چپتر 470: فصل 470
0«ممنون ازامیدوارم همگی که بهببرید اجرای ما اومدید!»
پنج دختر که همگی لباسهایمیکنیم بانمکی پوشیده بودند، وارد استیج اصلیقبل شدند. آنها اعضای گروه کیمبول بودند.
با حضور آنها، جمعیت غرق درمراقب تشویق شد و همه شروع بهبشنود تکان دادن لایتاستیکهایشان در هوا کردند.
«واااا!»
نولا در حالی که لایتاستیکهایش راجمعیتی در هوا تکان میداد، ادای جمعیت راعاشقانه درآورد و از روی هیجان فریاد کشید.
پاهای کوچکش را محکم گرفتم، سرم را بالالذت آوردم و داد زدم. طوری که روی شانههایمکلمات تکان میخورد، نگهداشتنش را برایم سخت کرده بود.
«نولا، مراقب باش.»
«واااا!»
اما به نظر نمیرسید صدایم راجمعیتی بشنود، چون همچنان همصدا با جمعیتکلمات فریاد میزد. فقط توانستم آهی بکشم.
فکر کنماولین خودم باید‹محکمه› بیشتر مراقب باشم.
«ممنون، ممنون.»
کسی که از جمعیت تشکرمراقب میکرد، دختری با موهای نرم وبشنود مشکی و چهرهای بسیار زیبا بود.
نام او سوفیاازش ری بود وجمعیتی رهبر گروه محسوب میشد.
این را میدانستم چون در تمام طولازش مسیر تا استادیوم، نولا مجبورم کرده بودرسیده اسم تکتک دخترهای گروه را حفظ کنم.
سوفیا با لبخندی خیرهکننده، بهبود جمعیت چشمک زد و همراهنمیرسید با گروهش در موقعیت قرار گرفت.
«ممنون از همگی که امروز اومدید، ازاما حضورتون خیلی خوشحالیم. امروز با اولین آهنگمون بهمیزد اسم ‹محکمه› شروع میکنیم، امیدوارم ازش لذت ببرید.»
جمعیتی که از قبل بهببرید نقطه جوش رسیده بود، با فریادزدن زدن کلمات عاشقانه هیجانزدهتر هم شد.
«عاشقتیم کیمبول!»
«ممنون، سوفیا!»
«ما همهتون رو دوست داریم.»
با شنیدن حرفهایازش جمعیت، صورتم کمیجمعیتی در هم رفت.
راستش را بخواهید، من از آن دستهازش آدمهایی نبودم که عاشق اینجور چیزها باشم.رسیده بیشتر به موسیقی کلاسیک و آرامبخش علاقه داشتم.
گاهی اوقات دوست داشتم به ژانرهای دیگرباش هم گوش بدهم، اما آن هم برای وقتهاییهمصدا بود که حوصله داشتم چیزی را نابود کنم.
نگاهی به آمانداکرده که کنارم ایستادهباش بود انداختم و پرسیدم:
«هنوز از دستم عصبانیای؟»
«...بیخیالش شدم.»
در کمالبرایم تعجبم، آماندا سرشبود را تکان داد.
«اوه؟»
سرم را کج کردملذت تا بهتر صورتش رانقطه ببینم و همچنان مشکوک ماندم.
«...واقعاً؟»
«آره.»
آماندا یک بار دیگر سر تکان داد. بانظر دیدن این صحنه چشمانم را ریز کردم، امافقط در نهایت شانهای بالا انداختم و بیخیال شدم.
خیلی حرفش را باورلذت نکردم، اما بههرحال کارنقطه دیگری هم از دستم برنمیآمد.
اتفاقی بود که افتاده بود.
---
«خیلی از زنهاکرده عاشق میشن وباش دنبال رویاهای توخالی میرن.»
«اما من میخوام قبللذت از اینکه ترکت کنم،نقطه اینو تو ذهنم فرو کنم.»
«تو منواولین خوشحال میکنی،‹محکمه› فقط با بودنت.»
«من محتاج عشق تو میشم.»
---
همان موقع بود که موسیقی شروع بهقبل پخش کرد و صدای زیبای دخترها درهیجانزدهتر هر گوشه از محوطه آرنا طنینانداز شد.
باید به این نکته اشاره میکردم که دخترها در حالجمعیتی حاضر میکروفونی در دست نداشتند و دلیلش این بود که صداییدوست که تولید میکردند، از طریق ارتعاش مانا در هوا ایجاد میشد.
این کارشان تا حدودی شبیهبود به بنجامین بود؛ همان پسرینمیرسید که میخواستم در لاک استخدامش کنم.
خوانندهها با دستکاری مانای موجود در هوا، میتوانستندنظر احساسات را مستقیماً به ذهن تماشاگران القا کنندفقط و باعث شوند موسیقی تأثیرگذارتر به نظر برسد.
