چپتر 193: همه نگاهها به من [۱]
0در حالی که دستهایم دور کمر دونا بود، سرم را بههمچین پهلو چرخاندم و به ماشینهای کنارمان خیره شدم که دونا بااطلاعات سرعت سرسامآوری از میانشان زیگزاگ میرفت و یکییکی از آنها سبقت میگرفت.
با سرعتی که میرفتیم، در حالت عادی باید ازببخشید ترس زهرهترک میشدم. اما چون میدانستم یک قهرمان رتبهدارمیپرسیدم پشت فرمان است، خیالم راحت بود که جایم امن است.
...گذشته از آن، در آن لحظه هزار جورهمین فکر در سرم میچرخید و تمام تلاشم رادست میکردم تا تحت تأثیر هنر اغواگرانه دونا قرار نگیرم.
با اینکه او عمداً آن را فعال نکرده بود، اماباعث فقط همین که اینقدر به او نزدیک بودم، باعث شدوضعیت چند بار تا مرز از دست دادن کنترلم پیش بروم.
این وضعیت واقعاًببخشید داشت به استقامتمتوجه روانیام فشار میآورد.
خوشبختانه دونا به دادم رسید و بادرسته سؤالی که پرسید، کمکم کرد تا حواسمعذرخواهی از تمام آن افکار بیهوده پرت شود.
«پس، رتبهات E+ئه؟»
یکه خوردم.
«از کجا فهمیدی؟»
فکر میکردمرفت نتایج هنوزداد اعلام نشدن.
چطور ممکن بود فهمیده باشه؟
دونا نگاه کوتاهی بهنکرده چهرهی مبهوتم انداخت، زیر کلاهکاسکتشبودم چشمغرهای رفت و جواب داد:
«فکر کردی من کیام؟»
«درسته، اصلاً ببخشید که پرسیدم...»
بلافاصله متوجهنگیرم اشتباهم شدمعمداً و عذرخواهی کردم.
اصلاً چراعمداً باید همچیننکرده سؤالی میپرسیدم؟
با توجه به اعتبار دونا به عنوان یکعذرخواهی قهرمان رتبهدار، کاملاً طبیعی بود که بتواند قبلکاملاً از انتشار رسمی اطلاعات، به آنها دسترسی پیدا کند.
به محض اینکه رتبهامداد ارزیابی شد، بدون شکاصلاً به او اطلاع داده بودند.
بنابراین، میدانستم کهاینکه دیگر راه فرارینکرده از این مخمصه ندارم.
حتی اگر دونا نتایج را همان لحظه همنزدیک دریافت نمیکرد، از آنجا که دادهها به زودیکنترلم در گزارش تحقیقات بهروز میشدند، دیر یا زود میفهمید.
آره.
هرچه بیشتر این واقعیتداد را به خودم یادآوریاصلاً میکردم، آههایم طولانیتر میشد.
کمی بعد، وقتی پشت چراغ قرمز توقف کردیم، دونااینقدر نگاهی به من انداخت و برای اولین بار ازکنترلم زمان ترک ساختمان، سرتاپایم را به دقت برانداز کرد.
«همم، اگه رتبهات E+ باشه، پس یه چیزی این وسط با عقل جور درنمیاد.»
«چی جور درنمیاد؟»
دونا در حالی کهداد زیر کلاهکاسکتش لبخند میزد، باببخشید آرامش تحلیل کرد و پرسید:
«چطور ممکنه ارزیابی استعدادت رتبه D باشه، در حالی که همین الانش هم تقریباً به اون رتبه رسیدی؟»
«خب...»
«همچین چیزیاصلاً نباید ممکنپرسیدم باشه، مگه نه؟»
با شنیدن حرفش،جواب خودم را بهکیام کوچه علیچپ زدم.
