چپتر 606: فصل 606
0فصل ۶۰۶
«رقتانگیزه، نه؟»
در حالی که این کلمات را زیربالا لب زمزمه میکردم، چرخیدم تا به افرادیحین که روی صندلیهای روبهرو نشسته بودند نگاه کنم.
با حس کردن نگاههایزدن افراد حاضر در اتاق،میتونستم بغض گلویم را گرفت.
نگاههایشان...
نسبتاً خفهکننده بود. مخصوصاً وقتی نگاهم با نگاه رایان وبگذارد بقیه کسانی که به اسمالاسنیک نزدیک بودند تلاقی کرد. باکلید دیدن حالت دردمند چهرههایشان، احساس گناه عمیقی به من دست داد.
بخشی از وجودمکاش خودش را مسئولآرام این افتضاح میدانست.
فقط این نبود. همانطور که صحبت میکردم، خاطراتمیتونستم اسمالاسنیک در ذهنم زنده میشدند. تکتک آنها باعثبزنم میشدند درد و رنج شدیدی را تجربه کنم.
زمان از حرکت ایستاد و حس فرسودگی عظیمیزنده تمام وجودم را فرا گرفت. آنقدر که احساستجربه کردم بدنم تمام توانش را از دست داده است.
'...خیلی رقتانگیزاما به نظرهرگز میرسم، مگه نه؟'
سرم راخاموششان پایین انداختم وواقعاً دیگر حرفی نزدم.
احتمالاً ظاهرم با رفتار همیشگیام زمین تا آسمانمیتونستم فرق داشت، اما دست خودم نبود. هرگز انتظاربزنم نداشتم یک فقدان تا این حد رویم تأثیر بگذارد.
برخلاف آن یکی «من»، هنوز احساساتخاطرات داشتم و آنها چیزی نبودند که بتوانمدرد فقط با زدن یک کلید خاموششان کنم.
کاش میتونستم...
...واقعاً کاش میتونستم.
آرام سرم را بالا آوردم و دهانمکاش را باز کردم تا حرف بزنم. درباز همین حین، چشمانم بیصدا در اتاق چرخید.
درست در لحظهای کههمانطور میخواستم حرف بزنم، نگاهمزنده روی نقطه خاصی متوقف شد.
بدنم شروع به لرزیدن کرد. در حالی کهرویم چشمانم روی شخص خاصی در دوردست قفل شدهچیزی بود، سیلی از احساسات از اعماق وجودم فوران کرد.
او...
او دقیقاً شبیه من بود.
موهای سیاه، چشمان آبی وصحبت نگاهی بیتفاوت... درستتر این بودتکتک که بگویم او «خود من» بود.
او در انتهای اتاق ایستاده بود و به دستها و پاهایش غلیکی و زنجیر بسته شده بود. در همان لحظه، همهچیز در اطرافم شروعواقعاً به محو شدن کرد و تنها او در میدان دیدم باقی ماند.
همهچیز درخاموششان اطرافم تاریکمیتونستم به نظر میرسید.
انگار دنیا به پایان رسیده بود و ما دو نفر تنهابالا انسانهای باقیمانده در این جهان بودیم. نفس کشیدن و سر پا ایستادنلحظهای کمی دشوارتر شد، که این موضوع حس ناآرامی درونم را تشدید میکرد.
'همهی اینها...'
با یک پلک زدن، دنیای اطرافمنداشتم شفاف شد و دوباره خودم را داخلهنوز کلیسا دیدم. او هنوز آنجا ایستاده بود.
تصویر اوخاموششان همچنان درمیتونستم ذهنم رهایم نمیکرد.
'...همهی اینها تقصیر اونه.'
آرام با خودم زمزمه کردم.
هر اتفاقی که برایهرگز من میافتاد، و مرگرویم اسمالاسنیک. همهاش تقصیر او بود.
از این بابت مطمئن بودم.
مرگ اسمالاسنیک چیزیبتوانم بود که اوخاموششان برنامهریزی کرده بود.
در ابتدا برایم منطقی نبود، اما حالا دیگر کاملاً مطمئن بودم.آنها مرگ اسمالاسنیک توسط او برنامهریزی شده بود. او مرگ اسمالاسنیک راتمام تنها با هدف ایجاد دشمنی بین من و جزبث طراحی کرده بود.
کارهایش برایماما هیچ منطقی نداشت،انتظار اما فقط میدانستم...
میدانستم که همهچیز تقصیرمیتونستم اوست. او نفرینشده بود،آوردم بله... اما من هم همینطور.
او نفرین من بود.
به همین دلیل.
دهانم را بازخودم کردم و آرامنداشتم زیر لب گفتم:
'...لطفاً بمیر.'
