چپتر 292: سفر [۲]
0«هیچی اینجا نیست.»
اسمالاسنیک در حالی که بهنگاهی سر یکی از گرگهای رویشروع زمین خنجر میزد، فریاد کشید.
«منم هیچی پیدا نکردم.»
«اینجا هم خبری نیست.»
وقتی آوا و هاین همهسته چیزی در جسد گرگها پیدا نکردند،خستهکننده سایهای از ناامیدی روی صورتشان نشست.
لئوپولد همزیر اضافه کرد: «سمتنگاهی منم هیچی نیست.»
«...»
در حالی که از دور نگاهشان میکردم،کند روی سنگی نشسته بودم و به جلوداشت خم شده بودم، در افکارم غرق شدم.
با بیش از سی گرگی که بهاین دست من کشته شده بودند، حالا همه داشتندکاملاً میگشتند تا شاید بتوانند یک هسته پیدا کنند.
این روند نسبتاً کند و خستهکنندهمتفکرانه بود؛ اما پاداشش کاملاً ارزشش راردیابی داشت، چون هر هسته بسیار ارزشمند بود.
متأسفانه، شانس بانسبتاً ما یار نبود واما هیچکس چیزی پیدا نکرد.
البته این موضوع کاملاً طبیعی بود.نسبتاً شانس پیدا کردن یک هسته باکاملاً بردن لاتاری برابر بود. بسیار ناچیز.
«هوااام.»
وقتی داشتم زور میزدم جلوینگاهی خمیازهام را بگیرم، یک نفرشروع کنارم نشست و زد روی شانهام.
«حالا چیکار کنیم؟»
بدون اینکه نیازیکنند باشد برگردم، از صدایشکند فهمیدم کیست. اسمالاسنیک بود.
همانطور که روی سنگ نشسته بودم، سرم را چرخاندمنسبتاً و به اسمالاسنیک نگاه کردم. حالت چهرهاش جدی بود وبسیار با دستی که زیر چانهاش گذاشته بود، نگاهی متفکرانه داشت.
«اگه تراشه واقعاً شروعگذاشته کرده به ردیابی حرکاتمون، احتمالاًواقعاً نباید اینجا وقت تلف کنیم.»
اسمالاسنیک ناگهان سرشنسبتاً را چرخاند وبود به من نگاه کرد.
«فکر میکنم باید وقت تلف کردن رو بس کنیم واما راه بیفتیم. طبق تخمینهای من، اگه کسی رو برای ردیابیتیار بفرستن، نهایتاً تو یه هفته یا یه ماه، بهمون میرسن.»
با شنیدن حرفهای اسمالاسنیک،بتوانند دستی به شلوارم کشیدمروند و در سکوت بلند شدم.
در حالی که کنار گردنم را میخاراندم وتراشه به سمتی که شهر درومدا قرار داشت خیرهوقت شده بودم، ابروهایم بهشدت در هم گره خورد.
«لزوماً اشتباه نمیگی.»
«...آره، برای همینه که پیشنهاد میدم همینکند الان راه بیفتیم. هر چی مسافت بیشتریداشت رو طی کنیم، پیدا کردنمون براشون سختتر میشه.»
چشمانم را کمی بستم وهسته برای چند ثانیه حرفی نزدم. بعدخستهکننده دهانم را باز کردم و گفتم:
«ما بازیر سرعت خودمونگذاشته پیش میریم.»
«چی؟!»
چشمانش گشاد شد. بلنداین شد و به سمتمخستهکننده آمد. «اصلاً شنیدی چی گفتم؟»
«...حرفاتو کاملاًمیگشتند واضح وبتوانند روشن شنیدم.»
«پس چرا گفتیچانهاش باید با سرعتمتفکرانه خودمون پیش بریم؟»
«هاا...»
بدون اینکه جواب اسمالاسنیک را بدهم،نسبتاً موهایم را به یک طرف زدمکاملاً و آهی از سر کلافگی کشیدم.
حرفهای اسمالاسنیک لزوماً اشتباه نبود. حالا کهاین دستگاه ردیاب روشن شده بود، مونولیت وپاداشش احتمالاً حتی اتحادیه هم شکارم را شروع میکردند.