«نمیدونم، شاید گوی خراب بوده؟»
...که نمیتوانستمعمداً بگویم استعدادینکرده بینهایت دارم، میتوانستم؟
متأسفانه، نقش بازی کردنمپرسیدم نتوانست دونا را قانععذرخواهی کند و او ادامه داد:
«از این آرامشی که داری معلومه که به احتمال زیاد از همون اول میدونستی رتبهات D نیست، درست نمیگم؟»
اگر گوی ارزیابی استعداد واقعاً خرابنکرده شده بود، رن باید به راحتیباعث متوجه میشد که یک جای کار میلنگد.
او در حال حاضر در رتبه E+ قرار داشت. فقط یک آدم احمق متوجه نمیشد که ارزیابی استعدادش اشتباه بوده است.
...هرچه دونا بیشتر به این موضوع فکر میکرد، بیشتر مطمئن میشد که من از همان ابتدا میدانستم استعدادم رتبه D نیست.
با رسیدن بهجواب این نتیجه، دوناکیام لبخند پیروزمندانهای زد.
«شاید بتونی بقیهاینکه رو گول بزنی،نکرده ولی من رو نمیتونی.»
با شنیدن حدس ونکرده گمان دونا، دهانم رانزدیک بستم و هیچ جوابی ندادم.
«...»
در اینجا حقجواب سکوت را برایکیام خودم محفوظ میدانم.
از آنجا که هر حرفی میزدمنکرده ممکن بود سرنخی از استعداد بینهایتم لوچند بدهد، همان بهتر که اصلاً حرف نمیزدم.
...با اینکه بیشتر رازهایم برای دنیا فاشاینقدر شده بود، اما هنوز هم بهتر بوددست وجود بذر محدودیت را پنهان نگه دارم.
به هر حال،ببخشید هیچوقت نمیشد رفتارمتوجه انسانها را پیشبینی کرد.
علاوه بر این، با توجه به رتبهدرسته و ارزیابی استعدادم، احتمال زیادی وجود داشتعذرخواهی که توسط مونولیت و شیاطین هدف قرار بگیرم.
هرچند کهنگیرم دیگر آنقدرهاعمداً هم اهمیتی نداشت...
دونا که از افکارم بیخبر بود، پوزخندی زدنزدیک و در حالی که نگاهش را به خیابانکنترلم روبهرویش میدوخت، لبهایش به لبخندی کج باز شد.
«چیزی نمیپرسم چونببخشید به من ربطی نداره،اشتباهم اما بهت هشدار میدم...»
دونا لحظهای مکث کردداد و با صدایی که حالاببخشید سرد شده بود، تهدید کرد:
«اگه پنهان کردن قدرت و رتبهات به هر دلیلی بهنزدیک شیاطین ربط داشته باشه، یا به هر چیزی که بخوادبروم اعتبار آکادمی رو به خطر بندازه... خودم شخصاً کلکت رو میکنم.»
با حس کردن سرمای نهفتهفقط در صدای دونا، سرم راباعث محکم تکان دادم و جواب دادم:
«فهمیدم.»
دونا لبخندی زد و درکردی حالی که سرعت موتور راپرسیدم بالا میبرد، زیر لب زمزمه کرد:
«خوبه، امیدوارمنگیرم جواب اعتمادم روفعال با خیانت ندی.»
پس از آن، در تمام مسیر بازگشت به آکادمی،بودم نه دونا و نه من حتی یک کلمه همبروم حرف نزدیم و در سکوت به مسیرمان ادامه دادیم.
دونا از آن دسته آدمهایی نبود که در گذشتهیکردم شاگردانش فضولی کند، چرا که میدانست هر کسی رازهایبتواند خودش را دارد که نمیتواند با دیگران در میان بگذارد.
کوین ووسرفت هم از اینکردی قاعده مستثنی نبود.
علاوه بر این، از آنجا که هیچ انرژی شیطانی درنزدیک بدنم وجود نداشت و مشخص بود که یک شرور نیستم،بروم دونا امیدوار بود که نیت شومی نسبت به آکادمی نداشته باشم.
به هر حال، او در این چند ماه گذشته تاباعث حدودی به من وابسته شده بود. با توجه به تماموضعیت جلسات تمرینی که با هم داشتیم، این اتفاق کاملاً طبیعی بود.
