چپتر 379: فصل 379
0ایسانور. اینآمد نام پایتختلحظهای قلمرو الفها بود.
با قرار گرفتن در نیمکره شمالی واحاطهشده مرکزی دنیای جدید، آدم فکر میکرد که بایدبنا جای بسیار سردی و پر از برف باشد.
اما سخت در اشتباه بودند.
اگر یک چیز بود کهنفسم انسانها درباره قلمرو الفها میدانستند،گرفته این بود که آنجا زیباست.
به لطف جادوی الفها که ارتباط تنگاتنگی بامنظرهی خود طبیعت داشت، سرزمین پهناوری به وجود آمدهکسی بود که پر از سرسبزی و نفسگیرترین مناظر بود.
تمام انسانهایی که تا به حال از ایندرختان سرزمین عبور کرده بودند، یک چیز میگفتند: «ایندوردست زیباترین جایی است که تا به حال دیدهام.»
«اوغ.»
با بیرون آمدن از پورتال و تحمل همان حسکسی تهوعآور همیشگی که هر بار بعد از خروج ازروی این چیزها به من دست میداد، چند قدم تلوتلو خوردم.
باید گفت که مسافتی که طی کردهکردم بودیم به طرز باورنکردنیای طولانی بود. عوارضحبس جانبی پورتال خیلی قویتر از قبل بود.
حسی داشتم شبیه به اینکهایسانوره معدهام چندین بار زیر وبزرگ رو شده است. اصلاً خوشایند نبود.
خوشبختانه با بدندیدم بهبودیافتهام، خیلی زودحبس حالم جا آمد.
«...واو.»
لحظهای که چشمانم را باز کردم و منظرهیمنظرهی پیش رویم را دیدم، نفسم در سینه حبس شد،گرفته انگار که کسی آن را از من گرفته باشد.
«اون... ایسانوره؟»
شهری احاطهشده با درختان سایباندار بزرگ که روی تپههای کمارتفاع و موجدارشهری بنا شده بود، در دوردست پدیدار شد. برجهای کوتاه و پهنی دربرجهای امتداد شهر ساخته شده بودند که به همهچیز در دوردست اشراف داشتند.
دیوارهای برجها از سنگ تیره و شگفتانگیزیحبس ساخته شده بودند، طوری تراشیده شده بودنداحاطهشده که گویی زیرساختهای زیر شهر را پشتیبانی میکردند.
در پسزمینه پشت شهر، آب به شکل یک آبشار باریک به سمت برجهایسینه کوچکتر سرازیر میشد. ذرات محو آبی که در هوا معلق بودند، نور خورشید راکمارتفاع میشکستند و رنگینکمان چندرنگ و زیبایی را شکل میدادند که به شهر طراوت میبخشید.
زیر آبشار، دریاچه بزرگی قرارایسانوره داشت که با ساختمانهای سفیدبزرگ و زیبایی احاطه شده بود.
در وسط دریاچه، جزیره کوچکی بود که ساختمان سفید و عظیمیایسانوره مزین به نقره و طلا در آن قرار داشت. نور خورشید بهپدیدار زیبایی از بخشهای طلاکاریشده ساختمان بازتاب مییافت و بر شکوه آن میافزود.
«به ایسانور خوش آمدید.»
صدایی آهنگین و شفافلحظهای در هوا طنینانداز شد وپیش مرا از بهت بیرون آورد.
سپس، سرم را چرخاندم و بانویشهری الف زیبایی را دیدم که درتپههای ورودی پورتال به ما خوشآمد میگفت.
با ویژگیهای ظریف و موهای زیبایش کهانگار ترکیبی از طلایی و نقرهای بود، بلافاصلهدرختان فهمیدم که او یکی از اعضای بلندپایه الفهاست.
او یک تونیک سفید به همراهسینه شلواری پوشیده بود که با رداهایایسانوره بلند و نازکی پوشانده شده بود.
با لبخند مهربانی چرخیدلحظهای و دستش را به سمتپیش شهر در دوردست دراز کرد.
«از دیدارتان خوشبختم. درباره شما انسانهاشهری چیزهای زیادی شنیدهام. نام من آسِلیا استکمارتفاع و شما را به شهر خواهم برد.»
سپس، چرخید ودیدم با ظرافت در یکانگار مسیر کوچک قدم برداشت.
«بیایید بریم.»
اولین کسی که به دنبالش رفت داگلاسکردم بود که با برقی کمنظیر در چشمانحبس آرامش، به شهر در دوردست خیره شده بود.