مراسم خاکسپاریفقط بیش از سهصحبت ساعت طول کشید.
در آن مدت، چند نفرانتظار روی سکو رفتند و خاطراتشانبگذارد را از اسمالاسنیک به اشتراک گذاشتند.
اکثریت قریب به اتفاق حاضران، اسمالاسنیک را چندانآوردم نمیشناختند. آنها بیشتر برای حمایت از کسانی کهبیصدا از مرگ او متأثر شده بودند، آنجا حضور داشتند.
در واقع، تعداد کسانی کهکلید واقعاً به او نزدیک بودند بهبالا ده نفر هم نمیرسید. غمانگیز بود.
...اما غمانگیزتر از آن، چهرهیصحبت کسانی بود که در سوگتکتک از دست دادن او عزادار بودند.
با تماشایاما این اتفاقات، کوینانتظار چیزی را فهمید.
او فهمید که اینمیتونستم شخص معروف به «اسمالاسنیک» چقدردهانم برای اطرافیانش ارزش داشته است.
مخصوصاً رن کهبتوانم به نظر میرسید درکاش وضعیت وحشتناکی قرار دارد.
اما...
'لطفاً بمیر.'
با دیدن کلماتی که اوواقعاً به زبان آورد، کوین دیگرباز نتوانست به مراسم خاکسپاری توجه کند.
با یادآوری حالت چهرهاش هنگام گفتنخاموششان آن کلمات و سمتی که بهآوردم آن نگاه میکرد، کوین احساس کرختی کرد.
'داشت دربارهی من حرف میزد؟'
چرا؟
چرا رن تاکاش این حد مرگآرام او را میخواست؟
در واقع، کوینبتوانم دلیلش را میدانست. فقطکاش نمیخواست آن را بپذیرد.
حلقههای زمانی، خاطرات، همهی اینها برای کوین عجیب بودند.میشدند از یک نظر، او شبیه آدمبدهی داستان بود. او همانایستاد کسی بود که رن را به این روز انداخته بود.
...اما کوین احساسخودم میکرد چیزی ایننداشتم وسط کم است.
از یکخاموششان نظر، کارهایش برایواقعاً خودش منطقی بود.
اگر دوباره در شرایطی قرار میگرفت که نیمی از جهانآرام به خاطر کارهای رن نابود شده بود و باید برایبیصدا ریاستارت کردن دنیا تصمیم میگرفت، باز هم همان انتخاب را میکرد.
به یک معنا، چیزی کهصحبت رن داشت تجربه میکرد، همانتکتک چیزی بود که لیاقتش را داشت.
کارهایش...
هیچ دستکمیخاموششان از پادشاهمیتونستم شیاطین نداشت.
کوین این را میفهمید... با این حالکاش نمیتوانست خودش را راضی کند که از اوحرف متنفر باشد. از جهتی، برایش احساس دلسوزی میکرد.
بهخصوص بعد از اینکه فهمید اوخاطرات چه درد عظیمی را تحمل کردهباعث و دلیل کارهایش چه بوده است.
کوین شکی نداشت کههرگز اگر در موقعیت مشابهی قرارتأثیر میگرفت، دقیقاً همانطور رفتار میکرد.
با این وجود،کاش این چیزی نبود کهبالا کوین را آزار میداد.
'...یه چیزی این وسط کمه.'
چیز دیگریفقط ذهنش راهمانطور درگیر کرده بود.
دقیقاً مطمئن نبود که آن چیست. فعلاً فقط درتأثیر حد یک احساس بود، اما در عین حال، کوینبتوانم میدانست که در پس این «احساس» چیزهای بیشتری نهفته است.
«هی، وقتشه برگردیم.»
کوین با احساس کشیده شدن بازویش، به سمت اما نگاه کرد. پس از اینکه لحظهایحرف توجهش را به او معطوف کرد، برگشت و نگاهش را در اتاق چرخاند. خیلی زودشخص چشمانش روی رن که به نظر میرسید در کنار پدر و مادرش است، متوقف شد.
پس از چند ثانیه خیره شدنخاطرات به او، چشمان کوین پایین افتاد.باعث سپس برگشت و کلیسا را ترک کرد.
«بیا بریم.»
«نمیخوای با رن حرف بزنی؟»
«...الان نه.»
کوین آرام زمزمه کرد.
در حالی که لبهایشهرگز را روی هم میفشرد،رویم با صدایی ملایمتر تکرار کرد:
«الان نه.»
بلافاصله بعد از مراسمهمانطور خاکسپاری، به دنبال بقیهزنده به سمت مقر برگشتم.