نکتهی مثبت ماجرا این بود که مااگه در قلمرو انسانها نبودیم و این کاراحتمالاً را برایشان سخت میکرد تا مستقیماً ردیابیم کنند.
با این حال، این موضوع فقطبود جستجویشان را در بهترین حالت چندچون هفته تا چند ماه به تأخیر میانداخت.
با این وجود.
شمشیرم را به فضایبتوانند ابعادیام برگرداندم، سرم را چرخاندمنسبتاً و به دوردست خیره شدم.
«ما به مسیرمونچانهاش با همون سرعتمتفکرانه خودمون ادامه میدیم.»
هدف فعلیروند من سفر بهخستهکننده قلمرو دورفها بود.
جادهای خطرناک وکنند پرمخاطره. مسیری کهنسبتاً مملو از خطرات بود.
نه تنها باید حواسمبتوانند به جانوران خطرناک میبود، بلکهنسبتاً باید مراقب شیاطین هم میبودم.
با اینکه دقیقاً نزدیکگذاشته نبودیم، اما قلمرو شیاطینتراشه هم آنقدرها دور نبود.
محتاطانه برخورد کردن باکند این وضعیت، بهترین راهپاداشش برای پیشبرد امور بود.
بهعلاوه.
در حالی کهشاید چشمانم را ریزکنند کرده بودم، زمزمه کردم:
«چرا باید شکارچانهاش باشیم، وقتی همونقدرمتفکرانه میتونیم شکارچی باشیم؟»
«هـ... ها؟»
خب که چی اگر میتوانستند مکانمنسبتاً را ردیابی کنند؟ چه کسی گفته بودارزشش که فقط آنها قرار است شکار کنند؟
همزمان، شهر اشتون.
تا زمانی که آماندا کارخستهکننده آن روزش را تمام کرد،ارزشش آسمان دیگر داشت تاریک میشد.
آماندا که داخل یک ماشین مشکی نشسته بود و بهاما آرامی از میان خیابانهای شلوغ شهر اشتون میگذشت، با آرامشیار به مناظر در حال تغییر بیرون از پنجره نگاه میکرد.
«آو...»
آماندا چند بار پلک زدنگاهی و متوجه شد که پلکهایششروع با گذشت هر ثانیه سنگینتر میشوند.
خسته بود. آماندا که بیشتر روزبود را صرف کار و تمرین کردهچون بود، کاملاً از پا درآمده بود.
پس از ده دقیقه رانندگیروند در سکوت، دستیارش، مکسول، دهان بازپاداشش کرد و به او یادآوری کرد:
«بانوی جوان، تقریباً رسیدیم.»
«اوهوم.»
آماندا بهآرامی سر تکان داد.
آماندا گونهی راستش را کشید و سعیکند کرد خودش را بیدار کند. در حال حاضر،چون نمیتوانست اجازه دهد که خسته به نظر برسد.
آماندا سرش راشاید چرخاند و باکنند نگاه به مکسول پرسید:
«چقدر مونده تا برسیم؟»
مکسول باروند لبخندی جواب داد:خستهکننده «همین الان رسیدیم.»
به محض اینکه حرفش تمام شد،نسبتاً ماشین خیلی زود جلوی ساختمان آشنایی کهارزشش آماندا قبلاً بارها دیده بود، توقف کرد.
مکسول از صندلی راننده پیاده شد،کنند به سمت آماندا رفت و بابود متانت در را برایش باز کرد.
«بانوی جوان.»
«ممنون.»
آماندا از مکسولکنند تشکر کرد ونسبتاً از ماشین پیاده شد.
آماندا با پوشیدن یک بلوز فیروزهایرنگ که بهطور مرتب داخل شلوار تیره و جذبشپاداشش قرار گرفته بود، خیرهکننده به نظر میرسید. او در حالی که یک کیف دستی کوچکطبیعی مشکی در دست راستش داشت، به سمت ساختمانی که در آن فاصله بود قدم برداشت.
