چپتر 504: فصل 504
0ایستاده بر فرازعبور صخرهای کوچک، به آسمانقویتر سرخ کمرنگ نگاه کردم.
بوی تند و شیمیاییمانندی درکار هوا معلق بود که باعث شداهمیت ناخودآگاه بینیام را برای لحظهای بگیرم.
«دو ماه دیگه، هاه؟»
با گذشت چهار ماه، فقطعادی دو ماه دیگر برایم درهمهچیز این مکان باقی مانده بود.
راستش، اگربگویم ممکن بود، ترجیحتمرکزم میدادم زودتر برگردم.
در کمال تعجب، قلمرو شیاطین تفاوت چندانی با زمین نداشت. گذشته ازندهم بوی وحشتناک و این واقعیت که این مکان مملو از انرژی شیطانیکسی بود و بازیابی مانا را برایم سختتر میکرد، بقیه چیزها تقریباً عادی بود.
مناظر، اختلاف زمانی و گرانش.اهمیت همهچیز تقریباً شبیه به زمین بود،کنم که تا حد زیادی غافلگیرم کرد.
آه، درسته، اینچیزها مکان هم فقطمناظر یک خورشید داشت.
سرم رابگویم پایین انداختم وتمرکزم دهانم را پوشاندم.
«هوااام، خستهام.»
در طول این چهار ماه، فقط تمرینبهتر نکرده بودم، بلکه وقتم را صرف مرتبقویتر کردن افکار درون سرم نیز کرده بودم.
کمی طول کشید، اماتقریباً تقریباً با تمام اتفاقاتی کهگرانش افتاده بود کنار آمده بودم.
با وجود اینکه میخواستم با تمام وجودقویتر هرچه را که فهمیده بودم پس بزنم، میدانستممتوقف که این کار هیچ فایدهای برایم نخواهد داشت.
و از این رو.
تصمیم گرفتم دیگر اهمیت ندهم. یا بهتربهتر است بگویم، تصمیم گرفتم از آن عبور کنمشدن و تمام تمرکزم را روی قویتر شدن بگذارم.
اگر آن چهرهی درون سرم کسی جزاختلاف خودِ آیندهام نبود، پس تصمیم گرفتم برای متوقفدرسته کردن آن آینده از هیچ کاری دریغ نکنم.
با این حال.
کمی چمباتمه زدم، چشمانممیدانستم را ریز کردم ونخواهد به دوردست خیره شدم.
«به نظرنخواهد میرسه بالاخره حرکتشوناهمیت رو شروع کردن...»
«دقیقاً.»
پیش از آنکه متوجه شوم، خودِروی دیگرم کنارم ظاهر شده بود وخودِ او نیز به دوردست نگاه میکرد.
«قبیله طمع بالاخرهبزنم حرکتشون رو علیههیچ تو شروع کردن.»
«همین فکر رو میکردم.»
با تمام کارهایی که درعادی چند روز گذشته انجام دادههمهچیز بودم، از این پیشامد تعجب نکردم.
در واقع، بیشتر ازکنم این شوکه بودم کهشدن چقدر کند عمل کرده بودند.
دوباره روی زمینبزنم نشستم و بههیچ آسمان نگاه کردم.
«هی، وقتی ازم خواستی قبیلهاهمیت طمع رو تحریک کنم، دقیقاًعبور چه نقشهای تو سرت داشتی؟»
از آنجا که خودم را خوب میشناختم، میدانستم کهگرانش خودِ دیگرم وقتی به من گفت یک سری از شاخههایپایین فرعی را نابود کنم، نقشههای دیگری در سر داشته است.
سوال اصلی اینعبور بود که چراروی میخواست چنین کاری کند؟
«مگه دنبالفهمیده راهی برای نجاتکار پدر آماندا نبودی؟»
بهطور غیرمنتظرهای، پاسخی برای سوالماهمیت دریافت کردم. چیزی که بیشتر ازکنم همه غافلگیرم کرد، محتوای حرفهایش بود.
فوراً صاف نشستم.
«صبر کن، میدونی اون کجاست؟»
هنگام ورود بهبزنم قلمرو شیاطین، سههیچ هدف در سر داشتم.
از میان آن سهگرفتم هدف، یکی از آنهااست پیدا کردن پدر آماندا بود.
در طول چند ماه گذشته، با اینکه آماندا سعیگرانش کرده بود تا حد امکان آن را پنهان کند،سرم اما میتوانستم بفهمم که به طرز باورنکردنیای خسته است.
و نه تنها این،کنم بلکه به نظر میرسید گیلدبگذارم هم اخیراً اوضاع خوبی ندارد.