یک فرد عادی نمیتوانست متوجهببرید این موضوع شود، اما خب،رسیده آنها فقط یک جمعیت عادی بودند.
با قدرتم که به رتبه <A-> نزدیک میشد، چنین حقههایی دیگر نمیتوانستند مرا گول بزنند.
«تو همبرایم متوجهش شدی،کرده مگه نه؟»
«آره.»
به نظر میرسید آماندا هم متوجهجمعیتی همین موضوع شده بود، چون سرشکلمات را تکان داد و اضافه کرد:
«کنترل ماناشون بد نیست.»
«موافقم.»
برای اینکه بتوانند چنینبود کاری کنند، بدون شکنظر تمرین زیادی کرده بودند.
---
«وقتی همهچیز سختآهنگمون میشه، عشق تنهاامیدوارم چیزیه که نیاز داری.»
«پس بذار بارتسخت رو به دوش بکشم،باش همین الان عاشقم باش.»
«و اینکه تو عاشق اونی.»
«مثل گلهایامیدوارم رزی کهلذت عاشق قد کشیدنن.»
---
آهنگ اول در مجموع پنج دقیقه طولباش کشید و در تمام طول اجرا، رقصندههاهمچنان با هماهنگی بسیار بالایی با ریتم موسیقی میرقصیدند.
بعد از آهنگ اول، شروع بهباش خواندن آهنگ دوم کردند، سپس سومی،چون و خیلی زود به آهنگ هشتم رسیدند.
در این مرحله، من دیگر از پاقبل درآمده بودم، با این حال، به نظرهیجانزدهتر میرسید جمعیت و نولا پرانرژیتر از قبل شدهاند.
«وااااااا!»
خوشبختانه، به نظر نمیرسید من تنهامراقب کسی باشم که چنین حسی دارد،بشنود چون آماندا هم دقیقاً مثل من بود.
البته درکش میکردم.
او هم درست مثل من، کسیجمعیتی نبود که از شلوغی خوشش بیاید وعاشقانه از آن تیپ آدمهای پرانرژی هم نبود.
کمی به سمتشآهنگمون خم شدم وامیدوارم در گوشش زمزمه کردم:
«تو هم خسته شدی، نه؟»
«!؟»
آماندا که به نظر میرسید غافلگیر شده باشد،نقطه سرش را عقب کشید و با دست گوششهمهتون را پوشاند. او با عصبانیت به من خیره شد.
«ت..تو..»
«عمدی نبود.»
دستهایم را بالا بردمبود و فوراً سعی کردمنظر از خودم دفاع کنم.
«منو مقصرامیدوارم ندون، صدایلذت جمعیت خیلی بلنده.»
«...»
آماندا چشمانش را ریز کرد و دستشباش را پایین آورد. وقتی این کار را کرد،همصدا توانستم ببینم که گوشش کمی سرخ شده است.
خودم را به آن راهمراقب زدم. اشاره کردن به اینصدایم موضوع هیچ سودی برایم نداشت.
«دیگه این کار رو نکن...»
آماندا با صدایی ملایم‹محکمه› گفت. سپس لبهایش را رویببرید هم فشرد و اضافه کرد:
«...قلقلکم میآد.»
«قلقلکی هستی؟»
با شنیدنامیدوارم این اطلاعات جدید،ببرید ابرویم بالا پرید.
با این حال، قبل از اینکه بتوانمازش حرفم را ادامه دهم، ناگهان حس کردمرسیده توجه کل جمعیت به سمتم جلب شده است.
«آقای محترمی که اونجا هستید.»
به دنبال آن،کرده ناگهان صدای آشناییباش را از دور شنیدم.
سرم را به سمتلذت صدا چرخاندم و بالاخره فهمیدمجوش چرا این صدا برایم آشناست.
چون این صدا متعلق‹محکمه› به کسی نبود جزلذت خواننده اصلی، سوفیا ری.
وای خدای من.
وقتی متوجهسخت این موضوع شدم،مراقب در دلم نالیدم.
وقتی برگشتم و نگاهملذت با خواننده اصلی گره خورد،جوش او لبخندی به سمتم زد.
همان لحظه، حسآهنگمون کردم نگاههای حسودانهی متعددیازش به سمتم روانه شد.
سپس بابرایم انگشتم بهکرده خودم اشاره کردم.
«من؟»
با اینکه کاملاً مشخص بود دارد سعیقبل میکند با من صحبت کند، فقط میخواستمهیجانزدهتر مطمئن شوم که واقعاً مخاطبش من هستم.
حرفهای بعدیاش باعثآهنگمون شد بفهمم کهامیدوارم دقیقاً با خودم بود.
«بله، بله، خودت.»
