چپتر 112: درخواست تبادل [۲]
0۷:۳۲ عصر. بخش B، لاک
در حالی که در امتداد راهروهایی که به سمت منطقه دفاتر اساتید در داخل ساختمان اصلی بخش B منتهی میشد قدم میزدم، دست خودم نبود اما احساس میکردم گم شدهام.
راهروهای ساختمان انگار تا بینهایت کشیده شدهنگاهی بودند و فضاهای اداری متعدد، پیدا کردن مکانپشتم دقیق دفتر دونا را برایم سخت کرده بود.
...نمیدانستم این به خاطر تواضع بیش از حدش بود یاباشد اینکه حوصله دردسر نداشت، اما دونا، یکی از معدود قهرمانانهمین رتبهدار آکادمی، تصمیم گرفته بود یک دفتر معمولی داشته باشد.
دفتری که درچشم میان انبوه دفاترشدت ساختمان گم شده بود.
«دفتر شماره ۹۴۸...معدود ۹۴۹... ۹۵۰... ۹۵۱...آکادمی و باید همین باشه.»
وقتی به مقابل فضای اداریای رسیدم که شماره ۹۵۲عینکی در کنارش نقش بسته بود، قبل از در زدن،منتظر اطلاعات روی گوشیام را دوباره چک کردم تا مطمئن شوم.
-تق! -تق!
...نمیخواستم درِ اشتباهی را بزنم.
«بیا تو.»
چند ثانیه بعد از در زدن،بدون صدای واضح و دلنشین دونا ازابروهایش آن سوی در به گوش رسید.
«ببخشید...»
با اطاعت از دستورش، در را باز کردم و خیلی زود دونا را دیدم که پشتچون میزش نشسته بود و در حال بررسی انبوهی از پروندهها بود. بدون اینکه نگاهی به منتقریباً بیندازد، در حالی که عینکی به چشم داشت، ابروهایش را به شدت در هم کشیده بود.
-کلیک!
در را پشتم بستم و با حوصلهنگاهی گوشهای منتظر ماندم. بهتر بود مزاحمش نشومکلیک چون به نظر میرسید مشغول کار مهمی است...
در حالی که دونا مشغول مرتب کردن یک سری برگههاباشد بود، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و نگاهی به دفترهمین نیندازم. نسبتاً کوچک بود. تقریباً به اندازه یک اتاق خواب.
تزئینات بسیار کم بود و بهشدت جز یک تقویم روی دیوار، همهچیزماندم نسبتاً ساده و خستهکننده به نظر میرسید.
...آهان، یک عروسک پولیشی کوچک هم کنار مبل خاکستریاش در گوشه دفتر بود.میان نورپردازی هم چندان چنگی به دل نمیزد. با اینکه پنجره بزرگی در سمت دیگررسیدم دفتر وجود داشت، اما الان شب بود و به همین دلیل بیرون تاریک بود.
روی سقف، لامپ کوچکی فضای دفتربدون را روشن میکرد، اما نورش خیلی قویشدت نبود و گوشههای اتاق تاریک مانده بود.
کمی غمانگیز بود.
«هووو... تموم شد.»
پنج دقیقه بعد از آمدنم، دونا در حالی که نفسش راباشد بیرون میداد، بالاخره کارش را تمام کرد. در حالی که دستانشباشه را میکشید، عینکش را درآورد و چشمان آمتیستمانندش را نمایان کرد.
وقتی متوجه شدم کارش تمامپروندهها شده، چند بار سرفه کردمچشم تا توجهش را جلب کنم.
«اهم... اهم... ببخشید؟»
دونا که از صدایم جاابروهایش خورده بود، ابروهایش بالا پرید.گوشهای بلافاصله سرش به سمتم چرخید.
«ها؟»
با دیدن من که در گوشه اتاق منتظر بودم، دونا نتوانستداشت جلوی خودش را بگیرد و چند ثانیه خشکش زد. کمی بعد،نشوم در حالی که پیشانیاش را ماساژ میداد، آهی کشید و عذرخواهی کرد.
«آه... ببخشید، اونقدرقهرمانان غرق کارم شده بودمگرفته که اصلاً متوجهت نشدم.»
با لبخندی حاکیچشم از درک، سرمشدت را تکان دادم.
«مشکلی نیست.»