پشت سر او، ویلن دومین نفری بوداحاطهشده که به راه افتاد و او نیزموجدار با هیجانی نادر به شهر نگاه میکرد.
«حتماً خیلیرویم دلش برای اماسینه تنگ شده، نه؟»
قابل درک بود. بعد از اینکه مدتها دخترش را ندیده بود،اون قطعاً میخواست به هر قیمتی او را ببیند. مخصوصاً از وقتیبنا که شنیده بود او چه چیزهایی را پشت سر گذاشته است.
«بقیه همآمد باید اونجالحظهای باشن، نه؟»
با خیره شدنگرفته به شهر در دوردست،احاطهشده گوشه لبهایم بالا رفت.
«فکر کنم منم بهزودی میبینمشون.»
با فشار دادن آرام پنجههاینفسم پایم روی زمین، به دنبالگرفته بقیه به سمت شهر رفتم.
با پوزخندی فکر کردم: «برامچشمانم جالبه بدونم وقتی منو ببینهرویم چه قیافهای به خودش میگیره.»
«بازم همونکسی قیافه رواون گرفت، بکشید عقب.»
«هم؟»
صدای اسمالاسنیکپیش مرا ازدیدم افکارم بیرون آورد.
برگشتم و دیدم بالحظهای چهرهای مثل گچ سفیدشدهمنظرهی به من خیره شده است.
«چته؟»
اسمالاسنیک در حالی که چند قدم به عقب برمیداشتگرفته و رایان و بقیه را به دنبال خود میکشید،تپههای گفت: «تا جایی که ممکنه از من دور بمون.»
در واکنشپیش به کارش سرمنفسم را تکان دادم.
«چقدر جو میده...»
شهر فاصله زیادیدیدم با پورتال نداشت. حدودانگار نیم ساعت پیادهروی بود.
دلیل اینکه پورتال اینقدر دور از شهر قرار داشتکسی این بود که الفها میخواستند از سناریویی جلوگیری کنند کهتپههای در آن به جای متحدان، دشمنان از پورتال بیرون بیایند.
البته، دشمنان به راحتی میتوانستند یکباز پورتال در داخل شهر ایجاد کنند،نفسم اما انجام این کار بسیار سختتر بود.
در حالی که از میان جنگل کوچکی عبور میکردیم،سایباندار نوری که از میان برگهای درختان نفوذ میکرد، شبکهایبرجهای از نور را روی زمینِ زیر پایمان پدیدار کرد.
هوا کمی سرد بود، اما هر بار که از میان اینایسانوره شبکه نوری کوچک عبور میکردم، گرمای ملایمی بدنم را فرا میگرفت وپدیدار مرا ترغیب میکرد تا به سمت جایی که نور بود حرکت کنم.
«رسیدیم.»
آسلیا، الفی که ما را به سمتکردم شهر راهنمایی میکرد، قدمهایش را متوقف کرد وانگار به پشت سرش، به سمت ما نگاه کرد.
سپس به روبرویشگرفته اشاره کرد، جایی کهاحاطهشده پل بلندی قرار داشت.
«اینجا پل آیسلین است، و قانونی وجود دارد که هنگام عبورایسانوره از این پل باید همیشه رعایت شود. آن هم این استدوردست که در هر زمان فقط یک نفر میتواند از آن عبور کند.»
«فقط یک نفر؟»
داگلاس ابرویش را بالا انداخت.چشمانم با خم کردن بدنش به جلو،دیدم به پل در دوردست نگاه کرد.
آسلیا با حفظگرفته لبخند روی لبش،شهری سر تکان داد.
«بله، فقطرویم یک نفر.نفسم این سنت ماست.»
«ما مشکلیپیش با ایندیدم قضیه نداریم.»
«ممنونم.»
ناگهان باد ملایمی وزید و موهای آسلیا را بهسایباندار اهتزاز درآورد. او با برداشتن یک قدم به کنار،برجهای به داگلاس اشاره کرد که به سمت پل برود.
«بفرمایید، لطفاً.»
«بسیار خب.»
داگلاس با لبخندی مهربانلحظهای چیز دیگری نگفت ومنظرهی به سمت پل حرکت کرد.
همان موقع بود که ناگهان اتفاقی افتاد. لحظهای که اوبزرگ پا روی پل گذاشت، طرح کلی یک سد ناگهان در میدانامتداد دیدمان ظاهر شد که شهر را کاملاً در بر گرفته بود.
آسلیا بدون هیچ تغییری در حالت چهرهاش گفت: «جدای از سنت، سدی که دردرختان اینجا قرار دارد با استفاده از یک طلسم باستانی ایجاد شده است که ماشهر را قادر میسازد تا افرادی را که انرژی شیطانی در بدن خود دارند، شناسایی کنیم.»