او یک قدم بهبود جلو برداشت، به بالاینظر سرم نگاه کرد و پرسید:
«آقای محترم اونجا،ازش میتونم بپرسم، اونجمعیتی دخترتونه که روی سرتونه؟»
«دخترم؟»
سرم را بالا آوردم وبود با دیدن نولا، بالاخره فهمیدمنمیرسید چرا من را صدا زده بود.
'آها، میفهمم،سخت نولا رو بامراقب دخترم اشتباه گرفته.'
قابل درک بود،ازش چهره فعلیام شبیهجمعیتی یک مرد مسن بود.
«بله، بله، دخترمونه.»
قبل از اینکه بتوانم به او جواب بدهم،اما ناگهان حس کردم چیز نرمی بازوی راستم رامیزد چسبید و قلبم تقریباً از سینهام بیرون پرید.
«هـ... ها؟!»
با درآوردن صدایی عجیب، سرم به سرعت بهنقطه سمت راست چرخید و آماندا را دیدم که کنارمدوست ایستاده بود و صورتش مثل گوجهفرنگی سرخ شده بود.
نگاهی پر از پشیمانی در چهرهاش دیده میشد،لذت اما لبهایش را گاز گرفت و با محکمترکلمات کردن چنگش روی بازویم، به داستانسراییاش ادامه داد.
«ایـ... این دختر... دخترمونه.»
چشمانم را گشاد کردمبود و با نگاهی مات ونمیرسید مبهوت به آماندا خیره شدم.
دهانم پشتامیدوارم سر هم بازببرید و بسته میشد.
«آ... آماندا؟»
در نهایت، اینسخت تنها کلمهای بود کهباش توانستم به زبان بیاورم.
با این حال، آماندا جوابیمراقب نداد و به زور چشمانشصدایم را به روبهرو دوخته بود.
از حالت چهرهاش میتوانستم بفهممببرید که دلش میخواست چالهای بکند وزدن خودش را در آن پنهان کند.
خواننده اصلی که از ماجرامیکنیم بیخبر بود، لبخند درخشانی زد وقبل توجهش را به نولا معطوف کرد.
«اوه، شمابرایم دو تا چهبود زوج شیرینی هستید.»
خواننده اصلی اینکرده تعریف را کرد. سپساما خم شد و پرسید:
«اسمت چیه دختر کوچولو؟»
«نولا!»
نولا با فریاد جواب داد.
چیزی که بیشتر از همه مرا شوکهاما کرد این بود که او حتی بههمصدا خودش زحمت نداد این سوءتفاهم را برطرف کند.
«این...»
راستش را بخواهید، از‹محکمه› آن لحظه به بعد، همهچیزببرید برایم تار و محو شد.
ذهنم آنقدر درگیر بود کهبود تا به خودم آمدم، دیدمنمیرسید نولا روی صحنه کنار خوانندههاست.
'نولا، روی صحنه...'
«ها؟ نولا؟!»
با بیرون آمدنآهنگمون از بهت، چشمانمامیدوارم از تعجب گرد شد.
چرخیدم و به آماندا که خیلی وقت پیشاما بازویم را رها کرده بود نگاهی انداختم ومیزد به نولا که روی صحنه بود اشاره کردم.
«آماندا، نولا کِی رفت اونجا؟!»
آماندا بدون اینکه سرش راببرید برگرداند، از گوشه چشم بهرسیده من نگاهی انداخت و جواب داد:
«...یادت نمیاد؟»
«نه.»
سرم را تکان دادمبود و بعد سرم رانظر پایین انداختم و پرسیدم:
«فکر میکنی تقصیر کیه؟»
«...»
آماندا لبهایش را جمعکرده کرد، سرش را ازاما من برگرداند و گفت:
«همهچیز باید مرتب باشه. اونا فقطباش ازش خواستن روی صحنه برقصه. توچون هر اجرا این کار رو میکنن.»
پیشانیام راامیدوارم ماساژ دادملذت و آهی کشیدم.
«هااا...»
'مگه قرار نبود این یه تعطیلات باشه؟باش ...چرا از نظر روانی بیشتر از زمانیهمچنان که تو مونولیت بودم احساس خستگی میکنم؟'
واقعاً که.
«همم؟»
درست زمانی که داشتم بامیکنیم وضعیت کنار میآمدم، ناگهان در دوردستقبل چشمم به یک چهره آشنا افتاد.
وقتی چشمانم روی آن شخصبود قفل شد، سرم را عقبنمیرسید کشیدم و حالت چهرهام عجیب شد.
«ها؟»
'آخه اون اینجا چیکار میکنه؟'
«چی شده؟»
آماندا که ظاهراً متوجه تغییر حالممراقب شده بود، پرسید. نگاهی به اوبشنود انداختم و به آرامی زمزمه کردم:
«چیز مهمی نیست، فقط یهمراقب چهره آشنا دیدم. همینجا بمونصدایم و حواست به نولا باشه.»