مثل گذشته، هر جا کهنگاهی قدم میگذاشت، نگاه افراد اطرافشروع را به خود جلب میکرد.
او که به این موضوع عادت داشت، بیدرنگ نگاههای خیرهارزشش را نادیده گرفت و به سمت ورودی ساختمان رفت، جایینکرد که یک خانم نسبتاً مسن منتظر بود. او پرستار آنجا بود.
آماندا سلام کرد: «عصر بخیر.»
پرستار با دیدن چهرهایبتوانند آشنا، بهآرامی خندید. «آه،روند آماندا. امروز تو اومدی.»
«اوهوم.»
آماندا به پرستار لبخند زد.
از آنجا که آماندا مرتباً به آنجا سر میزد،بود رابطهی بسیار خوبی با او داشت. در این مقطع، هرشانس دوی آنها از گپ زدن با یکدیگر احساس راحتی میکردند.
«میبرمت پیش نولا.»
طولی نکشید که پرستار واردنگاهی ساختمان شد و در حین راهکرده رفتن، با آماندا خوشوبشهای کوتاهی میکرد.
«هفتهی پیشروند ندیدمت. سرت باخستهکننده کار شلوغ بود؟»
«بله. تازه امروزکنند تونستم یکم وقتنسبتاً خالی پیدا کنم.»
«چه عالی.میگشتند نولا از دیدنتهسته خیلی ذوقزده میشه.»
هر زمان که آماندا به دیدنمتفکرانه نولا میآمد، او فوراً چهرهاش روشن میشدحرکاتمون و خودش را در آغوش آماندا میانداخت.
چنین صحنهای در پیشدبستانی به یک اتفاق رایج تبدیل شده بود.داشت بهخصوص که صحنهی کنار هم بودن این دو بانو، طوری بهموضوع نظر میرسید که انگار مستقیماً از دل یک نقاشی بیرون آمدهاند.
«با این حال، سعی کن مراقب خودت باشی. با اینکهاما سن دقیقت رو نمیدونم، اما بیشتر از بیست سال بهتیار نمیخوره. اینقدر کار کردن تو سن تو اصلاً خوب نیست.»
«...امیدوارم.»
لبخند خستهایزیر روی صورتگذاشته آماندا نقش بست.
اگر ممکن بود، او هم دلش میخواست کمترپاداشش کار کند؛ با این حال، با افزایش هرشانس هفتهی مسئولیتهایش، آماندا نمیتوانست به خودش استراحت بدهد.
شایعات مربوط به غیبتاین پدرش کمکم در حالخستهکننده پخش شدن در جهان بود.
خوشبختانه توانسته بود این شایعاتهسته را کنترل کند، اما میدانست کهخستهکننده زمان زیادی برایش باقی نمانده است.
به همین دلیل، مجبورگذاشته بود بیشتر از همیشهتراشه به خودش فشار بیاورد.
به همین خاطر همکند بود که هفتهی گذشتهپاداشش نتوانست دنبال نولا برود.
از این بابت احساس گناه میکرد وکند برای همین برنامهی امروزش را خالی کردهداشت بود تا با آمدنش او را غافلگیر کند.
«رسیدیم.»
با عبور از راهروهای ساختمان، پرستار و آماندا خیلی زودشروع به کلاس خاصی رسیدند که در آن دختربچهای با موهای مشکیفکر براق و چشمان آبی تیره، با حوصله بیرون منتظر ایستاده بود.
دختر خردسال در حالی که جلوی ورودی کلاسپاداشش با انگشتانش بازی میکرد و یک پیراهن یکتکه سفیدیار و آبی پوشیده بود، فوقالعاده بانمک به نظر میرسید.
«نولا، یه نفر اومده دنبالت.»
نولا سر کوچکش را بالا آورد و بهخستهکننده محض اینکه آماندا را دید، چهرهاش فوراً روشن شدارزشمند و در حالی که به سمتش میدوید، صدایش زد.
«خواهر!»
«نولا.»
آماندا خم شد و دستانش را درازاحتمالاً کرد. خیلی زود نولا به آغوشش پریدفکر و دستانش را دور گردن او حلقه کرد.