پس از اینرویم حرف، چرخید وسینه به آنجلیکا نگاه کرد.
«ما از قبل ماجرات روچشمانم از دورفها شنیدیم و براترویم یه استثنای ویژه قائل شدیم. بفرما.»
آسلیا دستبند کوچکی رااون از ناکجا بیرون آورددرختان و به آنجلیکا داد.
«این دستبند با یه طلسمسینه خاص پوشونده شده که بهاون بقیه نشون میده تو طرف مایی.»
آنجلیکا چند قدم بهدیدم جلو برداشت، دستش را درازکسی کرد و دستبند را گرفت.
به محض اینکه آن راچشمانم به دست کرد، ناگهان درخشش سفیدیدیدم تمام بدنش را در بر گرفت.
«حالا آمادهای. دیگهگرفته نباید برای ورود بهاحاطهشده شهر مشکلی داشته باشی.»
آنجلیکا سرش را چرخاندنفسم و به نشانه قدردانی، سرگرفته تکان کوچکی برای آسلیا داد.
آسلیا با لبخند محوی جوابش راسینه داد، اما ناگهان گوشهایش تکان خوردایسانوره و بعد به سمت ما چرخید.
«به نظر میرسه اونلحظهای یکی از قبل ردمنظرهی شده، نفر بعدی کیه؟»
«من میرم.»
ویلن داوطلب شد، قدمینفسم به جلو برداشت وکسی از روی پل گذشت.
طول پل زیاد نبود، چیزی حدود ۱۰۰حبس متر، و به همین دلیل طولی نکشیداحاطهشده که ویلن در سمت دیگر آن پدیدار شد.
به دنبال او، بقیهلحظهای هم یکییکی رفتند تامنظرهی اینکه بالاخره نوبت من شد.
«نوبت توئه.»
«اوهوم.»
بدون اینکه چیز دیگری بگویم، قدمیسینه به جلو برداشتم و من همایسانوره شروع به عبور از پل کردم.
درست همان لحظه که قدمچشمانم به درون حصار گذاشتم، درخششرویم گرمی بدنم را در بر گرفت.
نادیدهاش گرفتمکسی و بهاون راهم ادامه دادم.
«تهش رو نمیبینم.»
در حین راه رفتن، بهنفسم پایین پل خیره شدم وگرفته آب دهانم را قورت دادم.
پایین پل به طرز وحشتناکی عمیقباز بود و بدون شک اگر کسینفسم از آنجا میافتاد، در دم جان میداد.
فقط رتبههای <S> میتوانستند از چنین سقوطی جان سالم به در ببرند، چون تا حدودی قابلیت پرواز داشتند.
«کاش منم میتونستم پرواز کنم.»
همانطور که به پایین پل نگاه میکردم، با حسرتکسی به این موضوع فکر کردم. برای پرواز کردن، شخصروی باید مقدار فوقالعادهای مانا و همچنین کنترل سایون داشته باشد.
اصول کار دقیقاً مثل پوشش سایون روی شمشیرممنظرهی بود، اما به جای شمشیر، باید بدنم را باگرفته آن میپوشاندم که انجام دادنش به مراتب سختتر بود.
از اینها که بگذریم، وقتی بالاخره ازاحاطهشده پل رد شدم، به سمت بقیه کهموجدار داخل یک میدان بزرگ ایستاده بودند رفتم.
فضای داخلی شهر به همان زیبایی بیرونش بود. خیابانها با سنگریزههایی بهشهری رنگ پاستلی سنگفرش شده بودند و در هر چند متر از مسیر، نوارهایکوتاه باریکی از چمن روییده بود که طراوت و سرزندگی محیط را دوچندان میکرد.
ساختمانهای باشکوه سفیدرنگی با تزئینات طلا و نقرهانگار در دو طرف مسیر به چشم میخوردند وسایباندار ظرافتی را که برازنده الفها بود، به رخ میکشیدند.
دور و برمان پر از الفها بود. با وجود ظاهر متفاوت ما، به نظرحبس نمیرسید هیچکدامشان از حضورمان آشفته شده باشند. آنها فقط به کارهای روزمرهشان میرسیدند وموجدار طوری با ما رفتار میکردند که انگار حضورمان هیچ چیز غیرعادی و عجیبی نداشت.
آسلیا در حالی که پشت سرمان ظاهر شد، گفت:سایباندار «قبل از شما چند تا انسان دیگه هم واردبرجهای شهر شدن. برای همینه که از حضور ناگهانیتون تعجب نکردن.»
