
«کو کو کو، با اینکه میخواستم برم، اما چطورروبهرویش میتونستم وقتی با چنین نمایش زیبایی از احساسات خالصرتبهام روبرو شدم، اینجا رو ترک کنم... خیلی خوشم اومد. براوو!»
متیو چشمانش را بست، دستشبدن را به سمت اوربلاد درازشده کرد و نفسش را بیرون داد.
«هوو... بدش به من.»
اوربلاد ابروهایش راتوسط بالا انداخت وعنوان با طعنه گفت:
«اوه خدایرشتههایی من، یکی اینجاسمت خیلی عجله داره.»
متیو باانرژی نگاهی بهسمت در اخم کرد:
«مگه نگفتیروبهرویش حراست هتلشده داره میآد؟»
«اوهوم، اونا دارن میآن...سایر اما قبل از اینکه برسنچنین یکی دیگه از راه میرسه.»
متیو با گیجیانرژی به اوربلاد خیرهبدن شد و پرسید:
«یکی دیگه؟»
اوربلاد باروبهرویش لبخندی گشاد سرشلبهایش را تکان داد.
«آره، اونم یه دوست عزیز.»
متیو با درکانرژی اینکه اوربلاد به چهمیکنند کسی اشاره میکند، پرسید:
«نکنه منظورت...»
اوربلاد با لبخند، بدون اینکه تأیید یا تکذیب کند، به درِرتبهام دوردست خیره شد و بدنش بار دیگر در پسزمینه اتاق ذوبوجود شد. پیش از ناپدید شدنش، صدایش در گوش متیو طنینانداز شد:
«...مهمان عزیزمون تا یک دقیقه دیگهعنوان اینجاست، ما نباید بدون گذاشتن یهبیشتر هدیه براش اینجا رو ترک کنیم، نه؟»
متیو با نگاهانرژی به اجساد رویبدن زمین لبخندی زد.
«آره...»