«خواهر!»
«از دیدنم خوشحالی، نولا؟»
«اوهوم!»
آماندا در حالی که نولا رابود در آغوش میفشرد، سرش را بالاچون آورد و به مربی مهدکودک نگاه کرد.
«حال نولا چطور بوده؟»
مربی با لبخندیمتفکرانه به آن دو نگاهشروع کرد و جواب داد.
«راستش خوبه، از دفعهبتوانند قبل که اون آقاروند اومد دنبالش، خیلی سرحالتر شده.»
«کدوم آقا؟»
آماندا سرش را کج کرد.
«آه، بله. چند وقت پیشچهرهاش اومد دنبال نولا. همون روزیگذاشته که شما سرتون شلوغ بود.»
در اصل قرار بود آماندا آن روز دنبال نولاکاملاً برود، اما به خاطر یک جلسه اضطراری هیئت مدیره مجبورهیچکس شده بود از یک هفته قبل برنامهاش را لغو کند.
«باید بگم از وقتیکند اون آقا اومد، به نظرکاملاً میرسه نولا خیلی شادتر شده.»
«...که اینطور؟»
«بله.»
مربی جواب داد.
آماندا با تردیدشروع پرسید. صدایش پرحرکاتمون از کنجکاوی بود.
واقعاً چه کسیچانهاش میتوانست نولا را تااگه این حد شادتر کند؟
«اگه فضولینگاه نباشه میتونم بپرسمچهرهاش چه شکلی بود؟»
«اون آقا؟»
«بله.»
«...خب، به نظر میرسید تو دهه چهل زندگیش باشه؟ به نظرپاداشش میرسید از کسایی باشه که برای پدر و مادر نولا کار میکنن.نکرد برای همین حدس میزنم باید یکی از کارمندها باشه؟ البته مطمئن نیستم.»
«فهمیدم.»
با شنیدن حرفهای مربی،بتوانند گوشههای لب آماندا بهروند سمت بالا خم شد.
با این که اصلاً نمیدانست این شخصاحتمالاً کیست، اما تا زمانی که نولا خوشحال بود،میکنم برایش اهمیتی نداشت که او چه کسی باشد.
آماندا توجهش را به نولانگاهی که در آغوشش بود برگرداندشروع و دستی روی سرش کشید.
«بیا، وقتشه برگردیم.»
«اوهوم.»
«بابت امروزروند ممنون؛ هفتهکند آینده میبینمتون.»
آماندا بلند شد، سر تکان دادن مختصری به مربی کرداما و در حالی که نگاه همه روی آنها بود، دستیار نولا را گرفت و او را به سمت ماشینش برد.
به محض اینکه از ساختمان خارج شدند، مکسول را دیدند کهاحتمالاً جلوی ماشین منتظر ایستاده بود. با دیدن آماندا و نولا، درِبیفتیم سمت شاگرد را باز کرد و با آن دو بانو احوالپرسی کرد.
«خانم جوان، نولای کوچولو.»
«سلام.»
«این نولایزیر کوچولو وگذاشته بانمک ما نیست؟»
نولا دست کوچکش را برای مکسول تکان داد، و اوگذاشته در جواب لبخند مهربانی زد و ضربه آرامی به بینیاش زدنباید که باعث شد صدای خنده ریزی از دهان دخترک خارج شود.
«هه هه.»
نولا، مکسول رانسبتاً خیلی به یادبود دختر خودش میانداخت.
او تقریباً همسن دخترش بود و هرکند وقت او را میدید، نمیتوانست جلوی خودش راچون بگیرد و میخواست کمی سر به سرش بگذارد.
—تق!
وقتی آماندا و نولا سوار ماشین شدند، مکسول همنسبتاً سوار شد. سپس با فشردن پدال گاز، ماشین خیلیچون زود سرعت گرفت و وارد خیابانهای شلوغ شهر اشتون شد.
در حین رانندگی، آماندا سرشردیابی را چرخاند و به نولاتلف که کنارش نشسته بود نگاه کرد.
«امروزت چطور بود؟»
«اوهوم، خوب بود.»