با دیدن واکنش ما به شهر، لبخندانگار محوی روی لبهایش نشست و سپس قدمدرختان در مسیر مشخصی گذاشت و راه افتاد.
«دنبالم بیاین، شمارویم رو به اقامتگاههاتون میبرم.حبس دقیقاً کنار اقامتگاه دورفهاست.»
ویلن در حالی که چشمانش پرباز از امید شده بود، پرسید: «یعنینفسم قرار نیست پیش بقیه انسانها بمونیم؟»
آسلیا برگشتکسی و سرشاون را تکان داد.
«متأسفانه نه، شما مهمانهای دورفها هستین. اونا درخواست کردن که پیششون باشین.شهری البته، اگه میخواین بقیه انسانها رو ببینین، میتونین تو مراسم افتتاحیه کنفرانس اینکوتاه کار رو بکنین؛ جایی که ما یه ضیافت برای تمام نژادها برگزار میکنیم.»
آسلیا مکث کرد و در حالیسینه که انگشتش را روی چانهاش گذاشتهایسانوره بود، ابروهایش کمی در هم رفت.
«مراسم باید حدوداً یه هفته دیگه باشه، وقتی که همه رسیدن. پس نیازی نیستحبس زیاد صبر کنین. البته میتونین تو اقامتگاهشون هم باهاشون ملاقات کنین، اما اونا توموجدار زمانهای متفاوتی میرسن، برای همین مطمئن نیستم کسایی که دنبالشون هستین اونجا باشن یا نه.»
ویلن با یک تکان سادهایسانوره سر جواب داد: «...باشه.» ناامیدیبزرگ آشکاری در صدایش موج میزد.
به سمتش رفتم، ضربهاینفسم به شانهاش زدم و زمزمهگرفته کردم: «فکر کنم اینطوری بهتره.»
«چرا اینو میگی؟»
«میدونم دلت برای اما تنگ شده، اماکردم فکر میکنی وقتی بعد از چند سال کهانگار ندیدیش، یهو جلوش سبز بشی چه اتفاقی میافته؟»
چهره ویلن با شنیدناون حرفم خشکش زد. سرم راسایباندار تکان دادم و ادامه دادم.
«دقیقاً، احتمالاً حسابی از دستت عصبانی میشه. نه اینکه این موضوع بدی باشه، اما باید از اینروی فرصت استفاده کنی تا وضعیت خانوادهت رو هم درست بسنجی. کاملاً مطمئنم اما تنها کسی نیست که ازسنگ خانواده راشفیلد دعوت شده. سعی کن قبل از اینکه کاری کنی، درک بهتری از اوضاع به دست بیاری.»
با وجود برادر ویلن؟ یا پسرعمویش؟ راستش فراموش کرده بودم چه نسبتی با ویلن دارد، اما بابزرگ توجه به اینکه او مدتی طولانی زمام امور خانواده را در دست گرفته بود، حتی اگر ویلندیوارهای هم ناگهان پیدایش میشد، باز هم این احتمال وجود داشت که دودستگی در خاندانشان ادامه پیدا کند.
هرچه باشد، او بعد از اینباز همه مدت نشستن در آن جایگاه،نفسم حتماً وفاداری خیلیها را خریده بود.
فاش کردن حضورشگرفته در این شرایطشهری اصلاً ایده جالبی نبود.
«تو تونستی برای... سه تا پنج سال نبینیش؟کسی حالا چند روز بیشتر چه فرقی میکنه؟ قبل ازروی هر چیز، کنترل اوضاع خاندانت رو به دست بگیر.»
«هووووف.»
ویلن باآمد شنیدن حرفهایم، نفسچشمانم عمیقی بیرون داد.
«حق باکسی توئه. داشتماون زیادی عجله میکردم.»
«دقیقاً.»
در حالی کهرویم دوباره به شانهاشسینه میزدم، پوزخندی زدم.
«با شناختی که از شخصیت اما دارم، احتمالاًمنظرهی وقتی بفهمه میدونستی اینجاست و همون موقع نرفتیکسی دیدنش، قراره خیلی بیشتر از دستت کفری بشه... ههه.»
نیازی نبودکسی این قسمتاون ماجرا را بداند.
چند ضربه دیگر به شانهاش زدم و درکسی حالی که نگاه ترحمآمیزی در چشمانم برق میزد،بزرگ به دنبال آسلیا به سمت اقامتگاهمان راه افتادم.
یادداشت مترجم
متن مبدأ فاقد شماره و عنوان فصل در خط اول بود.