کار به جایی رسیده بود که ناتاشا تصمیم گرفت برگرددگرفتم و کنترل اوضاع را به دست بگیرد. نه اینکه کمک چندانیشدن کرده باشد، اما باز هم کمی از استرس آماندا کم کرد.
با این حال.
با غیبت طولانیمدت پدر آماندا، پخش شدن اخبارزمانی در این باره اجتنابناپذیر بود و این باعثخورشید میشد که قبایل دیگر بیش از پیش افسارگسیخته شوند.
اگر اوضاع به همین منوال پیش میرفت، میترسیدم اتفاقبگذارم وحشتناکی برای گیلد شکارچی شیاطین بیفتد، و من بهدریغ هیچ وجه نمیتوانستم اجازه دهم چنین اتفاقی رخ دهد.
سقوط گیلد شکارچیبزنم شیاطین به عواقبهیچ فاجعهباری منجر میشد.
نه تنها برایتصمیم من، بلکه برایندهم کل قلمرو انسانها.
«پدر آماندابقیه تو قبیلهتقریباً طمع گیر افتاده؟»
«نه.»
خودِ دیگرمفهمیده سرش رامیدانستم تکان داد.
شاخه کوچکی برداشت، بدنش را پایین آوردبهتر و یک مربع بزرگ کشید و آنقویتر را به هفت بخش نامتناسب تقسیم کرد.
«بیا از این واقعیت که دنیای شیاطین مربع نیستگرانش و این شکل به هیچ وجه دقیق نیست بگذریم؛ همونطورپایین که خودت میدونی، هفت قبیله تو دنیای شیاطین وجود داره.»
«درسته...»
سرم را تکان دادم.
آنها قبیله شهوت، قبیله طمع،اهمیت قبیله تنبلی، قبیله خشم، قبیله شکمپرستی،کنم قبیله غرور و قبیله حسادت بودند.
رن ادامه داد.
«اینم باید بدونیعبور که قبایل خیلی باقویتر هم کنار نمیان، درسته؟»
«آره.»
همانطور بود که میگفت.
با وجود همکاری با یکدیگر، قبایل روابطاختلاف دوستانهای نداشتند. در واقع، رابطه آنها بسیار پیچیدهدرسته بود، زیرا درگیریهای پنهان زیادی میانشان وجود داشت.
من در واقع در طولتمرکزم تمریناتم در قلمرو شیاطین شاهدچهرهی چند مورد از آنها بودم.
اگر به خاطر ترسشان از پادشاههیچ شیاطین نبود، خیلی وقت پیش جنگیندهم را میان خودشان آغاز کرده بودند.
این فقط نشانتصمیم میداد که سلطنتندهم جزبث چقدر قدرتمند بود.
در همینبقیه حین، خودِتقریباً دیگرم ادامه داد.
«سه اتحاد مخفی بین قبایل وجود داره. قبیله شهوتبگذارم و قبیله تنبلی، قبیله طمع و قبیله خشم، قبیلهدریغ غرور و قبیله شکمپرستی. اینا سه اتحاد بین قبایل هستن.»
رن مکثفهمیده کرد و بهکار من نگاه کرد.
«متوجه میشی؟»
در حالی که چانهام را نوازشمناظر میکردم، به حرفهایش فکر کردم. درزیادی همان لحظه بود که متوجه چیزی شدم.
«پس قبیله حسادت چی؟»
آیا فراموشفهمیده کرده بود بهکار آن اشاره کند؟
اما به نظرتصمیم نمیرسید اینطور باشد، زیرابهتر سرش را تکان داد.
«نه، فراموش نکردم. قبیله حسادت فقط به یه دلیلگرانش ساده تو هیچ اتحادی نیست، و اونم اینه کهسرم اونا قویترین و ترسناکترین قبیله بین این هفت قبیله هستن...»
چوب را بالا آورد و به سمتقویتر بزرگترین بلوک که در گوشه پایین سمتنبود راست مربع بزرگ قرار داشت، اشاره کرد.
«بین قبایل، اونا قویترین و ترسناکترینهیچ هستن چون بیشترین تعداد شیاطین رتبهندهم دوک و رتبه مارکیز رو دارن.»
سپس چوب را بالا برد وندهم به دو بلوک کوچکتر که باتمرکزم بلوک قبیله حسادت هممرز بودند، اشاره کرد.
«اینا که اینجان قبیله خشم و طمع هستن.زمانی از اونجایی که هر دو با قبیله حسادتخورشید هممرز هستن، چارهای جز اتحاد با هم ندارن.»