در غیاب اسمالاسنیک، چیزهایهرگز زیادی بود که بایدرویم به آنها رسیدگی میشد.
تق—!
با باز کردن در انبار،کلید اولین چیزی که از من استقبالبالا کرد تاریکی بود. منظرهی نادری بود.
معمولاً با چراغهاینبود روشن و حضورخاطرات اسمالاسنیک روبهرو میشدم.
'بالاخره اومدی، رن.'
'خفه شو.'
'لعنت بهت.'
«هاها.»
با یادآوری تعاملاتخودم همیشگیمان، خندهی کوتاهی ازفقدان روی لبهایم در رفت.
چه کسی فکرش را میکردواقعاً که چنین خاطرات سادهای بتواند تاحرف این حد حالم را بد کند؟
«من میرم تمرین کنم.»
«منم همینطور.»
تازه وارد شدهخودم بودیم که صداهای متعددیفقدان را از پشتم شنیدم.
سپس هاین و آوا را دیدم که مستقیم به سمتباز اتاقهای تمرین رفتند. حالت چهرهشان نسبت به قبل خوددارتر بود.میخواستم ظاهرشان تأثیر قدرتمندی از عزم و اراده را منتقل میکرد.
به نظر میرسید مرگ اسمالاسنیککلید بالاخره آنها را نسبت به واقعیتبالا بیرحم این دنیا بیدار کرده بود.
...اما فقط آنهانبود نبودند که تحتخاطرات تأثیر قرار گرفته بودند.
«بگیر.»
دستی به سمتم دراز شد و حسبالا کردم چیزی روی دستانم افتاد. سرم را پایینچشمانم آوردم و یک پاکت سیگار مچالهشده را دیدم.
لئوپولد بود. از حالت چهرهاش نمیتوانستمخاموششان چیز زیادی بفهمم، اما حرکتش برایآوردم انتقال احساسی که داشت کافی بود.
«...همیشه بهم میگفت سیگار کشیدنصحبت رو ترک کنم. فکر کنمتکتک وقتشه که به نصیحتش گوش بدم.»
او بلافاصلهاما بعد ازهرگز آن رفت.
آنجلیکا بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند، پشت سرش رفت.حرف به دنبال او هان یوفی و لیام هم بدون هیچ حرفی اتاقمتوقف را ترک کردند و من و رایان را در راهرو تنها گذاشتند.
«میدونی...»
آن موقعفقط بود که رایانصحبت دهان باز کرد.
سرم را چرخاندمخودم و نگاهمان بانداشتم هم تلاقی کرد.
«...میدونی، اسمالاسنیک با وجودمیتونستم رفتاری که باهاش داشتی،آوردم هیچوقت ازت متنفر نبود.»
با شنیدننبودند حرفهایش، درد شدیدیکلید قلبم را فشرد.
با فکر کردن به اینکه درخاطرات گذشته چطور با اسمالاسنیک رفتار میکردم،باعث احساس پشیمانی عمیقی به من دست داد.
'کاش فقط باهاش مهربونتر بودم...'
مرگ او باعثکاش شد بفهمم کهآرام چقدر آدم عوضیای بودهام.
...و دقیقاً همین درک بودکلید که در حین احساس ندامتآرام عمیق، روح و روانم را میخورد.
'کاش فقط...'
رایان در حالی که یک جعبهی کوچکفقدان سیاه را به دستم میداد، زمزمه کرد:احساسات «الان دیگه پشیمونی از گذشته فایدهای نداره.»
سرم را پایینکاش آوردم و نگاهیآرام به جعبه انداختم.
«این چیه؟»
«چیزیه که اسمالاسنیک بهمهمانطور گفت اگه اتفاقی براشزنده افتاد، بدمش به تو.»
جعبه را به سمتم هلانتظار داد و به دنبال بقیهبگذارد رفت و مرا تنها گذاشت.
در حالی که سر جایم میخکوب شده بودمآوردم و به جعبهی کوچک سیاه در دستم خیرهبیصدا مانده بودم، سکوتی خفهکننده فضا را پر کرد.
از قبل حدس میزدم که چهخاموششان چیزی داخل جعبه است، و دقیقاًآوردم به این خاطر که میدانستم، مردد بودم.
در حالی کهنبود جعبه را محکم درذهنم مشتم میفشردم، لبهایم لرزید.
«تو واقعاً...»
پایان جلد [۴] بخش ۲/۳.
در ابتدا قرار بود پایان این جلد فقط دو بخشتکتک داشته باشد، اما در نهایت طول آن به ۶ هزارفرسودگی کلمه رسید، بنابراین آن را به سه بخش تقسیم میکنم.