برای دونا واقعاً مایه تأسف میشدمتوجه اگر در نهایت میفهمید من کسیمیپرسیدم هستم که برای شیاطین کار میکند.
با توقف درست مقابل درِ آکادمی، دونا کلاهکاسکتش را برداشت.پرسیدم در نتیجهی این کار، موهای مشکیاش به نرمی روی شانههایشاعتبار فرو ریخت. سرش را برگرداند، نگاهی به من انداخت و گفت:
«رسیدیم، بپر پایین.»
سرم را تکان دادم،نکرده از روی موتور پاییننزدیک پریدم و کلاهکاسکتم را درآوردم.
«ممنون، بفرما.»
دستم را دراز کردم و کلاهکاسکتکیام را به دونا دادم. او بامتوجه آرامش آن را گرفت و یادآوری کرد:
«ممنون، حواستنگیرم باشه فرداعمداً دیر نکنی.»
«چشم.»
در حالی که داشت کلاهکاسکت را به فضای ابعادیاشکردم برمیگرداند، در فاصلهی نهچندان دوری از من، دستهایش را رویقبل فرمان موتور گذاشت و با آرامش برایم دست تکان داد.
«خیلی خب، برای امروزداد دیگه کافیه، صبح میبینمت.اصلاً بازم میگم، دیر نکنی!»
«فهمیدم.»
با چهرهای درهمرفته و شکستخورده سرم را تکان دادمبودم و دور شدن دونا را تماشا کردم. کمی بعد،بروم برگشتم و آرامآرام به سمت خوابگاهم به راه افتادم.
...آه، اگر دونا یادآوری نکرده بود، احتمالاً به کل فراموش میکردمهمچین که فردا کلهی سحر با او جلسه تمرینی دارم. با یادآوری تمامدسترسی تجربیات دردناک گذشتهام با او، آهی کشیدم و زیر لب زمزمه کردم:
«واقعاً اصلاً حسجواب و حال کتککیام خوردن رو ندارم...»
...
[آن جوان مرموزی که در شکستهمین یک شیطان رتبه ویسکونت کمک کرد، کیست؟مرز آیا این ظهور یک نابغهی جدید است؟]
[خبر فوری: طبق گزارشها، نام این جوان رن دوور است و در حال حاضر در لاک، آکادمی شماره یک در قلمرو انسانها، مشغول به تحصیل است. با توجه به گزارشهای اخیر پلیس و دادههای منتشر شده از سوی دولت مرکزی، ممکن است اعجوبه بعدی را پیدا کرده باشیم. با ارزیابی رتبه خیرهکننده E+ و...]
درست وقتی که عکسی از من با لباساصلاً فرم مدرسه در کنار مجری مردِ اخبار ظاهرچرا شد، تلویزیون را خاموش کردم و پیشانیام را مالیدم.
کمی بعد، روی مبل خوابگاهم نشستم و با حس اینکه سردردیبودم در راه است، دوباره پیشانیام را ماساژ دادم. در حالی کهوضعیت با آرامش به پنجره اتاقم خیره شده بودم، زیر لب گفتم:
«فکر کنمعمداً دیگه رسماًنکرده همهچیز لو رفت.»
...حالا تمام دنیاببخشید از استعداد ومتوجه رتبهام خبر داشتند.
از جمله پدر و مادرم.
بدون شک، زندگی آرامم دیگر به پایانفقط رسیده بود. با رسیدن به این فکر،بار آهی کشیدم و از جا بلند شدم.
«باید یه هوایی بخورم.»
درِ بالکن را باز کردم و با آرامش به سمت لبه آن،میپرسیدم جایی که نردهای گرانیتی قرار داشت، قدم برداشتم. هر دو آرنجم راپیدا روی نرده تکیه دادم و در سکوت به آکادمیِ پیش رویم چشم دوختم.
«فکر کنم دیگه تموم شد...»
در حالی که از بالکنفعال اتاقم به محوطه آکادمی مشرفنزدیک بودم، موهایم را کنار زدم.