«...چی؟»
کلاهم را پایین کشیدم و یکامیدوارم قدم به جلو برداشتم، اما بانقطه به یاد آوردن چیزی، پاهایم متوقف شد.
سرم را چرخاندمسخت و گوشیام رامراقب به آماندا دادم.
«از نولا روی صحنهبود فیلم بگیر. حواست باشهنظر همهچیز رو ضبط کنی.»
بدون اینکه منتظر جواب آمانداببرید بمانم، به سرعت به سمترسیده آن چهره آشنا حرکت کردم.
جدیتی بیسابقه چهرهام را پوشاند.
'این یه مشکله.'
در حالی که کلاهم صورتم را پوشاندهاما بود، از میان جمعیت عبور کردم وهمصدا خیلی زود به کنار آن شخص رسیدم.
دستم را رویازش شانههایش گذاشتم وجمعیتی شانهاش را کشیدم.
«آهای، تو اینجا چیکار میکنی؟»
«ها؟»
آن شخص که مشخصاً از حرکتباش ناگهانی من جا خورده بود، باچون عصبانیت سرش را به سمتم چرخاند.
«تو دیگه کی هستی؟»
«ها.»
خنده خشکی کردم.
«فکر نمیکردمسخت رئیست روبود فراموش کنی، لئوپولد؟»
درست است.
شخصی که ازآهنگمون دور دیده بودمامیدوارم کسی نبود جز لئوپولد.
«رئیس؟»
به محض اینکه این کلمات را بهاما زبان آوردم، ناگهان نگاهی حاکی از درکهمصدا در چهره لئوپولد درخشید و صورتش آرام شد.
سپس سرش را چرخاندلذت و در حالی که ازجوش نگاهم طفره میرفت، خشک خندید.
«ها، ها،اولین تو اینجا‹محکمه› چیکار میکنی؟»
«این همون چیزیه که من میخواستم بپرسم.باش هیچوقت فکر نمیکردم تو از اون دستههمچنان آدمایی باشی که طرفدار دوآتیشه گروههای آیدل هستن.»
بین تمام آدمهایی کهبود میشناختم، او آخرین کسینظر بود که میتوانستم حدس بزنم.
آه بلندیامیدوارم کشیدم ولذت به شانهاش زدم.
«قبل از هر چیزی، فقط میخواستم بگمازش که عصبانی نیستم، فقط از این گیجرسیده شدم که تو به گروههای آیدل علاقه داری.»
هر کسی سرگرمیهای خودشکرده را داشت، من کسیاما نبودم که بخواهم قضاوت کنم.
فقط تصور اینکه کسی مثل لئوپولدباش به گروههای آیدل علاقه داشته باشد برایمهمچنان عجیب بود. اصلاً با تصویرش جور درنمیآمد.
«راستش...»
لئوپولد در حالی که‹محکمه› کنار گردنش را میخاراند،لذت نگاه معذبی در چهرهاش داشت.
«من راستشبرایم به خاطرکرده دخترم اینجام.»
«دخترت؟»
سر جایم خشکم زدلذت و ناگهان نگاهی حاکینقطه از درک پیدا کردم.
«آه درسته، یادمآهنگمون رفته بود توامیدوارم یه دختر داری.»
قبل از استخدامش، پروفایلش رابود بررسی کرده بودم و واقعاً یادمصدایم بود که او یک دختر دارد.
از آنجایی که لئوپولد هیچوقتمراقب درباره گذشتهاش حرف نمیزد، تقریباًصدایم آن را فراموش کرده بودم.
حالا همهچیزامیدوارم منطقیتر بهلذت نظر میرسید.
اگر درست یادم باشد، اومیکنیم نسبتاً بزرگ بود. با نگاهیجمعیتی به اطراف، با کنجکاوی پرسیدم:
«دخترت کجاست؟»
«اونجا.»
لئوپولد دستش راازش بالا آورد وجمعیتی به دوردست اشاره کرد.
«کجا؟»
با کنجکاوی، مسیریسخت را که به آنباش اشاره میکرد دنبال کردم.
«ها؟»
چند بار پلک زدملذت و با نگاهی ناباورانهنقطه به لئوپولد نگاه کردم.
«من کهاولین اشتباه نمیبینم،‹محکمه› مگه نه؟»
«نه، اشتباه نمیبینی.»
لئوپولد سرش را تکان داد.مراقب سرش را چرخاند تا بهصدایم من نگاه کند و گفت:
«اون همونجا دختر منه.لذت حتی نام خانوادگیاش همنقطه با من یکیه. ری.»
فکم افتاد.