من هم از این لحظاتپروندهها داشتم که همهچیز را در اطرافمداشت فراموش میکردم و غرق کارم میشدم.
...قابل درک بود.
با اینکه به در زدنم جواب داده بود،پشتم اما به نظر میرسید در آن لحظه ناخودآگاهچون و بدون آگاهی از موقعیت واکنش نشان داده بود.
علاوه بر این، اینطور نبود که واقعاً بتوانمگرفته از دست دونا عصبانی شوم. او هر چه۹۴۸ که بود، یک قهرمان رتبهدار در رتبهبندی قهرمانان بود.
فقط با یک نگاه میتوانست مرابدون روی زمین پهن کند... آره، بهتره کاریشدت نکنم که روی بدش رو نشون بده.
دونا در حالی که از پشتتصمیم میزش نگاهم میکرد و هنوز ابروهایشمیان در هم گره خورده بود، پرسید:
«...خب، برای چی اومدی اینجا؟»
«اومدم تایکی درخواست تبادلمقهرمانان رو تحویل بدم.»
برگهای که امروز صبح به ما دادهنگاهی بود را بیرون آوردم و به او نشانپشتم دادم. از بالا تا پایینش پر شده بود.
«آره، اونم بود...»
دونا سرش راچشم تکان داد وشدت به میزش اشاره کرد.
«باشه، بذارشیکی اینجا روی میزم،رتبهدار بالای بقیه درخواستها.»
لبخندی زدم، اطاعت کردم و برگه رانگاهی روی میزش گذاشتم. روی دستهای از کاغذها کهپشتم پر از برگههایی شبیه به برگه من بود.
«بسیار خب.»
بعد از اینکه مطمئن شدم درخواستم بهکلیک طور مرتب روی پروندهها قرار گرفته، برای دونانشوم سر تکان دادم و به سمت در رفتم.
«خیلی ممنون،یکی روز خوبی داشتهرتبهدار باشید خانم لانگبرن...»
در حالی که داشتم بیرون میرفتم ونگاهی نیمی از مسیر را تا در طیکلیک کرده بودم، شنیدم که دونا صدایم زد:
«صبر کن.»
«همم؟»
با گیجی به دوناقهرمانان نگاه کردم و ناخودآگاهگرفته سرم را کج کردم.
نکنه چیزی رو تو درخواستم جا انداختهنگاهی بودم؟ با نگاهی به درخواستم که روی دستهیپشتم کاغذها بود، متوجه هیچ کم و کسری نشدم.
...شاید یه چیز دیگه بود.
در حالی که گیجیام بیشتر میشد،شدت دونا به من خیره شد، کمیماندم سرش را پایین انداخت و گفت:
«دانشآموز رنیکی دوور، میخوام رسماًرتبهدار ازت عذرخواهی کنم.»
چشمانم گرد شد و در جایمبدون خشکم زد، در حالی که نفسابروهایش بریدۀ کوچکی از دهانم خارج شد.
«ها؟؟»
چرا داشتعینکی از منداشت عذرخواهی میکرد؟
در آن لحظه واقعاً بیش ازآکادمی حد گیج شده بودم. دونا چه کارمیان کرده بود که نیاز به عذرخواهی داشت؟
دونا باحال نگاهی معنادار بهپروندهها من خیره شد.
«بذار واضحتر بگم. میخوام به خاطرتصمیم این فرض ناپخته که فکر میکردممیان توی تمریناتت کمکاری میکنی، عذرخواهی کنم.»
صدای دلنشین دونا مرا از گیجی درآورد.کلیک با این حال، با شنیدن حرفی کهمزاحمش زد، نتوانستم جلوی پرش گوشه لبم را بگیرم.
...آه، نکنه فهمیده بود؟
چطوری؟
فکر نمیکنم در طول امتحانات میانترمتصمیم فهمیده باشه، چون مطمئن بودم وقتیمیان آرنولد رو کتک زدم هیچکس اونجا نبود...
مطمئن بودم که به جزابروهایش کوین و بقیه، هیچکس دیگهایگوشهای نباید از تواناییهام خبردار میشد.
در واقع، به جز امتحاناترتبهدار میانترم، هیچ راه دیگهای وجود نداشتباشد که بتونه در موردش بفهمه... آه.
لعنتی.