هر چه بیشترعبور گوش میدادم، همهچیز بیشترقویتر برایم معنا پیدا میکرد.
خلاصه بگویم، بیشتر درگیریها به خاطر هممرز بودن سرزمینهایشان به وجود میآمد. قبیله شهوتاست و قبیله تنبلی هر دو با قبیله طمع و خشم هممرز بودند، که این موضوعآینده باعث درگیریهای جزئی بین آنها میشد و به همین دلیل با هم متحد شده بودند.
همین حرف را میشد در مورد قبیلهبهتر غرور و قبیله شکمپرستی هم زد، چونقویتر آنها با قبیله شهوت و تنبلی هممرز بودند.
البته، این تنها دلیل درگیریشان نبود،مناظر اما نقش عمدهای در آن داشت.زیادی این موضوع سوالی را به وجود میآورد.
«خب، پس هدفعبور از هدف قرارروی دادن قبیله طمع چیه؟»
نکنه پدرفهمیده آماندا آنجا بودکار یا همچین چیزی؟
منِ دیگرم چوب راگرفتم پایین گذاشت و جواباست داد. اما جوابش غیرمنتظره بود.
«دلیل خاصی نداره،چیزها میتونست هر قبیلهمناظر دیگهای هم باشه.»
«اوه؟»
ابرویم رافهمیده بالا انداختممیدانستم و تکرار کردم:
«میتونست هر قبیله دیگهای باشه...»
«آره.»
«که اینطور...»
ذهنم بهفهمیده سرعت بهمیدانستم کار افتاد.
با تمام اطلاعاتی کهگرفتم تازه یاد گرفته بودم،است ایدهای در ذهنم شکل گرفت.
بعد از مدتی پرسیدم:
«پدر آماندا دقیقاً کجاست؟»
«توی قبیله غروره.»
«میفهمم...»
تصویر درون ذهنم داشت واضحتر میشد.مناظر طولی نکشید که بالاخره فهمیدم منِزیادی دیگرم چه نقشهای در سر دارد.
آه طولانیایبگویم از دهانمکنم خارج شد.
«از خودمفهمیده همین انتظارمیدانستم هم میرفت...»
بلند شدمنخواهد و بهگرفتم دوردست خیره شدم.
«خیلیخب، تا همینجا هم فهمیدمعادی میخوای چیکار کنم. بذار ازهمهچیز همین الان آمادهسازیها رو شروع کنم.»
منِ دیگرمبگویم با لبخندی رویتمرکزم صورتش بلند شد.
«به نظر میرسه قضیهمیدانستم رو گرفتی. چهار روزنخواهد وقت داری، بهتره شروع کنی.»
روز بعد.
«بالاخره پیداشون کردم.»
در حالی که چند شیطان راهیچ در دوردست زیر نظر داشتم، روی تختهسنگبهتر بزرگی به اندازه یک ماشین شاسیبلند ایستادم.
شیاطین در حال حاضر چند صد متر از منبگویم فاصله داشتند. قدرتشان چنگی به دل نمیزد و ارزشکسی توجه نداشت، اما دلیل هدف قرار دادنشان هم این نبود.
چشمانم را ریز کردم و پس از اطمینان ازگرانش اینکه آنها دقیقاً همان شیاطینی بودند که دنبالشان میگشتم،سرم بلند شدم و مانای درون بدنم را هدایت کردم.
«نقاط ضعفشون روعبور هدف بگیر و باقویتر تمام توان حمله نکن.»
درست همانفهمیده موقع، صداییمیدانستم از کنارم شنیدم.
با اینکه ذهنم در حالت تمرکز مطلق بود، به حرفشعبور گوش دادم و دقیقاً همان کاری را کردم که گفت ونبود مانایی را که به سمت شمشیرم جمع کرده بودم، کاهش دادم.
«هوووو...»
نفس عمیقیبگویم کشیدم وکنم چشمانم را بستم.
«امیدوارم جواب بده...»
دستم را روی شمشیرم گذاشتم، دستهاش رابهتر فشار دادم و صدای کلیک ظریفی درقویتر محوطهای که در آن بودم طنینانداز شد.
کلیک—!
به دنبال صدای کلیک، ناگهان چشمانم را باز کردمبگذارم و نور درخشانی در محوطهام درخشید. با این وجود،دریغ نگاهم را روی شیاطین در دوردست قفل نگه داشتم.
آن موقعفهمیده بود که توانستمکار آن را ببینم.
ترک. ترک.
ترکهای نازکی در اطراف محوطهای کهمناظر شیاطین در آن بودند شکل گرفتزیادی و هر دوی آنها را وحشتزده کرد.