اخبار شاهکارهایم از همین حالا در سراسر قلمرو انسانها سر و صدا بهمرز پا کرده بود و با اینکه به لطف دونا توانسته بودم نسبتاً بیسروصدامیآورد وارد آکادمی شوم، اما میدانستم که از فردا، زندگی آرامِ گذشتهام نابود خواهد شد.
واقعاً احساسات ضدببخشید و نقیضی نسبتمتوجه به این وضعیت داشتم.
هرچند فاش شدن استعداد و رتبهام برای جهانیان بسیار دردسرساز بود ومتوجه قطعاً دشمنان زیادی برایم میتراشید، اما راستش را بخواهید، جدا از اینبتواند موضوع، متمایز بودن و توی چشم رفتن مزایای خاص خودش را هم داشت.
...مثل جلب توجه سازمانهای بزرگی که برای محافظتهمین از من و استعدادم هر کاری میکردند، یا اینکهدادن میتوانستم در برابر رقبایم با اقتدار بیشتری ظاهر شوم.
در حالی که به نرده بالکن تکیه داده بودم وباعث به آسمان پرستاره شب خیره شده بودم، لبخند تلخی روی لبمواقعاً نشست. برگشتم و با نگاهی به اتاقم، زیر لب زمزمه کردم:
«یعنی بازماصلاً تو اینپرسیدم اتاق میمونم؟»
با توجه به اینکه استعدادم به زودی دراصلاً کل آکادمی زبانزد میشد، اصلاً عجیب نبود اگرچرا اجازه ورود به ساختمان لوایاتان را پیدا میکردم.
...فقط حسنگیرم میکردم کمیعمداً حیف شد.
با اینکه نتوانسته بودم مدت زیادی اینجااینقدر بمانم، اما در همین مدت دو دوستدست واقعی پیدا کرده بودم. لئو و رام.
در یک ماه گذشته که با آنها بودم، شبها همیشه با هم بیرونتوجه میرفتیم و تمام رستورانهای نزدیک آکادمی را امتحان میکردیم. همچنین عاشق وقتگذرانی ومحض استراحت با آنها در آپارتمان خودم یا آپارتمان آنها و ورقبازی کردن بودم.
علاوه بر این، میدانستم که هنوز اینجا کارهای ناتمامی دارم.پرسیدم در همین افکار غرق بودم که ابروهایم را در هماعتبار کشیدم، دستم را زیر چانهام گذاشتم و با خودم فکر کردم:
«امم، اگه از اون مستبدهافعال بگذریم، فکر کنم دیگه واقعاًنزدیک نیازی نیست نگران آوا باشم...»
از آنجا که از قبل رابطهام رااینقدر با آوا شکل داده بودم، دیگر لزوماً نیازیدادن نبود که با او در یک ساختمان باشم.
هرچه نباشد، ما همکلاسی بودیم. حتیمتوجه اگر از اینجا میرفتم هم احتمالاً میتوانستمتوجه مثل همیشه با او در ارتباط باشم.
با اینرفت فکر، نفسداد راحتی کشیدم.
...حالا که فلوت آرتمیس را به دست آورده بودم، پیوستننزدیک آوا به گروهمان از واجبات بود. با حضور او، قدرتبروم گروه مزدورانِ ما بدون شک به سطوح بیسابقهای اوج میگرفت.
در حالی که اخم کرده بودم واینقدر دستم را زیر چانهام گذاشته بودم، بهدست آسمان پرستاره نگاه کردم و زیر لب گفتم:
«فکر کنم، حالاببخشید فقط مشکل پنجمتوجه مستبد برام باقی مونده...»
وقتی از اینجا رفتم، بایدکردی کارشان را تمام میکردم یاپرسیدم به حال خودشان رهایشان میکردم؟
پوف
خندهای زیر لب کردم و در حالی کهنزدیک به چراغهای محوطه که جادههای آسفالت آکادمی راکنترلم روشن میکردند نگاه میکردم، سرم را تکان دادم.