...حالا که بهشقهرمانان فکر میکردم، یه راهگرفته برای فهمیدنش وجود داشت.
چون تمرکزم بیشتر روی این بود که کسی من راگوشهای نبیند، کاملاً این حقیقت را نادیده گرفته بودم که دوناکار میتوانست بفهمد کشتن آن ۷۹ گابلین چقدر برایم زمان برده است...
علاوه بر این، با ورودرتبهدار ناگهانیام به رتبه، جای تعجبداشته نداشت که بویی برده باشد.
...با این حال، نمیدانستمانبوهی دونا دقیقاً تا چهبیندازد حد از تواناییهایم خبر دارد.
امیدوارم فقطمعدود در همینرتبهدار حد باشد...
دونا که با خواندن حالتابروهایش چهرهام ظاهراً شک و تردیدهایش برطرفمنتظر شده بود، لبخندی زد و گفت:
«به هر حال،معدود بگذریم. میخوام یهآکادمی لطفی در حقم بکنی.»
«لطف؟»
«آره، یه لطف.»
دوباره گیج شدم.
یک قهرمان رتبهدار، کسی که درآکادمی رتبهبندی قهرمانان رتبه ۱۵۶ را داشت،دفتری چه لطفی میتوانست از من بخواهد؟
با نفوذی که داشت، بدون شک میتوانست بهبیندازد هر چیزی که میخواست برسد. پس چه درخواستیبستم میتوانست از من، یک دانشآموز شانزده ساله، داشته باشد؟
در نهایت، باقهرمانان وجود شک و تردیدم،گرفته سرم را تکان دادم.
«البته...»
دونا با شنیدن تایید من لبخندش پررنگترتصمیم شد و در حالی که با خودکارانبوه توی دستش بازی میکرد، با لبخندی محو گفت:
«میخوام یک ماهبررسی دیگه توی مسابقات انتخابینگاهی تورنمنت چند-آکادمیه شرکت کنی.»
با شنیدنمعدود درخواست دونا، همهچیزآکادمی برایم روشن شد.
درسته، حالا میفهمم.
پروفسورها مشوقهایی داشتند. چه برای دانشآموزانی که جایزه میگرفتندمعمولی و چه برای کسب بهترین نمرات در کل سال۹۵۰ تحصیلی، معلمان پاداشی به عنوان جبران دستاوردهایشان دریافت میکردند.
...و بنابراین، همانطور که واضح به نظر میرسید، پاداشیعینکی هم برای پروفسوری در نظر گرفته شده بود که بتواندماندم بیشترین تعداد دانشآموز را وارد تیم رسمی تورنمنت چند-آکادمیه کند.
علاوه بر این، اگر دانشآموزان در خود تورنمنت هم خوش میدرخشیدند،دفتری پاداش آنها چندین برابر میشد. بنابراین، از آنجا که دونا تخمین تقریبیمقابل از قدرت من داشت، میخواست شرکت کنم تا بتواند پاداش بیشتری بگیرد.
...در نهایت، فقط بهداشت خاطر یک پاداش ناچیز دربستم این موقعیت قرار گرفته بودم.
آخه چرا؟
زیباترین لبخندی که میتوانستم راپروندهها روی لبم نشاندم و سرمچشم را پشت سر هم تکان دادم.
«یک ماه دیگه،قهرمانان هان... فکر کنم اونگرفته روز قراره مریض بشم.»
«...»
به محض اینکه این حرف را زدم، سکوت در فضایداشته دفتر حاکم شد. کمی بعد، چشمان دونا برقی زد وباید بلافاصله فشار ملایم اما کمی طاقتفرسا روی من آوار شد.
«خخ...»
که از این فشار ناگهانی غافلگیرتصمیم شده بودم، نتوانستم جلوی خودم رامیان بگیرم و صدای عجیبی از دهانم پرید.
خوشبختانه، با وجود اینکه رویم فشار واردکلیک میکرد، از آنجایی که هنوز روی پاهایم ایستادهنشوم بودم، مشخص بود که بهم سخت نگرفته است.
با لبخند تلخی، ناچار پرسیدم:
«...هیچ راهحال دیگهای جزانبوهی قبول کردن ندارم؟»
دونا که از واکنشمرتبهدار سرگرم شده بود، خندهمعمولی کوتاهی کرد و گفت:
«البته که نداری.»