نولا با خوشحالی جواب داد.
«اتفاق خوبی افتاده، نولا؟»
«اوهوم.»
در ابتدا، او حرفهای مربی راواقعاً باور نکرده بود، اما با دیدن اینکهوقت نولا چقدر شاد است، آماندا کنجکاو شد.
واقعاً چه چیزیشاید او را تا ایناین حد خوشحال کرده بود؟
«دلت میخوادواقعاً بهم بگیکرده چرا اینقدر خوشحالی؟»
«هِههِههِه، داداش بُژُرگه رو دیدم!»
نولا در حالی که لبخندچهرهاش بانمکی روی صورتش نقش بستهگذاشته بود، با هیجان فریاد زد.
«...»
با این حال، لبخندکند نولا به هیچ وجهپاداشش برای آماندا بانمک نبود.
با محو شدن حرفهای نولا،روند سکوت فضا را فرا گرفت وپاداشش رنگ از صورت آماندا کمی پرید.
آماندا در حالی کهاگه به نولا خیره شدهکرده بود، صدایش کمی لرزید.
«...تـ-تو برادر بزرگت رو دیدی؟»
«اوهوم!»
نگاه نگرانزیر روی صورتگذاشته آماندا پدیدار شد.
آیا نولا هنوز نتوانسته بود با این حقیقت کهچانهاش رن مرده است کنار بیاید؟ آیا کار به جایی رسیدهحرکاتمون بود که شروع به خیالبافی در مورد او کرده بود؟
هر چه بیشترنسبتاً به این موضوع فکراما میکرد، چهرهاش نگرانتر میشد.
«با برادرت چیکار کردین؟»
نولا که پشت سر همروند سرش را تکان میداد، دستهایش راپاداشش با اغراق در هوا تکان داد.
«اوهوم. اون منو بُرد آبنبات وواقعاً بستنی بخوریم. خوشمزه بود. بعدشم منونباید بُرد پارک تا بازی کنم با...»
با شنیدن حرفهای نولا،بتوانند دست و پای آماندا هرنسبتاً از گاهی به لرزه میافتاد.
«که اینطور؟ بهت خوش گذشت؟»
آماندا با نشاندن لبخندی شجاعانه بر لب، به نشان دادن علاقهکرده به حرفهای نولا ادامه داد. اما، متأسفانه نتوانست شجاعت لازم برایمیکنم گفتن این که رن مرده است را در خود جمع کند.
با وجود تلاشهایش، کلماتیحالت که میخواست به زبان بیاوردچانهاش در دهانش گیر کرده بودند.
همان موقعروند بود کهکند متوجه شد.
خودش هم هنوزنسبتاً نتوانسته بود بابود مرگ او کنار بیاید.
به همین دلیل بوداین که هرچه نولا بیشتر حرفبود میزد، درد قلبش شدیدتر میشد.
«اوهوم! اوهوم! خییییلی خوش گذشت!»
«...این کِی بود؟»
آماندا پرسید.
نولا دست کوچکش راگذاشته بالا آورد و اخمی ازواقعاً روی گیجی روی صورتش نشست.
«یک... دو... شه... چهار.»
او کف دستش را باز کرد، آرام روی هر انگشتشارزشش ضربه زد و شروع به شمردن کرد. در نهایت، وقتینکرد روی انگشت چهارمش مکث کرد، سرش را بالا آورد و گفت.
«چهار روژ پیش!»
«چهار روز پیش؟»
«اوهوم.»
«مگه این همون روزی نبود که قرار بودروند خودم برم دنبال نولا؟» آماندا در حالی کهارزشش سردرگمی در ذهنش بیشتر میشد، با خود فکر کرد.
آیا وضعیت نولا به خاطرردیابی این بود که او چهارتلف روز پیش نرفته بود دنبالش؟
اگر اینطور بود، آماندا در حالی کهاگه به نولا که هنوز با خوشحالی با انگشتانشنباید میشمرد خیره شده بود، چهرهاش در هم رفت.
آرام آرام،نگاه احساس گناه درچهرهاش قلبش ریشه دواند.