داشتم با کی شوخی میکردم؟
صرفنظر از اینکه ممکن بود بهکیام زودی این ساختمان را ترک کنم، هنوزاشتباهم هم برای نابود کردنشان کاملاً مصمم بودم.
این هدف تغییری نکرده بود.
...و اینعمداً موضوع چندنکرده دلیل داشت.
اول، قابلتحملتر کردن زندگی لئو و رام. با از دستچرا دادن مُهرهای زمانی، رشدشان مختل میشد و از آنجا کهانتشار هر دو نسبتاً بااستعداد بودند، این اصلاً اتفاق خوبی نبود.
دوم، چونرفت من آدم کینهایکردی و تلافیجویی بودم.
از آنجا که از من دزدی کرده بودند، باید حدنزدیک و مرزشان را به آنها میفهماندم. قرار نبود به همین راحتیاین اجازه دهم کسی از من دزدی کند و قسر در برود...
و در نهایت، این پروژه را به این دلیلبودم انتخاب کرده بودم تا سودی که از عملیات نابودیبروم پنج مستبد به دست میآوردم را به حداکثر برسانم.
با فکر کردن به نقشهای که برایاشتباهم نابودی پنج مستبد کشیده بودم، ابروهایم دراعتبار هم گره خورد و زیر لب زمزمه کردم:
«...فکر کنمرفت باید یهسری تغییراتکردی تو برنامههام بدم.»
پیش از این، نقشههایم را با اینفقط ذهنیت میکشیدم که در خط داستانی دخالتی نکنم،مرز که همین موضوع محدودیتهای زیادی برایم ایجاد میکرد.
...اما حالا.
در حالی که به تاریکیبلافاصله دوردست خیره شده بودم، لبخندچرا ملایمی روی لبم نقش بست.
حالا دیگر واقعاًجواب نیازی نبود نگرانکیام این موضوع باشم.
با وزش باد و برخورد آن با پوستم، دستم را دراز کردمباعث و برگی را که در مسیر باد سرگردان بود، گرفتم. در حالیداشت که به برگِ توی دستم خیره شده بودم، به آرامی زمزمه کردم:
«فکر کنم وقتشهفعال که منم همراه بااینقدر تغییراتِ برنامههام، تغییر کنم...»
خاطراتم از رمان.
میدانستم که دیگر نمیتوانمداد مثل گذشته روی ایناصلاً اطلاعات حساب باز کنم.
چیزی که با تمام وجود میخواستمنکرده حفظش کنم، دیگر قرار نبود بهباعث عنوان یک مزیت برایم کاربرد داشته باشد.
تغییراتی که از زمان تناسخ در این دنیانزدیک به وجود آورده بودم، کمکم روی هم انباشتهکنترلم شده و مسیر اصلی رمان را تغییر داده بودند.
هیچ راهی نداشتم که بدانمبلافاصله تغییراتی که ایجاد کردهام، چهچرا تأثیری روی آینده خواهد گذاشت.
...اما چیزی که به خوبی میدانستم ایندرسته بود که باید همراه با تغییراتی کهعذرخواهی به وجود آورده بودم، من هم تغییر کنم.
دیگر هیچ نیازیاینکه نبود که خط داستانیفقط را دستنخورده نگه دارم.
وقت آن رسیده بود که شخصاً اوضاع رانزدیک به دست بگیرم و به خاطر خودم و کسانیپیش که برایم عزیز بودند، از این دنیا محافظت کنم.
برگ سبز را رها کردمبلافاصله تا دوباره در آسمان بهچرا پرواز درآید و زیر لب گفتم:
«یه جورایی،رفت فکر کنمداد اینطوری بهتره...»
با اینکه دردسرهای زیادی پیش رویمنکرده بود، اما میدانستم که نتیجه نهایی،باعث ارزش تمام این سختیها را خواهد داشت.
درست مثل یک مهره سرباز.
فقط میتوانستم روببخشید به جلو حرکت کنماشتباهم و راه برگشتی نداشتم.
این تازه شروعجواب زندگیِ من درکیام این دنیا بود.
پایان جلد اول.