دونا در حالی کهقهرمانان گونهاش را روی دستشگرفته تکیه داده بود، گفت:
«اما نگران نباش، قرار نیست ازت بخوام این کارعینکی رو مجانی انجام بدی... اگه یه جوری توی انتخابیهامنتظر قبول بشی، برای آمادهسازی تورنمنت پیشرو، شخصاً بهت آموزش میدم.»
«...همم.»
با اخمعینکی کمرنگی، بهداشت فکر فرو رفتم.
آموزش شخصی دیدنمعدود از دونا. خیلی همتصمیم بد به نظر نمیرسید.
...اگه زیباییاش را کنار بگذاریم. یک چیزی کهبیندازد در چهار ماه گذشته از حضورم در اینبستم دنیا متوجه شده بودم، این بود که راهنما نداشتم.
هر چیزی که تا این لحظه به دست آورده بودم، با تلاشمیان خودم بود. از گرفتن رتبه گرفته تا رسیدن به قلمرو کوچک استادیفضای برای هر دو هنر شمشیرزنیام... همهاش را خودم به تنهایی انجام داده بودم.
با این حال، اگر کسی را داشتم که در این مسیر راهنماییام کند،بهتر همهچیز خیلی آسانتر میشد. خیلی وقتها خودم را گیر افتاده در برابر دیوارینتوانستم میدیدم که برای رسیدن به سطح بالاتر، باید خودم به تنهایی آن را میشکستم.
میدانستم که نیازی نیست نگران بالا نرفتن رتبهام باشم، اماداشته در مورد هنرهای شمشیرزنیام... بدون راهنمایی، واقعاً نمیتوانستم به تنهاییباید به سطح بالاتری برسم. حداقل نه با سرعتی که دلم میخواست...
...کاش کسی را داشتم که در ایننگاهی مسیر راهنماییام کند. شاید آنوقت به سطحکلیک بالاتری از استادی شمشیر نسبت به الان میرسیدم.
با گوشه چشم به دونا نگاه کردم و نتوانستم این واقعیت را نادیده بگیرم که۹۴۸ او واقعاً بهترین فرد برای آموزش دادن به من بود. با تواناییهای خارقالعادهاش، هرچند ممکنبسته بود از شمشیر استفاده نکند، اما قطعاً میتوانست برای رسیدن به سطح بالاتر راهنماییام کند.
از نظر تسلط بر مانا، او قطعاًکلیک در سطح کاملاً متفاوتی بود. بدون شک میتوانستمنشوم از دانش او برای پیشرفت خودم استفاده کنم.
علاوه بریکی این، درقهرمانان مورد قضیه تورنمنت...
با وجود اینکه از جلب توجه خوشم نمیآمد، تا زمانی که کسی ازشدت قدرت واقعیام باخبر نمیشد، همهچیز خوب پیش میرفت. به علاوه، میتوانستم فقط درمشغول رویدادهای غیرمبارزهای شرکت کنم، اینطوری توجه زیادی را هم به خودم جلب نمیکردم.
...و اگر با دید مثبتآکادمی به قضیه نگاه میکردم، این میتوانستدفتری تبلیغ خوبی برای گروه مزدورانم باشد.
آه.
نگاهی به دونا انداختم و باآکادمی دیدن چشمان منتظرش، فقط توانستم دردفتری دل آهی بکشم. با لبخندی تلخ گفتم:
«مگه چارهی دیگهای هم دارم؟»
«نه.»
با تلخکامی سرمچشم را تکان دادم وکلیک در نهایت تایید کردم.
«باشه، میام.»
دونا با لبخندی گشاد، ورقهایپروندهها از کشوی پایینیاش بیرون آوردچشم و اسمم را روی آن نوشت.
«عالیه، فردا توی کلاسرتبهدار میبینمت. وقتی زمان مسابقاتمعمولی انتخابی رسید، بهت خبر میدم.»
«آره...»
با حالتی شکستخورده سرم را تکان دادمتصمیم و قبل از اینکه از دفترش بیرونانبوه بروم، چند ثانیه دیگر به دونا نگاه کردم.
این بار قطعاً باختم.
این احتمالاًمعدود کارمای کلاهبرداریامرتبهدار از ملیسا بود.