نه تنها این، بلکه چند ثانیه پس از ایجادبگذارم ترکها، با صدای خرد شدنی، دو نور درخشان بهدریغ بیرون پرتاب شدند و مستقیماً جمجمه شیاطین را سوراخ کردند.
بدنهایشان بهفهمیده سرعت رویمیدانستم زمین افتاد.
«هاا... هاا...»
در حالی که به شیاطین در دوردست خیرهزمانی شده بودم، قفسه سینهام به طور نامنظم بالا وداشت پایین میرفت. بعد از مدتی، مشتهایم را گره کردم.
«تونستم.»
بالاخره حرکت پنجم سبکمیدانستم کیکی را بدون تحمل هیچتصمیم پسزنی و عارضهای استفاده کردم.
منِ دیگرم تحسین کرد:
«بد نیست. با اینکه بدنت هنوز نمیتونه قدرت کامل حرکت پنجمشبیه رو تحمل کنه، اما با کاهش نیرو و مانایی که تویپوشاندم حمله میذاری، باز هم میتونی بدون تحمل هیچ پسزنیای ازش استفاده کنی.»
در حالی که باکنم آرامش به سمت شیاطین دربگذارم دوردست قدم برمیداشت، اضافه کرد:
«کنترل ماناتفهمیده واقعاً خیلیمیدانستم پیشرفت کرده.»
«...ممنون.»
با تکان دادن خفیف سرم،عادی خودم را جمعوجور کردم وهمهچیز از پشت سر دنبالش رفتم.
خیلی زود به شیاطین رسیدیم.
چند متر دورتر ازمیدانستم آنها توقف کردم و زیرتصمیم لب با خودم زمزمه کردم:
«همین الانم دارن بازسازی میشن.»
از آنجایی که هستههایشان را نابود نکردهاختلاف بودم، شیاطین هنوز زنده بودند. اما اینکرد دقیقاً همان چیزی بود که دنبالش بودم.
روی زمین نشستم، به یکی ازروی درختان تکیه دادم و با حوصلهخودِ منتظر ماندم تا شیاطین بهبود یابند.
خوشبختانه، مجبورفهمیده نبودم زیادمیدانستم صبر کنم.
در همان مدتی که طول کشید تا کمی از مانایم را بازیابی کنم، آن دو شیطان کاملاًچهرهی درمان شده بودند. چشمانم را باز کردم و با دقت بدنشان را بررسی کردم؛ در حالی که آنهانظر هم به من نگاه میکردند، تماشا میکردم که جرئت نمیکنند حتی یک اینچ از بدنشان را تکان دهند.
در آن لحظه یک ردای تیره واختلاف یک ماسک پوشیده بودم و این حقیقتکرد را که یک انسان هستم، پنهان میکردم.
«شما دو تا...»
وقتی بالاخره دهانم را باز کردم، آنفایدهای دو شیطان از جا پریدند. واضح بوداست که هنوز از حمله ناگهانی قبلیام شوکه بودند.
دستم را تکان دادم.
«نگران نباشید، شما دوتقریباً تا رو نمیکشم. فقطزمانی میخوام یه چیزی ازتون بپرسم.»
در حالی که چشمانشانکنم هنوز روی من قفلشدن بود، هیچکدام جوابی ندادند.
اما من اهمیتیبزنم ندادم. خیلی زود لبخندیفایدهای روی لبانم نقش بست.
«شما دو تا درگرفتم حال حاضر با رهبر شاخهتونبگویم در تماس هستید، مگه نه؟»
چهره آن دو شیطان به شدت تغییر کرد. بار دیگر دستم را تکان دادم.کرد این بار کمی مانا به آن تزریق کردم و هر دو شیطان با صورتبودم روی زمین افتادند، در حالی که حتی قادر نبودند یک انگشتشان را تکان دهند.
لبخند رویبگویم صورتم کمیکنم عمیقتر شد.
«نگران نباشید،فهمیده قصد صدمه زدنکار بهتون رو ندارم.»
در حالی کهتصمیم پشت گردنم راندهم ماساژ میدادم، بلند شدم.
«اگه واقعاً با رهبر شاخهتونعادی در تماسید، فقط یه پیامهمهچیز از طرف من بهش برسونید.»
برگشتم و مکث کردم.
«...طی چند روز آینده، دوباره باهاتون تماس میگیرمنخواهد و یه فرصت بزرگ بهتون پیشنهاد میدم. اینکهعبور قبولش کنید یا نه، به خودتون بستگی داره.»
پایم را روی زمینگرفتم فشار دادم و بااست سرعت به داخل جنگل برگشتم.